|
ابوبکر یا حق
|
|
۱۳:۳۰, ۲۱/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام
یه سوال از برادران اهل سنت یک حدیثی داریم که میگه(پیامبر) من دو خلیفه به جا می گذارم 1- قران 2- اهل بیت ابوبکر وعمر و عثمان جزو کدوم یک بودند ؟ |
|||
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۰:۳۸, ۲۱/فروردین/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/فروردین/۹۴ ۲۱:۳۸ توسط سیمرغ.)
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
(۲۱/فروردین/۹۴ ۱۹:۴۰)قاتل مرگ نوشته است: قرآن و اهل بیت خلیفه نیستن بلکه دو میراث گرانبها هستن جاب قاتل مرگ این حرف ارخرتون رو شما از کدوم قسمت قران و یا روایات مستند میکنین؟ ![]() خلیفه شدن؟ یعنی ما میخوایم که خلیفه انتخاب بشه؟ پس این وسط خدا نقشش چیه؟ تایید؟ یعنی ما بگیم فلانی بعد بگیم خدا ببین این خوبه و اگه خوب بود بگیم آها این خوبه و خدا گفت خوبه حالا تو خلیفه ماهستی ![]() مگر نه این هست که خدا خلیفه تعیین میکنه؟ و ما فقط مطیع او هستیم! ![]() بعدشم شما چون حضرت امیر المونین سکوت کردن ( البته برای سکوتشون باید شما بگین که سکوت بوده و ما که میگیم حضرت در طول مدت 25 سال حکومت غصب شده احتجاح میکردن به این که خلافت معین شده برای ایشون بود و لا عیر .) مراجعه کنید به خبطه شقشقیه و همچنین احتجاجاتی که در کتب اهل سنت بیان شده مراجعه بکنین. جناب شما فکر کن تو یه خانواده ای هستی که پدرش قاتل ، مادرش جانی و برادر و خواهراشم ... حالا اگه یه مشکل پیش بیاد و کسی داناتر از شما نباشه و کسی که بتونه مشکلات رو حل کنه نباشه چه میکنن؟ بعدش شما اگه ملاکتون مشاوره دادن حضرت هست واقعا باید بگم نتیجه گیریتون کاملا اشتباه هست. اگه بخوام براتون دلالی سکوت حضرت رو بشمرم از صبر و حوصله شما و جمع بیرون هست. فقط همینا رو بدونین که حضرت طبق دستور حضرت رسول سکوت کردن ، ایشون بخاطر اتحاد جامعه اسلامی که نو پا بود و درونش پر بود از منافقین و کینه توزان ، برای اینکه ایشون اگه هر اقدامی میگردن میگفتن برای دنیا داره میجنگه همون حرفایی که سر ماحرای فدک به حضرت زهرا سلام الله نسبت دادن و .... پیش میومد. جناب حضرت بر اساس مصلحت و همچنین هدف والایی به نام بقای اسلام سکوت میکردن . بعدش اینم خدمت شما بگم مشاوره هایی که خلفا و بویژه خلیفه دوم از حضرت میگرفتند رو یه شمارش بکنین لطفا تا ببینین که حضرت در چه موارد و در چه زمینه هایی مشاوره میدادن. |
|||
|
|
۲۰:۴۹, ۲۱/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
سلام
اقای سیمرغ چرا شما این حرف رو می زنید که حکومت عمر حکومت بدی نبوده کسی که بر دختر پیامبر رحم نمیکه ایا شایسته ی زنده ماندن هست ؟ کسی که تهدید می کند که در رو اتش می زنم این شایسته است که همچین مردی خلیفه باشه
|
|||
|
۲۰:۵۱, ۲۱/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
(۲۱/فروردین/۹۴ ۲۰:۲۳)قاتل مرگ نوشته است: صد در صد جناب اینکه مردم قبول کنن یا نکنه این به خودشون بستکی داره و نمیتونن حذفش کنن بلکه فقط میتونن روش پرده بکشن. در طول تاریخ بشر اینهمه از سمت خدا اومدن برای نشون دادن راه صحیح ولی چقدر پیرو شدن؟ ایا این که میگین ممردم نمیخوان ایا از نبی بودن اونها کم میشه و یا اینکه چون مردم میگن تو نبی نیسی پی واقعا نبی نیست؟ جناب بدون اطلاع و مدرک صحبت نکنین. شما اگه پدرتون بگه حق داری بعد من با کسایی که اوباش هستن و کینه دارن و تشنه به جاه و مقام من هستن کاری نداشته باش و فقط سکوت ، چه میکنی؟ اقای محترم دستور پیامبر ، دستور خداست و حکمش حکم الهی چرا؟ سوره نجم ایات 3-4 وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ﴿۳﴾ و از سر هوس سخن نمیگويد إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى ﴿۴﴾ اين سخن بجز وحيى كه وحى میشود نيست إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ ءَامَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُمْ رَ كِعُونَ .المائدة: 55. سرپرست و صاحب امر شما، تنها خدا، پيامبر او و کسانى هستند که ايمان آورده اند؛ همانها که نماز را بر پا مىدارند، و در حال رکوع، زکات مى دهند جناب در منابع اهل سنت هم اگه خواستی نگاه کن که پیامبر در هر حالی کلامی جز وحی نمیگه إن عيني تنامان ولا ينام قلبي . چشمان من به خواب ميروند ؛ ولي قلب من به هيچ وجهي خواب نميرود . صحيح البخاري - البخاري - ج 2 - ص 48 و ج 2 - ص 253 و ج 4 - ص 168 و صحيح مسلم - مسلم النيسابوري - ج 2 - ص 166
|
|||
|
|
۲۰:۵۸, ۲۱/فروردین/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/فروردین/۹۴ ۲۱:۰۲ توسط سیمرغ.)
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
در مورد جمله ای که کاربر قاتل مرگ فرمودند چون از واژه مناسب استفاده نکردند برای همین ارجاع دادم به خطبه اگر موردی دیدید که اهانتی هم شده ارومتر متذکر بشید متشکر اما متن خطبه: لطفا کامل بخونید چون تمام مواردی که برای دوستان سوال شده در این خطبه امده هان اى مردم،سوگند به خدا،آن شخص جامه خلافت را به تن كرد و اوخود قطعا مى دانست كه موقعيت من نسبت به خلافت، موقعيت مركز آسياب به آسياب است كه به دور آن مى گردد. سيل انبوه فضيلتهاى انسانى-الهى از قله هاى روح من به سوى انسانهاسرازير مى شود. ارتفاعات سر به ملكوت كشيده امتيازات من بلندتر از آن است كه پرندگان دور پرواز بتوانند هواى پريدن روى آن ارتفاعات را در سر بپرورانند. [در آن هنگام كه خلافت در مسير ديگرى افتاد]،پرده اى ميان خود و زمامدارى آويخته روى از آن گردانيدم، چون در انتخاب يكى از دو راه انديشيدم،يا ميبايست با دستى خالى به مخالفانم حمله كنم و يا شكيبائى در برابر حادثه اى ظلمانى و پرابهام پيشه گيرم. [چه حادثه اى؟!] حادثه اى بس كوبنده كه بزرگسال را فرتوت وكم سال را پير و انسان با ايمان را تا بديدار پروردگارش در رنج و مشقت فرومى برد. به حكم عقل سليم بر آن شدم كه صبر و تحمل را بر حمله با دست خالى ترجيح بدهم. من راه بردبارى را پيش گرفتم،چونان بردبارى چشمى كه خس و خاشاك در آن فرو رود و گلويى كه استخوانى مجرايش را بگيرد. [چرا اضطراب سر تا پايم را نگيرد و اقيانوس درونم را نشوراند؟]. مى ديدم حقى كه به من رسيده و از آن من است به يغما مى رود و از مجراى حقيقى اش منحرف مى گردد. تاآن گاه كه روزگار شخص يكم سپرى گشت و راهى سراى آخرت گرديد و خلافت را پس از خود به شخص ديگرى سپرد. اين رويداد تلخ شعر اعشى قيس را بياد مىآورد كه مىگويد:روزى كه باحيان برادر جابر در بهترين رفاه و آسايش غوطه ور در لذت بودم،كجا و امروزكه با زاد و توشهاى ناچيز سوار بر شتر در پهنه بيابان ها گرفتارم،كجا؟!!. شگفتا!با اينكه شخص يكم در دوران زندگيش انحلال خلافت و سلب آن را از خويشتن مى خواست،به شخص ديگرى بست كه پس از او زمام خلافت را به دست بگيرد. آن دو شخص پستانهاى خلافت را چه سخت و قاطعانه ميان خود تقسيم كردند !![گويى چنين حادثه اى سرنوشت ساز جوامع در طول قرون و اعصار،نه به تاملى احتياج داشت و نه به مشورتى]شخص يكم رخت از اين دنيابربست و امر زمامدارى را در طبعى خشن قرار داد كه دلها را سخت مجروح مي كردو تماس با آن،خشونتى ناگوار داشت.در چنان طبعى خشن كه منصب زمامدارى به آن تفويض شد،لغزشهاى فراوان به جريان مى افتد و پوزشهاى مداوم بدنبالش. دمساز طبع درشتخو چونان سوار بر شتر چموش است كه اگر افسارش را بكشد،بينى اش بريده شود و اگر رهايش كند،از اختيارش بدر مى رود. سوگند به پروردگار،مردم در چنين خلافت ناهنجار به مركبى ناآرام وراهى خارج از جاده و سرعت در رنگ پذيرى و به حركت در پهناى راه بجاى سير در خط مستقيم مبتلا گشتند، من به درازاى مدت و سختى مشقت در چنين وضعى تحملها نمودم، تا آنگاه كه اين شخص دوم هم راه خود را پيش گرفت و رهسپارسراى ديگر گشت و كار انتخاب خليفه را در اختيار جمعى گذاشت كه گمان مي كرد من هم يكى از آنان هستم، پناه بر خدا،از چنين شورايى!من كى در برابر شخص اولشان در استحقاق خلافت مورد ترديد بودم،كه امروز با اعضاى اين شورى قرين شمرده شوم !![من بار ديگر راه شكيبايى را در پيش گرفتم و]خود را يكى از آن پرندگان قرار دادم كه اگر پايين مى آمدند،من هم با آنان فرودمى آمدم و اگر مى پريدند،با جمع آنان ب پرواز در مى آمدم. مردى در آن شورى از روى كينه توزى،اعراض از حق نمود و ديگرى به برادر زنش تمايل كرد، با اغراض ديگرى كه در دل داشت. شخص سومى از آن جمع در نتيجه شورى به خلافت برخاست.