|
چند کلامی از سید نورالدین نعمت الله ولی
|
|
۱۴:۵۴, ۲۳/دی/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/دی/۹۳ ۱۴:۵۴ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
شاه نعمت الله ولی شاعر معروف و عارف ربانی را همه کس می شناسند. مدفن این عارف وارسته در ماهان کرمان است. شاه نعمت الله معاصر شاهرخ میرزا دومین امیر گورکانی بود ولی در محضر ارباب مال و قدرت کمتر حاضر میشد. روزی شاهرخ از او پرسید: سبب چیست که به ضیافت اغنیاء نمیروی و از خوان بیدریغ آنان تناول نمیکنی؟ سید به مضمون حدیث: «ولو کانت الدنیا دماً عبیطاً لایکون قوت المؤمنین الاحلالاً» اشاره و اضافه کرد که جز لقمه حلال از گلویش پائین نمیرود. شاهرخ را این سخن خوش نیامد و در نهان به خوانسالار خویش فرمان داد از ممر حرام غذائی برای سید تدارک نماید. خوانسالار به دروازه شهر هرات رفت و بره پیرزنی را بعنف ستاند و از آن طعام مأکولی تدارک دید. شاهرخ چون مقصود را حاصل دید شاه نعمت الله را بر سر سفره طلبید و متفقاً به تناول پرداختند. در اثناء صرف غذا شاهرخ پرسید: این طعام حلال است یا حرام؟ سید گفت «بر من حلال است و بر شما حرام». امیر در غضب شد و شاه نعمت الله همچنانکه به غذا خوردن مشغول بود ادامه داد که اگر امیر باور ندارد بهتر است در این باره تحقیق کنند تا حقیقت مطلب روشن گردد. مقارن این احوال پیرزن موصوفه به شکایت و داوری پیش شاهرخ آمد و عرض کرد: پسر من به سرخس رفته بود، مدتها از تاریخ مراجعتش گذشت و خبری از او نداشتم.غمناک و مشوش بودم، شنیدم سید نعمت الله به هرات آمده است. نذر کردم که اگر فرزندم به سلامت بازگردد بره ای هدیه سید کنم. همان روز پسر من باز آمد و من برای ادای نذر خود بره ای را به خانه اش میبردم که غلامان عمال خوانسالار آن را از من به زور بستاندند. شاهرخ را حال ندامت و انفعال دست داد و شاه نعمت الله ولی را بیشتر از پیشتر مورد تفقد و نوازش قرار داد. |
|||
|
|
۲۱:۱۰, ۲۹/دی/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/دی/۹۳ ۲۱:۱۴ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
شعر زیبایی از نعمت الله ولی که از جای هیچ شک و شبهه ای در مورد مذهب این عارف بزرگ باقی نمیزاره :
دم به دم دم از ولای مرتضی باید زدن دست دل در دامن آل عبا باید زدن نقش حُب خاندان(1) بر لوح جان باید نگاشت مُهر مِهر حیدری بر دل چو ما باید زدن دم مزن با هر که او بیگانه باشد از علی گر نفس خواهی زدن با آشنا باید زدن روبروی دوستان مرتضی باید نهاد مدعی را تیغ غیرت بر قفا باید زدن لافتی الا علی لاسیف الی ذوالفقار این نفس را از سر صدق و صفا باید زدن در دو عالم چارده معصوم را باید گزید پنج نوبت بر در دولت سرا باید زدن پیشوائی بایدت جستن ز اولاد رسول پس قدم مردانه در راه خدا باید زدن گر بلائی آید از عشق شهید کربلا عاشقانه آن بلا را مرحبا باید زدن هر درختی کو ندارد میوهٔ حب علی اصل و فرعش چون قلم سر تا به پا باید زدن دوستان خاندان را دوست باید داشت دوست بعد از آن دم از وفای مصطفی باید زدن سرخی روی موالی سکه نام علی است بر رخ دنیا و دین چون پادشا باید زدن بی ولای آن ولی لاف از ولایت می زنی لاف را باید که دانی از کجا باید زدن ما لوائی از ولای آن ولی افراشتیم طبل در زیر گلیم آخر چرا باید زدن بر در شهر ولایت خانه ای باید گزید خیمه در دارالسلام اولیا باید زدن از زبان نعمت الله منقبت باید شنید بر کف نعلین سید بوسه ها باید زدن - 1. این اصطلاح «خاندان» من رو یاد بیت تخلص غزل معروف حافظ انداخت : حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق بدرقه رهت شود همّت شحنه نجف کلا ترجمه همین کلمه فارسی خاندان به عربی هم «اهل بیت» میشه ![]() |
|||
|
|
۲۲:۳۶, ۲۹/دی/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/دی/۹۳ ۲۲:۴۱ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
اینها دلالت بر محبت می کنه نه تشیع
اون شعری که میگه خر شیعه را هم ملاحظه بفرمایید نعمت الله ولی آدم مشکوکیه کلا. به نوشته های استاد حمید فرزام را ملاحظه کنید، گفته شده همین حضرت حافظ (روحی فداه) این بیت که دردم نهفته به ز طبیبان مدعی را در جواب نعمت الله ولی گفته |
|||
|
|
۲۲:۴۲, ۲۹/دی/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/دی/۹۳ ۲۲:۴۸ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
(۲۹/دی/۹۳ ۲۲:۳۶)محمدهادی نوشته است: اینها دلالت بر محبت می کنه نه تشیعدلالت بر محبت تا اونجائیه که درباره حضرت علی میگه. این بیت رو ببینید : در دو عالم چارده معصوم را باید گزید پنج نوبت بر در دولت سرا باید زدن فکر نمیکنم حرفی باقی بمونه ![]() نفهمیدم منظورتون از «خر شیعه» چیه؟! یاد شعر جامی افتادم فقط،منظورتون اون شعره؟
دیگر این که اصلا درباره اینکه حافظ،سید رو میشناخته یا نه بحث هست!!![]() ![]() ![]() من هم جایی خوندم که شعر «آنان که خاک را به نظر گدا کنند» رو حافظ برای سید گفته!(بیت اولش) خلاصه خیلی با اطمینان در این مورد صحبت نکنید. |
|||
|
|
۲۲:۴۷, ۲۹/دی/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/دی/۹۳ ۲۲:۵۸ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
باز هم دلالت نمیکنه
الان مصری ها هم ارادت خاص به اهل بیت دارند. بله بله درست فرمودید، اشتباه کردم اون از نعمت الله نیست. بیته ایشون این بود: رافضی نیستم ولی هستم. مؤمن پاک و خصم معتزلی ------------------------------------------------------ البته باهم خداوند متعال آگاهه، بنده فقط عرض کردم که محبت داشتن دال بر تشیع نیست. شیعه هم برائت داره و هم ولایت. باید برائت ایشون هم محرز بشه. مولانا سنایی را ملاحظه کنید، می فرماید: قصیده 143: مر مرا باری نکو ناید ز روی اعتقاد حق زهرا بردن و دین پیمبر داشتن آنکه او را بر سر حیدر همی خوانی امیر کافرم گر میتواند کفش قنبر داشتن به این میگن تشیع، صلوات خدا بر سنایی عزیز |
|||
|
|
۲۳:۰۹, ۲۹/دی/۹۳
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
(۲۹/دی/۹۳ ۲۲:۴۷)محمدهادی نوشته است: باز هم دلالت نمیکنهآخه مصری ها که دیگه به حضور حضرت مهدی (علیه السلام) اعتقاد ندارند! ![]() نهایتا محب اهل بیت هستند ولی چهارده معصوم مفهوم منحصر تشیعه... . این دو بیت رو هم من خیلی جاها دیدم ولی هر چی تو دیوان شاه نعمت الله گشتم پیداش نکردم. اگه آدرسش رو دارید ممکنه به من بدید؟ ![]() واقعا در دیوان سید نعمت الله،سر تاسر تشیع به چشم میخوره! هر چقدر که حافظ تقیه کرده،سید واضح و آشکارا عقایدش رو بیان کرده (البته اوضاع این دو عارف فرق میکرده و کسر شانی برای حافظ نیست) واقعا برای من تصور نعمت الله سنی غیر ممکنه! ![]() --------------------------- یه نکته تکمیلی هم من باب اون شعر حافظ بگم. بین اهل ادب معروفه که میگن اشعار حافظ از تمرکز محتوایی برخوردار نیست. یعنی حافظ در یک غزل چندین معنا و مفهوم رو آورده که شاید ارتباطی هم با هم نداشته باشند! البته شاید هم حکمتی پشت این نظم دیوان حافظ باشه. اما همین شعر رو شما اول و آخرش رو ببینید مدحه،در حالی که بقیش ذمه! ![]() آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند حافظ دوام وصل میسر نمیشود شاهان کم التفات به حال گدا کنند |
|||
|
|
۲۳:۲۹, ۲۹/دی/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/بهمن/۹۳ ۱۴:۳۸ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
سرچ کنید
تو سایت گنجور هست حتما |
|||
|
|
۰:۱۷, ۳۰/دی/۹۳
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
انتساب برخی از درویش های امروزی به سید نعمت الله شبیه انتساب تروریست های داعش به پیامبر اکرمه!
