کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
در آستانه ی روز مادر
۲۱:۱۱, ۱۷/فروردین/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/فروردین/۹۴ ۲۱:۱۸ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
(۱۶/اردیبهشت/۹۲ ۱۱:۳۳)مهسا110 نوشته است:  چند سالي بود پدر بزرگ از جايش بلند نميشد .چشمانش سويي نداشت و آرام آرم آن بدن قوي و استوارش كم جان شده بود.هر بار كه ميرفتم به ديدنش جان تازه ميگرفتم . بلندش ميكردم ،به سختي تا كنار آب جا به جايش ميكردم ،دستش كه به آب ميرسيد بلند بلند صلوات ميفرستاد. ميگفتم حاج بابا منو خيس نكني، او هم تند و تند ،آب را به اطراف ميپاچيد ،حوله اش را ميدادم و مينشاندم ش روي صندلي. ميگفت خدا خيرت بدهد،تو كي هستي؟ميگفتم حاج بابا منم مهسا وباز دوباره ميپرسيد تو كي هسي وباز من جواب ميدادم مهساااام. يادش نمي آمد، ميگفت يه خورده آب ميدهي دستم ؟ و من با ذوق ميدويدم كه برايش آب بياورم به رسم سقاي كربلا.آب هنوز به لبش نرسيده ،ميگفت يا حسين(علیه السلام). ومن ميماندم و يك دنيا حيرت .... كه عجب !گويا آلزايمر فقط براي چيزهاي فاني است و چقدر خوب است آلزايمر ! دايمي ها را نميگذارد از بين برود.
تا اسم امام حسين را ميبردم ،اشك بود كه از چشمانش جاري ميشد . يك هو ميديدي كسي كه تا چند دقيقه پيش به زور جابه جايش كرده بودم كه زخم بستر نگيرد، نشسته! ميگفتم حاج بابا چيزي شده ؟ميگفت من نماز خوندم؟! و باز من ميماندم و يك دنيا حيرت!
تا كنارش مينشستم ميگفتم ،حاج بابا !اماما رو بگو . شروع ميكرد يكي يكي ميگفت :به امام پنجم كه ميرسيد ،يادش نمي آمد ، زود ميگفتم امام محمد باقر. اين را كه ميگفتم،حالش عوض ميشد ميگفت خدايا رحم كن و ناله بود كه سر ميداد.و مگر ميشد از آن حال بيرونش آورد؟
وچند روز پيش حاج بابا رفت... قبل از رفتنش برايش قرآن خواندم. موقع رفتن خيلي آرام بود .زيارت عاشورا را كه خواندم حس كردم يك نفس راحت كشيد و ...
روحاني محل كه داشت حاج بابا را تلقين ميداد ، به امام پنجم كه رسيد ميخواستم بگويم حاجاقا يواش تر بگو ، حاج باباي من امام پنجم را يادش ميرفت ... اما خجالت كشيدم . همه كه رفتند ،دوباره برايش يس خواندم ،نام مبارك امام ها را برايش به آرامي گفتم ،زيارت عاشورا را خواندم و به او قول دام كه برايش نماز وحشت بخوانم.
چند روزي است كه جاي خالي حاج بابا بد جوري ناراحتم ميكند.ديگر نيست تا در عوض يك ليوان آب ،به من بگويد انشاالله قيامتت روشن باشد،ديگر نيست تا ابروهايش را كوتاه كنم وبگويم صلوات بفرست. ديگر نيست تا ناخن هايش را كوتاه كنم .ديگر نيست تا....
اگر دلتان شكست حاج باباي مرا دعا كنيد ،آخر، او امام پنجم يادش ميرفت....
چند سالی است که از رفتن پدربزرگ میگذرد. من مانده ام و یک دنیا تنهاییه مادربزرگ. تنهاییه مادربزرگ بدجوری روی دلم سنگینی میکند. راستش او را که میبینم یاد چند سال بعده خودم میفتم.

از وقتی پدربزرگ رفته ، مادربزرگ خیلی بی تابی میکند. اوایل انگار یادش نبود.

هرروز پیرتر میشود والبته تنها تر. هربار که میبینمش خط و چین های صورتش بیشتر شده. کمتر روی پامیایستد. حرف برای گفتن ندارد جز گلایه ای چند....
تا مرا میبیند سرگلایه باز میکند که ببین فلانی با من چه میکند ، ببین بچه ها به من سرنمیزنند. ببین عید دیدنی نیامده اند.

نمیدانم چرا یک روز برایش مثل هزار سال میگذرد.

خودم را میزنم به آن راه. بغضم را قورت میدم ، صدایم راصاف میکنم و میگویم من که تازه اینجا بودم. ان بنده خداها گرفتارند هزارجور مشکل دارند. سرش را گرم میکنم.میگویم به من جوراب بافتن یاد میدهی ؟ میروم سراغ صندوقچه ی قدیمی اش.چند تا میل بافتی و کاموا برمیدارم. میگویم اصلا برایم جوراب بباف. قبول میکند.. میبافد و میبافد بعد یهو میگوید تو که اینارو نمیپوشی برای چی ببافم . یکی برای دختر داییت بافتم تابه حال ندیدم بپوشه!من میمانم و یک دنیا خجالت.میگویم تو بباف من یادگاری نگه میدارم . طوری نگاه میکند که...

عکس پدر بزرگ را میگذارد روبرویش و هی اشک میریزد. قلبم سینه ام را میدرد وقتی این صحنه را میبینم.

من میمانم و یک دنیا فکر و بار سنگینی بر دوش. خدایا ! یعنی من میتوانم تنهایی مادر بزرگ را پر کنم؟ اصلا چرا من؟

صدای گریه اش که بالاتر میرود طاقت نمیاورم. بحث را عوض میکنم.

میگویم : مادربزرگ اصلا بیا باهم قرآن بخوانیم برای حاجی بابا برای همه ی آنهایی که رفتند. قبول میکند. کمی که قرآن میخوانیم آرام میشود. من هم ارام میشوم.

دارد تاریک میشود. حاضر میشوم که بیایم. چشمهایش پاهایم را سست میکند. میگویم مادر بزرگ قرص فشارت را بخور ، یخورده دور اتاق تنهایی بچرخ تا دلت باز شود، شامت که آماده است سفره ی تنهایی را بچین و شامت را نوش جان کن. محبت زیاد فشار خونت را بالا میبرد. اگر منه بی محبت دارم میروم فقط به فکر سلامتی توام!

خدا حافظی میکنم که بیایم اما قلبم دارد از جا کنده میشود که یک هو میگوید : دلم را خوش کردی، خدا دلت را خوش کند...

چقدر دلم آرام میشود خدایا! انگار با جمله اش بهشت را به من هدیه میدهد. بیخود نیست که میگویند بهشت زیر پای مادران است....
[تصویر: 67437772529162820656.jpg]



تنهایی مادر هایمان را پرکنیم. این بهترین هدیه است....



[تصویر: S1426674718.jpg]

زن اگر پرنده آفریده میشد ،حتما طاووس بود

اگر حیوان بود ، حتما آهو بود

اگر حشره بود ؛ حتما پروانه.

اما او انسان آفریده شد، تا خواهر و مادر باشد و عشق....

زن چنان بزرگ است که یک گل او را راضی میکند

وچنان ظریف که یک کلمه او را به کشتن میدهد...

شگفت انگیز است این موجود...

درکودکی درهای برکت را به روی پدرش میگشاید....

در جوانی نصف دین همسرش را کامل میکند...

و هنگامی که مادر میشود بهشت زیر پای اوست...

قدرشان رابدانیم...

تقدیم به بانوان سرزمینم...

یک صلوات هدیه ی من برای روز زن تقدیم به زیباترین مخلوق خدا.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: soshiant ، آفتاب ، عشقم کربلا ، mahdy30na ، Tolou ، Eve ، Ali#59
۱۳:۱۸, ۲۰/فروردین/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/فروردین/۹۴ ۱۳:۴۶ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #2
آواتار
زنی به مشاور خانواده گفت:
من و همسرم زندگی کم نظیری داریم ؛
همه حسرت زندگی ما رو میخورند.
سراسر محبّت, شادی, توجّه, گذشت و هماهنگی.
امّا سؤالی از شوهرم پرسیدم که جواب او مرا سخت نگران کرده است.
پرسیدم اگر من و مادرت در دریا همزمان در حال غرق شدن باشیم,
چه کسی را نجات خواهی داد؟
و او بیدرنگ جواب داد: معلوم است, مادرم را ؛
چون مرا زاییده و بزرگ کرده و زحمتهای زیادی برایم کشیده!
از آن روز تا حالا خیلی عصبی و ناراحتم به من بگویید چکار کنم؟
مشاور جواب داد:

شنــا یـاد بگیــــر! همیشه در زندگی روی پای خود بایستید حتی با داشتن همسر خوب......
ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﺑﭽﺴﺒﯿﺪ ! ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ .... ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻧﻔﺮﻭﺷﯿﺪ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ؛ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ، ﺑﻪ ﺣﺮﻓﯽ ، ﺑﻪ ﻧﻘﻠﯽ ، ﺑﻪ ﻫﺪﯾﻪ ﺍﯼ ، ﺑﻪ ﺍﻧﺪﮎ ﺗﻮﺟﻬﯽ ... ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﺪ . ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺘﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻨﺪ . ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻗﺪﺭﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﺪ . ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺑﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ . ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻣﻔﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻣﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻔﺖ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ! ﮔــــــﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ.



[تصویر: ifjg1jrmyxwwgwxcc16j.jpg]




« دوستم داری » را از من بسیار بپرس
[تصویر: heart.gif]
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آفتاب
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا