|
آیا کتاب دا را خوانده اید ؟
|
|
۱۹:۵۲, ۱۹/فروردین/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/فروردین/۹۰ ۱۹:۵۴ توسط mri1368.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
![]() دا برگ دیگری بود که به کتابهای خاطرات جنگ اضافه شد دا برخلاف کتاب های جنگی که در اونها، وقایع با روندی سطحی و بدون عمق بیان میشه، روندی رو به جلو داره دا خواننده رو به حادثه نزدیک میکنه و به زیبایی، غیرت، شجاعت و ایثار رو به تصویر میکشه دا در مقایسه با سایر خاطرات جنگی، سرشار از تفکره، سرشار از حس به قول یکی از اساتید: "ادبیات معناگرا، خبری است که هیچ وقت کهنه نمی شود." دا خبر بزرگ جنگ ماست |
|||
|
|
۲۳:۱۵, ۱۹/فروردین/۹۰
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
دوست عزیز سلام
اگه براتون ممکنه قسمتهایی از این کتاب ارزشمند رو که به نظرتون جالبه اینجا قرار بدید یا علی |
|||
|
۱۲:۴۰, ۶/خرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/خرداد/۹۰ ۱۳:۱۲ توسط yektasepas.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرّحیم
[ ![]() آیا کتاب دارا تا به حال خوانده اید ؟احساس تان را بیان کنید ![]() زهرا سادات حسینی راوی کتاب دا چون خیلی دوست داشتم خانم زهرا سادات حسینی ، زینب دفاع مقدسمان را ببینم و از ایشان به خاطر این اثر عظیم تشکّر کنم ولی تا به حال لیاقت دیدار ایشان نصیبم نشده . فرصت را مغتنم شمردم تا در این تالار از ایشان تشکّر کنم و بگویم شما کاری کردید که اثر سوزش قلب شما به من نیز انتقال پیدا کند و وقتی به یاد شما و شهدای گرانقدر تان و اتفاقاتی که در خرمشهر افتاده می افتم اشکم در می آید همان طور که برای مظلومیت امام حسین (علیه السلام) . چون تا زمانی که این کتاب را نخوانده بودم نمی دانستم این همه ظلم به مردم خرمشهر و رزمندگان با غیرت ما شده است . فقط همیشه برایم سؤال بود که چرا عکس بیشتر شهدا در نزدیکی شهادتشان این قدر غمگین است ، با خواندن کتاب شما متوجه شدم آنها شاید به درد حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها مبتلا میشدند و سینه هایشان ازدست ستمکاران آتش می گرفته است شما کاری کردید که من بیشتر متوجّه انطباق مظلو میت شهدایمان با شهدای کربلا شوم . امید وارم که ما هم بتوانیم این گونه مثل شما قدر انقلاب عزیزمان را بدانیم . |
|||
|
|
۱۷:۰۷, ۶/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
سلام منهم وقتی این کتاب روخوندم خیلی تحت تاثیرقرارگرفتم .روز سوم خردادهم این حس مجددابیدارشد.
|
|||
|
|
۱۹:۴۹, ۶/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
بله. برای من شایعاتی که در مورد قضاوت های صادق خلخالی شنیده بودم، به اثبات رسید.
|
|||
|
۲۱:۲۱, ۶/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
سلام
من زیاد خوشم نیومد بیشتر فقط توصیفاته لحظه هاش و صحنه هاش خوب بود! یاعلی |
|||
|
|
۱۱:۵۹, ۱۲/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
به نظرمن توی کتاب صحنه ها و اتفاقات خیلی گسترده وصف شده بودن حتی ریزترین جزئیاتم بیان شده بود برای همین خیلی در من انگیزه ای برای اتمام کتاب باقی نمی ذاشت
اما حسن خوندن این کتاب به این بود که وقتی عید امسال ،باکاروان راهیان نور رفته بودیم خرمشهر . می تونستم تصور کنم که موقع جنگ چه اتفاقاتی توی خرمشهر افتاده |
|||
|
۰:۳۴, ۱۴/خرداد/۹۰
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
سلام
به نظرم یه مقدار غلو شده بود توی کتاب اخه ادم چطور ممکنه از سن بچگیاش تمام جزییات رو به خاطر بیاره حتی اسم و ادرس و مکالمات یه ذره منطقی نیست اما صحنه هایی که ترسیم شده بود حتی اگر برای یک نفر تنها هم اتفاق نیوفتاده باشه و مجموعه خاطره باشه فوق العاده بود...واقعا عظمت کار درک میشد |
|||
|
۱۲:۴۲, ۱۹/خرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/خرداد/۹۰ ۱۳:۲۸ توسط yektasepas.)
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم
احساس کردم کمتر کسی در این تالار کتاب دا را خوانده به خاطر همبن قسمتی از این کتاب را می نویسم تا کسانی که نخوانده اند علاقه مند به خواندن آن شوند. این کتاب مورد تایید و تحسین مقام معظم رهبری قرار گرفته است.و گنجی از خاطرات ناشنیده می باشد
.....بابا خاطرات زیادی از دایی داشت .می گفت:« دایی چون شکارچی بود ، مرا همیشه همراه خودش به کوهستان می برد .او که عادت داشت چپق بکشد ، مدام از من می خواست تا آن را برایش آماده کنم.من از دست چپق چاق کردن او ذلّه شده بودم .نمی دانستم چکار کنم دست از سرم بردارد.یکبار ، مقداری باروت تفنگش رابرداشتم و توی چپقش ریختم . کمی توتون هم رویش گذاشتم و به دست دایی بینوایم دادم. دایی که با دوستانش گرد آتش نشسته بود چپقش را روشن کرد .کمی بعد آتش به باروت که رسید ، چپق ترکید و ریش و سبیل دایی را سوزاند . خنده ی جمع به هوارفت . من از ترس فرار کردم و بالای درختی پنهان شدم .دایی از یک طرف عصبانی بود و از طرف دیگر می ترسید حیوانا ت وحشی کوهستان مرا بدرند.دنبال من می گشت و فریاد می زد: بیا کاری به کارت ندارم . از آن به بعد ، دایی دیگر چپقش را خودش چاق می کرد |
|||
|
|
۱۴:۲۵, ۱۹/خرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/خرداد/۹۰ ۱۴:۴۱ توسط yektasepas.)
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم رهبر و «دا» color] ![]() ذكر خاطرهای از خانم حسینی راوی کتاب« دا »درباره واكنش رهبر انقلاب به این كتاب خواندنی : در بهمن ماه سال 88 كه به مناسبت سیامین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی و بیستمین سالگرد تاسیس دفتر ادبیات و هنر مقاومت در جلسهای نیمه خصوصی خدمت رهبر معظم انقلاب بودیم، بعد از سخنرانی آقایان بنیانیان و سرهنگی، حضرت آقا شروع به سخنرانی كردند، ابتدا از دفتر تشكر كردند و از چند كتاب دفتر و حوزه كه مطالعه فرموده بودند اسم بردند و تاكید كردند كه بعضی را بارها مطالعه كردهاند. به كتاب «دا» كه رسیدند، گفتند: «من اخیراً كتاب یك خانم را به نام «دا» مطالعه كردم، كتاب بسیار خوب و تاثیرگذاری است». یكی از حضار گفت: بله، این اثر، خاطرات خانم حسینی است كه در این جلسه هم حضور دارند. من به فاصله نزدیكی از آقا نشسته بودم؛ ایشان رو به خانمها كردند و پرسیدند: «كدامیك از شما خانم حسینی هستید؟» عرض كردم: آقا من هستم. اولین سوالشان این بود كه «دا» چطورند؟ من «دا» را كه در جلسه حضور داشت به آقا نشان دادم و گفتم: ایشان هستند. جالب اینجا بود كه آقا با مادرم به عربی غیرفصیح و محلی صحبت كردند! «دا» از هیجان بغض كرده بود و نمیتوانست جواب بدهد. منبع :وبلاگ کتاب دا برای اطلاعات بیشتر به این آدرس http://ketabeda.blogfa.com/ مراجعه کنید |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |




![[تصویر: aj9u7k70vg98unnwt6hs.jpg]](http://www.aryapdf.com/up/images/aj9u7k70vg98unnwt6hs.jpg)






![[تصویر: 18925367181442018651321831661884183248230.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1389/02/18925367181442018651321831661884183248230.jpg)
![[تصویر: 17524617400231157251139229735016344410.gif]](http://img.tebyan.net/big/1389/02/17524617400231157251139229735016344410.gif)


![[تصویر: smpl.jpg]](http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/9359/smpl.jpg)