![]() انصافا احوالات سید نعمت الله رو بخونید،ببینید چه شخصیتی بوده! جدا از این پیش داوری ها... . قصد من از این تایپیک هم همین بود. |
|||
|
|
۲۲:۳۸, ۵/بهمن/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۵/بهمن/۹۳ ۲۲:۳۹ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
درویشی تبریزی ،که آرزوی ِزیارت شاه نعمت الله را داشت ،و سالها صرفه جویی کرده بود و اندک ره توشه ای فراهم آورده بود که به ماهان برود و پس از زیارت ِ شاه نعمت الله به حج هم مشرف شود، با الاغی که داشت عزم سفر کرد - به ماهان رسید و، میخ طویله ی الاغش را به دیوار کوبید و به خانقاه ِ شاه وارد شد، بارگاهی دید پررونق و با شکوه ، سفره ی بزرگ گسترده بود ، شاه نعمت الله با لباس فاخر در صدر ِسفره و مریدان وزائران به گِردِ آن ،درویش ِ ژنده وخاک آلوده هم بر سرِ سفره نشست ،
درویش تصور دیگری از مرادش داشت ، آن بارگاه و خدمه و سفره ی بزرگ ورنگین ، اورا منقلب کرد، با خود اندیشید، مرا بگو که با هزارامید ، سالها صرفه جویی کردم ، از رزق و روزی ِخانواده ام کاستم تا چیزکی بعنوان هدیه برای شیخ فراهم کنم ، در حالیکه اورا به هدیه ی اندکم نیازی نیست و کار از این حرفها به دَر است . از سر ِسفره بلند شد تا بی آنکه با شاه نعمت الله همصحبت شود ، از همان راهی که آمده بود باز گردد. شاه نعمت الله متوجه حالی به حالی شدن ِ درویش شد ، به دنبال او به راه افتاد، دربیرون ِخانقاه، از پشت دست بر شانه ی درویش زد وگفت : درویش ! خوش آمدی، از کجا آمده وبه کجا می روی، ما را ندیده باز می گردی ؟ درویش حال ِخود بازگفت ، درحالیکه آن دو صحبت می کردند، از خانقاه دور و به صحرا رسیدند، شاه نعمت الله که از قصدِ درویش برای زیارت مکه مطلع شد پرسید چه موقع قصد سفر به مکه را داری ؟ درویش پاسخ داد : منصرف شدم، شاه نعمت الله گفت : اتفاقا من هم سالهاست قصد حج را دارم ، و می خواهم بروم و در همانجا مقیم شوم و دیگر باز نگردم،اما تاکنون فرصت دست نداده ، بیا تا با هم به این سفر برویم ، درویش تاملی کردو پاسخ نداد- درویش همچنان در سکوت بود ، وشاه نعمت الله اصرا می ورزید که بیا تا باهم به حج مشرف شویم ، درویش پرسید چه موقع سفر را شروع خواهیم کرد ؟ شیخ پاسخ داد از هم اکنون ما سفر را شروع کرده ایم و مقداری از راهِ طولانی را هم طی کرده ایم ، دیگر بر نمی گردیم ، بیا تا به راه خود ادامه دهیم. درویش باتردید به عقب نگاه کرد ، باور نداشت که سخن ِ شاه نعمت الله جدی باشد، اما شیخ همچنان اصرار داشت که سفر شروع شده و باید به راه ادامه دهند . درویش با دو دلی و اکراه ، همراه با شیخ قدم بر میداشت ، اما نگران بود، آخرالامر به شاه نعمت الله گفت :به سفر می رویم ، اما اجازه دهید بر گردم به خانقاه و آن الاغ را که میخ اش را به دیوار ِ گِلین کوبیده ام سروسامانی دهم ، بفروشم اش و فردا راهی ِ سفر شویم . شاه نعمت الله گفت : درویش ! من متوجه شدم که تو با دیدن ِ خانقاه وشکوه وشوکت ِ آن منقلب شدی ، با اینهمه ، من حاضرم همه چیز را به یک طرفه العین رها کنم و سفری سخت وبی بازگشت راآغاز ، اما توحاضر نشدی از الاغ ِ لاغرت در گذری، واین بیت را برای درویش خواند : میخ ِ مرکب را به گِل زن نه به دل ، کآسان بُوَد در لباس ِخُسرَوی ،کار ِقلندر ساختن شاه نعمت الله به درویش فهماند، مهم نیست که درویش مال ومنال هم داشته باشد، این مشروع است ، اما دلبستگی به مال دنیا ست که مُخِل ِ درویشی ست ، درویش ِ مُنعم وقتی درویش است که هرگاه لازم شد، پشت ِپا به مال دنیا بزند، مال به جانش بسته نباشد. لسان الغیب،حضرت حافظ شیرازی (علیه الرحمه) میفرمایند : در این دنیا اگر سودیست با درویش خرسند است خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی... . |
|||
|
|
|
|
| 1 میهمان |









