کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شش نکته از برترین های سیمرغ سی و سوم
۱۷:۵۶, ۲۳/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #1
آواتار

بسم الله الرحمن الرحیم
از بین یادداشت های مختلفی که برای این جشنواره،نوشته شده بودند منطقی تر و کامل تر از این یادداشت کوتاه ندیدم.حقیقتا به صورت اجمالی به اکثر مشکلات فیلم ها اشاره کرده.

اگه میخواید آسیب های سینمای امروز ایران رو بدونید،نگاهی به این 6 معضل فیلم های سیمرغ سی و سه بندازید.
نویسنده : سید آریا قریشی / کافه سینما

  • 1) معضل فیلم‌های «کانونی»
قول (محمدعلی طالبی): فیلم‌های زیادی در سینمای ایران وجود دارند که با نگاهی حداقلی به مقوله سینما ساخته می‌شوند؛ به این معنا که فقط حداقل‌های یک فیلم سینمایی قابل تحمل را دارند و جاه‌طلبی سازندگان این آثار اساساً به قدری نیست که قرار باشد تأثیری ماندگار بر تماشاگر بگذارند. اما آثاری که می‌توان زیرمجموعه «فیلم‌های مدل کانون پرورش فکری» طبقه‌بندی‌شان کرد (به جز معدود نمونه‌هایی همچون برخی از آثار عباس کیارستمی) الگوهای این نوع سینما هستند: فیلم‌هایی با داستان یک‌خطی درباره کودکان، جهان بسیار تخت و ساده‌ای که گسترش پیدا نمی‌کنند، و شخصیت‌هایی ساده. فیلم تازه محمدعلی طالبی هم یکی از همین فیلم‌هاست. نکته مثبت قول نسبت به اکثر آثار این دسته، این است که قصه‌گوتر از اکثر فیلم‌های کانونی است. حسن بیانلو که فیلمنامه قول را بر اساس داستانی از ماریون دین بائر نوشته) سعی می‌کند به نمایش بی‌واسطه احساسات ساده یک کودک بسنده نکرده و مصالح ساخت یک فیلم کم و بیش پرکشش را فراهم کند.قول در برخی از لحظاتش موفق می‌شود تعلیق ایجاد کند و خرده‌داستان‌های نسبتاً جذابی هم دارد. اما در نهایت فیلمی شبیه همان فیلم‌های کانونی است که از همان آفات رنج می‌برد. نتیجه، فیلمی است که به راحتی فراموش می‌شود و شاید تنها اثرش این باشد که روی کاغذ سندی بر عدم مرگ فیلم‌های مربوط به دغدغه‌های کودکان و نوجوانان در ایران باشد: حتی اگر در عمل طور دیگری به نظر برسد.

[تصویر: I_-Want_-to_-Be_-a_-King02.jpg]

  • 2) معضل نگاه کهنه
من می‌خوام شاه بشم (مهدی گنجی): مستند تحسین‌شده گنجی، از نظر اجرایی فیلم قابل تأملی است. گنجی به جای این که اجرایی خودنمایانه داشته باشد، سعی می‌کند همه چیز را از طریق میزانسنی ظاهراً معمولی به تماشاگر منتقل کند. اما فیلم چند مشکل دارد. از جمله این که از جایی به بعد به نظر می‌رسد شخصیت اصلی دارد «بازی» می‌کند و این ربطی به یک فیلم مستند ندارد. اما مشکل بزرگ‌تر به نگاه فیلمساز بازمی‌گردد. من می‌خوام شاه بشم داستان واقعی فردی به نام عباس برزگر (که به تلویزیون هم آمد و شخصیت مشهوری شد) است که کسب و کاری خانوادگی را گسترش می‌دهد و کم‌کم به یک سرمایه‌دار تبدیل شده و کسب و کارش را به یک فرصت توریستی تبدیل می‌کند. انتظار این است که چنین ایده‌ای مثلاً در آمریکا به چشم بخورد و نه در ایران. بنابراین پرداختن به زندگی چنین شخصی، فرصتی بی‌نظیر برای گنجی فراهم می‌آورد که فیلمی بسیار تر و تازه بسازد. اما متأسفانه نتیجه بیشتر یادآور همان نگاهی است که بیشتر در یک کشور جهان سومی دیده می‌شود. درست است که ماجرای نشان داده شده، واقعاً نتیجه تصمیمات خود برزگر است، اما همه این‌ها طوری به تصویر کشیده می‌شود که انگار این ماجراها و تبعات، ناشی از «جاه‌طلبی»های او هستند. به عنوان مقایسه، گرگ وال‌استریت را تماشا کنید و ببینید که چگونه شخصیتی بسیار پیچیده از یک دلال بورس با سابقه انواع و اقسام اعمال خلاف جلوی چشم تماشاگر شکل می گیرد. کاش من می‌خوام شاه بشم[/b] را مارتین اسکورسیزی می‌ساخت!

