شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
سلام
من دبيرستاني بودم كه به اين سفر رفتم . بهترين سفري كه تا الان رفتم همين بوده .
ما رو آخر اسفند بردن كربلاي ايران . يادم نميره لحظه تحويل سال رو ؛ هيچ وقت ديگه برام تكرار نميشه .
قبل از سال تحويل ما تو راه دهلاديه بوديم ، فقط به سال تحويل فكر ميكرديم ، آخر اتوبوس در تدارك چيدن سفره بوديم. سفره مارو يه چفيه تشكيل مي داد و يه پرچم يا حسين سبز ، تخم مرغ رنگي داشتيم ولي هفتا سينمون ساعت و سوزن و سنجاق و ساق دست و سويشرت و .... بود .
تا رسيديم دهلاويه
از اتوبوسها پياده شديم ، هر چي جلو مي رفتيم بيشتر دلمون از خودمون ميگرفت ، سال تحويل اومده بوديم عيدي شهدا
مداح كاروان از شهدا مي خوند و ما تجديد ميثاقي با شهدا داشتيم اون قدر حالو هوامون عوض شده بود كه از عيد يادمون رفته بود بچه ها گريه مي كردن تا اين كه برنامه تموم شد و بلند گو رفت رو موج راديو و لحظه تحويل سال رو اعلام كردن .
خنده و گريه قاطي شده بود ، ولي گريه هم گريه شادي بود ، نمي تونم حالي كه اون لحظه داشتم رو وصف كنم .
بهمون عيدي دادن
مهر و سجاده و تسبيح و سر بند
اي كاش يه بار ديگه برم
خاطره زياده بعدا ميام تعريف ميكنم.
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام عليكم
من خودم هم خاطرات بسيار زيبايي از مناطق جنگي دارم ولي چكنم كه خاطره گويي ام همچين زياد جذابيتي نداره

ولي به بزرگي خودتون ببخشيد.
توفيق شده بود با دانشگاه بريم مناطق جنگي. شبي از شب ها به بيمارستان صحرايي رسيديم خسته و مونده تقريبا آخرين گروه بوديم، دانشگاه هاي ديگه زودتر رسيده بودن و تمام حرف و حديث ها رو مسئولين گفته بودن و ما از همه چيز بي خبر! اتفاقا اون شب رزم شبانه بود خاطره اي كه هرگز برايم فراموش نشدني است.
همه با " به صف صف" صف شديم و با " به رو رو" حركت آهسته را شروع كرديم .
در حين راه خادم ها با حرف هاشون ما را مي بردن به حال و هواي جبهه، مي گفتن: "فرمانده ها مواظب بچه هاشون باشن، رزمنده ها ساكت! دشمن كمين است، مواظب باشيد عمليات لو نره ، نيم خيز شين و راه بريد، ..."
رفته بوديم تو حال و هواي جبهه ولي هنوز نمي دونستيم چه خبره. دانشگاه هاي ديگه مي خنديدن و مسخره بازي در مي آوردن.
يك دفعه تيربار به صدا دراومد همه سرجاشون خشكشون زد! فرمان دادن " بشينيد، سرهاتون را پايين بگيريد دشمن تيربار زده!" آروم كه شده دوباره يكي فرياد زد " نيم خيز بدويد .." همه مي دويديم تيراندازي و ... شروع شد تاريك و ما فقط نور تفنگ ها و تيربارها رو مي ديديم يك فضايي ايجاد شده بود كه نگو!
خيلي ها از جمله خود من ناخود آگاه فقط اشك مي ريختيم اصلا نمي تونستيم قدم از قدم برداريم! اشتباه نكنيد از ترس نبود
نمي دونيد چه حالي بود حال جبهه، حال شهدا كه چه جوري اينقدر ايمانشون قوي بود چه طور تونستن از همه چيز بگذرن تو اين سختي ها ...
ماها از خاطرات شهدا شوخي هاشون، جشن پتوهاشون و ... را بلديم. ولي هيچ وقت تصور نكرديم اگر تو يك منطقه عملياتي باشيم و از راست و چپ و بالا فقط تير مثل بارون بباره اون وقت چي؟ آيا بازم مي خوايم شهيد بشيم؟
خوبيش اين بود كه برخلاف رزم شبانه ي دوكوهه، خيلي به واقعيت نزديك تر بود چون ميان تپه ها بود.
بعد از تموم شدن مراسم رزم شبانه تو همون دامنه ي كوهي همه را جمع كردن تو اون تاريكي اي كه چشم كار نمي كرد برامون گفتن، از ايثار شهدا از سختيهاشون از ايمانشون و از عشقشون به شهادت، گفتن و گفتن تا جايي كه بچه ها حال گريه داشتن! كمتر كسي بود كه تحت تاثير قرار نگرفته بود!
و پس از اون با يك سكوت عجيبي همه به اردوگاه برگشتيم. همه داشتن تو راه فكر مي كردن، به خودشون به شهدا قول و قرار مي گذاشتن و عهد مي بستن ....
همان طور كه گفتم اين يكي از بهترين خاطرات من بود كه هميشه سعي مي كنم تر و تازه نگهش بدارم تا بهتر بتونم شهدا را درك كنم! تا ان شاءالله بتونم راهشون رو ادامه بدهم و خداي نكرده مديون آنها و خوانواده هاشون نباشم.
هركدام از دوستان توفيق پيدا كردن لطفا مارا هم در آن بهشت زميني فراموش نكنن.
التماس دعا
بچه ها من بلافاصله بعد از عموی شهیدم سید ابراهیم به دنیا اومدم برای همین هم اسم اون بزرگوار رو برای این حقیر انتخاب کردند. ایشان در شلمچه شهید شدند.
یادمه در اردوی راهیان نور من مسئول اردو بودم برای همین هم آنچنان که باید نمیتونستم حظ معنوی ببرم. رسیدیم شلمچه به معاونم گفتم این جا رو بی خیال من شو. رفتم یه گوشه جاتون خالی... کلی از زذایل اخلاقی ام همون جا دفن شد. برگشتم الحمدالله.
بچه ها باور کنید بدون مبالغه میگم یک سال بعد در حیاط جمکران با دوستام راه میرفتم دو روحانی از جلوی ما میگذشتند یکی سید و دیگری شیخ. آن سید به من سلام کرد و به دوستش مرا اشاره کرد و گفت این آقا سید متولد شلمچه هستند. اون شیخ هم خیلی عادی با ما سلام و علیکی کرد و رفت... من حیرت زده در مقابل دوستامن مونده بودم که بهم میگفتند مگه تو بچه تهرون نیستی؟
بسم الله الرحمن الرحیم
متاسفانه این بنده کمترین،هنوز توفیق دیدار مستقیم این تکه از بهشت زمینی رو نداشتم.
هرچه میدانم از این زمین خدایی فقط شنیده هاست وتصاویر ودیگر هیچ.
شنیدن کی بود مانند دیدن.
هرزمان هم که قصد سفرکردم به دلایلی لغو شد.
از یکی دو ماه پیش اینقدر این درو آن در زدم تا قرار شد برای اولین بار و به عنوان خادم سال نو رو درکنار شهدا باشم.....
اما بازهم نمیشود...
ازتمام عزیزانی که رفتند وحقایق رو دیدند وآنهایی که راهی هستند التماس دعا دارم.
یاحق
(۱/اسفند/۹۰ ۱۵:۵۹)najmeh نوشته است: [ -> ]توفيق شده بود با دانشگاه بريم مناطق جنگي. شبي از شب ها به بيمارستان صحرايي رسيديم خسته و مونده تقريبا آخرين گروه بوديم، دانشگاه هاي ديگه زودتر رسيده بودن و تمام حرف و حديث ها رو مسئولين گفته بودن و ما از همه چيز بي خبر! اتفاقا اون شب رزم شبانه بود خاطره اي كه هرگز برايم فراموش نشدني است.
همه با " به صف صف" صف شديم و با " به رو رو" حركت آهسته را شروع كرديم .
در حين راه خادم ها با حرف هاشون ما را مي بردن به حال و هواي جبهه، مي گفتن: "فرمانده ها مواظب بچه هاشون باشن، رزمنده ها ساكت! دشمن كمين است، مواظب باشيد عمليات لو نره ، نيم خيز شين و راه بريد، ..."
رفته بوديم تو حال و هواي جبهه ولي هنوز نمي دونستيم چه خبره. دانشگاه هاي ديگه مي خنديدن و مسخره بازي در مي آوردن.
