۵/اسفند/۹۰, ۲:۱۴
۶/اسفند/۹۰, ۲۱:۵۲
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام عليكم
دوستان شهدا باري دگر بر من منت گذاشته دعوت كردن برم راهيان نور! ان شاءالله اگر توفيقي باشه اين هفته راهي هستيم . مي خوام دعا كنيد از اين فرصت طلايي بهتر و پر بار تز از دفعات پيش استفاده كنم. اگر لايق بودم سلام شما عزيزان را به شهدا مي رسونم.
از همه به خصوص از دوستاني كه از دست نوشته هاي بنده آزرده خاطر شدند عاجزانه مي خواهم كه بنده را حلال كنيد.
فرمايشي هست بفرماييد!
سلام عليكم
دوستان شهدا باري دگر بر من منت گذاشته دعوت كردن برم راهيان نور! ان شاءالله اگر توفيقي باشه اين هفته راهي هستيم . مي خوام دعا كنيد از اين فرصت طلايي بهتر و پر بار تز از دفعات پيش استفاده كنم. اگر لايق بودم سلام شما عزيزان را به شهدا مي رسونم.
از همه به خصوص از دوستاني كه از دست نوشته هاي بنده آزرده خاطر شدند عاجزانه مي خواهم كه بنده را حلال كنيد.
فرمايشي هست بفرماييد!
۷/اسفند/۹۰, ۲:۱۸
سلام .من چند سال پیش رفتم اونم چه جوری .قرار بود برای ما اتوبوس های خیلی خوب بزارن ولی شبی که خواستیم حرکت کنیم داد پدر یکی از بچه ها درومد که این چه اتوبوسییه تا قم بیشتر نمی کشه بچه های مردم تو جاده میمونن دادوهوار دعوا هم شد که......بعضی از دخترا برگشتن حالا ما موندیم با اتوبوسهای کثیف و بدردنخور جای دوستان خالی ما رفتیم با همون اتوبوسها ولی باور کنید اگه یه خرابی جزئی پیش اومد که نیومد ! وقتی بر گشتیم همون مرده که کلی دادوبیداد کرده بود اومد استقبال دیدم نگو اقا دختر خودش فرستاده بوده ! ولی برای دوستانی که نرفتن اونجا شما چیزی مثل جنازه توپ وتفنگ نمی بینید فقط خاکه ولی اون خاک بوی کربلا میده برید شلمچه کنار مرزه تا کربلا چند ساعت فاصله است دستتونو بزارید رو قلبتون مثل شهیدان سلام بدید سلام بر حسین (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)
۱۰/اسفند/۹۰, ۱۲:۵۱
با سلام
من انشا الله امسال میرم امیدوارم برای همدیگر دعا کنیم که وقتی که بر میگردیم عوض شده باشیم چون بدون تغییر برگشتن بی فایده بوده رفتنمان امیدوارم این سعادت شامل همه شود
التماس دعا
من انشا الله امسال میرم امیدوارم برای همدیگر دعا کنیم که وقتی که بر میگردیم عوض شده باشیم چون بدون تغییر برگشتن بی فایده بوده رفتنمان امیدوارم این سعادت شامل همه شود
التماس دعا

۱۰/اسفند/۹۰, ۲۰:۰۸
دوستان هر كس ميره خوشا به سعادتش .
ما رو هم فراموش نكنيد .
سلام ما روهم برسونيد و بگيد كه ( nasimesaba) خيلي دلش هوايي شده
ما رو هم فراموش نكنيد .
سلام ما روهم برسونيد و بگيد كه ( nasimesaba) خيلي دلش هوايي شده

۱۰/اسفند/۹۰, ۲۲:۲۱
سلام خدمت همه دوستان
من قشنگترین چیزی که توی اردوی راهیان نورمون دیدم زمانی بود که یکی از سردار های زمان جنگ اشک هممون رو در آورد
ما رو برده بودن شلمچه نزدیک منطقه مین گذاری شده و یکی از سردارا شروع به صحبت کرد
خیلی برام جالت بود که خیلی از بسیجی ها با پای برهنه وارد اونجا شده بودن و هرکسی فکر میکرد انگار اینجای خونه ی اونهاس
اما چیزی که بیشتر روم تاثیر گذاشت وقتی بود که جناب سردار اشک همه رو در آورد
با قیمت گذاری شروع کرد
گفت مثلا فلان پیرهن فلان بازیکن رو چقدر قیمت میذارین؟؟؟ هرکسی یه چیزی میگفت
بعد از چندتا مثال رفت سراغ یه لباس پاره پوره، بعد یه کلاه که روش جای کلی جای ترکش بود و...
گریه همه رو درآورد
خیلی حال و هوای قشنگی داشت
حتی ناظم ما که هیچ کس فکرشم نمیکرد اینقدر روی جنگ تعصب داشته باشه از همه بیشتر گریه میکرد و خلاصه یکی از خاطره های به یاد موندنی بود و اونجا بود که واقعا فهمیدم، شهید شدن چقـــــــــــــــــــــــــدر شجاعت میخواد
دم همشون گرم
خدا به ما هم توفیق شهادت بده
التماس دعا
من قشنگترین چیزی که توی اردوی راهیان نورمون دیدم زمانی بود که یکی از سردار های زمان جنگ اشک هممون رو در آورد
ما رو برده بودن شلمچه نزدیک منطقه مین گذاری شده و یکی از سردارا شروع به صحبت کرد
خیلی برام جالت بود که خیلی از بسیجی ها با پای برهنه وارد اونجا شده بودن و هرکسی فکر میکرد انگار اینجای خونه ی اونهاس
اما چیزی که بیشتر روم تاثیر گذاشت وقتی بود که جناب سردار اشک همه رو در آورد
با قیمت گذاری شروع کرد
گفت مثلا فلان پیرهن فلان بازیکن رو چقدر قیمت میذارین؟؟؟ هرکسی یه چیزی میگفت
بعد از چندتا مثال رفت سراغ یه لباس پاره پوره، بعد یه کلاه که روش جای کلی جای ترکش بود و...
گریه همه رو درآورد
خیلی حال و هوای قشنگی داشت
حتی ناظم ما که هیچ کس فکرشم نمیکرد اینقدر روی جنگ تعصب داشته باشه از همه بیشتر گریه میکرد و خلاصه یکی از خاطره های به یاد موندنی بود و اونجا بود که واقعا فهمیدم، شهید شدن چقـــــــــــــــــــــــــدر شجاعت میخواد
دم همشون گرم
خدا به ما هم توفیق شهادت بده
التماس دعا
۱۱/اسفند/۹۰, ۰:۳۶
یادش بخیر شبا که میخواستیم بخوابیم این مدیرمون خیلی خروپف میکرد ماهم یه غورباقه گرفتیم گذاشتیم جایی که خوابید بندازیم تو حلقش اما بردنمون رزمایش و اومدیم دیدیم یکی غورباقرو آزاد کرده!!!
من که توی اون 3روز شاید کلا 6ساعت خوابیدم!
من که توی اون 3روز شاید کلا 6ساعت خوابیدم!
۱۱/اسفند/۹۰, ۱۰:۳۳
روز آخري كه قرار بود برگرديم، قرعه كشي مي كردن واسه كربلا . چه حال و هوايي بود .همه نذر و نياز مي كردن كه اسمشون در بياد .
ولي ما لياقت نداشتيم.
ولي ما لياقت نداشتيم.
۱۱/اسفند/۹۰, ۱۹:۰۹
سلام
خوش به حال همه اونایی که لایق بودن برن راهیان نور و همه اونایی که امسال دارن میرن...ما که تا به حال لیاقت نداشتیم...
اما شماها که میرین از طرف من به شهدا بگید: "یه نفر هست که خیلی دلش میخواد بیاد رو خاک جبهه ها بشینه و زار زار گریه کنه... بگید اینجا دنیا دلم رو اسیر خودش میکنه, هوسها دست و پامو بستن نمیذارن اوج بگیرم... شنیدم اونجا شفا میدن, میشه دل ما رو هم شفا بدین؟
میشه یه روز منم مثل شماها بتونم از همه چیزم بگذرم؟ حتی از نام و نشانم؟
به شهدا بگید خودشون یه جوری دل پدر و مادرم رو راضی کنن که اجازه بدن بیام راهیان نور"
امیدوارم به حرمت دعای شما ما رو هم راه بدن
خوش به حال همه اونایی که لایق بودن برن راهیان نور و همه اونایی که امسال دارن میرن...ما که تا به حال لیاقت نداشتیم...
اما شماها که میرین از طرف من به شهدا بگید: "یه نفر هست که خیلی دلش میخواد بیاد رو خاک جبهه ها بشینه و زار زار گریه کنه... بگید اینجا دنیا دلم رو اسیر خودش میکنه, هوسها دست و پامو بستن نمیذارن اوج بگیرم... شنیدم اونجا شفا میدن, میشه دل ما رو هم شفا بدین؟
میشه یه روز منم مثل شماها بتونم از همه چیزم بگذرم؟ حتی از نام و نشانم؟
به شهدا بگید خودشون یه جوری دل پدر و مادرم رو راضی کنن که اجازه بدن بیام راهیان نور"
امیدوارم به حرمت دعای شما ما رو هم راه بدن
۱۱/اسفند/۹۰, ۲۱:۳۳
*بسم رب الشهدا*
سلام دوستان.
ممنونم از تاپیکی که ایجاد کردید.
خاطره از این سفر زیاده...اما اولین اونها این بود که واقعا "واقعا" باید شهدا ما رو بطلبن.
این اولین درسی بود که من گرفتم.حالا ماجرای چگونگی رفتن ما...:
سال دوم دبیرستان بودیم.تو سرویس 2تا از دوستامون که قبلا رفته بودن جنوب ودلشونم کلی
هوایی شده بود برگشتن و به من و دوستم پیشنهاد دادن که شماهم امسال بیاید...
راستش برای من و دوستم ذوق وشوقی که اونها داشتن عجیب بود!...
خلاصه با اصرار اونها قرار شد فرداش رضایت نامه و مدارک رو ببریم پیش مدیر مدرسه که ثبت
نام کنیم.
صبح تو سرویس یکیشون متوجه شد مدارکش رو ناقص آورده.گفتن شما امروز برید ثبت نام کنید ما فردا میریم.
ماهم رفتیم پیش مدیر و در عین ناباوری ثبت نام کردیم!اصلا خودمونم نفهمیدیم چه جوری شد که اینطوری شد!!!
و اما فردای اون روز(زنگ تفریح اول) تو راه پله دیدیمشون.درحالی که داشتن زار زار گریه میکردن...!
فکر میکنید چی شده بود؟؟؟
"مدیر گفته بود دیروز ظرفیتمون تکمیل شده...! "
ممنونم از تاپیکی که ایجاد کردید.
خاطره از این سفر زیاده...اما اولین اونها این بود که واقعا "واقعا" باید شهدا ما رو بطلبن.

این اولین درسی بود که من گرفتم.حالا ماجرای چگونگی رفتن ما...:
سال دوم دبیرستان بودیم.تو سرویس 2تا از دوستامون که قبلا رفته بودن جنوب ودلشونم کلی
هوایی شده بود برگشتن و به من و دوستم پیشنهاد دادن که شماهم امسال بیاید...
راستش برای من و دوستم ذوق وشوقی که اونها داشتن عجیب بود!...
خلاصه با اصرار اونها قرار شد فرداش رضایت نامه و مدارک رو ببریم پیش مدیر مدرسه که ثبت
نام کنیم.
صبح تو سرویس یکیشون متوجه شد مدارکش رو ناقص آورده.گفتن شما امروز برید ثبت نام کنید ما فردا میریم.
ماهم رفتیم پیش مدیر و در عین ناباوری ثبت نام کردیم!اصلا خودمونم نفهمیدیم چه جوری شد که اینطوری شد!!!
و اما فردای اون روز(زنگ تفریح اول) تو راه پله دیدیمشون.درحالی که داشتن زار زار گریه میکردن...!
فکر میکنید چی شده بود؟؟؟

"مدیر گفته بود دیروز ظرفیتمون تکمیل شده...! "