۱۷/اردیبهشت/۹۱, ۲:۴۱
۱۹/اردیبهشت/۹۱, ۱۰:۵۰
(۱/اردیبهشت/۹۱ ۱۹:۰۱)nasimesaba نوشته است: [ -> ]مشک برداشت که سیراب کند دریا راشعر خیلی زیبایی بود.
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را
آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را
کوفه شد، علقمه شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را
تا خجالت بکشد، سرخ شود چهرهء آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را
ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را
آب مهریهء گل بود والا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را
روی دست تو ندیده است کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را
این شعر رو آقای سید حمید رضا برقعی از شعرای آييني و متعهد كشور در وفا و ايثار حضرت عباس(علیه السلام)نوشته.بیت سوم مصراع اول رو این طور باید نوشت تا درست خونده بشه.کوفه شد علقمه،شق القمری دیگر دید***ماه افتاد که محراب کند دریا را.
این شاعر متعهد یه شعری رو در محضر رهبر فرزانه انقلاب، امام خامنه ای(مد ظله العالی)در مورد امام حسین(علیه السلام) خونده
که خیلی زیباست.به نام طوفان واژه ها...
با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده ست
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده ست
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر وخودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
"باز این چه شورش است که در جان واژه هاست
شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست"
می رفت سمت روضه ی یک شاه کم سپاه
آیینه ای ز فرط عطش می کشید آه
انبوه ابر نیزه و شمشیر بود و ماه...
شاعر رسیده بود به گودال قتلگاه
فریاد زد که چشم مرا پر ستاره کن!
"مادر بیا به حال حسینت نظاره کن"
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب ؛ قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش به جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت"
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...
در خلسه ای عمیق خودش بود وهیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...
۳۰/اردیبهشت/۹۱, ۶:۵۰
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام عباس جان(علیه السلام)
خوبید آقا؟
اما من خوب نیستم....
خیلی وقته حالم خوب نیست ....
چه بگویم ....
حرفی نیست...
دیگر دلی نیست که حرفی داشته باشد...
عباس جان(علیه السلام)
مدتیست یه چیزی رو گم کردم ...
نمیدونم چیه...
نمیتونم پیداش کنم...
میترسم دیر بشه آقا...
میشه بازم در حقم برادری کنید؟؟؟
من جایی رو دیگه ندارم........
من خوب نبودم
به قولم عمل نکردم
اما
بازهم به شما میگم...
من هم تشنه ام آقا...
امیدم به دستهای شماست...
یا کاشف الکرب الحسین، اکشف کربی بحق اخیک الحسین (علیه السلام)
سلام عباس جان(علیه السلام)
خوبید آقا؟
اما من خوب نیستم....
خیلی وقته حالم خوب نیست ....
چه بگویم ....
حرفی نیست...
دیگر دلی نیست که حرفی داشته باشد...
عباس جان(علیه السلام)
مدتیست یه چیزی رو گم کردم ...
نمیدونم چیه...
نمیتونم پیداش کنم...
میترسم دیر بشه آقا...
میشه بازم در حقم برادری کنید؟؟؟
من جایی رو دیگه ندارم........
من خوب نبودم
به قولم عمل نکردم
اما
بازهم به شما میگم...
من هم تشنه ام آقا...
امیدم به دستهای شماست...
یا کاشف الکرب الحسین، اکشف کربی بحق اخیک الحسین (علیه السلام)
۲۶/تیر/۹۱, ۵:۱۲
بسم الله الرحمن الرحیم
فقط خواستم یاد آوری کنم به خصوص به خودم که
به حق عباس (علیه السلام) الهی العفو....
فقط خواستم یاد آوری کنم به خصوص به خودم که
نقل قول:میدانید تخصص ابالفضل چیست؟؟؟؟؟؟ابالفضل فوق تخصص تربیت یاران درجه ی یک برای امام زمان است!!!!!!!!!!!!!!!هر کس میخواهد جزو یاران درجه ی یک حضرت حجت باشد باید دخیل عباس بن حیدر شود!!!!!!!!!!!!آنها که باید بگیرندگرفتند من چه گفتمیا ابالفضل العباسما را تربیت کن آقا جان
نقل قول:عباس جان میشه در حق ما برادی کنی؟؟؟ میشه ما را تربیت کنی؟؟ هر کاری میخوایم بکنیم درجا میزنیم... اولش خوبه بعدش کم میاریم...
به حق عباس (علیه السلام) الهی العفو....
۱۷/شهریور/۹۱, ۱۵:۳۵
اشکم را در آورد:
نقل قول:منبع: http://taleb2012.blogfa.com/
عباس بچه ها
به دست هایش که رسید مداد رنگی را محکم تر فشار داد و گفت: «دیگه هیشکی ،هیشکی نمی تونه دستاتو بِبُره...[align=CENTER ID=PID_56408 CLASS=POST_BODY]![]()
[/align]
۱۷/شهریور/۹۱, ۱۵:۵۵
دعا کنید عباس امام زمان باشیم
۲۹/شهریور/۹۱, ۲۳:۳۶
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
از خدا خواستم تا من رو برای یوسف زهرا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مثل همزه سید شهدا برای پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) قرار بده
الان که تاپیک رو دوباره خوندم
یه چیزیرو خوب فهمیدم
یا الله
سلام
از خدا خواستم تا من رو برای یوسف زهرا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) مثل همزه سید شهدا برای پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) قرار بده
الان که تاپیک رو دوباره خوندم
یه چیزیرو خوب فهمیدم
نقل قول:صلواتمیدانید تخصص ابالفضل چیست؟؟؟؟؟؟ابالفضل فوق تخصص تربیت یاران درجه ی یک برای امام زمان است!!!!!!!!!!!!!!!هر کس میخواهد جزو یاران درجه ی یک حضرت حجت باشد باید دخیل عباس بن حیدر شود!!!!!!!!!!!!آنها که باید بگیرندگرفتند من چه گفتمیا ابالفضل العباسما را تربیت کن آقا جان
یا الله
۵/آذر/۹۱, ۸:۰۴
بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی وقته میخوام اینجا چیزی بنویسم اما نشد...
بهم گفت
حالم خوب نیست
دل دردم زیاد شده...
دیگه نمیتونم تحملش کنم
قبل از آن که حرفی بزنم ادامه داد:
من از حضرت عباس(علیه السلام) خواستم که شفایم بده
اما ...
اما اگه بخوان شفا بدهند که دست ندارند...
باز اومدم چیزی بگم ولی همچنان ادامه میداد... گویا همه جوابها را میداند...
خب با نگاه هم میشه شفا داد...نه؟
اما چشمهای عباس ع رو هم که ....
کمی مکث کرد و با اشکهایی که میومد گفت:
حالا میفهمم چرا شفا نمیگیرم...
اگه دستهای عباس (علیه السلام) بود...
با گریه میگفت:
خدایا اصلا چرا دستهای عباس(علیه السلام) قطع شد؟
خدایا چرا چشمهای عباس(علیه السلام) دیگه نمیبینه؟
خدایا....
.
.
شاید ادامه داشته باشد...
خیلی وقته میخوام اینجا چیزی بنویسم اما نشد...
بهم گفت
حالم خوب نیست
دل دردم زیاد شده...
دیگه نمیتونم تحملش کنم
قبل از آن که حرفی بزنم ادامه داد:
من از حضرت عباس(علیه السلام) خواستم که شفایم بده
اما ...
اما اگه بخوان شفا بدهند که دست ندارند...
باز اومدم چیزی بگم ولی همچنان ادامه میداد... گویا همه جوابها را میداند...
خب با نگاه هم میشه شفا داد...نه؟
اما چشمهای عباس ع رو هم که ....
کمی مکث کرد و با اشکهایی که میومد گفت:
حالا میفهمم چرا شفا نمیگیرم...
اگه دستهای عباس (علیه السلام) بود...
با گریه میگفت:
خدایا اصلا چرا دستهای عباس(علیه السلام) قطع شد؟
خدایا چرا چشمهای عباس(علیه السلام) دیگه نمیبینه؟
خدایا....
.
.
شاید ادامه داشته باشد...
۵/آذر/۹۱, ۱۴:۰۶
زیاد درباره ات نمیدانم...
فقط میگوییم که در برادری بزرگتر و بهتر از تو پیدا نکردم و نمیکنم...
برادری تو نه مثل دو شخصیت فیلم بود نه افسانه....
نمونه ی وفاداری و برادر دوستی...
همین قدر که کم شناختمت نمیتوانم درک کنم چرا امان نامه را رد کردی؟؟
چرا به خاطر برادرت مردن را به زندگی ترجیح دادی...
مگه از جان عزیز تر هم پیدا میشود؟؟
خودم را بهترین برادر دنیا میدونستم که کسی مثل من حواسش به داداش کوچیکش نیست و داداش بزرگترش رو مثل من دوست نداره....
اما تو بر تمام محاسبات و حرفهایم خط بطلان کشیدی...
من هیچ چیزی در برابر تو و دوستدارانت نیستم...
الگوی برادری و مظهر وفا تویی نه هیچ کس دیگه...
فقط میگوییم که در برادری بزرگتر و بهتر از تو پیدا نکردم و نمیکنم...
برادری تو نه مثل دو شخصیت فیلم بود نه افسانه....
نمونه ی وفاداری و برادر دوستی...
همین قدر که کم شناختمت نمیتوانم درک کنم چرا امان نامه را رد کردی؟؟
چرا به خاطر برادرت مردن را به زندگی ترجیح دادی...
مگه از جان عزیز تر هم پیدا میشود؟؟
خودم را بهترین برادر دنیا میدونستم که کسی مثل من حواسش به داداش کوچیکش نیست و داداش بزرگترش رو مثل من دوست نداره....
اما تو بر تمام محاسبات و حرفهایم خط بطلان کشیدی...
من هیچ چیزی در برابر تو و دوستدارانت نیستم...
الگوی برادری و مظهر وفا تویی نه هیچ کس دیگه...
۲۴/آذر/۹۱, ۰:۰۷
بسم الله الرحمن الرحیم
برای لحظاتی رفتم به گذشته...
به خیمه گاه...
خیمه عباس(علیه السلام) اولین خیمه بود که از میان آن راهی به سمت بقیه خیمه ها باز میشد...
یادمه خلوت بود ...
هیچ کس نبود...
نشستم دقایقی...
دستهامو به شبکه های چوبی گره زدم...
یادمه اون موقع این جمله رو میگفتم...
کاش باز هم چند دقیقه بهم فرصت میدادند...
همونجا...
دلم میخواهد باز به خیمه عباس(علیه السلام) پناه ببرم...
جایی برایم نمانده آقا...
دعوتم میکنی؟؟؟
برای لحظاتی رفتم به گذشته...
به خیمه گاه...
خیمه عباس(علیه السلام) اولین خیمه بود که از میان آن راهی به سمت بقیه خیمه ها باز میشد...
یادمه خلوت بود ...
هیچ کس نبود...
نشستم دقایقی...
دستهامو به شبکه های چوبی گره زدم...
یادمه اون موقع این جمله رو میگفتم...
نقل قول:یا ابالفضل العباسما را تربیت کن آقا جان
کاش باز هم چند دقیقه بهم فرصت میدادند...
همونجا...
دلم میخواهد باز به خیمه عباس(علیه السلام) پناه ببرم...
جایی برایم نمانده آقا...
دعوتم میکنی؟؟؟