|
امیرالمومنین از زبان یاران (بعد از شهادت)
|
|
۱۶:۲۳, ۲۶/تیر/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/تیر/۹۴ ۱۲:۳۲ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
اسيد بن صفوان مصاحب رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله گويد:
روزى كه امير المؤمنين عليه السلام وفات كرد، گريه شهر را بلرزه در آورد و مردم مانند روز وفات پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله دهشت زده شدند، مردى گريان و شتابان و إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ گويان پيدا شد و مىگفت: امروز خلافت نبوت بريده گشت تا بدر خانهاى كه امير المؤمنين عليه السلام در آن بود ايستاد و گفت: رَحِمَكَ اللَّهُ يَا أَبَا الْحَسَنِ كُنْتَ أَوَّلَ الْقَوْمِ إِسْلَاماً وَ أَخْلَصَهُمْ إِيمَاناً وَ أَشَدَّهُمْ يَقِيناً وَ أَخْوَفَهُمْ لِلَّهِ وَ أَعْظَمَهُمْ عَنَاءً وَ أَحْوَطَهُمْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ آمَنَهُمْ عَلَى أَصْحَابِهِ وَ أَفْضَلَهُمْ مَنَاقِبَ وَ أَكْرَمَهُمْ سَوَابِقَ وَ أَرْفَعَهُمْ دَرَجَةً وَ أَقْرَبَهُمْ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ أَشْبَهَهُمْ بِهِ هَدْياً وَ خَلْقاً وَ سَمْتاً وَ فِعْلًا وَ أَشْرَفَهُمْ مَنْزِلَةً وَ أَكْرَمَهُمْ عَلَيْهِ فَجَزَاكَ اللَّهُ عَنِ الْإِسْلَامِ وَ عَنْ رَسُولِهِ وَ عَنِ الْمُسْلِمِينَ خَيْراً قَوِيتَ حِينَ ضَعُفَ أَصْحَابُهُ وَ بَرَزْتَ حِينَ اسْتَكَانُوا وَ نَهَضْتَ حِينَ وَهَنُوا وَ لَزِمْت مِنْهَاجَ رَسُولِ اللَّهِ ص إِذْ هَمَّ أَصْحَابُهُ وَ كُنْتَ خَلِيفَتَهُ حَقّاً لَمْ تُنَازَعْ وَ لَمْ تَضْرَعْ بِرَغْمِ الْمُنَافِقِينَ وَ غَيْظِ الْكَافِرِينَ وَ كُرْهِ الْحَاسِدِينَ وَ صِغَرِ الْفَاسِقِينَ فَقُمْتَ بِالْأَمْرِ حِينَ فَشِلُوا وَ نَطَقْتَ حِينَ تَتَعْتَعُوا وَ مَضَيْتَ بِنُورِ اللَّهِ إِذْ وَقَفُوا فَاتَّبَعُوكَ فَهُدُوا وَ كُنْتَ أَخْفَضَهُمْ صَوْتاً وَ أَعْلَاهُمْ قُنُوتاً وَ أَقَلَّهُمْ كَلَاماً وَ أَصْوَبَهُمْ نُطْقاً وَ أَكْبَرَهُمْ رَأْياً وَ أَشْجَعَهُمْ قَلْباً وَ أَشَدَّهُمْ يَقِيناً وَ أَحْسَنَهُمْ عَمَلًا وَ أَعْرَفَهُمْ بِالْأُمُورِ كُنْتَ وَ اللَّهِ يَعْسُوباً لِلدِّينِ أَوَّلًا وَ آخِراً الْأَوَّلَ حِينَ تَفَرَّقَ النَّاسُ وَ الْآخِرَ حِينَ فَشِلُوا خدايت رحمت كند اى ابو الحسن تو در گرويدن باسلام از همه مردم پيشتر و در ايمان بااخلاصتر و از نظر يقين محكمتر و از خدا ترسانتر و از همه مردم، رنجكشتر و رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله را حافظتر و نسبت باصحابش امينتر بودى. مناقبت از همه برتر و سوابقت از همه شريفتر و درجهات از همه رفيعتر و بپيغمبر صلى اللَّه عليه و آله از همه نزديكتر و از نظر روش و اخلاق و طريقه و كردار بآن حضرت شبيهتر و مقامت شريفتر و از همه نزدش گراميتر بودى. خدا ترا از جانب اسلام و پيغمبر و مسلمين پاداش خير دهد، توانا بودى هنگامى كه اصحاب پيغمبر ناتوانى كردند، و بميدان آمدى زمانى كه خوارى و زبونى از خود نشان دادند و قيام كردى موقعى كه سستى ورزيدند. و بروش رسول خدا چسبيدى، آنگاه كه اصحابش آهنگ انحراف كردند، خليفه بر حق او بودى، بىچون و چرا [و بنزاع برنخاستى] و در برابر زبونى منافقان و خشم كافران و بد آمدن حسودان و خوارى فاسقان، ناتوانى نشان ندادى. زمانى كه همه سست شدند، تو بامر خلافت قيام كردى و چون از سخن گفتن ناتوان شدند، سخن گفتى، و چون توقف كردند، در پرتو نور خدا گام برداشتى، آنگاه از تو پيروى كردند و هدايت يافتند. و تو از همه نرمگوتر و خدا را فرمانبردارتر [عاقبتانديشتر] و كم سخنتر و درست گوىتر و بزرگرأىتر و پردلتر و با يقين بيشتر و كردار نيكوتر و بامور آشناتر بودى. تو بخدا در ابتدا و انتها رئيس و بزرگ دين بودى: ابتدا زمانى بود كه مردم پراكنده شدند (بعد از وفات پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله) و انتها زمانى بود كه سست شدند (بعد از قتل عثمان). |
|||
|
|
۵:۴۶, ۲۷/تیر/۹۳
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
كُنْتَ لِلْمُؤْمِنِينَ أَباً رَحِيماً إِذْ صَارُوا عَلَيْكَ عِيَالًا فَحَمَلْتَ أَثْقَالَ مَا عَنْهُ ضَعُفُوا وَ حَفِظْتَ مَا أَضَاعُوا وَ رَعَيْتَ مَا أَهْمَلُوا وَ شَمَّرْتَ إِذَا اجْتَمَعُوا وَ عَلَوْتَ إِذْ هَلِعُوا وَ صَبَرْتَ إِذْ أَسْرَعُوا وَ أَدْرَكْتَ أَوْتَارَ مَا طَلَبُوا وَ نَالُوا بِكَ مَا لَمْ يَحْتَسِبُوا كُنْتَ عَلَى الْكَافِرِينَ عَذَاباً صَبّاً وَ نَهْباً وَ لِلْمُؤْمِنِينَ عَمَداً وَ حِصْناً فَطِرْتَ وَ اللَّهِ بِنَعْمَائِهَا وَ فُزْتَ بِحِبَائِهَا وَ أَحْرَزْتَ سَوَابِغَهَا وَ ذَهَبْتَ بِفَضَائِلِهَا لَمْ تُفْلَلْ حُجَّتُكَ وَ لَمْ يَزِغْ قَلْبُكَ وَ لَمْ تَضْعُفْ بَصِيرَتُكَ وَ لَمْ تَجْبُنْ نَفْسُكَ وَ لَمْ تَخِرَّ
كُنْتَ كَالْجَبَلِ لَا تُحَرِّكُهُ الْعَوَاصِفُ وَ كُنْتَ كَمَا قَالَ ع آمَنَ النَّاسِ فِي صُحْبَتِكَ وَ ذَاتِ يَدِكَ وَ كُنْتَ كَمَا قَالَ ع ضَعِيفاً فِي بَدَنِكَ قَوِيّاً فِي أَمْرِ اللَّهِ مُتَوَاضِعاً فِي نَفْسِكَ عَظِيماً عِنْدَ اللَّهِ كَبِيراً فِي الْأَرْضِ جَلِيلًا عِنْدَ الْمُؤْمِنِينَ لَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ فِيكَ مَهْمَزٌ وَ لَا لِقَائِلٍ فِيكَ مَغْمَزٌ [وَ لَا لِأَحَدٍ فِيكَ مَطْمَعٌ] وَ لَا لِأَحَدٍ عِنْدَكَ هَوَادَةٌ الضَّعِيفُ الذَّلِيلُ عِنْدَكَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ حَتَّى تَأْخُذَ لَهُ بِحَقِّهِ وَ الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ عِنْدَكَ ضَعِيفٌ ذَلِيلٌ حَتَّى تَأْخُذَ مِنْهُ الْحَقَّ وَ الْقَرِيبُ وَ الْبَعِيدُ عِنْدَكَ فِي ذَلِكَ سَوَاءٌ شَأْنُكَ الْحَقُّ وَ الصِّدْقُ وَ الرِّفْقُ وَ قَوْلُكَ حُكْمٌ وَ حَتْمٌ وَ أَمْرُكَ حِلْمٌ وَ حَزْمٌ وَ رَأْيُكَ عِلْمٌ وَ عَزْمٌ فِيمَا فَعَلْتَ وَ قَدْ نَهَجَ السَّبِيلُ وَ سَهُلَ الْعَسِيرُ وَ أُطْفِئَتِ النِّيرَانُ وَ اعْتَدَلَ بِكَ الدِّينُ وَ قَوِيَ بِكَ الْإِسْلَامُ فَظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ* وَ ثَبَتَ بِكَ الْإِسْلَامُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَبَقْتَ سَبْقاً بَعِيداً وَ أَتْعَبْتَ مَنْ بَعْدَكَ تَعَباً شَدِيداً فَجَلَلْتَ عَنِ الْبُكَاءِ وَ عَظُمَتْ رَزِيَّتُكَ فِي السَّمَاءِ وَ هَدَّتْ مُصِيبَتُكَ الْأَنَامَ فَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ رَضِينَا عَنِ اللَّهِ قَضَاهُ وَ سَلَّمْنَا لِلَّهِ أَمْرَهُ فَوَ اللَّهِ لَنْ يُصَابَ الْمُسْلِمُونَ بِمِثْلِكَ أَبَداً كُنْتَ لِلْمُؤْمِنِينَ كَهْفاً وَ حِصْناً وَ قُنَّةً رَاسِياً وَ عَلَى الْكَافِرِينَ غِلْظَةً وَ غَيْظاً فَأَلْحَقَكَ اللَّهُ بِنَبِيِّهِ وَ لَا أَحْرَمَنَا أَجْرَكَ وَ لَا أَضَلَّنَا بَعْدَكَ وَ سَكَتَ الْقَوْمُ حَتَّى انْقَضَى كَلَامُهُ وَ بَكَى وَ بَكَى أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ ص ثُمَّ طَلَبُوهُ فَلَمْ يُصَادِفُوه براى مؤمنان پدر مهربان بودى زمانى كه تحت سرپرستى تو در آمدند، بارهاى گرانى را كه آنها از كشيدنش ناتوان شدند، بدوش گرفتى و آنچه (را از امور دين) تباه ساختند محافظت نمودى و آنچه (را از احكام و شرايع) رها كردند، رعايت فرمودى و زمانى كه زبونى كردند [بگردآوردن دنيا حريص شدند] دامن بكمر زدى. بلندى گرفتى زمانى كه بيتابى كردند و صبر نمودى زمانى كه شتاب كردند و هر خونى را كه ميخواستند تو گرفتى (براى مسلمين از كفار خونخواهى كردى) و از بركت تو بخيراتى رسيدند كه گمانش را نداشتند، بر كافران عذابى ريزان و رباينده و براى مؤمنان پشتيبان و سنگر بودى، بخدا همراه نعمتهاى خلافت [مصيبتهايش] پرواز كردى [آفريده شدى] و بعطايش (يعنى عطاى الهى] كامياب گشتى و سوابقش را احراز كردى و فضائلش را بدست آوردى، شمشير حجت و دليلت كند نبود، و دلت منحرف نگشت و بصيرتت ضعيف نشد، هراسان نگشتى و سقوط نكردى. تو مانند كوه بودى كه طوفانش نجنباند و همچنان بودى كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «در رفاقت و دارائى خويش امانت نگهدارترين مردمست» و باز چنان بودى كه فرمود: از لحاظ بدن ضعيف و در انجام امر خدا قوى است، نزد خود فروتن و نزد خدا عظمت داشتى. در روى زمين بزرگ و نزد مؤمنين شريف بودى، هيچ كس را در باره تو راه عيبجوئى نبود و هيچ گويندهئى نسبت بتو راه خردهگيرى نداشت [و كسى از تو طمع حق پوشى نداشت] و براى هيچ كس نرمى و مجامله نداشتى، هر ناتوان و زبونى نزد تو توانا و عزيز بود تا حقش را برايش بستانى و هر تواناى عزيز، نزدت ناتوان و زبون بود تا حق را از او بستانى و در اين موضوع، خويش و بيگانه نزدت برابر بود، شأن و شخصيتت حق و راستى و مدارا بود. گفتارت حكمت و ثابت و فرمانت خويشتن دارى و دور انديشى و رأيت دانش و تصميم بود، نسبت بهر چه كردى. و هر آينه راه راست روشن گشت و امر مشكل آسان شد و آتشها خاموش گشت، و دين بوسيله تو راست شد و اسلام قوت يافت و امر خدا ظاهر شد، اگر چه كافران دوست نداشتند و اسلام و اهل ايمان از بركت تو پا بر جا شد، و بسيار بسيار پيشى گرفتى و جانشينان خود را برنج بسيار افكندى (زيرا هر چه بكوشند تا از تو پيروى كنند نتوانند) تو بزرگتر از آنى كه مصيبتت با گريه جبران شود، مرگ تو در آسمان بزرگ جلوه كرد و مصيبت تو مردم را خرد كرد فإنا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ما بقضاء خدا راضى و نسبت بفرمانش تسليميم، بخدا سوگند مسلمين هرگز كسى را مانند تو از دست ندهند، تو براى مؤمنين پناه و سنگر و مانند كوهى پا برجا و بر كافران خشونت و خشم بودى، خدا ترا بپيغمبرش برساند و ما را از اجرت محروم نسازد و بعد از تو گمراه نگرداند، مردم همه خاموش بودند تا سخنش تمام شد، او گريست و اصحاب پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله گريستند، سپس هر چه جستند او را نيافتند. |
|||
|
|
۱۲:۱۵, ۱۵/تیر/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/تیر/۹۴ ۱۲:۲۳ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
دارمیه یکی از زنان فاضل و خردمندِ زمان امیرالمؤمنین علیه السلام به شمار میآید. او زبانی فصیح و بلیغ و در مناظره بسیار قوی، و در ولا و دوستی حضرت علی علیه السلام بسیار صادق و ثابت قدم بود.
او در مجلسی با معاویه با صداقت و صراحت از مقام والای امیرالمؤمنین علیه السلام سخن گفت. سهل بن ابی سهل تمیمی از پدرش نقل میکند که گفت: معاویه در سفری که به حج رفت از دارمیه که از قبیله «بنی کنانه» و در حجون سکونت داشت، جویا شد، به او گفتند: او زنده و سالم است. فوراً دستور داد او را احضار نمایند. دارمیه زنی سیاه چهره و فربه بود، هنگامی که به مجلس معاویه وارد شد. معاویه از او پرسید: ای دختر حام، حالت چطور است؟ دارمیه گفت: ای معاویه، اگر به قصد عیبگویی مرا دختر حام خطاب کردی، بدان که من از فرزندان حام نیستم بلکه از قبیله بنی کنانه ام. معاویه گفت: راست گفتی، حال میدانی برای چه تو را احضار کردهام؟ دارمیه گفت: «لا یعلم الغیب الاّ اللَّه؛ جز خدا کسی غیب نمیداند معاویه در توجیه احضار او گفت: تو را برای این خواستم که از خودت بشنوم برای چه علی بن ابی طالب را دوست داشته و بغض و دشمنی مرا در دل داری، و او را ولی و امام خود دانسته اما مرا دشمن خود میپنداری؟ دارمیه ابتدا عذر خواست اما با اصرا معاویه گفت: حال که مرا از گفتن آن معاف نمیداری، پس بدان من از این جهت علی علیه السلام را دوست میدارم که او در حق رعایا و ملت خود به عدالت رفتار میکرد، و بیت المال را به مساوات تقسیم مینمود؛ و تو را از این جهت دشمن میدارم که با کسی به جنگ برخاستی که در ولایت و حکومتداری از هر حیث از تو سزاوارتر بود و چیزی که حق تو نبود، بدان دست دراز کردی، و دوستی و تولّای من نسبت به علی علیه السلام از این جهت است که اولاً رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به طور رسمی ولی و پیشوای مؤمنان قرار داد و در ثانی او مساکین و فقرا را دوست میداشت و اهل دین را بزرگ میشمرد از این جهت او را ولی خود قرار دادم اما دشمنی من با تو از این جهت است که خونریزی پیشه توست و در قضاوت ستم میکنی و از روی هوا و هوس حکم مینمایی معاویه از سخنان قاطع و بی پروای این زن کنانی سخت برآشفت و لب به اهانت گشود که دارمیه هم جواب وی را داد و او یادآور مادرش هند جگر خوار نمود. معاویه چون دید از اهانتش به آن زن طرفی نبسته و مادرش را نیز هجو کرد از او ملاطفت کرد و مطالبی در خوشایند دارمیه گفت... آن گاه گفت: حال تعریف کن، آیا هرگز علی را دیده ای؟ دارمیه گفت: آری به خدا سوگند، او را دیده ام. معاویه گفت: او را چگونه دیدی؟ دارمیه گفت: به خدا سوگند او را در حالی دیدم که فریفته ملک و سلطنت نشد، و هیچ گاه نعمت و راحتی، سرگرم و غافلش نکرد، چنان که تو را مشغول و غافل نموده است. معاویه گفت: آیا کلام و سخنی از علی شنیده ای؟ دارمیه گفت: نعم، و اللَّه فکان یجلو القلب من العَمی کما یجلو الزِّیت صَدأ الطست؛ آری، به خدا قسم کلام علی علیهالسلام دلهای کور را جلا میداد، همان گونه که روغن زیتون، تشت زنگار گرفته را جلا میدهد معاویه گفت: راست گفتی او چنین بود، حال بگو آیا حاجت و نیازی داری؟ دارمیه گفت: اگر نیازم را بگویم، آیا برآورده میکنی؟ معاویه گفت: آری. دارمیه گفت: یک صد شتر سرخ مو، با یک شتر نر به همراه غلامانی که آنها را رسیدگی کنند و تیمار نمایند. معاویه گفت: برای چه کاری این همه شتر میخواهی؟ دارمیه گفت: میخواهم از شیر آنها کودکان را تغذیه نمایم و با درآمد آن بزرگان را نگه دارم و بدین وسیله کسب مکارم اخلاق نمایم و بین عشایر صلح و دوستی برقرار کنم. معاویه گفت: اگر این تعداد شترها را به تو بدهم، آیا در نظر تو منزلت من چون علی بن ابی طالب خواهد بود؟ دارمیه گفت: «سبحان اللَّه أو دونه؛ پاک و منزه است خدا که اگر مقام و منزلتی کمتر از علی هم بخواهی، باز هم نزد من نخواهی دید سپس معاویه این شعر را سرود: اذ لم أعُد بِالحلم مِنی علیکم فَمَن ذا الذی بعدی یؤمَّل للِحلمِ خُذِیها هنیئاً و اذکری فِعلَ ماجِد جزاکِ علی حَربِ العِدواةِ بالسِّلمِ اگر من با شما حلم و بردباری نکنم، پس از من چه کسی است که به این صفت نامیده شود؟ این هدیه (شتران) را بگیر و گوارایت باد و رفتار پسندیده مرا به یاد داشته باش که تو را با وجود خصومت و دشمنی، پاداش صلح و آشتی دادم آن گاه معاویه به دارمیه گفت: بدان، به خدا قسم، اگر علی زنده بود یکی از این شتران را به تو نمیداد دارمیه گفت: «لا واللَّه و لا وبرةً واحدة من مال المسلمین؛ نه، به خدا سوگند او حتی یک تار موی اینها را از مال مسلمانان به من نمیداد.» این جریان را به صورت اختصار شهید مطهری در بیست گفتار آورده، کامل آن را اینجا به نقل از عقد الفرید. |
|||
|
|
۱۱:۴۵, ۱۶/تیر/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/تیر/۹۴ ۱۲:۱۲ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
ضرار بن ضمره كنانى روزى نزد معاوية بن ابى سفيان رفت، و معاويه باو گفت: اى ضرار وصف كن براى من على (علیه السلام) را گفت: آيا مرا از آن معاف ميدارى؟ گفت: معاف نميدارم
گفت: اكنون كه چاره نيست (بشنو): بخدا سوگند كه او را همتى بلند بود و سخت نيرومند بود گفتارش قاطع بود و قضاوتش عادلانه از همه سويش دانش جوشان بود و زبانش بحكمت گويا، از دنيا و شكوفانى آن هراس داشت و با شب و تاريكى آن دل آرام بود، بخدا سوگند اشك فراوان ميريخت و انديشه طولانى داشت، دستش را زير و رو ميكرد و با خود گفتگو ميكرد، از جامه كوتاه خوشش مىآمد و از خوراك درشت و ناهموار. به خدا با ما چون يكى از ماها بود، چون نزد او آمديم بما نزديك ميشد و ما را بخود راه ميداد و چونش پرسش ميكرديم بما پاسخ ميگفت و با اينكه بما نزديك و همنشين ميشد از هيبت او ياراى سخن نداشتيم، چون لبخند ميزد دندانهاى برشته كشيده نمايان ميكرد. مردم ديندار را بزرگ ميداشت و مستمندان را دوست بود، نيرومند را طمعى نبود كه از او بنا حق بهره برد و ناتوان از عدالت او نوميد نبود. خدا را گواه گيرم كه او را در يكى از موقفهاى مناجاتش ديدم و شب پرده تاريكى خود را افكنده و اختران در حال غروب بودند و او در محراب نماز خود پهلو به پهلو خم ميشد و ريش مبارك خود را بدست گرفته بود و چون مار گزيده بخود مى- پيچيد و مانند اندوهناكى ميگريست و كَأَنِّي أَسْمَعُهُ وَ هُوَ يَقُولُ يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا أَ بِي تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَيَّ تَشَوَّفْتِ هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ غُرِّي غَيْرِي لَا حَانَ حِينُكَ قَدْ أَبَنْتُكَ ثَلَاثاً عُمُرُكَ قَصِيرٌ وَ خَيْرُكَ حَقِيرٌ وَ خَطَرُكَ كَبِيرٌ آهِ آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ وَحْشَةِ الطَّرِيق گويا هنوزش ميشنوم كه ميگفت: اى دنيا اى دنيا خود را بمن پيشنهاد ميكنى و بمن مشتاقى؟ دور است و بسيار دور از من، ديگرى را فريب ده زمان تو براى من مرسد، من تو را سه طلاقه كردم. عمر تو كوتاه و خيرت اندك و خطرت بزرگ است، آه آه از كمى توشه و درازى راه سفر و هراسناكى راه. اشكهاى معاويه بر ريشش موج گرفتند و آنها را با آستين خود برميگرفت و همه مردم حاضر انجمن را گريه در گلو گرفت و معاويه گفت: ابو الحسن چنين بود خدايش رحمت كناد. اى ضرار بگو كه سوز دلت براى او چگونه است؟ پاسخ داد چون سوز دل مادرى كه يكتا فرزندش را در دامنش سر برند كه از اشك خوددارى نتواند و سوز دلش آرام نگيرد. معاويه گفت: ولى اين ياران من اگرم از دست بدهند نه چنين در باره من گويند و نه سوز دلى چنين برايم دارند. وانگه رو بيارانش كرد و گفت: بخدا اگر شما همه فراهم شويد آيا از من سخنى بپردازيد مانند سخن اين پسر بچه از يار خود على؟ عمرو بن عاص در پاسخ او گفت: صحابه هم وزن صاحب و سرور خود باشند. ترجمه كتاب كنز الفوائد و التعجب، ج2، ص 167 و ص: 168 |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







