|
به مناسبت روز زن
|
|
۰:۳۱, ۱۹/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بانو بانوی بخشنده ی بی نیاز من! این قناعت تو، عجب دل مرا می شکند... این چیزی نخواستنت، و با هرچه که هست ساختنت... این چشم و دست و زبانِ توقع نداشتنت و به آن سوی پرچین ها نگاه نکردنت کاش کاری می فرمودی دشوار و ناممکن که من به خاطر تو سهل و ممکنش می کردم... کاش چیزی می خواستی مطلقاً نایاب که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم.. کاش می توانستم همچون خوبترین دلقکان جهان، تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم.... کاش می توانستم همچون مهربان ترین مادران، رد اشک را از گونه هایت بزدایم.... کاش نامه ای بودم، حتی یک بار، با خوبترین اخبار..... کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت کاش، ای کاش، که اشاره ای داشتی، امری داشتی نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی...... آه که این قناعت تو، این قناعت تو دل مرا عجب می شکند....... |
|||
|
|
۲۲:۲۳, ۱۹/فروردین/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/فروردین/۹۴ ۲۲:۲۹ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
![]() با نوی من ما در هيچ حال قلب هايمان خالي از غم نخواهد شد چرا که غم وديعه يي ست طبيعي که ما را پاک نگه مي دارد انسان هاي بي اندوه به معناي متعالي کلمه هرگز " انسان " نبوده اند و نخواهند بود از اين صافي انسان ساز نترس نادر ابراهيمي همسفر در اين راه طولاني كه ما بيخبريم و چون باد ميگذرد بگذار خرده اختلافهايمان با هم باقي بماند خواهش ميكنم ! مخواه كه يكي شويم ، مطلقا مخواه كه هر چه تو دوست داري ، من همان را ، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم ، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم يك ساز را ، يك كتاب را ، يك طعم را ، يك رنگ را و يك شيوه نگاه كردن را مخواه كه انتخابمان يكي باشد ، سليقهمان يكي و روياهامان يكي همسفر بودن و همهدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست و شبيه شدن دال بر كمال نيست ، بلكه دليل توقف است عزيز من دو نفر كه عاشقاند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است واجب نيست كه هردو صداي كبك ، درخت نارون ، حجاب برفي قله علم كوه رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند اگر چنين حالتي پيش بيايد ، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق و يكي كافياست عشق ، از خودخواهيها و خودپرستيها گذشتن است اما اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست من از عشق زميني حرف ميزنم كه ارزش آن در " حضور " است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري عزيز من اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست ، بگذار يكي نباشد بگذار در عين وحدت مستقل باشيم بخواه كه در عين يكي بودن ، يكي نباشيم بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست بحث كنيم ، اما نخواهيم كه بحث ، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند بحث ، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست سخن از ذره ذره واقعيتها و حقيقتهاي عيني و جاري زندگي است بيا بحث كنيم بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم بيا كلنجار برويم اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگيمان را در بسياري زمينهها تا آنجا كه حس ميكنيم دوگانگي ، شور و حال و زندگي ميبخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ ، حفظ كنيم من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم بيآنكه قصد تحقير هم را داشته باشيم عزيز من بيا متفاوت باشيم نادر ابراهيمي |
|||
|
|
۲۳:۰۲, ۱۹/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
![]() |
|||
|
|
۲۳:۳۸, ۱۹/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم نامه ی خانوادگی مردی که دنیا را تکان داد... اولین نامه را امام در فرودین ۱۳۱۲٫ش برای همسرشان نوشته اند. در این تاریخ امام برای سفر «حج» راهی خانه خدا بوده اند و در مسیر و از بیروت نامه را نوشته اند. در آن زمان فرزند اول امام یعنی حاج آقا مصطفی سه ساله بوده اند : بسمه تعالی تصدقت بشوم، الهی به قربانت بروم! در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم، متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه قلبم منقوش است. عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حال] من با هر شدتی باشد می گذرد؛ ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد، خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتا جای شما خالی است، فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد. در هر حال، امشب، شب دوم است که منتظر کشتی هستیم. از قرار معلوم و معروف، یک کشتی فردا حرکت می کند، ولی ماها که قدری دیر رسیدیم، باید منتظر کشتی دیگر باشیم. عجالتا تکلیف معلوم نیست، امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم، که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل. از این حیث قدری نگران هستم، ولی از حیث مزاج بحمدالله به سلامت. بلکه مزاجم بحمدالله مستقیمتر وبهتر است. خیلی سفر خوبی است، جای شما خیلی خیلی خالی است. دلم برای پسرت [سیدمصطفی] قدری تنگ شده است. امید است که هر دو به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خدای متعال باشند. اگر به آقا [پدر همسر امام]و خانمها [مادر و مادربزرگ همسر امام] کاغذی نوشتید، سلام مرا برسانید. من از قِبَل همه نایب الزیاره هستم. به خانم شمس آفاق [خواهر همسر امام] سلام برسانید و به توسط ایشان به آقای دکتر [علوی] سلام برسانید. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانید. صفحه مقابل را به آقای شیخ عبدالحسین بگویید برسانند. ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روحالله صحیفه امام، جلد۱، ص ۲و۳ http://forum.bidari-andishe.ir/thread-33...#pid279561 . |
|||
|
|
۰:۲۲, ۲۰/فروردین/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/فروردین/۹۴ ۰:۳۷ توسط سیمرغ.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
به مناسبت روز مادر
همسر و مادر هفت شهید... ملت ما مدیون چنن مادرانی ست ![]() ![]() |
|||
|
|
۱۰:۰۲, ۲۰/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
در سیره بزرگان مواردی از این قبیل شنیده شده است :
روزی همسر آیت الله بهبهانی، در روزهای سرد زمستان، لباس بالا پوشی که قدیم به آن "جبّه " می گفتند برای او تهیه کرد. آن بزرگوار جبه را پوشید، هنگام مغرب که برای ادای نماز به مسجد می رفت، یکی از لات های چاقو کش محله که فرد فقیری بود او را دید، پابرهنه به طرف آقا شتافت و گفت: سرم برهنه است، کلاهی ندارم، هوا خیلی سرد است، کمکم کنید. آخوند بهبهانی به او گفت: همراهت چاقو داری؟ گفت: بلی. چاقو را گرفت و آستین لباس نو خود را برید به او داد و گفت: " آستین را فعلا بر سرت بگذار و امشب را بگذران تا فردا صبح همین جا برایت لباسی بهتر تهیه کنم." نقل می کنند بعدها فردچاقو کش مرید آقا شد و پشت سر او نماز می خواند آقا سپس به مسجد رفت و نماز را به جای آورد. هنگام مراجعت به منزل، عیالش دید که لباس آقا آستین ندارد، بسیار ناراحت شد و با پرخاش گفت: من مدت ها زحمت کشیده بودم تا این جامه را برای شما مهیا کردم. شما آن را ناقص کردید و آستینش را بریدید؟! آخوند بهبهانی دست خانم را بوسید و با پاسخی مناسب همسرش را آرام کرد و به او گفت: اگر این را شما بانوی بزرگوار به من هدیه نکرده بودید که کل لباس را به آن فرد فقیر می بخشیدم. |
|||
|
|
۱۱:۵۸, ۲۰/فروردین/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/فروردین/۹۴ ۱۳:۱۸ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
نامه چهارم
همقدم همیشگی من! مطمئن باش هرگز پیش نخواهد آمد که تو را دانسته بیازارم یا به خشم بیاورم.
هرگز پیش نخواهد آمد. آنچه در چند روز گذشته تو را رنجیده خاطر و دل آزرده کرده است مرا، بسیار بیش از تو به افسردگی کشانده است. و مطمئن باش چنان می روم که بدانم - به دقت - که چه چیز ها این زمان تو را زخم می زند تا از این پس، حتی نا دانسته نیز تو را نیازارم. ما باید درست بشویم. ما باید تغییر کنیم... نامه هفتم عزیز من! مدتی ست می خواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعض شبهای مهتابی ، علیرغم جمیع مشکلات و مشقات، قدری پیاده راه برویم - دوش به دوش هم -شبگردی، بی شک، بخش های فرسوده ی روح را نوسازی می کند و تن را برای تحمل دشواری ها، پر توان. از این گذشته ، به هنگام گزمه رفتن های شبانه ، ما فرصت حرف زدن درباره ی بسیاری چیزها را پیدا خواهیم کرد. نترس بانوی من! هیچ کس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگ هم ، در خلوت، زیر نور بدر، قدم می زنیم.هیچ کس نخواهد پرسید؛ و تنها کسانی خواهند گفت: « این کارها برازنده ی جوانان است» که روح شان پیر شده باشد؛ و چیزی غم انگیز تر از پیری روح وجود ندارد.از مرگ هم صد بار بد تر است. راستی، طلب فروشگاه محله را تمام و کمال دادم. حالا می توانی با خاطر آسوده از جلوی فروشگاه رد شوی. هیچ نگاهی دیگر نگاه سرزنش بار طلب کاری نخواهد بود. مطمئن باش! ضمنا همه چیزهایی را هم که فهرست کرده بودی ، تمام وکمال خریدم: برنج، آرد نخود چی، آرد سه صفر، ماکارونی، فلفل سیاه، زرد چوبه، آبغوره، نبات، برگ بو،صابون، مایع ظرفشویی، و دارچین (که چه عطر قدیمی دل انگیزی دارد)... می بینی که چقدر خوب، من بی حافظه، نام تک تک چیزهایی را که خواسته بودی به خاطر سپرده ام؟ خب...دیگر می توانی قدری آسوده باشی، و شبی از همین شبها، پیشنهاد یک پیاده روی کوتاه را به ما بدهی. ما، با این که خیلی کار داریم، پیشنهاد شما را خواهیم پذیرفت. عزیز من! ما هرگز آنقدر بدهکار نخواهیم شد که نتوانیم از پس بدهی هایمان بر آییم، و هرگز آنقدر پیر نخواهیم شد که نتوانیم دوباره متولد شویم. ما از زمانه عقب نخواهیم ماند، زمانه را به دنبال خود خواهیم کشید. فقط کافی ست که قدری دیگر هم از نفس نیفتیم... نامه دوازدهم بانوی بزرگوار من!
چرا قضاوتهای دیگران در باب رفتار، کردار، و گفتار ما، تو را تا این حد مضطرب و افسرده می کند؟ چرا دائماً نگرانی که مبادا از ما عملی سر بزند که داوری منفی دیگران را از پی بیاورد؟ راستی این « دیگران » که گهگاه این قدر تو را آسیمه سر و دلگیر می کنند ، چه کسانی هستند؟ آیا ایشان را به درستی می شناسی و به دادخواهی و سلامت روح ایشان ، ایمان داری؟ تو، عیب این است، که از دشنام کسانی می ترسی که نان از قِبَل تهدید و باج خواهی و هرزه دهانی خویش می خورند - و سیه روزگارانند، به ناگزیر... عجیب است که تو دلت می خواهد نه فقط روشنفکران و مردم عادی، بل شبه روشنفکران و شبه آدمها نیز ما و زندگی ما را تحسین کنند و بر آن هیچ زخم و ضربه ای نزنند... تو دلت می خواهد که حتی مخالفان راه و نگاه و اندیشه و آرمان ما نیز ما را خالصانه بستایند و دوست بدارند... این ممکن نیست، نیست، نیست عزیز من؛ این - ممکن - نیست. در شرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد ، این مطلقاً مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛ بلکه مهم این است که ما ، در خلوتی سرشار از صداقت، و در نهایت قلب مان، خویشتن را چگونه داوری می کنیم... عزیز من ! بیا به جای آنکه یک خبر کوتاه در یک روزنامه ی امروز هست و فردا نیست، این گونه بر آشفته ات کند، بیمناک و بر آشفته از آن باش که ما، نزد خویشتن خویش، از عملی، حرفی، و حرکتی، مختصری خجل باشیم. این را پیش از ما بسیار گفته اند ، باور کن: هر کس که کاری می کند، هر قدر هم کوچک، در معرض خشم کسانی ست که کاری نمی کنند. هر کس که چیزی را می سازد - حتی لانه ی فرو ریخته ی یک جفت قمری را - منفور همه ی کسانی ست که اهل ساختن نیستند. و هر کس که چیزی را تغییر می دهد - فقط به قدر جابه جا کردن یک گلدان، که گیاه درون آن، ممکن است در سایه بپوسد و بمیرد - باید در انتظار سنگباران همه ی کسانی باشد که عاشق توقف اند و ایستایی و سکون. ...و بیش از اینها، انسان، حتی اگر حضور داشته باشد، و بر این حضور ، مصرّ باشد، ناگزیر، تیر تنگ نظری های کسانی که عدم حضور خود را احساس می کنند، و تربیت، ایشان را اسیر رذالت ساخته، به او می خورد... از قدیم گفته اند ، و خوب هم، که: عظیم ترین دروازه های اَبر شهر های جهان را می توان بست ؛ اما دهان حقیر آن موجودی را که نتوانسته نیروهایش را در راستای تولید مفید یا در خدمت به ملت، میهن، فرهنگ، جامعه، و آرمان به کار گیرد، حتی برای لحظه ای نمی توان بست. آیا می دانی با ساز همگان رقصیدن، و آنگونه پای کوبیدن و گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگان را بر انگیزد، از ما چه خواهد ساخت؟ عمیقاً یک دلقک؛ یک دلقک درباری دردمند دل آزرده، که بر دار رفتار خویشتن آونگ است - تا آخرین لحظه های حیات. عزیز من ! یادت باشد، اضطراب تو، همه ی چیزی ست که تنگ نظران ، آرزومند آنند. آنها چیزی جز این نمی خواهند که ظل کینه و نفرت شان بر دیوار کوتاه کلبه ی روشن ما بیفتد و رنگ همه چیز را مختصری کدر کند. رهایشان کن عزیز من، به خدا بسپارشان، و به طبیعت... تو خوب می دانی که اضطراب و دل نگرانی ات چگونه لرزشی به زانوان من می اندازد، و چگونه مرا از درافتادن با هر آنچه که من و تو ، هر دو نادرستش می دانیم ، باز می دارد. بانوی من! دمی به یاد آن دلاوران خط شکنی باش که در برابر خود، رو در روی خود، فقط چند قدم جلوتر ، بدکینه ترین دشمنان را دارند. آیا آنها حق است که از قضاوت دشمنان خود بترسند؟ بگو: « ما تا زمانی که می کوشیم خود را خالصانه و عادلانه قضاوت کنیم، از قضاوت دیگران نخواهیم ترسید و نخواهیم رنجید»...
|
|||
|
|
۰:۲۶, ۲۱/فروردین/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/فروردین/۹۴ ۰:۳۲ توسط noormeshkat.)
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
|
۱:۴۳, ۲۱/فروردین/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/فروردین/۹۴ ۱:۴۳ توسط حضرت عشق.)
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
--------------------------------------------------------------------------------------------
خدمت به مادر روزي حضرت موسي (علیه السلام) در ضمن مناجات به خداوند عرضه داشت: «ميخواهم همنشينم را در بهشت ببينم». جبرئيل بر او نازل شد و گفت: «اي موسي، قصابي که در فلان محل ساکن است، همنشين توست». حضرت موسي(علیه السلام) نزد قصاب رفت و اعمال او را زير نظر گرفت. شب که شد قصاب جوان مقداري گوشت برداشت و به سوي منزل روان گرديد. موسي(علیه السلام) از پي او روان شد. چون به در منزل رسيدند، موسي جلو رفت و پرسيد: «اي جوان مهمان نميخواهي؟» گفت: بفرماييد! حضرت موسي وقتي به درون خانه رفت، ديد جوان با آن گوشت تازه غذايي تهيه کرد، آن گاه زنبيلي را که به سقف آويخته بود، پايين آورد و پيرزني کهنسال را از درون آن بيرون آورد. ابتدا او را شست و شو داد و آنگاه با دست خويش غذا را به او خورانيد. هنگامي که خواست زنبيل را به جاي آن بياويزد، زبان پيرزن به کلماتي نامفهوم حرکت کرد. سپس جوان قصاب براي حضرت موسي غذا آورد و با هم غذا را خوردند. چون موسي(علیه السلام) از ماجراي جوان پرسيد، پاسخ داد: «اين پيرزن مادر من است. چون درآمدم بالا نيست و نمي توانم براي او کنيزي استخدام نمايم، خدمتش را مينمايم». موسي(علیه السلام) پرسيد: «آن کلماتي که مادرت بر زبان جاري کرد، چه بود؟» گفت: «هرگاه او را شست و شو ميدهم و غذا به او ميخورانم، دعايم ميکند و ميگويد: " خدا تو را ببخشايد و تو را در بهشت همدرجه و همنشين حضرت موسي(علیه السلام) گرداند! " حضرت موسي(علیه السلام) فرمود: اي جوان، من موسي هستم. اينک به تو بشارت ميدهم که خداوند دعاي مادرت را دربارة تو مستجاب گردانيده است. جبرئيل به من خبر داد که تو در بهشت همنشين و همدرجة من خواهي بود.[1] اينک اي خواهر و برادرم! با دقت در اين داستان نيک بنگر که از راه خدمتگزاري عاشقانه به مادرت چگونه ميتواني از سريع ترين و ميانبرترين راهها در سيرو سلوک به سوي حضرت حق ره بپيمايي و به خيمهگاه امام زمانت نزديک و نزديکتر شوي! عزيز دلم، اينک با همتي مهدوي به عرصة خدمتگزاري عاشقانة مادرت وارد شو و آن گاه که مادرت در نهايت رضايت از تو خواست تا دعايت کند، از او بخواه که مادر از خدا برايم طلب کن که مرا همنشين و همدرجة امام زمان در دنيا و آخرت قرار دهد! [/b] پی نوشت : [1].پند تاريخ، ج1، ص68؛ نيليپور، مهدي، بهشت اخلاق، ج2، ص544. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |









![[تصویر: A0446890.jpg]](http://media.farsnews.com/media//8703/Images/jpg/A0446/A0446890.jpg)

![[تصویر: 01315524265571980606.jpeg]](http://www.shiaupload.ir/images/01315524265571980606.jpeg)


![[تصویر: nf00415422_1.jpg]](http://s4.picofile.com/file/8181470300/nf00415422_1.jpg)

