تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: طلائیه با من سخن بگو
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5
بسم الله الرحمن الرحیم

باز هم سلام عرض میکنم خدمت دوستان.

هفته ی پیش قسمت بنده ی حقیر شد تا به زیارت شهدا برم.

اول از همه خواستم بگم که همه ی شما دوستان رو دعا کردم و خاطره ی قشنگی

که از این سفر برام موند این بود که دقیقا مقارن با غروب آفتاب جمعه ما شلمچه بودیم...

چه حال وهوایی داشت...

دعای فرجی رو که اونجا خوندیم با بقیه فرق داشت...

همون موقع سلام شما رو هم به شهدا رسوندم...

اما یه چیز دیگه...
دوستان!
شمایی که قسمتتون شد و رفتین...
خواهش میکنم...خواهش میکنم عمیقا به این موضوع فکر کنید:
که چرا؟
چرا شهدا ما رو طلبیدن؟
میخواستن چه درسی رو به ما بدن؟
از ما چی میخوان؟
هی...
کلی حرف برای گفتن هست...
اما شما عاقل تر ازین حرفایید که من بخوام بیشتر ازین حرفی بزنم...

به قول بعضی از دوستان"و من الله توفیق..."
Smile




بسم الله العلی العظیم

سلام بر شهیدان و سلام بر رهروان شهدا
نزدیک به عید و نوروز هر سال پیام ها و بنر ها و سازمانها همگی فریاد ثبت نام کاروانی رو میزنند که به اسم راهیان نور،راهی به نورستان خورشیده...

توفیق چند بار حضور در این مناطق ،دلی از من بیچاره برده که با دیدن حتی تصاویر این مناطق خدایی...بیش از پیش بر حال زار و پر گناه خودم می گریم و هنوز منتظر لطفی از الطاف بیکران شهدا بر زندگی حقیرانه خویشم.

چه زیبا فرمود سید شهدای اهل قلم :شلمچه قطعه ای از بهشت است که بر زمین جا مانده است.

وای که چه بهشتی...شلمچه با آن غربت و حزنش،طلائیه که هنوز بوی برادران شهیدمان را می دهد،فکه و مجنون، دشت عباس،هویزه...که هنوز صدای حق طلبی و نفس گرم علم الهدی و همسنگرانش به آنجا روشنی می بخشد ،خرمشهر،سوسنگرد،دوکوهه،کارون،هفت تپه و ...

واز کجای این بهشت بیکران می توان گفت که در بیان وصفش بی زبان و خاموشیم.

امید که با لطف و نگاه شهدا ،توفیق حضور در بهشت نور یابیم و بهشتی گردیم.

آمین
منم یه خاطره تعریف کنم!
مدسه مایه سال مارو برد جنوب بعد یکی از دخترا بود که خیلی درس میخوند یعنی ولش میکردی همش تو اتاق سرکتاب پیداش میشد این چندتا از فامیلای دورشون و فکر کنم داییش بود شهید شده بود وخب تو جنوب دفن بود وقتی اسم رفتن به جنوب اومد همه بهش میگفتن توهم بیا ولی اون قبول نمیکرد حتی تا دمه توبوس اومد ولی وسطش گفت نه پیاده شد وبچه ها ودوستاش دوباره به زور کشیدنش تو ماشین وقتی رسید هتل شب اول خواب دید یه نفر که همون فامیلشون بود اومده استقبالش بعد بهش گفت همه اومده بودن استقبالت ازهمون روزیکه پول سفر رو دادی کلی صبرکردند ولی وقتی تو انقدر بدون هیچ رغبت وبازور اومدی ودیر کردی همشون رفتن ولی به من گفتن تو فامیل نزدیکشی توحتما باید وایسی وازش استقبال کنی منم وایسادم ولی خیلی تو دیر کردی!
ازون سال به بعد اصلا امکان نداشت این دوست ما یه سال عید سرقبر داییش نباشه!
بعدشم وقتی ما رسیدیم یه گروهی وقتی فهمیدن ما توکار تبلیغ هستیم وجلسه وکنفرانس داریم یه سری از خاطراتی که واقعا باورنکردنیه و نابه نابه از افرادی که رفتن جنوب ویه جا نوشتن که بعدا منتشر بشه رو دادن به ما واسه تبلیغاتمون!
بعضی هاش واقعا باور نکردنیه
نمدونم چرا اين شكلي شدم.
دلم داره شور ميزنه
استرس دارم
انگار يكي قلبمو گرفته و با تمام قدرت داره فشار ميده
انگار كم مونده دلم بتركه و پخش و پلا شه.

تقريبا دورو وره 9برنامه شروع ميشه.
ميزباني ما از شهدا.
دستام يخ بستن.
حالتم شبيه موقع كنكور شده. دلم داره ميلرزه.
نمي دونم واسه خاطر چي؟
نميدونم به خاطر روبه رو شدن باشهيد و شرمنده شدنه يا ...
كلافم ذوق همراه با استرس .
حالت ترسناكيه ولي دوسش دارم.
از اينكه دلم ميلرزه وجودم شاده.
نميدونم چمه؟؟؟
شايد دارم ديوونه ميشم.
شايد هم خيلي وقته ديوونه شدم و خودم خبرندارم.
شايد ديوونه ي شهدا شدم....!
فهميدم... شايد استرس ميزبان بودن و خوب بودن مراسم مهموني رو دارم!
آخه از18 تا 23اسفند امسال مامهمون بوديمو اونا صاحب خونه...
از اون يه هفته هر چي بگم كم گفتم قابل توصيف نبود
بايد بوديو از نزديك حس ميكردي.

بايد بوديو ميديدي شهدا تو بيابوني كه هيچي نداره حتي يه سايبون واسه توامان موندن از گرماي خوزستان چه مهموني برا مهموناشون تدارك ديده بودن.
بايد بودي و ميديدي جوونايي كه تو شهر نميزارن حتي يه ذره خاك رو لباسشون بشينه حالا چطوري خودشونو انداختن رو تلي از خاك ها و دارن زارزار گريه ميكنن.
شهدا وسط بيابون مهموني خيلي قشنگي برامون گرفته بودن.
حالا بعد يه ماهو خورده اي اونا اومدن ،
اومدن ميزباني مارو ببينن
اومدن ببينن ما وسط اين همه زرق و برق دنيا چطوري ازشون پذيرايي ميكنيم.
ميترسم خيليم ميترسم لياقتشونو نداشته باشم.
ميترسم قراره چند ساعت ديگه چطوري با چه رويي جلو كفنشون بشينم... آآآآآآآآا
نه....
شايدهم...
شاید هم تو اون يه هفته با بچه هاي بسيجي دانشگاه خيلي بهشون خوش گذشته
و
...
و منتظرميزباني سال ديگه نشدن .
شايدتواين يه ماهو خورده اي اينقدر دلشون واسه بچه هاي باصفا تنگ شده بود كه خودشون بلند شدن ازاون سر ايران اومدن تا دوباره ببيننشون...
آره...!
حتما دلشون تنگ شده بود كه دارن ميان....!
وبلاگ محجبه ها فرشته اند نوشت: این خاطره را همان سال ۸۷ در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می‌کند... بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:


"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...

دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست!

باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...

سپردم به خودشان و شروع کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید.

گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم.

دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...

در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم...

می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است...

از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند.

کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...

برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد.

آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...

تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد...

همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم ...

به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند.

هنوز بی‌قرار بودند... چند دقیقه‌ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند...

پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.

سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند ... آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند ..."
بسم الله الرحمن الرحیم
شب جمعه بود بعد از سال ها چشم انتظاری ودعا بالاخره مژده وصال رادادند از خوشحالی اشک در چشمانم جمع شده بود ودست پایم راگم کرده بودم اما هر جور که شد تا روز حرکت تحمل کردم نمی دانستم ثانیه ها چگونه می گذرد فقط می دانستم به مقصد نهایی نزدیک می شوم خلاصه بعد از این همه چشم انتظاری شب جمعه به کربلا رسیدیم دقایقی تا سال تحویل مونده بود جای سوزن انداختن نبود ولی هر جوری که شد خودم به روبروی ضریح رسوندم روح در بدن نداشتم ان چیز که با چشمانم می دیم باباور هایم جور در نمی امد فراتر از داستان هایی بود که در بچگی شنیده بودم چشمانم کنترل خودرااز دست داده بود وبی اراده می بارید، دیدن مظلومیت امام حسین نیازی به چشم نداشت با وجود ان را به سادگی حس می کردم ، در همین حال که بودم باصدای بلند یا حسین و صلواتی بر پیامبر که صدای ان تا اسمان هفتم می رفت متوجه سال تحویل شدم وسال خودرا با این خاطره زیبا اغاز کردم.
و این یکی از بهترین خاطرات وسال های به یاد ماندنی برای من بود.
انشاالله قسمت همه دوستان ارزومند بشه.
یا بسم الله الرحمن الرحیم یا الحمد لله رب العالمین یا الرحمن الرحیم یا مالک یوم الدین یا ایک نعبد و ایاک نستعین یا مولانا یا الله
عجل لولیک الفارس الحجاز
و این هم خاطره ای از این حقیر:
طلائیه بودم. برای سومین بار. بچه ها به عنوان یه راهنما روم حساب می کردن ولی خودم هر بار یافته های بیشتری رو تو طلائیه می دیدم. دیگه داشتیم برمی گشتیم ، بچه ها حسابی تو حال خودشون بودن. چون بزرگتر از بقیه بودم بعضی از بچه ها باهام دردودل می کردن مخصوصاً شاعرها ...
کنارش نشستم . دستشو زیر چونش گرفته بود. بغض می کرد ولی بغضش نمی ترکید. انگار منتظر چیزی کسی حرفی بود. بهش گفتم : خوب تعریف کن . طلائیه چه طور بود؟ رو خاکاش دویدی ؟ پر کشیدی ؟
گفت: نه . شایدم آره ، یه اتفاقی افتاد.
گفتم : چه اتفاقی ؟ اگه چیزی دیدی چیز بعیدی نیست .
گفت : نه. نشسته بودم روبروی حور (آبی که روی خاک در آن منطقه جمع می شود) . سیم خار دار روبروم بود. پشت سیم خاردار یه تابلوی خطر مین بود و کنارش یه تابلو که بدجوری آتیشم می زد.
روش نوشته بود :

گر دل شیر نداری سفر عشق مرو ...
گفتم : خوب ، می دونم کجا رو می گی .
گفت: حالم طوری شد. پا شدم. از روی سیم خاردار رد شدم. محکم با لگد زدم به تابلوی خطر مین طوری که کج شد . از تابلوی گر دل شیر نداری ... رد شدم و رسیدم لب حور . با زانو نشستم لب حور. حس عجیبی داشتم . حور کم عمق انگار پاهامو با دستاش می کشید تو خودش. ترسیدم . گریه کردم. اشک هام توی حور می ریخت. حالم جا اومد. پا شدم و همون مسیرو برگشتم...

این داستان رو که گفت یاد چیزی افتادم وقتی تو طلائیه بودیم:

این بار که رفته بودم یه تپه تازه ساخته بودن رو به کربلا. یه پرچم سرخ زیبای یا حسین(علیه السلام) که باد به اهتزاز درآورده بودش بدجوری هوای کربلا رو تو اون خاک نرم طلائیه به وجود آورده بود. تکیه داده بودم به چوب پرچم. رو به کربلا . تو حال خودم بودم. مثل همیشه از همه جدا بودم. پشت سرم رو همون تپه یه سرهنگ ارتش نشسته بود. پیرمردی بود . از روی تجربه خواستم با او صحبتی کرده باشم بلکه لطافتی رو از این خاک آسمانی برام بیان کنه و استفاده ای برده باشم. دیدم مضطربه .
گفتم : جناب سرهنگ خسته نباشید. چیزی شده که اینقدر دست به دست می مالیدو مضطربید؟
اتفاقی افتاده ؟

گفت : آره جوون. اونجا کنار تپه شهدا . انگار یه کسی زده بود تابلوی خطر مین رو کج کرده بود. همونجا کنار آب جای دو پا که تو رفته بود یه مین پیدا کردیم. دقیق بین جای زانوها. یکی از بچه های تفحص تابلوی کج شده رو دیده بود و رفته بود صافش کنه که اون مین رو دیده بود. یه مین گوجه ای کهنه . انقدر کهنه و پوسیده بود که نتونستیم خنثی کنیمش. منهدمش کردیم .
این موضوع به یادم مونده بود.

وقتی تو اتوبوس اون دوست عزیز جریان خودش رو برام تعریف کرد، بهش جریان سرهنگ و مین رو گفتم:

[تصویر: 9k=]
و چه صحنه ای بود چشم های معصوم و گریان او ...

باشد که روزی درون خود طلائیه بسازیم ...

بر چهره دلگشای مهدی صلوات
[font=B Fantezy][/font]
دلم واسه جنوب تنگ شده ، خیلی تنگ شده.........!!!

[تصویر: 62.gif]




چیکار کنم خدایا
اگه شهدا امسال منو دعوت نکنن
یاد خاطرات خوش مون بخیر
خیلی خوش گذشت


من بازم سنگینی گناهو رو شونه هام حس میکنم

میخوام برم جنوب
میخوام از این تعلقات مادی رها شم
میخوام برم جنوبو برنگردم



L[تصویر: pic-_14_118.jpg]





دلم تنگ است...
برای خیلی ها...
برای خیلی جاها...
برای خیلی صداها...
برای خیلی چیزها...
خیلی...
خیلی...
خیلی...
دلم خیلی تنگ است...

دلمان را دعا کنید
یا علی مددی...


[تصویر: 23316555334322886577.jpg]
[تصویر: 34252886204324993846.jpg]
طلائیه ....
توی این خاک، میشه طلا شد ...
کافیه فقط ی بار توی این خاک، زانو بزنی و سرتو بذاری روی خاکش
(این عکس رو هم، خودم گرفتم)
....
وقتی طلائیه بودیم، ساعت 1-2 بود ...
هوا اونقدر گرم بود ک حتی نمی شد تصورش رو هم کرد ک بخوای برای 5 دقیقه توی آفتابش بایستی
......
توی همین گرما، حاج آقای روحانیمون ی پیشنهاد عالی داد
......
«بریم روی این خاک های مقدس نماز ظهر و عصر رو ب جماعت بخونیم»
جالب بود ...
ما ک تا همین الان داشتیم غر میزدیم ک هوا گرمه و این چ ساعت اومدن ب اینجا بود
همه مون با هم، رفتیم و زیر آفتابش، روی همون خاک ها، نماز خوندیم
لذت بخش ترین بخشش این بود ک، مهرمون، خاک مقدس همون جا بود ...
صفحه: 1 2 3 4 5
آدرس های مرجع