|
داستان کوتاه "من دانای کل هستم"
|
|
۲۱:۳۵, ۱۳/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/مهر/۹۱ ۲۱:۳۶ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
داستان کوتاه من دانای کل هستم به زیبایی هرچه تمام تر به موضوع جبر و اختیار و خلقت می پردازد و هنرمندانه و در عین ایجاز و در قالب یک داستان به صورت تمثیلی به این موضوع مهم در زندگی بشر اشاره می کند. در این داستان نویسنده ای در حال خلق داستانی است و در مقام دانای کل افکاری ، ذهنش را به هم میریزد و دچار تحولی درونی می شود. مصطفی مستور در دیگر کتابهایش نیز همیشه به دغدغه هایی در زندگی روزمره چون خداوند ، عشق حقیقی و دین پرداخته است. امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید.
"من دانای کل هستم" سه هفته است که می خواهم یوسف را بکشم اما نتوانسته ام. یعنی هربارکه خو استه ام او را بکشم اتفاقی پیش آمده که مانعم شده است. اول تصمیم گرفتم سر راهش کمین کنم تا شبی ،خلوتی ، در کوچه اي،ناغافل کاردي توي سینه اش فرو کنم و تیغه کارد را توي دل و روده اش آن قدر بپیچانم تا ول شود روي زمین و به قول داستان نویس ها تشوي خون خودش بغلتد. خاطرم هست یک بارچنین صحنه از را درداستانی از نویسنده اي گمنام و البته مزخرف نویسی به اسم مستور خواندم وحالم به هم خورد.گمان می کنم اسم داستان در پیاده رو عشق می آ ید یا عشق بازي در پیاده رو یا شاید هم عشق روي پیاده رو بود. چیزي توي همین مایه ها. همین جا بگویم غلط کردند داستان نویس ها اگر حالا آدم کشته باشند. یعنی عرضه اش را ندارند. خیلی که هنرکنند، خیلی که خبر مرگشان شق القمر بکنند می توانند توي همان مزخرفاتی که به اسم داستان به خورد جماعت می دهنده ، کشتن را توصیف کنند. همین. بگذریم. رفتم و یکی ازکار دهاي تیزي راکه معصومه گوشت و ماهی را با آن تکه تکه می کرد از توي کشوي کابینت اشپزخانه برداشتم و سبک و سنگینش کردم. تیز بود اما کمی بزرگ بود و خوب توي جیب کاپشن جا نمی گرفت ، به همین خاطر نظرم عوض شد و رفتم سرچهارراه و یکی از چاقو هاي ضامن دار دسته صدفی زنجانی خوش دست را خریدم. هم توي جیب جا می گرفت و هم بعد ازکشتن گم وگورکردنش راحت بود. به هر حال، بعدأ از این نوع کشتن منصرف شدم. گمان می کنم علتش این بود که فکرمی کردم کشتن کسی درتاریکی کمی شاعرانه است. فکرمی کردم خشونتی که باید در چنین صحنه هایی باشد با تاریک کردن صحنه تلتیف (ببخشید تلطیف) می شود. شاید علت این که آن عوضی در داستان عشق و پیاده رو اش صحنه کشتن راوي را بدکار نکرده بود این بود که چاقو خوردن توي نور روز اتفاق می افتاد. از طرفی نمی خواستم از او تقلید کنم. نمی خواستم اداي او را در بیاورم. بعد فکردیگري به کله ام زد.گفتم میدزدمش و با طناب خفه اش می کنم. همه مقدمات را هم فراهم کردم . أپار تمانی در دروس اجاره کردم ،چند متر طناب خریدم ، ماشین دوستی را قرض گرفتم وکمین کردم تا شب، وقتی یوسف می خواهد ازکتابفروشی به خانه اش برود او را سوار ماشین کنم و با جزئیات مخملی که روي کاغذ یادداشت کرده بودم مثل یکی از همین فیلم هاي آمریکا یی که کمپانی هاي برادران وارنر و گلدن مایر می سازند، سناریو را ذره ذره و با رعایت تمام جزئیات و به کارگردانی خودم و بازیگري یوسف و یونس _ بعدآ می گویم این یونس کیست وازکجا پیداش شد _اجراکنم . داشتم روي این طرح کار می کردم که میلاد، پسرم کتاب علومش را آورد تا در باره تبدیل ماده به انرژي سؤالی بپرسد.کتابش راگرفتم و با صداي بلند خواندم . هرگاه مقدار کافی اتم هاي ئیدروژن با هم ترکیب شوند تا یک گرم هلیم تشکیل دهند،کم تر از یک صدم گرم از ماده ناپدید می شود و به جاي آن در حدود دویست هزار کیلو وات ساعت انرژي آزاد می شود. براي به دست آوردن این مقدار انرژي باید بیست تن زغال سنگ را به طور کامل سوزاند. در خورشید، در هر ثانیه، درحدود 4/5 ملیون تن ماده ناپدید وبه انرژي تبدیل می شود. محاسبه کنید انرژي خورشید در یک روز معادل چه مقدار زغال سنگ است . سؤال را یکی دوبار دیگر خواندم و بعد پشت همان کاغذي که داشتم جزئیات طرح کشتن یوسف را می نوشتم مسئله را حل کردم. یعنی فکر می کنم که حل کردم چون جوابش چنان عدد بزرگی شدکه نه من و نه البته میلاد نمی تو انستیم أن را بخوا نیم چه برسد به این که آن را بفهمیم. به همین خاطر، به درست بو دن راه حل مسئله شک کردم . فکر می کنم کاغذ را میلاد برد مدرسه هرچند که خودش این را انکار می کند .معصومه هم می گفت فکرنمی کند چنین کاغذ پاره اي را توي سطل أشغال انداخته باشد. البته مطمئن نبود. به هر حال طرح گم شد و من هرچه فکرکردم نتوانستم جزئیات را دوباره به خاطر بیاورم. شاید به همین دلیل بود که به فکر راه دیگري براي کشتن یوسف افتادم . گمان می کنم اولین بار زیر دوش حمام بودم که فکرکشتن با شیر گاز به خاطرم رسید. بعد، همان شب توي رختخواب و قبل ازاین که بخوابم جزئیات بیش توي را در ذهنم طراحی کردم و عصر روز بعد قلم وکاغذ برداشتم و صحنه قتل را با دقت و جزئیات کامل نوشتم. کاز را باید یونس انجام می داد. منطق داستان این بودکه یونس شاعر، زنش یعنی معشوقه، مراد و منبع تمام نشدنی الهام هاي شاعرانه اش را در حادثه هولناکی از دست می دهد. در واقح زنش را عده اي سارق آدمکش، وقتی او خانه نبوده، توي حیاط خانه می کشند. یعنی سلاخی می کنند و بعد از این اتفاق یونس تعادلش را از دست می دهد. در داستان این طور طرح می شود که منظور از عدم تعادل ، مطلقأ ناپایداري روانی و از جنس روان پریش و این جور چیزها نیست بلکه عدم توازنی است که با کشتن خداوند هر کس به دست می آید .نوعی بی هویتی روحی معنوي. به هر حال یونس به تعبیر خودش براي گم وگورکردن خودش به مقداري پول احتیاج دارد که براي تا ته خط رفتن و تمام کردن عالی این مصیبت با دستمزد خوبی به استخدام گروهی آدمکش درمی آ ید تا کلک یوسف را بکند: کتابفروشی بخت برگشته اي که رقیب پولدار عشقی اش نمی خواست او زنده بماند . متن نهایی را چند بار پاکنویس کردم و بعد براي حروفچینی به معصومه دادم تا با کامپیوتر خانگی مان ان را بنویس. معصومه تازه کلاس هاي ماشین نویسی را گذر انده و طبیعی است خیلی مشتاق باشد تا _ به قول خودش _ یک کار جدي را تایپ کند . روز بعد سر میز صبحانه بودیم که اولین اظهارنظرش را در باره داستان کرد " چه داستان وحشتناکی؟ بعد گفت : « چطورممکن است کسی بتواند دست و پاي کسی را ببندد و بعد سرش را توي کیسه پلاستیک بگذارد و شیرگاز را توي کیسه بازکند تا طرف دست و پا بزند و ذره ذره بمیرد و قاتل هم برو بر صحنه را تماشا کند. طوري گفت« ذره ذره بمیرد » انگار کسی را توصیف می کرد که وسط زمستان داشت بستنی » ذره، ذره « می خورد. روي نان تست شده یک لایه کره مالیدم و بعد لایه اي ازمرباي بهارنارنج که مادرم ازشیراز برایمان سوغات آورده بود . گفتم: « داستان است دیگر » دلم نمی خوا سمت در باره جزئیات داستان حرف بزنم. دست کم آن روز صبح حوصله اش را نداشتم . گفت : جدي می گم. تازه به نظر من اصلآدلیلش قانع کننده نیست. حتی اگه زنش یا معشوقه اش را هم کشته باشند دلیل نمی شود که برود وکس دیگري را بکشد. توي دو تا فنجان قهوه ریختم و به لقمه توي دستم نگاه کردم . گفتم: بعضی ها ازاین کارها می کنند. شاید تو نتوانی باورشان کنی اما باور نکردن تو دلیل نمی شود که آن هاکارشان را انجام ندهند. فنجان راگذاشتم جلوش و به ساعت دیواري نگاه کردم . معصومه توي فنجانش شکر ریخت و بعد با لحن تقریبأ تحقیرأمیزي گفت : چطور این چیزها را می نویسی ؟ کمی از قهوه ام فنوشیدم و خرده نانی را که روي رومیزي بود برداشتم وگذاشتم توي ظرف نان . .گفت: به هر حال من صحنه قتل را تایپ نکردم این راکه گفت، فنجان راگذاشتم روي میز و نگاهش کردم . پرسیدم :چی گفتی ؟ "گفتم اون صحنه ناعادلانه و وحشیانه است و به نظرمن نباید توي داستانت بیاد" لحظه اي نگاهش کردم و بعدگفتم :من نویسنده داستان هستم و تو فقط داستان را تایپ می کنی گفت: ولی من نمی تونم . نگزاشتم حرفش را تمام کند. مطمئن هستم که لحن صدام داشت تغییر می کرد .ادامه دادم چند هفته است که دارم روي این قصه کار می کنم و آن وقت تو به همین سادگی داري صحنه اي از داستان را حذف می کنی گفت: یک دقیقه گوش کن گفتم:"توگوش کن... من یونس را حتی از خودش هم بهتر می شناسم." دراین جا من می گویم چه می شود و چه نمی شود و چه باید بشود و چه نباید بشود. حتی یونس هم نمی تونه از فرمان من سرپیچی کنه. من همه چیز رومی دونم. ببینم تو تا حالا چیزي از انوع روایت و زاریه دید و تکنیک هاي داستان نویس شنیده اي؟ جهت اطلاعت باید بگم این داستان به روایت داناي کل نوشته شده و در این داستان من داناي کل هستم. وقتی گفته بودم« من داناي کل هستم »چنان با مشت کوبیده بودم روي میزکه فنجان ها لرزیده بودند . داشتم روزنامه می خواندم که صدام زد تا کلمه اي را که از روي دستنویس نتوانسته بود بخواند برایش بخوانم. وقتی توي اتاتق رفتم دیدم جلو کامپیوتر چشم هاش از اشک سرخ شده است. به خاطر فصل کشتن یوسف بود.گفت وقتی بعد ازکشته شدن یوسف ، نیلوفر، نامزد یوسف به کتابفروشی زنگ می زند وکسی گوشی را بر نمی دارد؟ گریه اش گرفته است.گفت چرا نیلوفر بایدگناه مرگ معشوقه یونس را بشوید. این ها راکه می گفت بازبغض کوده بود. أخرسر گفت چند بار وسوسه شد، تا کوشی را بردارد و به نیلوفر بگویدکه نامزدش را باگاز خفه کرده اند . دو روز بعد، وقتی تمام داستان را حروفچینی کرد، متن چاپ شده را آورد توي اتاقم.کاغذها راگذاشت روي میز و خودش هم رفت توي هال. براي أخرین ویرایشی شروع کردم به خواندن داستان اما صحنه قتلی در داستان نبود! یونس تنها یوسف را می آورد توي آپارتمان و بعد هم وقتی یوسف اصرار می کرد به نیلوفر زنگ بزند یونس قبول می کرد.فهمین .این قسمت اصلأ جزء داستان من نبود. این چیزها را معصومه سرهم کرده بود. یونس باید با شیرگاز یوسف را در آپارتمانش می کشت. وقتی این مزخر فات را خواندم کله ام سوت کشید و ازکوره در رفتم. از اتاق زدم بیرون و آمدم توي هال. نشسته بود روي کاناپه و داشت دکمه پیراهنم را می دوخت . کاغذها را پرت کردم روي دامنش ،گفتم :اینا چیه که نوشتی؟ دقیقه اي چیزي نگفت. کاغذها را گذاشت کنارش و سوزن را از روزنه دکمه عبور داد . دارم می پرسم چرا؟ چرا داستان را تغییر داده اي » گریه اش گرفت. بعد چیزها یی گفت که بیش تر عصبانی ام کرد. گفت: «. تو حق نداري هرکاري که دلت می خواهد بکنی » گفت من حق ندارم کسی را خلق کنم و بعد هر بلایی که بخواهم سر او بیاورم . گفتم : گوش کن چی می گم. من تنها می دونم که یونس، یوسف رو می کشه. همین .یعنی باید بکشه. درواقع چون او یوسف رو می کشه من می نویسم او یوسف رو می کشه. من تنها فعل او رو می نویسم. او رو به هیچ کاري مجبور نمی کنم. گفت :اگر من بنویسم یونس در آخرین لحظه پشیمان می شود، دیگر یوسف کشته نخواهد شد» : گفت: همه چیز دردست خودته. گفت: تو داناي کل هستی، مگه نه ؟ این ها عین کلماتش بود . کنارش نشستم روي کاناپه و سعی کردم خونسرد باشم. سعی کردم قانعش کنم. باید موضوع را یک بار براي همیشه درك می کرد. اگر بخواهد براي هر داستان این قدر در روایت دخالت کند داستان شکل حقیقی خودش را پیدا نخواهدکرد . گفتم: گوش کن! وقتی داري یک فیلم تکراري تماشا می کنی درأن وضعیت تو نسبت به ماجراي فیلم داناي کل هستی. یعنی تمام وقایع رو با جزئیات کامل می دونی. سؤال من این است که دانستن، ودانا ي کل بودن تو چه تاثیري در ماجرا داره؟ اگه قرار باشه درفیلم کسی کشته بشه دانستن تو ذره اي مانع مرگش نمی شه. می شه ؟ سوزن از آن طرف روزن دکمه رفت توي دستش و او بی اختیار انگشتش را مکید .یک برگ دستمال کاغدي برداشتم وروي جایی که خون بیرون می زد فشار دادم تا خون بند شود . گفت اگر یوسف بداند که سرانجامش این است شاید اصلا نخواهد توي چنین داستانی نقشی داشته باشد.گفت اگر یوسف، نیلوفر و حتی یونس دلشان نخواهد توي ماجرایی که من بر ایشان درست کرده ام بازي کنند چی؟ انگشتش هنوز توي دستم بود. گفت:این من هستم که دارم آن ما را می نویسم و با نوشتنم أن ما را وادار می کنم تاکا رهایی انجام بدهند که نتیجه اش درد و رنج و اندوه براي همه آن ها هست . دستمال را از روي انگشتش برداشتم و به جایی که سوزن در گوشت فرورفته بود خیره شدم. خون بند آمده بود. گفتم: این تقدیر محتوم اوناست. در این مورد به خصوص این من هستم که تصمیم می گیرم چه کی توي داستان باشه و چه کی نباشه. اما همین که کسی توي داستان آمد خودش مسئول رفتارهاي خودشه. من کسی را به هیچ کاري مجبور نکرده ام، وادار نمی کنم و مجبور نخواهم کرد. اما... اما این را هم بدان اگه شخصیتی خواست کج برود من تنها کاري که می کنم، یعنی تنها کاري که به عنوان راوي باید بکنم، این است که خطاي او را می نویسم. در واقع همه چیزي که من می دانم این است که می دانم او آزادانه و به اختیار خودش چه می کند و چه نمی کند و اگر نگدارم کاري راکه می خواهد به میل خودش انجام بدهد، انجام دهد درست مثل این است که او را به کاري که نمی خواهد انجام دهد وادارکرد. باشم ودرهرصورت تو باید آنچه راکه من می نویسم دقیقأ وکلمه به کلمه مطابق آنچه من می گویم عینأ و بی کم وکاست تایپ کنی. روشن شد؟ البته می تونی این کار رو نکنی که در آن صورت خودم داستان رو تایپ می کنم. متن دستنویس واگذاشتم کنارکاغذهاي تایپ شد. تا معصومه این بار طبق دستنویس ها متن را تایپ کند . دیگر هرگز درباره موضوع حرفی نزدیم ، اما من دائم به سؤال اخرش فکر می کردم. سؤال ضربه و محکمی بود. سه روز این سؤالش فکر کردم که اگر اصولأ یوسف یا یونس نخواهند درداستان من بازي کنند .چرا باید أن ها را توي قصه بیاورم؟ تنها جوابی که پیدا کردم این بودکه داستان به معناي واقعی و دقیق کلمه متعلق به راوي اش است. شاید در هیچ نوع رابطه مالک و سلوکی دیگري نتوان این چنین حقیقی مفهوم مالکیت را درست وبا دقت تعریف کرد. داستان درهیچ یک از اجزایش به هیچ کس دیگري جز راوي تعلق ندارد. داستان مال من است چون من أن را روایت می کنم و معصومه هیچ سهمی و حقی و دخالتی درکیفیت تکوین ماجرا هاي أن نمی تواند داشته باشد؟ چون داستان را تنها یک نفر باید روایت کند. به علاوه، دخالت او مثل این است که بازیگري را به خاطر این که درفیلمی نقشی منفی داشته ومثلأ أدم کشته، بیرون از عالم سینما و در دادگاه جنایی به اتهام قتل؛ به مرگ محکوم کنیم. کدام قاضی این کار را کرده است که معمومه می خواهد دومی اش باشد . شب است. دیر وقت شب است.کامپیوتر را روشن می کنم و می روم سروقت متن .معصومه ومیلاد خوابیده اند. فایل داستان را بازمی کنم. متن را یک بار می خوانم. صحنه آخر را معصومه پاك کرده است. یعنی تنها تغییري که این بار در آخرین نسخه تایپ شده داده است حذف صحنه قتل یوسف است. داستان تا گورستان که یونس و ملول و نوذر قرار کشتن یوسف را با هم می گذارند جلو آمده است . یک بار دیگر داستان را با دقت می خوانم. کلمه به کلمه و ارام. آخرین سطر را که می خوانم ناگهان احساس می کنم یوسف باید با چاقو ودرکتابفروشی کشته شود ونه باگاز و در أپارتمانش. باید وقتی کشته می شود خونش شتک بزند روي کتاب ها، روي کتاب شعر یونس که چند دقیقه قبل روي پیشخان بازشده است .بازطرح اول در ذهنم جان می گیرد. یونس چاقو را توي جیبش می گذارد و می رود کتابفروشی. غروب است و هواکم کم تاریک می شود. باد توي کوچه می پیچد و تکه هاي روزنامه ،کاغذ پاره ها و برگ هاي خشکیده را به در و دیوار می کوبد . عطش کرده ام. از روي صندلی بلند می شوم و می روم توي آشپزخانه از توي یخچال بطري آب را بیرون می آورم و جرعه اي سر می کشم. بعد بطري را با خودم می آورم و می گذارم توي اتاقم ، کنار کامپیوتر. قبل از این که باز مشغول نوشتن شوم برمی گردم و ملافه را روي میلاد بالا می کشم. می آیم توي اتاقم و می نشینم روي صندلی تا ادامه داستان را بنویسم یونس از روي چهار پایه برخاست و به بیرون نگاه کرد. باد با شدت بیش تري توي تاریکی کوچه می وزید و ذرات کاغذ را به دیوار می کوبید. گفت : خیلی دیر شده ، باید بروم . تلفن زنگ خورد و یوسف با عجله گوثسی را برداشت. نیلوفر بود. یونس چاقو را از جیبش بیرون آورد و توي دستش پنهان کرد. رفت به سمت دو. کتاب شعرش روي شعر در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم، هنوز روي پیشخان باز بود .یونس توي درگاه کتابفروشی رو به دیوار کوچه ایستاد و منتظر ماند تا یوسف گوشی را بگذارد. تیغهأ چاقو زیر نوري که از ویترین کتابفروشی به بیرون می تابید توي دست یونس برق می زد. یونس به د یوار سیاه مقابلش زل زد . به این جا که میرسم دیگر چیزي نمی توانم بنویسم . یونس به شدت مقاومت می کند. انگاردستش سنگین شد. است و نمی تواند آن را تکان بدهد. برمی گردد و زل می زند توي چشم هاي من که در تاریکی کوچه ایستاده ام و منتظرم تا کار را تمام کند. در نگاهش التماس موج می زند. پشیمان شده است. یعنی ازنگاهش من این طور می فهمم که نمی خواهد یوسف را بکشد. می خواهد ازمن سرپیچی کند یا شاید می خواهد تقدیر محتومش را مثل یک معجزه یا به خاطر دعایی که اینک در آستانه استجابت است ازخود دور کند. می خواهد ازمرز نامرئی سرنوشت قطعی اش عبور کند ووقتی اونخواهد، یعنی به هردلیل در تقدیر او بخواهد تغییري به وجود بیاید _حتی اگر این دلیل شفاعت یا اینک دعاي اجابت شد. معصومه باشد _و او نتواند یوسف را بکشد، من اورا به چیزي که نمی خواهد وادار نخواهم کرد. من تنها او را می نویسم. من، او را در همان پیچ تند، در آن وضعیت تصمیم متلاشی شده، بداء حاصل شده ، نگاه میدارم و داستان را تمام می کنم. یوسف توي گوشی تلفن أهسته گفت: من هم دوستت دارم نیلو. دو قطره اشک توي چشم هاي یونس جمع شده بود اما نمی ریخت. |
|||
|
|
۲۱:۵۲, ۱۳/مهر/۹۱
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
کلاً کتاب های مصطفی مستور سبک خاصی دارند که بسیار ظریف بعضی مفاهیم و ابهاماتی رو که از دین توی ذهن نسل جوون هست رو برطرف می کنه..
این کتاب هم کتاب جالب و خواندنی ای است. همینطور کتاب های "روی ماه خداوند را ببوس" و "من گنجشک نیستم"و "چند روایت معتبر" و ... از این نویسنده کتاب های جالبی هستند.. |
|||
|
|
۱۵:۴۰, ۱۴/مهر/۹۱
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
(۱۳/مهر/۹۱ ۲۱:۵۲)Hadith نوشته است: کلاً کتاب های مصطفی مستور سبک خاصی دارند که بسیار ظریف بعضی مفاهیم و ابهاماتی رو که از دین توی ذهن نسل جوون هست رو برطرف می کنه.. کاملا درسته در عصر حاضر اکثر جوانان به مطالعه ی کتب دینی تخصصی نمی پردازند و بهتر بگیم تمی توانند بپردازند زیرا این کتابها برای اهل فن آن است وچون مفاهیم سنگینی در آن لحاظ شده از عهده ی خیلی ها خارج است. چنین کتابهای به دلیل نگاه تمثیلی و ساده بودن بسیار مفید می تواند باشد. اینجاست که ساختن فیلمی که بتواند در درون خود مفهوم یک آبه از فرآن را تداعی و تفسیر کند تا چه اندازه می تواند تاثیرگذار باشد. بعنوان مثالخواندن کتابهای دیوید هیوم و جان لاک ثقیل است اما می بینیم که چگونه کسی مثل جی جی آبرام به سادگی هر چه تمامتر در فیلم لاست مفاهیم لیبرالیسم را به تصویر می کشد. به نظرم این نکته که چگونه مفاهیم با هنر درمی آمیزد ، راز تاثیرگذاریست که ما نیز باید در تولید مفاهیم ارزشمند خود در این راه گام برداریم. افرادی چون مستور این مفاهیم را از با هنر می آمیزند و اینجاست که جایگاه هنر مشخص می شود. |
|||
|
|
۱۸:۲۶, ۱۵/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/مهر/۹۱ ۲۱:۲۹ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
لینک دانلود کتاب' من دانای کل هستم' به دلیل عدم اطمینان از رضایت نویسنده حذف شد.
|
|||
|
|
۱:۰۶, ۱۳/مهر/۹۲
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
سبکش منو یاده ر.ب انداخت ( نمیدونم ر.ب تو ایران ممنوع الفعالیته یا نه!)
نقل قول:شفاعت یا اینک دعاي اجابت شد. معصومه باشد _و او نتواند یوسف را بکشد، من اورا به چیزي که نمی خواهد وادار نخواهم کرد. من تنها او را می نویسم. من، او را در همان پیچ تند، در آن وضعیت تصمیم متلاشی شده، بداء حاصل شده ، نگاه میدارم و داستان را تمام می کنم. این قسمتش خیلی قشنگ بود و تصمیم گیری که نهایتا برای خواننده میذاره هرچند >> نقل قول:داستان به معناي واقعی و دقیق کلمه متعلق به راوي اش است. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| داستان کوتاه "هَل مِن مَحیص؟"(قیامت و بازخواست روز جزاء) | مجید املشی | 3 | 3,849 |
۲۲/آبان/۹۲ ۲۳:۰۸ آخرین ارسال: رضوانه |
|









