|
علی اکبر فرستادم به جبهه---علی اصغر چرا برگشته از راه
|
|
۱۷:۰۸, ۱۹/مرداد/۹۴
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام
شعر از محسن ناصحی نیومد، دیر شد، دل بی قراره یه عمره مادرش چشم انتظاره یه ظرف آب تو دستاشه، میگه که بچه م آب بازی دوست داره ***** شبم تیره س، برام مهتاب آورد برا مستی شراب ناب آورد "مرام ساقیا تنهاخوری نیس" برا زاینده رودم آب آورد ***** میگن غواص بود و موج ، بردش میگن یونس شد و شب کوسه خوردش ننه ش باور نکرد و خاک رو کند خودش از زیر خاکا در آوردش ***** علی اکبر رشیده مثل باباش جوون مو شهیده مثل باباش یه شو راهی شد و دل زد به دریا اونُم غواص بیده مثل باباش ***** یکی ایمون به چشم تر میاره یکی هی شک به این باور میاره مو از دریا میام با دست خالی یکی از خاک، ماهی در میاره ***** شبیه نور از چاهی دراومد شتر از کوه با آهی دراومد کجاس صالح ببینه از دل خاک صد و هفتاد تا ماهی دراومد ***** میدونس من بهش وابسته م اومد شنیده ناتوون و خسته م اومد پسر میگن عصای دست میشه سر پیری عصای دستم اومد ***** جوونم بی هوا برگشته از راه کنار ماهیا برگشته از راه علی اکبر فرستادم به جبهه علی اصغر چرا برگشته از راه؟! ***** ننه ت یک عمره از خون ، قوت داره دل خسته تن فرتوت داره گرفته تنگ خالیت و تو دستش میگه ماهی مگه تابوت داره؟! |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