[تصویر: nahid-004_Caffecinema.com_.jpg]

  • 3) معضل عدم درک نقطه پایان
ناهید (آیدا پناهنده): قبول که سبک بصری و اجرایی پناهنده کمی تلویزیونی به نظر می‌رسد، اما پناهنده توانسته فضای بندر انزلی را به طرز قابل تحسینی به حال و هوای کلی فیلم و شرایط روحی و درونی شخصیت‌ها پیوند بزند. امروز سه فیلم که همگی در فضای شمال ساخته شده بودند (قول، ناهید وبوفالو) در برج میلاد به نمایش در آمدند و مقایسه آنها نشان می‌دهد که تنها پناهنده موفق شد از این فضا به شکل هوشمندانه و خلاقانه‌ای استفاده کند. با این وجود، آن چه عملاً‌ نفس فیلم را می‌گیرد، فیلمنامه‌ای است که هر چند تا جایی خوب پیش می‌رود، اما از نیمه عملاً کشدار و کسل کننده می‌شود. مشکل بزرگ‌تر این است که انگار فیلمنامه‌نویسان فیلم (خود پناهنده و ارسلان امیری) نقطه پایان فیلم خود را نمی‌دانسته‌اند. از جایی به بعد، به نظر می‌رسد که ناهید می‌تواند هر جایی تمام شود! فیلم، زمانی حدود 115 دقیقه دارد و این زمان می‌توانست مثلاً 90 یا 150 دقیقه باشد و تغییر خاصی هم در فیلم ایجاد نشود. امسال انیمیشنی به نام Big Hero 6‌ به نمایش در آمد و به موفقیت قابل توجهی هم دست یافت و نامزد اسکار بهترین انیمیشن هم شده است. جان لستر، خالق برخی از مهم‌ترین انیمیشن‌های تاریخ کمپانی‌های دیزنی و پیکسار، یکی از تهیه‌کنندگان اجرایی این انیمیشن بود. گفته می‌شود او در طول نوشتن فیلمنامه این اثر با فیلمنامه‌نویسان در ارتباط بوده و توصیه ارزنده‌ای به آنان کرده است؛ توصیه‌ای که شاید به درد فیلمنامه‌نویسان ناهید بخورد: این که فیلمنامه را در روندی عجیب از انتها به ابتدا بنویسند. چرا که به عقیده لستر، فیلمنامه‌نویسی که نداند قرار است فیلمنامه‌اش را چگونه به پایان برساند، نخواهد دانست که چطور باید فیلمنامه‌اش را آغاز کند.

[تصویر: arghavan-005_Caffecinema.com_.jpg]

  • 4) معضل عدم وجود جهان شخصی
ارغوان (امید بنکدار، کیوان علی‌محمدی): طرفداران فرمالیسم غلیظ، احتمالاً از ارغوان به اندازه دو فیلم قبلی بنکدار و علی‌محمدی (شبانه و شبانه‌روز) لذت نخواهند برد. اما برای کسانی که سلیقه متفاوتی دارند،ارغوان احتمالاً نه تنها خوش‌تصویرترین فیلم روز اول جشنواره، که پیشرفتی در کارنامه این دو کارگردان و «متعادل»ترین فیلم آنها به شمار می‌رود. استفاده هوشمندانه از نماهای بلند و میزانسن‌های دقیق و حساب‌شده، باعث شده که ارغوان (لااقل از لحاظ اجرایی) به مراتب کمتر از دو فیلم قبلی این دو نفر، جلوه‌گرانه و خودنمایانه به نظر برسد. اما تلاش برای ساختن فیلمی متعادل،‌ باعث شده نقاط ضعف بزرگ فیلمنامه‌ای، بیشتر از شبانه و شبانه‌روز جلوه‌گری کنند. به نظر می‌رسد بخش مهمی از تلاش بنکدار و علی‌محمدی صرف اجرای میزانسن‌های پیچیده شده و نتیجه، فیلمی با بازی‌های مصنوعی از سوی بسیاری از بازیگران (در برخی از سکانس‌ها به نظر می‌رسد بازیگران به زور خودشان را در شرایطی قرار داده‌اند تا قاب‌بندی دو کارگردان به هم نخورد)، دیالوگ‌های شعاری، شخصیت پردازی ضعیف و خط داستانی کشدار و الکی کند است. مهم‌تر این که تلاش دو فیلمساز باعث نشده که ارغوان در نهایت از نظر احساسی و معنایی به نتیجه چندان سطح بالایی ختم شود. (نمونه بسیار پیچیده‌تر این نگاه را یک دهه قبل در شب‌های روشن دیده بودیم). قاب‌بندی دقیق،‌ بدون فیلمنامه دقیق و پیچیده، به نتیجه سطح بالایی ختم نمی‌شود.

[تصویر: Bouffalo-011_Caffecinema.com_.jpg]

  • 5) معضل اکتفا کردن به نماد و غفلت از لایه رویی روایت
بوفالو (کاوه سجادی حسینی): بوفالو فیلم کاملاً قابل تحلیلی است. ایده اصلی فیلم این است که «دریا جنازه را زود پس می‌زند اما مرداب جنازه را درون خود نگه می‌دارد» و فیلم درباره شخصیت‌هایی است که کم‌کم به سمتی پیش می‌روند که به جای دریا، به مرداب تبدیل شوند. نمونه‌های دیگری از این نمادگرایی‌ها در مقیاسی کوچک‌تر در فیلم دیده می‌شود. از جمله جایی که دکتر چشم‌پزشک به شخصیت اصلی (با بازی پرویز پرستویی) می‌گوید که برای تقویت عضلات چشمانش باید یک شی مثل خودکار را هر روز به مدت چند دقیقه جلوی چشمانش حرکت داده و با چشمانش مسیر حرکت شیء را دنبال کند و شخصیت اصلی بلافاصله این کار را با انگشت دست خود انجام می‌دهد: اقدامی که قرار است نشان دهد که او سعی می‌کند آدمی خودبسنده باشد و در این راه، کاربرد اشیاء (و طبیعتاً افراد) دیگر را در زندگی‌اش نادیده می‌گیرد. از این دست نمادگرایی‌ها در فیلم باز هم به چشم می‌خورد. همه این اشارات می‌توانستند ظریف و جذاب باشند و فیلم را به سطوح بالایی هدایت کنند اگر قرار نبود به همین‌ها اکتفا شود. در یک فیلمنامه پیچیده، شخصیت‌ها در درجه اول با توجه به رفتارهای روزمره و مرتبط با ماجرای اصلی تعریف شده و سپس نمادگرایی‌ها به پخته‌تر شدن کاراکترها کمک می‌کنند. اما در بوفالو انگار فقط به همین نمادها و اشاره‌ها بسنده شده است. ایده‌ای مثل ضعیف شدن چشم شخصیت بوفالو (پرستویی) که در نهایت به ایده خودکار و انگشت دست ختم می‌شود، انگار فقط اضافه شده تا این نماد به فیلم اضافه شود. در لایه رویی، شخصیت‌ها می‌توانند الکی سکوت کنند و بیهوده حرف بزنند و آن‌وقت با این نمادگرایی‌ها تازه وجوه اصلی شخصیت‌شان آشکار شود. در چنین شرایطی، همین اشارات نمادین هم کارکرد خود را از دست می‌دهند.

[تصویر: jpg]

  • 6) معضل کهنگی در ساختار
این سیب هم برای تو (سیروس الوند): نگاه کلی الوند به فیلمسازی، نگاه سالم، قابل احترام و جذابی است: تلاش برای ساخت فیلم‌هایی استاندارد و سرگرم‌کننده برای تماشاگر بدنه سینما بدون ادعاهای الکی و حرف‌های گنده. این فیلمساز کهنه‌کار و باتجربه سینمای ایران سعی می‌کند فارغ از هر حرف و پیامی، آثاری بسازد که بتوانند لحظات خوبی را برای تماشاگر ایجاد کرده و او را با رضایت روانه خانه کنند. اما مشکل این است که نحوه پردازش همه ایده‌ها در فیلم‌های الوند، خیلی کهنه است. فیلم‌های او بیشتر مناسب دهه شصت به نظر می‌رسند تا دهه نود. این سیب هم برای تو، مثل خیلی از فیلم‌های اخیر الوند، پر از شخصیت‌های پرورانده نشده، دیالوگ‌های سطح پایین و تلاش‌های نه چندان قدرتمند برای برانگیختن احساسات تماشاگر است. نگاه الوند به سینما که در فیلم‌هایش مشهود است، نگاهی جذاب است که در بهترین حالت می‌تواند به خلق شاهکار هم ختم شود. اما با نمایش ساختمان‌ها و هتل‌های شیک جزیره کیش، هیچ فیلمی نو و جذاب نمی‌شود.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سدرة المنتهی ، Admirer
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا