کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دلم برای صیادم تنگ شده!
۷:۱۷, ۲۱/فروردین/۹۵
شماره ارسال: #1
آواتار
دو راه داری: یا می توانی مثل همه ای باشی که می ریزند و می پاشند و دغدغه نان ندارند. در این صورت می توانی به خودت بگویی حالا که من فرمانده ام و همه گوش به فرمان من هستند، اصلاً گم نامی یعنی چی؟ یا این که می توانی خودت را بیندازی وسط میدان، تن به بلا بسپاری، غم دیگران را گوشه دلت قاب کنی و بدون گلایه از مشکلات، عزم کنی با آنها بجنگی.

می رفت آن طرف خط، وسط عراقی ها، هر چقدر می گفتند که آخر مرد حسابی! کجای دنیا، فرمانده نیروی زمینی می رود وسط دشمن؟ می خندید و می گفت که من باید خودم به یقین برسم که آن طرف چه خبر است، بعد نیروهایم را بفرستم.

وقتی پشت بی سیم می گویند که فلان کار باید بشود، باید بدانم که شدنی است. پنج کیلومتری دشمن، صدای همه درآمده بود که چرا صیاد آمده اینجا که احتمال هر خطری هست. او را بغل می کنند و به زور می اندازند توی قایق. با همان لباس نظامی و تجهیزات، می پرد بیرون و شناکنان برمی گردد پیش بچه ها. Blush

[تصویر: 11.jpg]

مراقب تک تک هزینه هایی که در ارتش خرج می شد، بود. یک وقت می آمد و می گفت که فلان جلسه، همه اش اداری نبود، حرف شخصی هم مطرح شد؛ هزینه جلسه را بنویسید به حساب من. لیست تمام تلفن های شخصی خودش را هم داشت.*

نماز شبش را که می خواند، تا صبح بیدار می ماند، ما را هم برای نماز بیدار می کرد. بعد از نماز با بچه ها ورزش می کردیم و نهایتاً می رفت سراغ کار. هر روز صبح نیم ساعت تا سه ربع، وقت می گذاشت تا بچه ها درباره هر چه که دوست دارند، حرف بزنند.
روزهای جمعه هم می آمد و می گفت که امروز می خواهم یک کار خیر انجام بدهم. بعد وضو می گرفت می رفت داخل آشپزخانه، در را می بست و شروع می کرد به شستن.*

به ما می گفت: «خجالت می کشم. خیلی در حق شما کوتاهی کرده ام. کمتر پدری کرده ام. فرصتم کم بوده و گرنه خیلی دلم می خواست.»
یک روز در زدند، پیک نامه آورده بود. قلبم ریخت که نکند شهید شده باشد. پاکت را باز کردم دیدم یک انگشتر عقیق برای من فرستاده و نوشته: «به پاس صبرها و تحمل های تو.»

یک شب خواب دیده بود که به او می گویند: «شما کارتان درست می شود، نگران نباشید.» 21 فروردین 78 بود که کارش درست شد.
فردای روزی که به خاک سپرده بودندش، می روند سر خاک، «آقا» هم آنجا بود. زودتر از بقیه آمده بود. می گفت: «دلم برای صیادم تنگ شده!»

---

علی جان سالگرد شهادتت مبارک
برای من دعا کن مثل تو بشم و بهتر از تو ...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۱:۵۲, ۲۱/فروردین/۹۵
شماره ارسال: #2
آواتار
[تصویر: bouseh.jpg]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۲:۱۶, ۲۱/فروردین/۹۵
شماره ارسال: #3
آواتار
بسم رب الشهدا و الصدیقین.

به یاد " امیر علی صیاد شیرازی "
...
بخشی از وصیتنامه شهید :
« پروردگارا رفتن در دست توست ، من نمی دانم چه موقع خواهم رفت ولی میدانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب امام زمانم قرار بدهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم. »

امضای Farzaneh
باید فقط پیله کرد به خدا

زیرا فقط با او می توان پروانه شد
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۷:۳۸, ۲۱/فروردین/۹۵
شماره ارسال: #4
آواتار
قهرمان کسی است که در جهاد اکبر، بر نفس اماره خود غالب آمده باشد، آن طوری که آرزوی یک‌بار غفلت کردن و خدا را از نظر دور داشتن را در دل شیطان به گور فرستد. قهرمان کسی است که در وابستگی به خدا و خط ولایت، آن چنان آبداده و توان‌مند شده باشد که با اطمینان قلبی، مهیای انجام هر تکلیفی باشد که از محور ولایت بر عهده او بسپارند. قهرمان کسی است که دل به دنیا نسپارد و در التهاب هجرت به دیاردوست، سر از پا نشناسد.

شهید صیاد شیرازی
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۲:۲۱, ۲۱/فروردین/۹۶ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/فروردین/۹۶ ۱۲:۳۰ توسط سدرة المنتهی.)
شماره ارسال: #5
آواتار
هم روز مرد میاد هم روز شهادتت ، نمی دونم گریه کنم یا بخندم صیاد ... مرد واقعی تویی ... شهادتت مبارک


[تصویر: 52537.jpg]

منو اینجا ول کردید رفتید رفقا. Crying
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۴:۰۸, ۲۱/فروردین/۹۷
شماره ارسال: #6
آواتار
[تصویر: Sayad_Shirazi.jpg]

علی سلام...

هم دلم گرفته هم تنگه. دلگیر از عهدشکنی و ضعف دوستان و دلتنگ عرش خدا، اونجا که آسمونش خود خداست و زمینش بالاترین نقطه عالم. آدم اونجا نه تنها ترس و غمی نداره که هر لحظه دلش میخواد از خوشحالی حضور خدا بمیره و زنده شه.

خلاصه که خوش بحالتون، اون بالا چه صفایی می کنید! اعتراف می کنم که هروز از عمق وجودم دارم آه می کشم و حسرت میخورم.

اینجا اخبار خوشی نیست ، همه چی بهم پیچیده. حق و باطل جوری قاطی شدن که مدام داریم تلفات میدیم. اگرچه خیلی ناراحتم می کنه اما میدونم انشقاق های قبل ظهوره که داره شدت بیشتری به خودش می گیره. خدا رحم کنه و زودتر اتفاق بیفته و الا وضعیت قراره بدتر از این ها بشه. شاید بجایی برسیم که برای دفاع از نظام اسلامی بیفتیم به جنگ شهری.

علی دارم خودمو واسه بدترین سناریوها آماده می کنم تا کم نیارم اما نشانه های آشکار اومدنش رو به چشم می بینم، امیدوارم به رحمت خدا و ظهوری که چشممو روشن کنه و زخم های روحمو از بین ببره.

خدا کنه دیگه طولی نکشه ، یا شهادت یا ظهور ... ازین دنیای پست و حقیر چیزی نمیخوام.

شهادت مبارکت باشه داداش.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا