|
خداحافظ ، من رفتم . . .
|
|
۱۳:۴۷, ۲۰/تیر/۹۴
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
می گفت: همه زندگیم رو مدیون یک کبوتربازم.
گفتم: آقا نفرمایین. کبوترباز که کسی نیست بخواد به شما چیزی یاد بده. گفت: اگه بنده خدا چشمشو باز کنه، همه چیِ این هستی براش کلاس درسه و میتونه آدمو رشد بده و به کمال برسونه. بعد ادامه داد: تو همسایگی ما شخصی بود که مدام مشغول کبوترپرونی بود و چون این عملش باعث مزاحمت برای همسایهها بود، بارها مأمورای شهربانی کبوتراشو سربریدن و خودشو هم بازداشت کردن و بردن، اما تا آزاد میشد باز روز از نو روزی از نو و دوباره شروع میکرد به کبوتربازی و باز همون آش و همون کاسه یک بار رفتم سراغش گفتم : مرد حسابی مگه تو دیوونه ای !!! چند دفعه خودتو بازداشت کردن، بارها کبوتراتو سربریدند. هنوز دست بردار نیستی !!!! بازم کبوتر بازی میکنی !!!! بس نیست برات !!!! گفت: آقا ابوالحسن تو چیکاره ای ؟! گفتم: من بنده ی خدایم گفت: تو بنده ی خدایی ؟!!! دروغ میگی! پرسیدم واسه چی !!؟ گفت: میدونی چرا با این همه سختی که تاحالا متحمل شدم دست بردار نیستم و بازم کبوتر پرونی میکنم ؟!! برای اینکه من عاشق کبوترم. همه ی وجودم شده کبوتر. وقتی این کبوترا رو پرواز میدم جون منم باهاشون به پروازدرمیاد و چشمم پابهپاشون میچرخه. حالا تویی که میگی من بنده ی خدایم ، این طور عاشق خدات هستی ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! کلام کوتاه جوون کبوتر باز وجودمو لرزوند و آتیشی به روحم انداخت جوری که تا یک هفته نتونستم چیزی بخورم و از اون روز انقلابی در من به وجود اومد. تجارتو رها کردم و به دنبال حقیقت و طلب علم رفتم ... فرازی از زندگینامه عارف بالله سیدابوالحسن هاشمی شاگرد مرحوم میرزا جواد اقا ملکی تبریزی ( ره) . . . مخلص کلام اینکه: در کل باید دلتو صاف کنی، دل بدی تا دلستان پیدا کنی اونوقته که همون کبوتر بازه، ماست بنده، راننده تاکسیه، مورچه هه، کلاغه، سبزی پلاسیده هه میشن استاد اخلاقت میشن راهنمات ، میشن چراغ هدایتت وگرنه آدم ظهر عاشورا به امام زمانش میگه آقا من میخوام برم! آقا میگه: مسلمون حالا دیگه !!! حالا که هیچ یاوری واسم نمونده !!! میگه: آقا من با خودم حساب دو دو تا چهار تا کردم نمیتونم از جونم بگذرم آقا میگه با چی میخوای بری ؟!! اسبی نمونده. همه اسبها رو با تیر زدن میگه: آقا من فکر اونجاشم کردم اسب خودمو از قبل توی خیمه قایم کردم . . . ارباب خوبیها اربابِ همه یِ همه یِ خوبی ها، گل سرسبد هستی، آقای مهربانی، میگه: حالا که میخوای بری برو ... ولی اونقدر ازین سرزمین دور شو که فریاد هل من ناصر منو نشنوی که در دنیا و آخرت روسیاه خواهی بود. و بعد چشم تو چشم سرور اهل بهشت، نور دیده ی رسول، پسر ابوتراب میدوزه و میگه: خداحافظ ... منبع عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی |
|||
|
|
۱۳:۰۵, ۷/مرداد/۹۴
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/مرداد/۹۴ ۱۳:۰۵ توسط paradise.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
شاید سوال خیلی ها این باشه که من میرم زیارت امام رضا، میرم هیات، تو عزای اهل بیت پیراهن مشکی میپوشم
پس چرا اهل بیت، چرا امام رضا، چرا امام حسین کمکم نمیکنه !!!؟ چرا مشکلاتمو حل نمیکنه !!!!؟ اول به این نکته بپردازم که غالب آدم هایی مث من امام حسینی رو میخوایم که تولدش تو ماه شعبان باشه و شهادتشم فقط تو ماه محرم باشه و بیرون ازون چارچوب نباشه. ینی چی !!!!؟ ینی اینکه ما یه امام حسینی میخوایم که پا نشه اینهمه راه از کربلا بیاد سراغمون، رو فرشمون، سر یخچالمون، وقت پول گذاشتن تو دخلمون، یه قرآنی میخوایم که بال نداشته باشه و نتونه پرواز کنه بیاد تو روزمره مون، یه امام رضایی میخوایم که نیاد تو زندگیمون بهمون چیزی رو یادآوری کنه یا دستشو بزاره رو شونه مون بگه رفیق این کار، این راه، این لقمه، این نگاه درست نیست. ما از دین، از اهل بیت یه عکس یادگاری واسه گوشه ی اتاقمون میخوایم و بس، نمیخوایم اجازه بدیم تو زندگیمون سهیم و بر زندگیمون ناظر باشن، تو هیچ یک از مناسبات دنیامون برای اونا جایی باز نکردیم، دستامونو کردیم تو جیبامون اونوقت انتظار داریم امام حسین بیاد دستمونو به زور از تو جیبمون بکشه بیرون و بهمون دست بده و تازه دستمونو هم بگیره. ما در زندگیمون به دین و اهل بیت یه جایگاه فرمایشی، تشریفاتی دادیم که نه قدرت عزل و نصب دارن و نه اراده ای برای تغییر، نه جاذبه و نه دافعه ای .. جایگاهی که حتی قدرت یه امضا نداره، قدرت یه تقاضا نداره، اون وقت تو ازین جایگاه میخوای چه گلی به سرت بزنه !!!! تو با نصب قاب عکس یک کولر تو اتاقت انتظار داری اتاقت خنک و سرد بشه !!!؟ تو توقع داری مجسمه سرباز هخامنشی که دم درب ورودی خونه گذاشتی از ورود دزد به خونت جلوگیری کنه یا با افراد مزاحم یقه به یقه شه !!!!؟ مگه تو با دیدن عکس غذا سیر میشی !!!! بعد میری خودتو میندازی تو چاه و هی فریاد میزنی متی نصرالله !!!؟؟ به زمین و زمان بد و بیراه میگی. کو این خدا، من دیگه نماز نمیخونم من دیگه فلان نمیکنم، من دیگه زیارت نمیرم و هزار جور آسمون ریسمون به هم میبافی، اونوقته ک تمام مشکلاتت رو میندازی گردن دین و اهل بیت و خدا ... یکی از رفقا روی حماقت و ساده لوحی خودش رفته بود 100 ملیون تومن به یکی سفته داده بود، بعدا طرف با همین سفته ها خیلی اذیتش کرد. یکی از فامیلشون میگه بش گفتم توکلت به خدا باشه، در جواب برگشت کفر گفت و اینکه کو این خدا و اگه خدا واقعا وجود داشت.... گفتم از قول من بهش بگو اون وقتی که رفتی سفته ها رو بی حساب کتاب امضا کردی، ازخدا اجازشو گرفتی که الان داری منت شو سر خدا میزاری !!! با خدا مشورت کردی که حالا ازش طلبکاری !!!!؟ طرف بدون تحقیق میره دخترشو میده به یه ادم لاابالی، بعد که به مشکل برمیخوره همه رو از چشم خدا و اهل بیت میبینه. آخه یکی نیس بگه چرا همون اول نرفتی در خونه اهل بیت تا راهنماییت کنن که به اینجا نکشه !!!! من فقط یه نمونه کوچیک از راهنمایی اهل بیت رو مختصرا بگم؛ آقا امام صادق میفرماید : دخترتون رو به عقد آدم باتقوا دربیارید چرا که اگه دوستش بداره به او احترام میکنه و بزرگ میدارتش و اگر دوستش نداشته باشه به خاطر تقوایی که داره به دخترتون بی احترامی و ظلم نمیکنه. حالا ملاک های تقوای واقعی چیه بماند ... برادر من کافی نیست که توی محرمها پیراهن سیاه بپوشی، کافی نیست که تو ایام عزاداری آهنگ زنگ موبایلتو مداحی بزاری، سفره نذری بندازی، تو مجالس روضه شرکت کنی ... میگی پس باید چیکار کنیم !!! کافیه وقتی رفتی زیارت امام رضا، آقا رو با خودت به شهرتون، به خونه تون، سر سفره تون بیاری. آقا رو جا نذاری تو مشهد و بری ... کافیه وقتی اربعین میری کربلا موقع برگشتن آقا رو دعوت کنی و با خودت بیاریش تو زندگیت، حسین رو تنها نذاری تو سرزمین کربلا ، که اگه گذاشتی حسین اونجا بمونه و با خودت به عنوان سوغات و تبرک زندگیت نیاوردیش، از مریخ هم که با پای پیاده رفته باشی کربلا اسم تو میشه (((( توریست )))) نه زائر ، نه پیرو حقیقی ... وقتی میخوای ازدواج کنی ببین امامت چی میگه ، وقتی میخوای تجارت کنی ببین نظر امامت راجع به اون کسب و کار چیه !!!! واسه تربیت بچت از امامت بپرس، واسه سبک زندگیت از امامت الگو بگیر، با امامت رفیق باش، باهاش درد و دل کن، مشکلاتتو بهش عرضه کن و راهکار بخواه، اهل بیتی که واسه کوچکترین مسائل زندگیت مثل ناخن گرفتن، مثل حمام رفتن، عطسه کردن روش و راهکار دادند اونوقت از شغل و تحصیل و ازدواجت فراموش کردن !!!!! برو ببین واسه تک تک مسائل زندگیت چه راهنمایی کردن، به کار ببند و عمل کن بعد اگه دیدی امام حسین نیومد بت سرنزد گلایه کن، اونوقت اگه دیدی امام رضا بهت راهکار نداد و مشکلاتت حل نشد برو دنبال راهنمایی های دیگرون والا هیچ جای دیگه خبری نیس، هرجا بری باز آخرش در همین خونه رو باید بزنی ... اینجا شفا میدن، اینجا حیات میدن، اینجاست که مس وجود رو طلا میکنن. جاهای دیگه میری 20 سال از بهترین روزای عمرتو، جوونیتو، نشاطتو، باورتو میزاری آخرش میفهمی طرف اینکاره نیست و عمریه داره نقش بازی میکنه. بیاین دستامونو از جیبامون دربیاریم و آماده دست دادن به ولی نعمت مون بشیم و خوبه که زود بریم در خونه شون که بریم و زودی برگردیم پسرخاله مونو ببریم، بچه همسایه مون رو ببریم، همکلاسی مون رو ببریم بیاین بریم بیاین واقعا بریم بیاین تا زنده ایم با پای خودمون بریم نه رو دستای مردم بیاین بریم ... همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست |
|||
|
|
۱۹:۴۱, ۷/مرداد/۹۴
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
دقیقا همین طور است
خود من با عمل به یک حدیث از امام موسی بن جعفر بدون استفاده از دارو بیماریم خوب شد اگر به تمام فرآن مجید و احادیث عمل می کردیم چه می شد |
|||
|
|
۱۱:۵۱, ۵/شهریور/۹۴
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
صداي تيك و تاك و زنگ ساعت بالاي مناره حَرَمت، در حضور و با حضور تو لحظه هايي را برایم زنده ميكند. كه بيدار شو زائرمن! دنيا كلاس است، نه خوابگاه!! من كه در كلاس هستي چرت زدهام و درسي از گذر حادثهها نياموختهام، درحرمت بايد بيدارشدن را تجربه كنم و زنگ بيداري را بشنوم. طنين نقارهخانهات در روزهاي من، نداي ايهاالرحيل و آمادگي كوچ از اين بستر خوابآلودهام، در هر طلوع و غروب، برايم تكرار ميشود. خوشا كسي كه با صداي تو، چون حُرّ از خواب بيدار ميشود و در مسافت طلوع تا غروب عاشوراي حسين، به رويش و فلاحي ميرسد كه ميزبانش در لحظه وداع، دامان پسر فاطمه است. صداي شرشر آب حوض صحن گوهرشادت، مرا به عمق داستان جاريبودن انسان و به جريانانداختن امكانات آدمي و زلالي آن میبَرَد و پاكشدن و پاككردن را به ياد ميآورد و اين در حضور امام پاكيها آيه تطهير معنا ميشود. كاشيها و معماريهاي مدوَّر و به يك نقطه ختمشده صحن جمهوري و قدس برايم چه پيامي دارند؟ آيا اين فقط يك آثار باستاني و هنري است كه با يك عكس در صفحه گوشي من ... و ديگرتمام!؟ تو بايد در همه وجودت، وحدت داشته باشي! در فكر و قلب و روح و دست و پا و چشم و... (وكلّ احوالي ورداً واحداً) حال چه من به مباحث سخت و استدلالي وحدت وجود آشنا باشم یا نباشم. تو مرا به فلسفه وجودم در اين هستي و نقشم در اين كارگاه هستي آگاه ميكني؛ نه به مسائل پيچيده فلسفيعرفاني! اين فلسفه كجا آن كجا؟ آن مرا راه ميبرد واين مرا خسته ميكند. در آيينهكاريهاي دارالزهد و دارالرحمه، جز نقطه ضعفها وكسريها وكجيها دنبال چه هستم؟ اين بهترين هديه است از تو به من براي شروع حركت با تو، كه بيابم و بيايم. جواني ازخطه جنوب، از من پرسيد علت اين كه اين آهنها را در حرم اينگونه و به اين شكل به كاربردهاند، چيست؟ جوابش را به صورت فني ميدانستم وگفتم؛ اما موقع خداحافظي گفتم، حالا من يك سؤال از طرف امام رضا از تو دارم. گفتم اهل بيت معمار تمام عيارخانه دل ما انسانها هستند. اگر امام رضا از معماري و نقش و خطوط و كوتاهي سقف و ديوارها و محدوديتهاي فضاي دل مان از ما سوال بپرسد، چه جوابي داريم؟ ... گلهاي زيبایي که در اطراف حريمت، از دل خاك بيرون آمده و به رشدي و نموّي رسيدهاند، در اين سيرِ باغبان مهربان هستي، هر چه در چنته توان داشتهاند، رو كردهاند. از ما نیز بيش از توان وسعمان نخواستهاند. افسوس که ما هنوز جوانهاي، غنچهاي، شكوفهاي نداشتهايم؟ حريم امن تو، امين الله! بوي پناهيافتگي ميدهد و همين پناه آوردن ما و پناه دادن تو، بالاترين معجزه است!!! چه كسي باغ وحش درون ما را به ميهماني ميطلبد؟ آقاي من از صحن انقلاب تو گذشتم. آيا انقلابي، تصميم جديدي، راه جديدي به سوي تو و رضاي تو و رضوان تو بر دلم خطوركرد؟؟؟ به صحن آزادي، همچو مني را راه دادي كه اسارتها و جبرهاي بيروني و دروني، او را به زنجير كشيده و اِصْر و بارهايي كمرشكن را بر دوشش حمل ميكند: «ربنا لاتحمل علينا اصرا» آيا محبت و عشق برتر به تو، توانست مرا از محبوبهاي ديگرم جدا كند؟ آيا برات آزادي از اسارتِ عادتها و غريزهها و نگاهها و حرفها و جلوههای مردم، شيطان، حالتها و اعمال را خواستم؟ در صحن هدايتت، ضالّ و گم شدهاي كه هم راهش(ضلّ السبيل) و تلاشش(ضلّ سعيهم) و اصلا در همه ابعاد وجود(ولاالضالّين) گم شده، خودش را، راهش را، پيدا كرد؟ درخواستم اين است مولاي من و چه شيرين است که من با تو هدايت شوم و ازحزب ضاليّن به هادين برسم؟ در صحن كوثرت نشستم، ديدم يك عمر دنبال تكاثر و زيادي نعمتها بودم. اصلا حواسم به اين نبود كه تو از ما كوثر و خير كثير و بهرههاي زياد خواستهاي نه بارهاي طاقت فرسا. در گوشه ضريح، دست تقدير، مرا كنار پيرمردي روستايي با دستان لرزان، كشاند كه ميخواند: «والاِغاثة لمن اسْتغاث بِك مُوجودۀ». خداي من! تو از ما همين طلب و همين خواستن را ميخواهي و ما با صِرف طلبكردن از تو و ابراز عطش و احساس نياز، در همه ابعاد وجودي سرشار میشویم. چون همين نيازِ همراه با طلب ما نزد تو موجود باشد، فاصلهاي تا استجابت و امدادت ندارم. (موجودۀ) و طلب من نزد تو موجود باشد، كار تمام است؛ چون «الراحل اليك قريب المسافة». (اللهم ان قلوب المخبتين)... و با پاي طلب و عجز، دلِ شكسته و قلبِ مخبتم را به حضورت آوردهام. (و دعوة من ناجاك) كه (او را با او) ببينم و (با او تا او) حركت كنم و (وسبل الراغبين اليك شارعه ) دنبال سبل و راه بگردم. چرا؟ چون شوق رفتن به سمت چشمه و شريعه، در وجودم جوشيده و راكد ماندن و چسبيدن به زمين (اذثاقلتم الي الارض)، مرا به گند ميكشاند و از دست ميروم. آقاجان! تولدِ كسي مانند تو جشن گرفتن دارد، نه منِ محروم و محدود. آقاجان تولدت مبارك. چشم مادرتان روشن. ای که راه انداختی امروز و فردای مرا!
چشم بر راه تو هستم روز آخر بیشتر |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |








