|
بنیانگذاران فراماسونری
|
|
۱۹:۱۱, ۸/آبان/۹۶
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
اولین مجمع ماسونی جهان، که اسناد و مدارک تاریخی مؤید وجود آن است، تجمعی است که در 24 ژوئن سال 1717 در لندن برگزار شد، موجودیت سازمانی به نام گراندلژ انگلستان را اعلام کرد و فردی به نام آنتونی سایر (1) را به عنوان «استاد اعظم» این نهاد نوپا برگزید. بنیانگذاران فراماسونری از میان بنیانگذاران فراماسونری در سال 1717 تنها نام سه تن را میدانیم: آنتونی سایر، یاکوب لامبال (2) و کاپیتان جوزف الیوت (3). نام دیگران در منابع ماسونی مندرج نیست. درباره این سه تن نیز اطلاع زیادی در دست نداریم و حتی زمان تولد و مرگشان ناشناخته است. از میان کسانی که طی دوران پنج ساله بعدی، یعنی سالهای 1718-1723، در این سازمان فعال بودند تنها نام 16 نفر را میدانیم. از میان این 16 نفر چهار تن از اشراف بلندپایه بودند: دوک مونتاگ، دوک وارتون، ارل دالکیت (دوک باکلو بعدی)، لرد استانهوپ (ارل چسترفیلد بعدی). در میان این 16 نفر دو کشیش میشناسیم (دکتر جیمز اندرسون و دکتر جان دزاگولیه) و شش نفر تاجر. (4) اسامی استادان اعظم گراندلژ انگلستان، از آغاز تا سال 1951 میلادی به شرح زیر است: 1- آنتونی سایر (1717) 2- جرج پاین (1718) 3- دکتر جان دزاگولیه (1719) 4- جرج پاین (1720) 5- جان مونتاگ، دوک مونتاگ (1721) 6- فیلیپ وارتون، دوک وارتون (1722) 7- فرانسیس اسکات، ارل دالکیت [دوک دوم باکلو] (1723) 8- چارلز لنوکس، دوک دوم ریچموند (1724) 9- جیمز هامیلتون، لرد پایسلی [ارل ابرکورن بعدی] (1725) 10- ویلیام، ارل اینچیکویین (5) (1726) 11- هنری، لرد کالرین (6) (1727) 12- جیمز، لرد کینگزتون (7) (1728) 13- توماس هوارد، دوک نورفولک (1729) 14- توماس، لرد لاول (8) (1731) 15- آنتونی مونتاگ، ویسکونت مونتاگ (1732) 16- جیمز، ارل استراتمور (9) (1733) 17- جان لیندسی، ارل کراوفورد (10) (1734) 18- توماس، ویسکونت ویموث (11) (1735) 19- جان، ارل لودون (12) (1736) 20- ادوارد، ارل دارنلی (13) (1737) 21- هنری بریجس، مارکیز کارناروان [دوک دوم شاندوس] (1738) 22- رابرت، لرد رایموند (14) (1739) 23- جان کیت، ارل کنتور (15) (1740) 24- جیمز داگلاس، ارل مورتون (16) (1741) 25- جانف ویسکونت دادلی (17) (1742) 26- توماس، ارل استراتمور (18) (1744) 27- جیمز، لرد کرانستون (19) (1745) 28- ویلیام، لرد بایرون (20) (1747) 29- جان، لرد کاریسفورت (21) (1752) 30- جیمز بریجس، مارکیز کارناروان [دوک سوم شاندوس] (1754) 31- چارلز داگلاس، لرد ابردور (22) (1757) 32- واشنگتن شرلی، ارل فررز (23) (1762) 33- کادوالار، لرد بلانی (24) (1764) 34- هنری سامرست، دوک بوفورت (25) (1767) 35- رابرت ادوارد، لرد پتر (26) (1772) 36- جرج مونتاگ، دوک منچستر (27) (1777) 37- هنری، دوک کمبرلند (28) [کوچکترین پسر جرج دوم] (1782) 38- جرج، پرنس ولز [ولیعهد، جرج چهارم بعدی] (1790) 39- اگوست فردریک، دوک ساسکس (29) [برادر جرج چهارم] (1813) 40- توماس دانداس، ارل زتلند (30) (1844) 41- جرج فردریک ساموئل رابینسون، مارکیز ریپون (31) (1870) 42- آلبرت ادوارد، پرنس ولز [ولیعهد، ادوارد هفتم بعدی] (1874) 43- دوک کانات [برادر ادوارد هفتم] (32) (1901) 44- دوک کنت [پسر جرج پنجم] (33) (1939) 45- ارل هاروود (34) (1942) 46- دوک دونشایر (1947) 47- ارل اسکاربرو (35) (1951) (36) دزاگولیه و الیگارشی لندن مورخین ماسون به رغم اینکه در آثار خود صفحات متعدد به زندگینامه شخصیتهای اسطورهای ماسون -مانند سلیمان شاه یهود، حیرام شاه صور، حیرام ابیف معمار “معبد سلیمان” و غیره و غیره- اختصاص داده و بدینسان اوراق فراوانی از تواریخ و دائرةالمعارفهای ماسونی را با افسانهها انباشتهاند، درباره زندگی بنیانگذاران واقعی فراماسونری اطلاعات بسیار ناچیزی به دست میدهند. برای نمونه، در دائرةالمعارف سه جلدی ماکی و دائرةالمعارف یک جلدی کویل نه تنها مدخل مستقلی به نام “مارکیز کارناروان“، استاد اعظم گراندلژ انگلستان در سال 1738، وجود ندارد بلکه در سراسر این چهار مجلد قطور جز یکی دو مورد نامی از او مندرج نیست. حال آنکه ابتداییترین اصول تدوین دائرةالمعارف میطلبد که زندگینامه مفصل تمامی بنیانگذاران و استادان اعظم فراماسونری و جزییات تکاپوی ایشان درج گردد. بررسی ما نشان میدهد که تعمدی در این امر نهفته است و نویسندگان ماسون به دلایل معین و کاملاً روشن، کوشیدهاند چهرهی تاریخی بنیانگذاران واقعی فراماسونری را پوشیده دارند. دربارهی آنتونی سایر، اولین استاد اعظم فراماسونری، تقریباً هیچ اطلاع مفیدی در دست نیست جز اینکه از مقام اجتماعی محترمانهای برخوردار بود و در اواخر سال 1741 یا اوایل سال 1742 درگذشت. (37) برای شناخت جرج پاین (38) (متوفی 1757)، دومین و چهارمین استاد اعظم فراماسونری، نیز مطلب زیادی در دست نداریم. میدانیم که بسیار ثروتمند و از موقع اجتماعی ممتاز برخوردار بود. ظاهراً حرفه اصلیاش پیمانکاری مالیاتی بود. وارثین او دو خواهرزاده یا برادرزادهاش بودند که با خاندانهای کمپتون و سیمور وصلت کردند. اولی به کنتس نورثمپتون (39) ملقب شد و دومی به لیدی سیمور. (40) گفته میشود جرج پاین میراث مفصلی برای این دو برجای گذارد. (41) دربارهی خاندانهای کمپتون و سیمور سخن گفتهایم. میدانیم که هنری کمپتون، اسقف لندن، از اعضای گروه هفت نفره توطئه گری بود که ویلیام اورانژ را به تهاجم به انگلیس دعوت کردند و اسپنسر کمپتون، ارل ولمینگتون، درباری مقرب هانوورها و مدتی وزیر اعظم جرج دوم بود. چارلز سیمور، دوک ششم سامرست، نیز از توطئهگرانی بود که هانوورها را در انگلستان به قدرت رسانیدند. صرفنظر از افراد فوق، باید از دکتر جان تئوفیلوس دزاگولیه (42) به عنوان نخستین چهره شاخص فراماسونری و بنیانگذار واقعی این فرقه یاد کرد. دزاگولیه در سال 1719 استاد اعظم گراندلژ انگلستان بود. در دوران استاد اعظمی دوک مونتاگ و دوک وارتون قائم مقام و معاون ایشان بود و خلاصه در نخستین سالهای تأسیس فراماسونری گرداننده واقعی آن به شمار میرفت. این جایگاه دزاگولیه در تاریخنگاری ماسونی به رسمیت شناخته شده و لذاست که از او به عنوان «پدر فراماسونری نظری جدید» یاد میشود. (43) ماکی مینویسد: از میان تمامی کسانی که در احیای فراماسونری در نیمه اول سده هیجدهم مؤثر بودند، هیچیک نقشی مهمتر از دزاگولیه ایفا نکردند تا بدانجا که وی به پدر فراماسونری جدید نظری شهرت دارد. گراندلژ کنونی انگلستان شاید بیش از هر کس دیگر مدیون اوست. (44) بنظر ماکی، مؤلف واقعی «قانون اساسی فراماسونری» دزاگولیه است؛ جیمز اندرسون زیر نظر دزاگولیه این کار را به پایان برد و مستندات و اندیشه مندرج در آن در واقع به دزاگولیه تعلق دارد. (45) به رغم این اهمیت، به نوشته ماکی، دربارهی زندگی دزاگولیه اسناد کافی در دست نیست. (46) معهذا همین اطلاعات اندک از زندگی دزاگولیه به روشنترین شکل نشان میدهد که سازمان فراماسونری از آغاز ابزار سیاسی الیگارشی بریتانیا و متحدین آن بوده است. دزاگولیه به خانوادهای تعلق داشت که در حوالی سال 1685 از فرانسه به انگلستان مهاجرت کردند. زمان این مهاجرت مصادف با مرگ چارلز دوم و صعود جیمز دوم به سلطنت انگلستان است. دربارهی پیشینه این خانواده چیزی نمیدانیم. میگویند پدر دزاگولیه یک کشیش پروتستان فرانسوی بود. دزاگولیه در فرانسه به دنیا آمد و دو ساله بود که پدرش به انگلستان مهاجرت کرد. او در کالج کریست چرچ آکسفورد به تحصیل پرداخت و از سال 1712، یعنی از 29 سالگی، در این کالج به تدریس فلسفه مشغول شد. در سال 1713 با سِر اسحاق نیوتون دوست شد و سال بعد به عضویت انجمن سلطنتی درآمد که در سالهای 1703-1727 نیوتون رئیس آن بود. دوستی دزاگولیه با نیوتون عمیق و دیرپا بود و لذاست که کمی بعد وی دبیر این انجمن شد. هایوود در پیوستهای خود بر دائرةالمعارف ماکی مینویسد: «دزاگولیه، معمار نخستین لژ ماسونی، دبیر انجمن سلطنتی بود و برای سالهای متمادی با اسحاق نیوتون رابطه دوستانه داشت تا بدانجا که نیوتون پدر تعمیدی دختر او شد». (47) دزاگولیه از سال 1717 سخنرانیهایی در حضور جرج اول، ولیعهد (جرج دوم بعدی) و سایر اعضای خاندان سلطنتی هانوور ارائه میداد و در سال 1718 درجه دکترای دانشگاه آکسفورد به وی اعطا شد. (48) گولد مینویسد اعطای درجه دکترای آکسفورد به دزاگولیه با حمایت و اعمال نفوذ ارل ساندرلند صورت گرفت. سپس دزاگولیه به عنوان کشیش در خدمت دوک شاندوس درآمد. جرج دوم به دزاگولیه علاقمند بود و پس از صعود به سلطنت او را در سمت کشیش پسر ارشد و ولیعهدش، فردریک لویی، منصوب کرد. (49) از سال 1737 دزاگولیه در کاخ فردریک لویی ولیعهد حضور داشت، استاد لژ ماسونی مستقر در کاخ او بود و ولیعهد گاه در جلسات این لژ شرکت میکرد. (50) پیوند عمیق دزاگولیه با دربار هانوور بعدها نیز تداوم یافت و وی سرانجام در 29 فوریه 1744 در 61 سالگی درگذشت. دزاگولیه در سال 1713 با دختر ویلیام پادسی (51) ازدواج کرد. یکی از پسران او به نام آلکساندر کشیش شد و دیگری به نام توماس افسر ارتش بریتانیا و از درباریان جرج سوم، پسر فردریک لویی ولیعهد متوفی بود. توماس دزاگولیه ابتدا در درجه سرهنگی میرآخور جرج سوم بود. او بعدها به درجه نایب ژنرالی رسید و در توپخانه سلطنتی خدمت میکرد. ژنرال دزاگولیه در سال 1780 در 77 سالگی درگذشت. (52) در سطور فوق با نام برخی افراد مواجهیم که نقش اساسی در تأسیس و گسترش اولیه فراماسونری داشتند: فردریک لویی ولیعهد جرج دوم. (دربارهی او و اطرافیان دسیسهگر و ماجراجویش و نقش این کانون در تاریخ بریتانیا در جلد سوم کتاب زرسالاران سخن گفتهایم.) ادامه دارد ... ( پی نوشت در ارسال اخر قید میشه )منبع: عبدالله شهبازی ؛ زرسالاران یهودی و پارسی استعمار بریتانیا و ایران، ج4، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
|
|||
|
|
۱۹:۰۶, ۱۰/آبان/۹۶
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
ادامه بحث در سطور فوق با نام برخي افراد مواجهيم که نقش اساسي در تأسيس و گسترش اوليه فراماسونري داشتند: فردريک لويي وليعهد جرج دوم. ارل ساندرلند، که درجه دکتراي آکسفورد را براي دزاگوليه فراهم آورد، کسي نيست جز چارلز اسپنسر، ارل ساندرلند سوم و نياي خاندان اسپنسر- چرچيل. اين ارل ساندرلند همان داماد جان چرچيل، دوک اول مارلبورو، است که در سالهاي 1718-1721، يعني نخستين سالهاي تأسيس و تکاپوي فراماسونري، وزير اعظم بريتانيا بود. ميراث پيوند با فراماسونري در خاندان اسپنسر- چرچيل تداوم يافت و ارل ساندرلند پنجم، پسر ارل سوم، نيز از گردانندگان گراندلژ انگلستان بود. (53) ارل پنجم نياي مستقيم سر وينستون چرچيل است و همان کسي است که در سال 1733 به دوک سوم مارلبورو ملقب شد. دوک مونتاگ، داماد ديگر جان چرچيل، و ساير اعضاي خاندان چرچيل با فراماسونري پيوند دارند و اين نهاد از بدو تأسيس با کانوني که خاندان اسپنسر- چرچيل در قلب آن جاي دارد پيوند ناگسستني داشته است. دوک شاندوس عنواني است که در طول سالهاي 1719-1789 اعضاي خاندان بريجس به آن ملقب بودند. اعضاي اين خاندان در دوران فوق با عناوين "ارل کارناروان" و "مارکيز کارناروان" نيز شناخته مي شدند. (54) تبار اين خاندان به فردي به نام جان بريجس، (55) از شهسواران دوران هنري هشتم، مي رسد که در سال 1513 شهسوار شد و در سال 1554 به "بارون شاندوس سادلي" ملقب گرديد. او در زمان سلطنت ماري تودور رياست برج لندن را به دست داشت و در اين سمت زندانبان ليدي جين گري و مدت کوتاهي پرنسس اليزابت (ملکه اليزابت بعدي) بود. گري بريجس، بارون شاندوس پنجم، (56) به دليل زندگي مسرفانه و پرتجملش به "پادشاه چراگاه ها" (57) شهرت داشت. او در سال 1602 وارث پدر شد و از آن پس کاخ خانوادگي ايشان (سادلي هاوس) (58) به مقر ميهماني هاي پرخرج و جنجالي بدل گرديد. جيمز بريجس (59)، بارون شاندوس نهم که دوک شاندوس شد، به عنوان حامي هندل (60)، آهنگساز نامدار، شهرت دارد. بريجس به مدت هشت سال (1705-1713)، در دوران جنگ وراثت اسپانيا، سررشته دار کل ارتش بريتانيا بود و از اين طريق ثروتي انبوه به جيب زد. جيمز بريجس در سال 1714 ويسکونت ويلتون و ارل کارناروان و در سال 1719 مارکيز کارناروان و دوک شاندوس شد. او کاخي باشکوه در منطقه کانونز، واقع در ميدل سکس، (61) احداث کرد. بيش از دو سال هندل در خدمت او در اين کاخ زيست و قطعه معروف خود به نام "استر" را براساس اسطوره استر و مردخاي ساخت. (62) دوک اول شاندوس همان کسي است که دزاگوليه کشيش او بود. هنري بريجس، دوک دوم شاندوس، (63) پسر دوک اول است. هنري بريجس در دوران حيات پدر مارکيز کارناروان لقب داشت. او همان کسي است که در سال 1738 استاد اعظم گراندلژ انگلستان بود و در اواخر اين سال جيمز اندرسون را به فردريک لويي وليعهد معرفي کرد و چاپ جديد قانون اساسي فراماسونري را تقديم نمود. دزاگوليه 25 سال از هنري بريجس بزرگتر بود و مي توان تصور کرد که در دوران اقامت در کاخ دوک اول شاندوس بر مارکيز جوان از نظر فکري تأثير عميق گذارده است. عنوان دوک شاندوس در سال 1771 به جيمز بريجس (64)، پسر دوک دوم رسيد. دوک سوم شاندوس در سپتامبر 1789 درگذشت و عناوين اشرافي فوق تداوم نيافت. دوک سوم شاندوس همان مارکيز کارنارواني است که در سال 1754 استاد اعظم گراندلژ انگلستان بود. (65) دوک سوم تنها يک دختر داشت که پس از مرگ پدر به بارونس کينلاس (66) ملقب شد. اين دختر در سال 1796 با ريچارد گرنويل ازدواج کرد. اين ريچارد گرنويل همان کسي است که بعدها دوک باکينگهام و شاندوس شد. بدينسان، خاندان بريجس نيز در سده هيجدهم در رديف بنيانگذاران و گردانندگان فراماسونري جاي مي گيرد. با تعمق بيشتر درخواهيم يافت که اين خاندان به همان کانوني تعلق دارد که در کوران جنگ وراثت اسپانيا از طريق فساد مالي و مشارکت با سوداگران و دلالان يهودي به ثروت انبوه رسيدند. دوک اول شاندوس سررشته دار کل ارتش بريتانيا در جنگ فوق بود و مي دانيم که در اين دوران جان چرچيل، دوک اول مارلبورو، فرماندهي کل ارتش بريتانيا را به دست داشت. پيمانکاران و دلالان اين جنگ زرسالاران يهودي آشکار و مخفي بودند که در همه جبهه ها حضور فعال داشتند. سر سولومون مدينا، بانکدار شخصي ويليام سوم و اولين شهسوار يهودي تاريخ بريتانيا، پيمانکار جان چرچيل و قاعدتاً دوک شاندوس بود و ياکوب ورمز يهودي و ساموئل برنارد به ظاهر "پروتستان" پيمانکاران و بانکداران لويي چهاردهم بودند. شاهزاده اوگن ساوئي، فرمانده ارتش هابسبورگ، نيز "به شدت بر دلالان و پيمانکاران يهودي متکي بود". و گفتيم که غارتگري گردانندگان ارتش و دولت بريتانيا در اين جنگ چنان افسار گسيخته بود که سرانجام به افتضاح کشيد و سقوط جان چرچيل و سيدني گودولفين را سبب شد. اين همان کانوني است که در سال 1714 جرج لويي هانوور را به سلطنت انگلستان رسانيد و در سومين سال سلطنت او براي تحقق اهداف دسيسه گرانه خويش فرقه فراماسونري را تأسيس کرد. چنانکه مي بينيم، زندگينامه دزاگوليه از آغاز از طريق حلقه هاي مختلف با اين کانون پيوند مي يابد: او هم برکشيده ارل ساندرلند، داماد جان چرچيل، و دوک شاندوس، دوست و شريک دزدي هاي جان چرچيل و پسرش مارکيز کارناروان است و هم دوست اسحاق نيوتون؛ و از اين طريق قاعدتاً با چارلز مونتاگ (ارل هاليفاکس)، رئيس پيشين انجمن سلطنتي و دوست نزديک و حامي نيوتون، نيز پيوند مي خورد. ادامه دارد ... ( پی نوشت در ارسال اخر قید میشه ) منبع: عبدالله شهبازی ؛ زرسالاران یهودی و پارسی استعمار بریتانیا و ایران، ج4، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
|
|||
|
|
۱۹:۳۷, ۲۸/آبان/۹۶
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
ادامه بحث از اعضاي خاندان مونتاگ دو تن در زمره نخستين استادان اعظم فراماسونري جاي مي گيرند: جان دوک مونتاگ (1721) و آنتوني ويسکونت مونتاگ (1732). درباره ي زندگينامه آنتوني، ويسکونت مونتاگ، چيزي نيافتيم و درباره ي دوک مونتاگ نيز منابع در دسترس ما اطلاع چنداني به دست نمي دهند. جان مونتاگ دومين دوک مونتاگ و پسر رالف مونتاگ، دوک اولي است که درباره اش اطلاع کافي داريم. گفتيم که رالف مونتاگ از دوستان جان چرچيل بود و در زمره گروه توطئه گري جاي داشت که ويليام اورانژ را به سلطنت رسانيدند. او همان کسي است که جاناتان سويفت وي را "بيشرم ترين رذل زمان خود" ناميده است. پسر او، جان مونتاگ، با ماري