9- حق غریزه شهوت
و اما حق عورتت، نگهدارى آن است از آنچه بر تو حلال نيست و كمك و تقويت آن نگهداشت، با چشم پوشى (از نامحرم)؛ زيرا (چشم فرو بستن) مددكارترين ياوران (در جلوگيرى از شهوت) است، و (با) بسيار ياد كردن از مرگ و تهديد نمودن خود از (عذاب) خداوند و ترساندن نفس از اوست، كه عصمت و پاكدامنى و تاييد از خداست. و لا حول و لا قوه الا بالله. (هيچ جنبش و نيرويى نيست مگر به خدا.)
10- حق نماز
و اما حق نماز اين است كه بدانى نماز روى آوردن به درگاه خداست و تو در برابر خداوند ايستاده اى، پس چون اين را دانستى تو را شايد كه چون زبون دلداده ی پارساى ترسان اميدوار بيچاره ی زارى كننده اى در نماز بايستى كه (بنده) با آرامگيرى و سر به زيرى و سرسپردگى اندامها و نرمى و فروتنى (و خاكسارى) به تمام وجود، آنكه را برابرش ايستاده بزرگ میدارد و از دل به درگاه او به خوبى راز و نياز مىكند و (تو) از او میخواهى كه گردنت را از قيد خطاهايى كه فرايت گرفته اند و گناهانى كه به پرتگاه نابوديت میكشانند رها سازد. و لا قوه الا بالله. (و نيرويى جز به خدا نيست.)
11- حق روزه
و اما حق روزه اين است كه بدانى روزه پرده اى است كه خداوند بر زبان و گوش و چشم و عورت و شكمت افكنده تا بدان، تو را از آتش بپوشاند. و همچنين در حديث آمده است: «روزه، سپرى در برابر دوزخ است.» پس اگر اندام هايت را در آن پرده آرام دارى (و بدان در پوشانى)، اميدوار شوى كه محفوظ بمانى و اگر آنها را رها كردى كه در پرده خود آشفتگى كنند (و تجاوز نمايند) و تو خود اطراف آن پرده را بلند كنى و بدانچه نبايد نگريست به نظر شهوت انگيز سركشى و به نيرويى خارج از مرز پرهيزكارى خدا سر بر آرى، در امان نيستى كه آن پرده دريده شود و از آن برون افتى. و لا قوه الا بالله (نيرويى جز به خدا نيست).
12- حق صدقه
و اما حق صدقه (زكات) اين است كه بدانى اين صدقه پس انداز توست نزد پروردگارت و سپرده اى است كه (استردادش) نياز به گواه آورى ندارد و چون اين را بدانى بدانچه در نهان امانت سپارى بيشتر از آنچه آشكارا امانت مىسپارى اعتماد كنى و تو را سزد كه آنچه قصد دارى آشكارا به امانت نهى در نهان به خداوند بسپرى و به هر حال موضوع بين تو و او پنهان ماند، و بر آنچه بدو امانت دادهاى از گوشها و چشمها بر او به گواه گيرى مدد مخواه كه گويى اين گواهان در نظر تو بيشتر از (خود او) مورد اعتمادند و چنين مىنمايد كه تو به بازپسگيرى امانتت از او اعتماد ندارى. سپس به دادن صدقه بر هيچ كس منت منه؛ زيرا آن (صدقه) براى خود توست و اگر بر كسى به دادن آن منت گذارى ايمن مباش كه به روز زارِ همان كس كه بر او منت نهادهاى بيفتى (و خود مستحق صدقه گيرى شوى)؛ زيرا اين دليل است كه تو آن (صدقه) را (پساندازى) براى خود نخواسته اى؛ چه اگر آن را براى خود مىخواستى هرگز بر ديگرى منت نمى نهادى. و لا قوه الا بالله. (و نيرويى نيست جز به خداوند.)
15- حق اداره كننده حكومت
[b]و اما حق اداره كننده تو به حكومت (حق فرمانروا و پيشواى تو) اين است كه بدانى تو براى او وسيله آزمايش (او نزد خدا) شدى و او به خاطر تسلطى كه خداوندش بر تو داده به وسيله تو آزمايش مىشود، و اينكه خيرخواه او باشى و با او نستيزى كه به راستى دستش بر تو گشوده است، و سبب نابودى خود و هلاك او نگردى. نسبت به او (چندان) زيردستى و نرمش كن كه خرسندى او را، بدان حد كه زيانش به تو نرسد و (در عين حال) زيانى به دين تو نزند، به دست آرى و در اين مورد از خدا يارى بجويى. در سلطه با او رقابت مكن و به مخالفتش برنخيز؛ زيرا اگر چنين كردى او را ناسپاسى كرده و پاس خود را نيز نداشته اى و خويشتن را دستخوش نارواييهاى او ساخته اى و او را هم از جانب خود عرضه هلاك كرده اى و شايسته است كه تو به زيان خود مددكار وى شوى و در هر چه با تو كند شريك (و همراه) او باشى. و لا قوه الا بالله. (و نيرويى نيست جز به خدا).
16- حق آموزگار و تعلیم دهنده
و اما حق آنكه به علم آموزى اداره ات كند (يعنى استاد علمآ موزت) بزرگداشت اوست و حفظ احترام مجلس او و نيك گوش دادن به گفتارش و رو كردن (و توجه) به او و يارى دادن به وى به سود خودت تا بتواند دانشى را كه نياز دارى به تو بياموزد، بدين گونه كه ذهن خود را كاملا مصروف او سازى و فهمت را به او پردازى و پاكدلانه به (گفته) او دل دهى و چشمت را به روشنى تمام، با ترك لذتها و كاهش شهوتها (و آرزوهايى غير از تحصيل دانش) بر او دوزى. و اينكه بدانى در هر چه به تو آموزد بايد فرستاده (و نماينده) او باشى كه آن را به نادانان برسانى و بر توست كه اين رسالت را از جانب او به بهتر گونهاى به آنان برسانى و در اداى رسالتش به وى خيانت نكنى و چون آن (رسالت) را بر عهده گرفتى به نيابت او بپردازى. و لا حول و لا قوه الا بالله. (و جنبش و نيرويى نيست مگر به خدا).
17- حق مالك و سرپرست
و اما حق سرپرست تو به مالكيت (مالك و آقاى تو) مانند حق همان حكمرواى توست جز اينكه اين يك مالكيتى (بر تو) دارد كه آن يك ندارد. فرمانبردارى از او در هر كم و بيشى بر تو واجب است مگر آنكه اين فرمانبردارى تو را از وجوب اداى حق خداوند بيرون برد و ميان تو و حق او و حق آفريدگان مانع شود، پس چون حق خدا را گزاردى به حق وى (مالكت) باز مى گردى و به اداى آن مى پردازى. و لا قوه الا بالله. (نيرويى جز به خداوند نيست.)
18- حق رعیت و زیر دست
و اما حقوق رعيت تو كه بر آنان حكومت دارى اين است كه بدانى تو به فزونى نيرويت بر ايشان آنان را به زير سرپرستى گرفتى و ناتوانى و خوارى آنان ايشان را زير سرپرستى تو در آورده، پس چه شايسته است كسى كه ناتوانى و خوارىاش تو را از او بىنياز ساخته چندان كه وى را رعيت تو كرده و حكمت را بر او روا ساخته، به غلبه و نيرو از تو سرنتابد و بر آنچه از تو او را بزرگ و دشوار آيد جز (به خداوند) به رحمت و حمايت خواهى و بردبارى، يارى نجويد. و چه سزاوار است براى تو كه چون دانستى خدايت به مدد اين تسلط و نيرو كه بر ديگران چيره آمده اى چه (نعمتى) به تو بخشيده خدا را سپاسگزار باشى كه هر كه شكر گزارد خدايش بدان نعمت كه بدو بخشيده در افزايد. و لا قوة الا بالله (و نيرويى جز به خدا نيست.)
19- حق دانش آموز
و اما حق رعيت تو در دانش (رعاياى مملكت علم و دانش آموزان تو) اين است كه بدانى خدا با دانشى كه به تو داده و گنجينه حكمتى كه به تو سپرده تو را (سرپرست و خزانه دارى) براى آنان قرار داده است و اگر در اين سرپرستى كه خدايت داده نيك از عهده برآيى و براى ايشان چون گنجور مهربانى باشى كه خير خواه مولاى خود در بين بندگان اوست، و (خزانه دار) بردبار خدا خواهى باشى كه چون نيازمندى بيند از اموالى كه در اختيار اوست به وى بدهد، سرپرستى راستين و خادمى امين (و در خور انتظار) هستى وگرنه به او خائن و به خلقش ظالمى و دستخوش سلب (نعمت) او و غلبه وى (بر خودت) گشته اى.