او در مسير انباشتن شكم و خالى كردن آن بود و با بالا كشيدن پهلوهاى خويش. به همراه او فرزندان پدرش برخاستند و چونان شتر كه علفهاى با طراوت بهارى را با احساس خوشى مى خورد،مال خدا را با دهان پر مىخوردند. سالها بر اين گذشت و پايان زندگى سومى هم فرا رسيد و رشته هايش پنبه شد و كردار او به حياتش خاتمه داد و پرخورى به رويش انداخت. براى من روزى بس هيجان انگيز بود كه انبوه مردم با ازدحامى سخت برسم قحط زدگانى كه به غذايى برسند،براى سپردن خلافت به دست من،از هر طرف هجوم آوردند. اشتياق و شور و ازدحام چنان از حد گذشت كه دو فرزندم حسن و حسين كوبيده شدند و لباس دو پهلويم از هم شكافت. تسليم عموم مردم در آن روز،اجتماع انبوه گله هاى گوسفند را بياد مى آوردكه يكدل و يكآهنگ پيرامونم را گرفته بودند. هنگامى كه به امر زمامدارى برخاستم،گروهى عهد خود را شكستند،جمعى ديگر از راه منحرف گشتند و گروه ديگرى هم ستمكارى را پيشه خود كردند، گوئى آنان سخن خداوندى را نشنيده بودند كه فرموده است: «ما آن سراى ابديت را براى كسانى قرار خواهيم داد كه در روى زمين برترى بر ديگران نجويند و فساد براه نياندازند،و عاقبت كارها به سود مردمى استكه تقوى مى ورزند». آرى،بخدا سوگند،آنان كلام خدا را شنيده.گوش به آن فرا داده و دركش كرده بودند،ولى دنيا خود را در برابر ديدگان آنان بياراست،تا در جاذبه زينت و زيور دنيا خيره گشتند و خود را درباختند. سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و روح را آفريد،اگر گروهى براىيارى من آماده نبود و حجت خداوندى با وجود ياوران بر من تمام نمى گشت وپيمان الهى با دانايان درباره عدم تحمل پرخورى ستمكار و گرسنگى ستمديده نبود،مهار اين زمامدارى را به دوشش مى انداختم و انجام آن را مانند آغازشبا پياله بى اعتنايى سيراب مى كردم.در آن هنگام مى فهميديد كه اين دنياى شما درنزد من از اخلاط دماغ يك بز ناچيزتر است. مى گويند:موقعى كه سخنان امير المؤمنين عليه السلام به اينجا رسيد،مردى از اهل عراق برخاست و نام هاى به او داد،آن حضرت كه نامه را مطالعه مى كرد. ابن عباس گفت: يا امير المؤمنين،كاش سخنانت را از همانجا كه قطع فرمودى،ادامه مي دادى. حضرت فرمود: هيهات،اى فرزند عباس،سخنانى كه گفتم،شقشقه اى بود كه با هيجان برآمدو خاموش شد. ابن عباس مىگويد: سوگند به خدا،هرگز به سخنى مانند اين خطبه ى ناتمام امير المؤمنين تاسفنخورده بودم، كه آن پيشواى الهى مقصود خويش را از اين خطبه به اتمام نرسانيد. یاعلی... |
|||
|
|
۲۱:۰۱, ۲۱/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
(۲۱/فروردین/۹۴ ۲۰:۴۹)dehmojtaba نوشته است: سلامجناب dehmojtaba شما یه سری به خطبه شقشقیه بزنین متوحه میشین که در باره اولی و دومی چه مطالبی بیان شده در این خطبه. نقل قول:َمَا وَالله لَقَدْ تَقَمَّصَها فُلانٌ، وَإِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّيَ مِنهَا مَحَلُّ القُطْبِ مِنَ الرَّحَا، يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ، وَلا يَرْقَي إِلَيَّ الطَّيْرُ، فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً، وَطَوَيْتُ عَنْهَا کَشْحاً. وَطَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ، أَوْ أَصْبِرَ عَلَي طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ، يَهْرَمُ فيهَا الکَبيرُ، وَيَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ، وَيَکْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّي يَلْقَي رَبَّهُ! |
|||
|
|
۲۱:۰۱, ۲۱/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
اگر مردم اجازه رهبری به کسی ندهند اون چطوری میتونه حکومت کنه؟؟؟؟؟؟ این یعنی تایید مردم.
|
|||
|
۲۱:۰۶, ۲۱/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
|
۲۱:۱۱, ۲۱/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
(۲۱/فروردین/۹۴ ۲۱:۰۱)قاتل مرگ نوشته است: اگر مردم اجازه رهبری به کسی ندهند اون چطوری میتونه حکومت کنه؟؟؟؟؟؟ این یعنی تایید مردم. جناب الان شما بفرما که این افرادی که میگن خدا نیست ، یعنی خدا اصلا وجود نداره؟ اصلا یه مورد دیگه جناب شما به این سوال پاسخ بدین که ایا خلافت از سوی خدا است یا از سوی مردم؟ اگر خدا است پس مردم باید اطاعت کنن. اگر باید مردم تایید کنن پس این وسط خدا باید از مردم اطاعت کنه ( نعوذ بالله) شما اگه پاسخ بدی اولی درسته ، پس مردم نقشی در تایید ندارن و فقط باید قبول کنن. اگر بگید دومی درسته پس باید خدمت شما عرض کنم جناب نوع انتخاب مردم چطور میتونه باشه؟ اجماعی شورایی و یا هر کسی برای خودش یکی رو انتخاب کنه؟ ![]() نمونه هاشم تو دوران 3 خلیفه میبینین. اولی به اصطلاع اجماعی بوده. دومی که منصوبی بود از اولی شومی هم باز شورایی شد اونم منتخب بین 6 نفر |
|||
|
|
۲۱:۲۷, ۲۱/فروردین/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/فروردین/۹۴ ۲۱:۳۲ توسط سیمرغ.)
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
من نتم اصلا سرعت نداره تا بیام جواب بدم ...
اینکه جناب انتصار فرمودند: نقل قول: ملاک خلیفة الله بودن ، انتخاب از طرف خداست نه مردم این بحث مشروعیت امام هست و نصب ایشان از سوی خدا که مردم در این بین نقشی ندارند اما برای اینکه امام در اجتماع بتونه حاکمیت کنه مقبولیت مردم نیازه چون جایگاه امام فرق میکنه ما باید به سمت امام بریم کمثل الامام مثل الکعبه مردی بی بها پیمانه می کند حیف که مردم... http://forum.bidari-andishe.ir/thread-30...#pid243610 با مثال اگر بگم یه عرضه داریم یه تقاضا وقتی تقاضایی نباشه معلومه از عرضه حتی درصورت وجود استفاده نخواهد شد. به همین خاطر حضرت بیست وپنج سال خانه نشین شدند. شیعه معتقد است یکی از ویزگیهای امامت اینه که به نصب الهی باشد اما برادران اهل سنت چنین اعتقادی ندارند برای همین ابوبکر بعد از شهادت پیامبر به جانشینی انتخاب شد |
|||
|
|
۲۱:۴۵, ۲۱/فروردین/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/فروردین/۹۴ ۲۱:۴۶ توسط انتصـار.)
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
(۲۱/فروردین/۹۴ ۲۱:۲۷)سیمرغ نوشته است: اینکه جناب انتصار فرمودند:بله خیلی ممنون از شما بنده هم عرض کردم که : (۲۱/فروردین/۹۴ ۲۰:۱۲)انتصـار نوشته است: نکته ی بعد اینکه جایگاه امام طوری است که مردم باید به سراغ امام بیایند «مثل الامام مثل الکعبه یعطی و لا یعطی» مثل امام،مانند کعبه است که باید به سراغش رفت و به دورش در چرخش بود!!! «ولایت چیزی نیست که به زور به کسی بدهند. بلکه باید بروی و دور آن بگردی.» یاعلی |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |














