|
با من تماس بگیر خدایا!
|
|
۱۵:۱۰, ۲۶/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
هرروز
شیطان لعنتی خط های ذهن مرا اشغال میکند هی با شماره های غلط زنگ میزندآن وقت من اشتباه میکنم و او با اشتباه های دلم حال میکند ****** دیروز یک فرشته به من میگفت: تو گوشی دل خود را بد گذاشتی آن وقت ها که خدا به تو میزد زنگ آخر چرا جواب ندادی چرا برنداشتی؟ ****** یادش بخیر آن روزها مکالمه با خورشید دفترچه های کوچک ذهنم را سرشار خاطره میکرد امروز اما پاره است آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره میکرد ****** اما با من تماس بگیر خدایا حتی هزار بار وقتی که نیستم لطفا پیام خودت را روی پیامگیر دلم بگذار |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۰:۱۲, ۹/شهریور/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۹/شهریور/۹۳ ۰:۳۴ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
تو اما نازنینی
تو بیش از حد خدایی من اما هیچ هستم تو بسیاری ،زیادی ولی من کوچک و کم * من و یک روح خاکی من و قلبی زمینی تو اما بی نظیری تو اما نازنینی * من اینجا آبروی تو را بردم خدایا گمانم قهر کردی؟ مرا می بخشی آیا؟ * اگر گفتند دنیا چرا اینقدر زشت است بگو تقصیر این بود همین خاکی،همین پست * بگو که کارهایش همیشه اشتباه است بگو حتی نمازش نمازش هم گناه است * دلم بد جور تنگ است دلم را زیر و رو کن ببین روحم چروک است خودت آن را اتو کن * شبیه یک کتابم پر از ایراد و اشکال درختی بی نتیجه تمام واژه ها کال * بیا و خط بزن باز تمام صفحه ها را مرا بنویس از اول ولی این بار زیبا ![]() ![]() شیطان مسول فاصله هاست.... گفت : - کسی دوست ام ندارد. می دانی چقدر سخت است این که کسی دوست ات نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن ... ! خدا هیچ نگفت . گفت : - به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم. دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند. مرا می کشند برای این که زشت ام . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت: - این دنیا فقط مال قشنگ ها ست . مال گل ها و پروانه ها ، مال قاصدک ها ، مال من نیست . خدا گفت : - چرا مال تو هم هست . دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن تو کاری دشوار است . دوست داشتن کاری است آموختنی و همه رنج آموختن را نمی برند . ببخش کسی را که تو را دوست ندارد . زیرا که هنوز مؤمن نیست . زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته او ابتدای راه است . مؤمن دوست دارد . همه را دوست دارد . زیرا همه از من است . و من زیبایم . من زیبایی ام ، چشم های مؤمن جز زیبا نمی بینند. زشتی در چشم ها ست . در این دایره هر چه که هست ، نیکو ست. آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود. شیطان مسئول فاصله ها ست . حالا قشنگ کوچک ام! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیبا ست . عرفان نظرآهاری از کتاب " بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ "
|
|||
|
|
۱۸:۱۶, ۱۶/مهر/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/مهر/۹۳ ۱۸:۱۷ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
من خدا را دارم
کوله بارم بر دوش سفری میباید سفری تا ته تنهایی محض هرکجا لرزیدی از سفر ترسیدی فقط آهسته بگو من خدا را دارم. |
|||
|
|
۲۱:۱۲, ۱/اسفند/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱/اسفند/۹۳ ۲۱:۱۶ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
جگرم را بر آسمان پاشیدم و گفتم نمی خواهم ، نمی خواهم که انسان باشم ..
کاشکی گنجشکی بودم بر درختی یا کرمی در گلدانی یا عنکبوتی بر شاخه ای ، آدمی اما نه ! کاشکی گرگی بودم و دندانی تیز ، کاشکی پلنگی و پنجه ای آهنین ، کاشکی عقابی و نیزه چشمی ، آدمی اما نه ! مادرم گفت : از این شهر برو ، از این کوچه ، از این خیابان ، از این جهان .. زمین آلوده است ، آدمیان آلوده اش کرده اند ... مادرم گفت : به آنجا برو که جز گرگان و سگان و پلنگان نباشند ؛ زیرا آنها به قدر نیازشان می درند و آدمیان به قدر آزشان ، که بی انتهاست .. و من رفتم ، من قرن هاست که رفته ام ؛ از این کوچه ، از این شهر ، از این جهان .. اما از هر طرف که رفتم آدمی هم پای به پایم آمد و نفس در نفسم .. من چگونه از خویش بگریزم ، من از خود به کجا پناه ببرم ؟ کاش می دانستم آدمی چگونه از آدمی می تواند در امان بماند ؟ آدمی را چگونه می توان از آدمی رهانید ؟ |
|||
|
|
۲۱:۱۴, ۱۳/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
آدمهایی هستند که:
شاید کم بگویند دوستت دارم! یا شاید اصلا به زبان نیاورند دوست داشتنشان را بهشان خرده نگیرید، این آدمها فهمیده اند، دوستت دارم حرمت دارد، مسئولیت دارد، ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی، دوست داشتن واقعی را میفهمی میفهمی که همه کار می کند تا تو بخندی، تا تو شاد باشی ... آزارت نمی دهد... دلت را نمی شکند... من این دوست داشتن را می ستایم.
|
|||
|
|
۱۰:۳۳, ۲۵/اسفند/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/اسفند/۹۳ ۱۶:۱۳ توسط enan ilghon.)
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
میگن انسان اگر میخواد به کمال واقعی برسه باید مثل خداوند رحمان باشه و از خداوند رحمان یاد بگیره.
خداوند رحمان تو قرآن میگه نیکوکاران و پرهیزگاران و مومنانو... رو دوست دارم! ""بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشايد و خداوند آمرزنده مهربان است""" """ و خدا پرهيزگاران را دوست دارد""" پس ذکر دوست داشتن خوبه اما تا حدی که کسی که این ذکر در موردش ادا میشه هنوز اون خصوصیاتی که باعث دوست داشته شدن میشه رو داشته باشه. خداوند رحمان بیشتر از پیامبر که کسی رو دوست نداره که! به این آیه ها توجه کنید سوره اسراء: [/b] **************************************** و چيزى نمانده بود كه تو را از آنچه به سوى تو وحى كردهايم گمراه كنند تا غير از آن را بر ما ببندى و در آن صورت تو را به دوستى خود بگيرند (۷۳)
و اگر تو را استوار نمىداشتيم قطعا نزديك بود كمى به سوى آنان متمايل شوى (۷۴)
در آن صورت حتما تو را دو برابر [در] زندگى و دو برابر [پس از] مرگ [عذاب] مىچشانيديم آنگاه در برابر ما براى خود ياورى نمىيافتى (۷۵) ****************************************************************** خداوند رحمان میگه پیامبر عزیزم اگه تو هم اون کاری که من دوست ندارم انجام بدی بیچارت میکنم. یه نتیجه گیری دیگه هم میشه از این آیات و آیات مشابه کرد، اون هم این که: بهترین رفتار دیگران با شما همونطوری خواهد بود که شما با اونها رفتار میکنید، حتی خداوند رحمان، در مورد حضرت محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) میفرماید:" چون تو فرد شایسته ای هستی تو رو به عنوان پیامبر انتخاب کردیم!"(سوره اسراء) نتیجتا از دیگران انتظار نداشته باشید برخوردی بهتر از خداوند رحمان با شما داشته باشن.(البته گاهی اوقات این مورد در مسئلهی عشق بین دختر و پسر اتفاق میفته که ظاهرا درست نیست) پس مذهبیای عزیز لطفا قرآنی حرف بزنید نه از روی احساس و... ممنون.
|
|||
|
|
۱۴:۰۱, ۵/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
خدا را دیده ای آیا ؟ تو آیا دیده ای وقتی شبی تاریک میان بودن و نابودن امید فردائی هراسی می رباید خواب از چشمت کسی ، خورشید و صبح و نور را در باور روح تو ، می خواند و هنگامی که ترسی گنگ می گوید ، رها گردیده ، تنهائی و شب تاریکی اش را ، بر نگاه خسته می مالد طلوع روشن نوری به پلکت ، آیه های صبح می خواند کلام گرم محبوبی کمی نزدیک تر از یک رگ گردن ، به گوش ات با نوای عشق می گوید: غریب این زمین خاکی ام ، تنها نمی مانی تو آیا دیده ای وقتی خطائی می کنی اما ، ته قلبت پشیمانی و می خواهی از آن راهی که رفتی ، باز برگردی نمی دانی که در را بسته او یا نه ؟ یکی با اولین کوبه ، به در ، آهسته می گوید : بیا ، ای رفته ، صد بار آمده ، باز آ که من در را نبستم ، منتظر بودم که برگردی و هنگامیکه می فهمی ، دگر تنهای تنهائی رفیقی ، همدمی ، یاری کنارت نیست و می ترسی که راز بی کسی را ، با کسی گوئی یکی بی آنکه حتی ، لب تو بگشائی به آغوشی ، تو را گرم محبت می کند با عشق به هنگامیکه ، دلبر های دنیائی دلت را برده اما ، باز پس دادند دل بشکسته ات را ، مهربانی می خرد با مهر درون غار تنهائی ، به لب غوغا ، ولی راز سخن با او ، نمی دانی کسی چون نور می گوید ، بخوان و تو آهسته می گوئی ، که من خواندن نمی دانم و او با مهر می گوید بخوان ، آری بنام خالق انسان ، بخوان ما را و تو با گریه های شوق ، می خوانی تو آیا دیده ای وقتی که بعد از قهر و بد عهدی به هنگامیکه بر سجاده اش با قامت شرمی به یک قد قامت زیبا ، تو می آیی به تکبیری ، تو را همچون عزیز بی گناهی ،راه خواهد داد و می پوشاند او ، اسرار عیبت را و از یاد تو هم ، بد عهدی ات را ، پاک خواهد کرد جواب آن سلام آخرت را ، بر تو خواهد داد و با یک نقطه در سجده ، تو گویا باز هم ، در اول خطی تو آیا دیده ای وقتی که چیزی آرزویت بوده ، آنرا جسته ای آنگاه می بینی ، بجز یک سایه ، چیزی در درون دست هایت نیست کسی آهسته می گوید نگاهم کن ، حقیقت را رها کرده ، مجازی را تو میجوئئ ؟ تو سیمرغی درون آسمان گم کرده ، اینک سایه اش را بر زمین خاک می پوئی ؟ اگر یابی ، بجز یک سایه ، چیز دیگری داری ؟ پس آنگه یک شعاع نور ، چشمان تو را ، از خاک تا افلاک خواهد برد تو آیا دیده ای ، وقتی هوای سینه ات ابر است و باریدن نمی داند و دشت سینه ات ، می سوزد از بی آبی خوبی تمام غنچه های مهر ، در جان تو خشکیده ست به یادش ، قلب تو ، آرام می گیرد و چشمان امیدت گونه های چشم در راه تو را ، با بارشی ، سیراب خواهد کرد و گل های محبت ، در تمام پهنه جان تو می روید تو ایا دیده ای وقتی دلت می گیرد از دلگیری مردان تنهایی که شب هنگام ، سر به زیر افکنده شرم خالی دستان خود را،در کویر مهربانی ، چاره می جویند کسی آهسته می گوید : سرای عشق را ، یک بار دیگر اب و جارو کن سوار صبح در راه است تو آیا دیده ای ، وقتی که دریای پر از طوفان مشکل ها بساط زورق اندیشه را در صد خروش موج می پیچد کسی سکان این زورق ، به ساحل می برد با مهر و می داند که تو بی آنکه در ساحل ، به شکری ، قدر این خوبی به جای آری بدون گفتن یک ، یا خدا این نا خدا ، از یاد خواهی برد خدا را دیده ای آیا ؟ به هنگامی که در این بیکران ، این پهنه هستی به ترسی از رها بودن ، تو می پرسی کسی می بیندم آیا ؟ کسی خواهد شنید این بنده تنها ؟ جوابت را ، نه از آنکس که پرسیدی جوابت را ، خودش با تو ، و با لحن و کلام مهر می گوید که من نزدیک تو هستم ، به هنگامی که می خوانی مرا آری ، تو دعوت کن مرا ، با عشق اجابت می کنم ، با مهر هدایت می شوی ، بر نور خدا را دیده ای آیا ؟ گمانم دیده ای او را که من هم آرزو دارم ، ببینم باز هم او را به چشم سر ، که نه او خود گشاید ، دیده های روشن دل را لطیف و خلق آگاه است چه زیبا می شود ،چشمی که می بیند ترا چشم دلی ، از جنس نور و عشق و آگاهی |
|||
|
|
۰:۱۷, ۱۸/اردیبهشت/۹۴
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
ﺣﺴﯿﻦ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ: " ﻫﻞ ﻣﻦ ﻧﺎﺻﺮ ﯾﻨﺼﺮﻧﯽ؟ "
ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺯﻡ ﻗﻀﺎ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ: ﻟﺒﯿﮏ ﯾﺎﺣﺴﯿﻦ ! ﻟﺒﯿﮏ ... ﺣﺴﯿﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺷﻤﻦ ﺗﺎﺧﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ... ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ: ﻟﺒﯿﮏ ﯾﺎﺣﺴﯿﻦ ! ﻟﺒﯿﮏ ... ﺣﺴﯿﻦ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﻣﻦ ﺳﺮ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺩﺍﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ : ﻟﺒﯿﮏ ﯾﺎ ﺣﺴﯿﻦ ! ﻟﺒﯿﮏ ... ﺣﺴﯿﻦ ﺳﻨﮓ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ، ﻣﻦ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺲ ﻏﯿﺒﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ: ﻟﺒﯿﮏ ﯾﺎ ﺣﺴﯿﻦ ! ﻟﺒﯿﮏ ... ﺣﺴﯿﻦ ﺍﺯ ﺍﺳﺐ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﻋﺮﺵ ﺑﻪ ﻟﺮﺯﻩ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﭘﺲ ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﺣﺮﺍﻣﻢ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﻟﺒﯿﮏ ﯾﺎ ﺣﺴﯿﻦ ! ﻟﺒﯿﮏ ... ﺣﺴﯿﻦ ﺭﻣﻖ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﺎﺯ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﺰﻧﺪ: ﻫﻞ ﻣﻦ ﻧﺎﺻﺮ ﯾﻨﺼﺮﻧﯽ؟ ﻣﻦ ﻣﺤﺘﺎﻃﺎﻧﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ: ﻟﺒﯿﮏ ﯾﺎ ﺣﺴﯿﻦ ﻟﺒﯿﮏ ... ﺣﺴﯿﻦ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﺵ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﮐﺴﯽ ﺭﻭﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﺳﺖ، ﺣﺴﯿﻦ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﯾﺎﺭﯾﻢ ﮐﻦ ... ﻣﻦ ﮔﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ: ﻟﺒﯿﮏ ... ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻏﺮﻭﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ... ﻣﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ: ﺍﻟﻠﻬﻢ ﻋﺠﻞ ﻟﻮﻟﯿﮏ ﺍﻟﻔﺮﺝ ... ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻬﺪﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ ﺟﮕﻮﯾﻢ : " ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﻨﻬﺎﯾﺖ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ "... ﻣﻬﺪﯼ ﺑﻪ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﻣﻦ ﻃﻠﺐ ﻣﻐﻔﺮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ... ﻣﻬﺪﯼ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ... ﺣﺴﯿﻦ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ... ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺍﻣﺎ ... ﻭﺍﯼ ﺑﺮﻣﻦ ........ |
|||
|
|
۲۳:۳۶, ۲۲/اردیبهشت/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۲۳:۳۸ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
فرشته بیکار
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتههاست و به کارهای آنها نگاه میکند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند، و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهای پرسید، شما چکار میکنید؟! فرشته در حالی که داشت نامهای را باز میکرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و آنها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند. مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان میفرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشتهای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر* |
|||
|
|
۱۸:۲۶, ۲۹/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
زندگي جيره مختصريست مثل يك فنجان چای و كنارش عشق است مثل يک حبه قند زندگی را با عشق نوش جان بايد كرد… (سهراب سپهری) ![]() |
|||
|
|
۲۳:۴۰, ۲۷/مرداد/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/مرداد/۹۴ ۲۳:۵۴ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
----------- عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود ----------- سجده ای زد بر لب درگاه او پر ز لیلا شد دل پر آه او ----------- گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟بر صلیب عشق دارم کرده ای ------------ جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای ----------- نشتر عشقش به جانم میزنی دردم از لیلاست آنم میزنی ------------- خسته ام زین عشق دلخونم مکن من که مجنونم تو مجنونم نکن ----------- مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ..... من نیستم ----------- گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی ---------- عشق لیلا در دلت انداختم صدقمار عشق یکجا باختم ------------ کردمت آواره صحرا نشد گفتم عاقل میشوی اما نشد ---------- سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت ------------- روز و شب او را صدا کردی ولی..دیدم امشب با منی گفتم بلی.. ------------ مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانه ام در میزنی ---------- حال این لیلا که خارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود ------------- مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |









![[تصویر: uiyt.jpg]](http://s5.picofile.com/file/8157467118/uiyt.jpg)