يك دفعه تيربار به صدا دراومد همه سرجاشون خشكشون زد! فرمان دادن " بشينيد، سرهاتون را پايين بگيريد دشمن تيربار زده!" آروم كه شده دوباره يكي فرياد زد " نيم خيز بدويد .." همه مي دويديم تيراندازي و ... شروع شد تاريك و ما فقط نور تفنگ ها و تيربارها رو مي ديديم يك فضايي ايجاد شده بود كه نگو!
خيلي ها از جمله خود من ناخود آگاه فقط اشك مي ريختيم اصلا نمي تونستيم قدم از قدم برداريم! اشتباه نكنيد از ترس نبود
نمي دونيد چه حالي بود حال جبهه، حال شهدا كه چه جوري اينقدر ايمانشون قوي بود چه طور تونستن از همه چيز بگذرن تو اين سختي ها ...
ماها از خاطرات شهدا شوخي هاشون، جشن پتوهاشون و ... را بلديم. ولي هيچ وقت تصور نكرديم اگر تو يك منطقه عملياتي باشيم و از راست و چپ و بالا فقط تير مثل بارون بباره اون وقت چي؟ آيا بازم مي خوايم شهيد بشيم؟
خوبيش اين بود كه برخلاف رزم شبانه ي دوكوهه، خيلي به واقعيت نزديك تر بود چون ميان تپه ها بود.
بعد از تموم شدن مراسم رزم شبانه تو همون دامنه ي كوهي همه را جمع كردن تو اون تاريكي اي كه چشم كار نمي كرد برامون گفتن، از ايثار شهدا از سختيهاشون از ايمانشون و از عشقشون به شهادت، گفتن و گفتن تا جايي كه بچه ها حال گريه داشتن! كمتر كسي بود كه تحت تاثير قرار نگرفته بود!
و پس از اون با يك سكوت عجيبي همه به اردوگاه برگشتيم. همه داشتن تو راه فكر مي كردن، به خودشون به شهدا قول و قرار مي گذاشتن و عهد مي بستن ....
بنام خدا
این خاطره ی شما درست شبیه خاطره ی منه!!!؟ اسم پادگان یادم نیست یادمه پادگانی بود که شهید صیاد شیرازی اونجا بودن، یه اتاق مخصوص داشتن اونجا. آخرین پادگانی بود که شب اونجا بودیم.اونشب اول یکی از همرزمای شهید بابایی که توفیق داشتن واسه مقام معظم رهبری خلبانی کنن اومدن واسه مون چندتا خاطره ازشهید بابایی و مقام معظم رهبری تعریف کردن که مو به تن آدم راست میشد، بعدشم بردنمون واشه خشم شب که فراموش نشدنی بود. ولی خاطره ای که اینجا میخوام بگم مربوط به مناطق عملیاتی غربِ که امسال آبان ماه توفیق نصیبمون شد رفتیم زیارت، دلامونو تو بازی دراز پیش ققنوس فاتح جاگذاشتیمو برگشتیم. امسال ما بهترین شب عرفه ی زندگیمونو داشتیم.شب دومی بود که تو پایگاه بودیم، قراربود شهید گمنام بیارن، همه نشسته بودیم توسالن، راوی داشت برامون صحبت میکرد حرفای قشنگی میزد، یادم نمیاد، ولی آخرین جملاتش اینا بودن بهمون گفت شما فکر میکنید باپاهای خودتون اومدین اینجا؟ با اتوبوس؟ نخیر همچین چیزی نبوده شهدا شمارو روی شونه های خودشون آوردن تااینجا(کم کم چشای بچه ها خیس شد، صدای گریه ی بعضیاشون بلند شد) راوی ادامه داد: ببینید خودشون اومدن استقبالتون!! وبااشاره ی دست درو نشون داد بچه ها همه بلند شدن برگشتن طرف در بعضیا مبهوت مونده بودن،آوردنش تو، شهید گمنام بود! چراغا خاموش شد، تابوتو دادن دست خود بچه ها ودیگه فقط میون صدای هق هق بچه ها یه ذکر بود که به گوش میرسید...
یاحسین..... یاحسین..... یاحسین...................
یکی از قشنگترین خاطراتی که من از اون سرزمین نور دارم مربوط به پارساله که خدا توفیق داد رفتیم اونجا ... روز چهاردهم فروردین بود دیگه کاروانی زیاد اونجا نبود .ما رفته بودیم شلمچه که بهمون گفتن قراره تبادل شهدا صورت بگیره و فکر کنم هفده شهید گمنامو با چندتا از کشته های عراقی مبادله کنند و چون کسی زیاد نبود ما رو بردن اونجا برای تشییع .......
وااااااااااااای که چقدر شرمنده شدم ... شهدا اومده بودن استقبالمون....خیلی فضا فضای قشنگی بود....اصلا قابل وصف نیست.... (شلمچه و تشییع شهدا و...)
من که لیاقتشو نداشتم مطمئنا یه آدم دلشکسته توی کاروان بود که ما رو طفیلی ایشون بردن اونجا...خدایا شکرت
من تا الان دوبار رفتم راهیان نور و اگه قسمت بشه قراره برای بار سوم هم برم
این سفر سراسر خاطره است اونم از نوع قشنگ.
دوستانی پیدا کردم که گاه گاهی همدیگرو می بینیم و برای هم منبع خیریم
از دوکوهه و حسینیه شهید همتش که اسمش با دل بازی میکنه یا حسینیه گردان تخریبش ( 3کیلومتر اونور تر از حسینیه شهید همت ) که من معتقدم این حسینیه رو گردان تخریب با خمیر مایه اشک ساختن
دور تا دور حسینیه قبرهایی مشاهد میشن که رزمنده ها بخاطر اینکه با خداشون خلوت کنن کنده بودن و برای مناجات میرفتن اونجا ( می دونید که تو گردان تخریب تقریبا محاله کسی زنده بیرون بیاد )
خلاصه ما هم با بچه ها رفتیم توی چندتا از قبرها خوابیدیم تا هم به جای پا که سهله پا تو جای خواب شهدا گذاشته باشیم هم اینکه یه ذره با خدامون درد و دل کنیم
امون از دست این عکاس باشی وقت و بی وقت پیداشون میشه
از اون صحنه ما اومد یه عکس گرفت که توی تهران دادش به خودمون
ما هم وقتی رسیدیم تهران خوب بنا به عادت و محض ریا عکس ها رو نشون خانواده دادیم به این عکس قبر که رسیدیم داداشم گفت نیگا کن طوری اینجا خوابیده انگار تو هتل 5ستاره دراز کشیده
فهمیددم که خیلی خیلی راه تا حتی توی قبر خوابیدنمون هم بشه مثل شهدا !!!!!
اونجایی که به ما رزم شبانه رو انجام دادن اسمش میشداغ بود
مسئول کاروانمون اونجا یه حرفی زد که من هروقت به مشکلی بر می خورم اجرا می کنم و باور کنید در عین سادگی جواب میگیرم
ایشون می گفت : بعضی وقتا به دلتون بیسیم بزنید مثل شهدا
که می گفتن
همت همت یاسر ......... همت همت یاسر .......
همت جان بگوشم ........ یاسر جان اونجا چه خبره .......... اینجا بچه ها قیچی شدن ..... ه....م...ت صدا واضحه........ ... نیروی کمکی می خوایم
میگفت شما هم بیسیم بزنید به دلتون
ساجد ساجد دلم ..... صدا میاد
گفت اگر صدای دلتون واضح به گوشتون رسید بدونید سیم ها وصله و اگر صدای دلتون رو واضح نشنیدید بدونید که دلتون توی میدون پر از مین گناه گیر کرده... بدونید دلتون با خدا رابطش کمرنگ شده ... بدونید دلتون توسط دشمن قیچی شده و.........
اونقته که باید به فکر چاره باشید مگر نه دلتون رفتنیه اما نه از نوع شهادت از نوع مرگ با ذلت .
کلی خاطره دارم از این سفر
اما کسانی که هنوز نرفتن اگر قصد سفر به کربلای ایران زمین رو دارن اینو از من به نصیحت داشته باشن که
اولین سفرشون به این مناطق رو دریابند که هیچوقت تکرار نمیشه .
راستش من پارسال رفتم خیلی حال داد با اینکه سخت بود کلی حال داد.
با مدرسه هم رفتم.
-یادش بخیر روز آخر کباب مونده های روز قبلو دادن من هم دل درد گرفتم !
-اما بازم دلم میخواد برم...!
سلام .
متأسفانه یک بار بیشتر به راهیان نور نرفتم . اونم سال پیش با مدرسه بود . متأسفانه توی این اردوی راهیان بچه ها با هم همدل نبودن برای همین اون صفایی رو که باید بهم میداد نداد!!!!ولی بازم خیلی خوب بود .
من چند سال پیش از چند نفر شنیدم که اردوی راهیان نور شفا میده!! خیلی باخودم فکر کردم که این شفا میده یعنی چی ؟
تا اینکه سال پیش اتفاقی افتاد که بوضوح منظور این جمله رو فهمیدم . یکی از دوستانم که فرد خیلی بی عقیده ای بود به اصرار یکی از آشناهاش میره راهیان نور .
به خدا قسم وقتی از راهیان برگشته بود فکر کردم یکنفر دیگرو گذاشتن توی کالبد دوستم!!!! 180درجه فرق کرده بود .
بسم الله الرحمن الرحيم
پادگان ميشداغ
فروردين 85
امروز عصر رسيديم پادگان ميشداغ ، پادگان خيلي بزرگي بود ، يه حالت خاصي داشت ، همه چي آماده بود ، خدام مي گفتن كه بچه ها سريعتر بريد حاضر شيد وسايلتون رو جمع و جور كنيد و بياين واسه مراسم.
مراسم؟
چه مراسمي؟
همه مي خواستن بدونن كه چه مراسمي قرار بود اجرا بشه؟
همه كارامون رو انجام داديم ، و گروه گروه به محوطه اومديم . يه حال و هواي عجيبي بين بسيجي ها موج ميزد .
آهنگهاي بي نظيري رو از بلند گو ها پخش ميكردن . آهنگهاي زمان جنگ ، ناخوداگاه فكر ميكردي الان تو جبهه اي و امشب شب
عملياته .....
تا اين كه فرمانده ها اومدن و به تبعيت از اونا نيروهاشون با لباسهاي رژه
بعد از يه سخنراني كوتاه اعلام كردن كه امشب عملياته ، بايد بريم عمليات و اسم شب رو ميگفت .
خدام در بين بچه ها حركت ميكردن و صفها رو مرتب ميكردن و هشدارهاي لازم رو ميدادن همه از هم مي پرسيدن عمليات ؟
آره رزم شبانه بود .................
يه دفعه همه چراغها خاموش شد كسي ، كسيو نمي ديد فقط آروم مي رفتيم جلو ، خدام آهسته كنارمون بودن و دعوت به
سكوت مي كردن ، مي گفتن دشمن در كمينه تا اين كه يه هو تيربار شورع به باريدن كرد .
ما داشتيم از بين دو تا كوه عبور ميكرديم و رو سرمون نقل و نبات مي پاشيدن ، كه اي كاش اين جوري بود
دشمن حمله كرده بود بچه ها يا حسين يا حسين ميگفتن . وقتي منور ميزدن و دو دوباره پشت سرش صداي توپ و خمپاره مي اومد و روي كوه مقابل يه چيزي منفجر مي شد دلمون مي لرزيد . همه گريه مي كردن اما نه از ترس ، از خجالت و اونايي كه فرزند شهيد بودن گريه مي كردن و باباشون رو صدا ميكردن .
خدايا اين جا كجاس ؟ داري با ما چي كار مي كني؟
اون قدر رفتيم تا صداي رگبار دشمن محو شد و رسيديم به خيام كربلا ....
واي امشب چه خبره ؟ خدايا اين جا كربلاس ؟ نكنه اين راه باريك به كربلا بوده و ما نمي دونستيم؟
خيمه هاي نيمه سوخته . علم خيمه هايي كه روي زمين افتاده . خدايا اگه اينجا كربلا هم باشه بازم ما دير رسيديم ، ظهر عاشورا تموم شده .
همه گريه ميكردن و ديگه كسي حال خودش رو نمي فهميد . يه كم جلو تر كه رفتيم تل زينبيه بود ، تپه ايي كه ............
خديا يعني جلوتر بريم بايد چي ببينيم ؟ يا حسين خودت كمك كن و توانش رو بده ......
جلوتر كه رفتيم گودال ......................
گودالي كه صدها تير و نيزه و شمشير اونو هدف گرفته بودن.
ديگه كسي گريه نميكرد ، فرياد ميزدن ، زجه .... خدايا
همه بچه ها دور گودال حلقه زدن و هر كس مناسب با حال خودش عزاداري مي كرد .
مداح اومد و ذكر مصيبت خوند و ديگه نميتونم از اون شب چيزي بگم .
فقط تو راه برگشت كسي حرف نمي زد ، حتي گريه هم نمي كردن ،همه فكر ميكردن .
بچه هايي كه يه ساعت قبل رفته بودن اونايي نبودن كه بر ميگشتن .