دختر جان چرچيل (دوک اول مارلبورو) ازدواج کرد و از اين طريق بخش مهمي از ارثيه سه ميليون پوندي دوشس مارلبورو به اين خاندان انتقال يافت. بدينسان، نام اين دامان جان چرچيل نيز چون داماد ديگرش، ارل ساندرلند، در نخستين صفحات تاريخ فراماسونري جاي مي گيرد. دوک دوم مونتاگ در سال 1717، مقارن با تأسيس گراندلژ انگلستان، به عضويت انجمن سلطنتي درآمد (67) و در 24 ژوئن 1721 به جاي جرج پاين استاد اعظم گراندلژ انگلستان شد. او اولين فرد از طبقه اشراف بريتانياست که در اين مقام جاي گرفت و از آن پس اين سنت ادامه يافت. (68) استاد اعظم بعدي گراندلژ انگلستان، پس از دوک مونتاگ، دوک وارتون (69) (1722) است. نام او فيليپ وارتون و اولين و آخرين دوک وارتون است. او نيز، چون ارل ساندرلند، دوک شاندوس و دوک مونتاگ نزديکترين روابط را با دکتر جان دزاگوليه داشت و او نيز به همان کانون آشنايي تعلق داشت که ويليام اورانژ و سپس جرج لويي هانوور را به سلطنت انگليس رسانيدند. فيليپ، دوک وارتون، نوه فيليپ وارتون، بارون وارتون چهارم (70) است. بارون وارتون از درباريان چارلز اول استوارت بود. او در سال 1642 نايب الحکومه و فرمانده قشون لانکشاير و باکينگهام شاير شد. در اين سمت به چارلز اول خيانت کرد و در زمره رهبران "پارلمان" جاي گرفت. در زمان حکومت کومنولث از دوستان نزديک اوليور کرومول بود. معهذا به حکومت کومنولث نيز خيانت کرد و از اعاده حکومت سلطنتي و صعود چارلز دوم حمايت نمود. لرد وارتون از مخالفان سرسخت جيمز دوم بود و به گروه توطئه گري تعلق داشت که ويليام اورانژ را به سلطنت رسانيدند. با صعود ويليام سوم، در سال 1689 لرد وارتون به عضويت شوراي مشاورين خصوصي پادشاه منصوب شد. بارون وارتون چهارم بسيار ثروتمند بود و مجموعه نفيسي از نقاشي هاي وان دايک (71) و للي (72) را در تملک داشت. منبع: عبدالله شهبازی ؛ زرسالاران یهودی و پارسی استعمار بریتانیا و ایران، ج4، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
|
|||
|
|
۱۱:۵۲, ۲۴/آذر/۹۶
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام با تاخیر ادامه پست : البته پیشنادم این هست خود متن اصای رو مطالعه کنین بیشتر جهت معرفی هست . با مرگ فیلیپ وارتون، عناوین اشرافی و ثروت او به پسرش، توماس وارتون (73) رسید. دائرةالمعارف بریتانیکا از توماس وارتون به عنوان “یکی از سیاستمداران اصلی ویگ در دوران پس از انقلاب 1688” یاد میکند. او از سال 1673 عضو مجلس عوام بود و در سال 1696 با مرگ پدر بارون وارتون پنجم شد و به مجلس لردها راه یافت. وی در مجلس عوام از هواداران سرسخت برکناری جیمز کاتولیک از مقام ولیعهدی انگلیس بود. به نوشته بریتانیکا، مخفیانه با ویلیام اورانژ مکاتبه داشت و یکی از اولین لردهای انگلیسی بود که پس از ورود ویلیام به خاک انگلیس در نوامبر 1688 به وی پیوستند. به پاس خدماتش در صعود ویلیام سوم به سلطنت در سالهای 1689-1702 در سمت سرپرست کاخهای سلطنتی جای گرفت و در این دوران رابط اصلی میان ویلیام و اعضای مجلس عوام بود. با صعود ملکه آن (1702)، وارتون از مناصبش برکنار شد زیرا ملکه اخلاق او را نمیپسندید. معهذا، در سال 1706 به عنوان ارلی دست یافت و کمی بعد در سمت نایبالحکومه ایرلند منصوب شد. ارل وارتون در صعود جرج هانوور به سلطنت بریتانیا سهیم بود و به پاس این خدمت در سال 1715 به “مارکیز وارتون” ملقب شد و کمی بعد درگذشت. مارکیز وارتون زندگی خصوصی به شدت ناستودهای داشت و به عنوان “هرزهترین عضو شورای سلطنتی” معروف بود. (74) آلبرت کالورت، نویسنده ماسون، توماس وارتون را به عنوان “سیاستمدار سرشناس و خدمتگزار وفادار هانوورها” معرفی میکند و میافزاید جاناتان سویفت از او چنین یاد کرده است: “شریرترین موجودی که تاکنون شناختهام”. (75) فیلیپ وارتون، دوک وارتون، پسر این توماس وارتون است. زمانی که جرج هانوور به سلطنت رسید، فیلیپ وارتون 16 ساله بود. کمی بعد، با مرگ پدر ثروتی انبوه در اختیار فیلیپ قرار گرفت و به “توانایی او در زمینه دسیسهگری و اسراف” میدانی گسترده داد. زیادهرویهای وی چنان خطرناک مینمود که سرپرستانش وی را به زور برای تحصیل علوم دینی به جنوا فرستادند. مارکیز جوان، که درآمد سالیانهای حدود 15 هزار پوند در اختیار داشت، به جای درس خواندن به همراه خیل کثیری از اطرافیان و خدمه به سیاحت در اروپا و ریخت و پاش پرداخت. کنتس کوپر (76) که او را در هانوور دیده بود، مینویسد: “مطمئنم اگر دو سال زنده بماند تا آخرین ذره ثروتش را خرج خواهد کرد”. وارتون در اوت 1716 به جرگه اطرافیان جیمز ادوارد استوارت، مدعی تاج و تخت بریتانیا، پیوست و تا بدانجا به “شاه تبعیدی” نزدیک شد که از سوی او به “دوک نورثامبرلند” ملقب گردید. او در نامهای به “مدعی پیر” سوگند خورد که “تا زنده است و نفس میکشد هیچکس را به جز جیمز سوم به عنوان پادشاه انگلستان به رسمیت نشناسد.” در سال 1717 به انگلستان بازگشت، به سرعت در ردیف درباریان مقرب و هوادارن سرسخت سلطنت هانوور جای گرفت و کمی بعد (1718) از سوی جرج اول به “دوک وارتون” ملقب گردید. اعطای عالیترین رتبه اشرافی انگلیس به این جوان بیست ساله، که اندکی پیش از نزدیکترین یاران دشمن سرسخت هانوورها بود، بکلی غیرعادی است. این حادثه تنها از این طریق قابل توضیح است که وارتون را جاسوس حکومت هانوور در دربار جیمز ادوارد تبعیدی بدانیم. دوک 24 ساله در سال 1722 استاد اعظم گراندلژ انگستان شد. او همچنان به زندگی مسرفانه خود ادامه میداد. به نوشته کالورت، وارتون به سه چیز تا حد افراط عشق میورزید: شراب، زن و اسب. در همین زمان با لیدی ماری ورتلی مونتاگ رابطه عاشقانه برقرار کرد که فرجام آن نزاع این دو بود. وارتون در ماجرای “کمپانی دریای جنوب” 120 هزار پوند از دست داد و به دلیل این حادثه و ولخرجیهای فراوان دیگر ورشکسته شد. در نتیجه، در سال 1724 از بریتانیا خارج شد و در اسپانیا اقامت گزید. او در این دوران راه نزدیکی با دربار بوربن را پیش گرفت و اندکی بعد، در 15 فوریه 1728، اولین لژ ماسونی اسپانیا را شخصاً در شهر مادرید تأسیس نمود. شروع تکاپوهای ماسونی در اسپانیا قطعاً بخشی از دسیسههای مرموزی بود که در این زمان علیه حکومت بوربن اسپانیا و به منظور تصاحب مستملکات ماوراء بحار آن در قاره آمریکا جریان یافت. دوک وارتون چهار سال پس از تأسیس “لژ مادرید” در اسپانیا درگذشت و وارثی برجای ننهاد. (77)
منبع: عبدالله شهبازی ؛ زرسالاران یهودی و پارسی استعمار بریتانیا و ایران، ج4، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |






