|
پیرمرد قفل ساز ... رعایت وجدان و انصاف
|
|
۲۲:۰۲, ۲۹/بهمن/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/بهمن/۹۳ ۲۲:۰۴ توسط عبدالرحمن.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم با توجه به مشهور بودن این داستان فکر می کردم چنین مطلبی تو تالار زده شده باشه. حالا خالی از لطف نیست اگر تکرار مکررات بشه ![]() یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه را داشت و از عدم موفقیت خود، رنج می برد. مدتها ریاضت کشید و آنچنان که در میان طلاب حوزه نجف مشهور است، شبهای چهارشنبه به «مسجد سهله» می رفت و به عبادت می پرداخت، تا شاید توفیق دیدار آن محبوب عاشقان نصیبش گردد. مدتها کوشید ولی به نتیجه نرسید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد، چله ها نشست و ریاضتها کشید، اما باز هم نتیجه ای نگرفت. ولی شب بیداریهای فراوان و مناجاتهای سحرگاهان، صفای باطنی در او ایجاد کرده بود، گاهی نوری بر دلش می تابید و حقایقی را می دید و دقایقی را می شنید. روزی در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد: «دیدن امام زمان(علیه السلام) برای تو ممکن نیست، مگر آنکه به فلان شهر سفر کنی». به عشق دیدار، رنج این مسافرت توانفرسا را بر خود هموار کرد و پس از چند روز به آن شهر رسید. در آنجا نیز چله گرفت و به ریاضت مشغول شد. روز سی و هفتم و یا سی و هشتم به او گفتند: «الان حضرت بقیة اللّه ، ارواحنافداه، در بازار آهنگران، در مغازه پیرمرد قفل سازی نشسته اند، هم اکنون برخیز و به خدمت حضرت شرفیاب شو!» با اشتیاق ازجا برخاست. به دکان پیرمرد رفت. وقتی رسید دید حضرت ولی عصر(علیه السلام) آنجا نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز می گویند. همین که سلام کرد، حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سکوت کردند. در این حال، دید پیرزنی ناتوان و قد خمیده، عصا زنان آمد و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت: اگر ممکن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی بخرید که من به سه شاهی پول نیاز دارم. پیرمرد قفل را گرفت و نگاه کرد و دید بی عیب و سالم است، گفت: خواهرم! این قفل دو عباسی (هشت شاهی) ارزش دارد؛ زیرا پول کلید آن، بیش از ده دینار نیست، شما اگر ده دینار (دو شاهی) به من بدهید، من کلید این قفل را می سازم و ده شاهی، قیمت آن خواهد بود! پیرزن گفت: نه، به آن نیازی ندارم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید، شما را دعا می کنم. پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمانی، من هم که مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را ضایع کنم؟ این قفل اکنون هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم منفعت ببرم، به هفت شاهی می خرم، زیرا در معامله دو عباسی، بیش از یک شاهی منفعت بردن، بی انصافی است. اگر می خواهی بفروشی، من هفت شاهی می خرم و باز تکرار می کنم: قیمت واقعی آن دو عباسی است، چون من کاسب هستم و باید نفعی ببرم، یک شاهی ارزانتر می خرم! شاید پیرزن باور نمی کرد که این مرد درست می گوید، ناراحت شده بود و با خود می گفت: من خودم می گویم هیچ کس به این مبلغ راضی نشده است، التماس کردم که سه شاهی خریداری کنند، قبول نکردند؛ زیرا مقصود من با ده دینار (دو شاهی) انجام نمی گیرد و سه شاهی پول مورد احتیاج من است. پیرمرد هفت شاهی به آن زن داد و قفل را خرید؛ همین که پیرزن رفت امام(علیه السلام) به من فرمودند: «آقای عزیز! دیدی و این منظره را تماشا کردی؟! اینطور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست، به جفر متوسل شدن سودی ندارد. عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم! از همه این شهر، من این پیرمرد را انتخاب کرده ام، زیرا این مرد، دیندار است و خدا را می شناسد، این هم امتحانی که داد. از اول بازار، این پیرزن عرض حاجت کرد و چون او را محتاج و نیازمند دیدند، همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ کس حتی سه شاهی نیز خریداری نکرد و این پیرمرد به هفت شاهی خرید. هفته ای بر او نمی گذرد، مگر آنکه من به سراغ او می آیم و از او دلجوئی و احوالپرسی می کنم.» (1 .ملاقات با امام عصر، ص268.) خیلی از اساتید این رو تاکید داشتند پاکی جیب افراد خـــــــــــــیلی مهمه در عین حال ناپاکی جیب افراد خـــــــــــــــــــیلی خطرناکه یه ریال هم یه ریاله نگیم همه گرگ شدن اگر گرگ نباشی میدرنت متاسفانه مناسبات مالی در کشورمون خیلی بد شده و قبح خیلی چیزا ریخته شده و دیگه اینکه تو کار خودت با وجدان کار کنی از همه مهم تره لزومی نداره حتما فلان قشر خاص باشی باید تبلیغ بشه این موارد و تبلیغ بکنیم یه نکته دیگه هم عرض کنم در حاشیه>>راوی داستان شاید عین کلام و لحن حضرت رو منتقل نکرده باشه در نتیجه مفهوم رو بگیرید و روی جزئیات زوم نکنید چون شاید راوی نتونسته باشه لحن دقیقشون رو منتقل کنه. خیلی سخته روحییات و اخلاقشون رو شرح بدیم چون کوچکترین کم کاری در این زمینه خطرناکه ![]() |
|||
|
|
۲۲:۱۴, ۲۹/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
این داستان رو چند سال پیش مامانم برام تعریف میکرد همیشه.
خدا خیرتون بده اینجا نوشتینش . بله متاسفانه اینروزا خیلی چیزا قبحش شکسته و یه مسئله عادی شده ..مثل همین ناپاکی جیب .. |
|||
|
|
۲۲:۰۸, ۲۴/اسفند/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/اسفند/۹۳ ۰:۰۱ توسط عبدالرحمن.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
|
۸:۴۳, ۲/بهمن/۹۴
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |





![[تصویر: 215220_608.jpg]](http://cdn.asriran.com/files/fa/news/1391/1/15/215220_608.jpg)
![[تصویر: share.png]](http://raydarresearch.com/wp-content/uploads/2014/10/share.png)


