وقتی مادرم را با چادر آشتی دادم!
مادر من یه معلّم هست، یادمه موقعی که می رفتم مهدکودک، مدرسه ای که ایشون توش به عنوان معلّم کار می کرد، چادر رو برای معلّم ها اجبار کرده بود و مادر من هم از سر ناچاری، مجبور می شد به زور، چادر سرش کنه (اون نزدیکی ها هم مدرسه ی دیگه ای نبود که بخواد اونجا رو رها کنه و یه مدرسه دیگه درس بده که چادر اجباری نباشه) همین باعث شده بود که کلّا نسبت به حجاب، دشمنی شدیدی پیدا کنه.
از اون موقع تا دوسال پیش، اصلاً حجابش رو درست رعایت نمی کرد. منم تصمیم گرفتم یه جوری، دوباره چادریش کنم.
خوب مطمئنّاً با یه صحبت کردن ساده، هیچ کاری از پیش نمیره. دیگه واقعاً مونده بودم چکار کنم تا این که این فکر به ذهنم رسید:
نقشه ام این بود که تو روز مادر، یه چادر براش بخرم؛ ولی نه یه چادر عادّی، یه چادر با جنس عالی و البته گرون! از یک و نیم ماه قبل، برنامه ریزی کردم که فقط یه بخش کمی از پول توجیبیم رو خرج کنم و حداقل 75% آن رو پس انداز کنم. چون یه چادر ملّی با جنس عالی رو تو یه مغازه قیمت کرده بودم که 20 هزار تومن بود. منم دوسال پیش، فقط 15 سال داشتم و تهیه 20 هزار تومن با پول تو جیبی، برای یه آدم 15 ساله کار آسونی نیست. مجبور شدم تا یک ماه ، خرید های شخصیم مثل فیلم، بازی های کامپیوتری، پیتزا (!) و... رو به حداقل برسونم (با این که این کار، برای من خیلی سخته که یه ماه از این کارا نکنم!) تا پول جمع بشه.
ولی بالاخره، پول رو جمع کردم برای خرید چادر. البته خود این ماجرا بماند که روم نمی شد برم تو یه مغازه و یه چادر بخرم! قد مادرم رو هم از قبل با قد خودم مقایسه کرده بودم (قد مادرم تا شونه ی من هست) و می دونستم چادر رو توی چه سایزی باید بخرم. با کلّی خجالت، رفتم تو مغازه و چادر ملّی رو خریدم (ولی خیلی خجالت کشیدم، فروشنده اش هم یه خانوم جوون بود و اصلاً از خجالت سرخ شده بودم!)
بالاخره روز مادر رسید و چادر رو که کادو کرده بودم بهش دادم. یه کم تعجّب کرد ولی خیلی خوشحال شد. نقشه ی کارم این بود که از عمد، برچسب قیمت رو که 20 هزار تومن بود از روی چادر جدا نکردم تا قیمتش رو بفهمه. یه هفته گذشت و اصلاً از اون چادر استفاده نمی کرد تا این که (این کار از قبل برنامه ریزی شده بود) بهش گفتم که این چادر رو خیلی گرون خریدم و با پول خودم هست و چرا ازش استفاده نمی کنه. اونم برای این که نخواد من ناراحت بشم (!) چادرش رو سرش می کرد.
چند ماه گذشت و کم کم بهش عادت کرده بود. باز هم گذشت تا این که روز مادر سال پیش اومد. این بار پول تو جیبیم بیشتر شده بود! یه چادر عادّی و خوب، همراه یه ادکلن و یه دسته گل خریدم. این دفعه واقعاً خوشحال شد. بعدش هم یه نرم افرار در مورد حجاب، روی گوشیش ریختم و با خوندنش، با اهمّیت حجاب بیشتر آشنا شد.
الآن مادرم حسابی به چادر عادت کرده. شاید باورتون نشه که الآن، یه ماسک هم میزنه که فقط چشم هاش معلوم باشه و منم بسیار خوشحالم که تونستم کاری کنم که مادرم که قبلاً با حجاب دشمنی داشت، الآن چادر سرش می کنه و حتّی یه ماسک هم به صورتش می زنه که مبادا نامحرمی، چهره ی مهربانش رو ببینه
امر به معروف یک شهید
خرداد سال 60 بود هر روز منتظر خبری تازه بودیم از جبهه از عملیاتها
هر روز شاهد تشییع پیکر تعدادی از بهترین فرزندان غیور این مملکت بودیم و تنها کاری که از دست ما برمی آمد این بود که هرکجا امکان کمک به جبهه برای دختران وجود داشت حاضر شویم.
پیام شهدا را "که خواهرم چادر سیاه تو بیشتر از خون سرخ من دشمن را می ترساند "با جان و دل شنیده بودیم و سعی میکردیم این پیام را به همه ی دختران سرزمینمان برسانیم
معصومه دوست بسیار خوب و ساده ی من که در مدرسه و کلاس هم بودیم نسبت به حجاب خود تقیدی نداشت، بارها و بارها با او صحبت کردم که چادر بپوشد اما گوش نمی داد
فصل امتحانات بود ناگهان معصومه را دیدم که با رنگ پریده و صدای لرزان وارد مدرسه شد
از او سوال کردم چه اتفاقی افتاده؟
گفت الان که از میدان شهدا به سمت مدرسه می آمدم تشییع جنازه ی یک شهید بود من هم چند قدمی خواستم در تشییع جنازه ی شهید شرکت کنم
ناگهان آقایی از میان جمعیت بیرون آمد و گفت: خواهرم چرا حجابت را رعایت نمی کنی اینها به خاطر ما و آسایش ما و دین ما مثل گل پر پر شده اند چرا این طور در خیابان ظاهر می شوید؟ خلاصه معصومه خیلی تحت تاثیر آن آقا قرار گرفته بود
امتحانات خرداد ماه گذشت در تابستان هم خبری از هم نداشتیم
مهرماه در حیاط مدرسه منتظر آمدن دوستانم بودم که ناگهان دیدم معصومه با یک چادر مشکی و حجاب کامل وارد مدرسه شد
از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم او را در آغوش گرفتم و به خاطر حجابش به او تبریک گفتم و پرسیدم: چه شد هرچه ما گفتیم تو چادر نپوشیدی حالا چه اتفاقی افتاده؟
بعد از ساعتی که کنار هم بودیم بالاخره معصومه در مورد دلیل چادری شدنش صحبت کرد: یادته اون روز که امتحان داشتیم گفتم آقایی به من تذکر داد برای حجابم؟
گفتم: بله
ادامه داد: تابستان یک روز رفته بودم مزار شهدا، همین طور که بین قبور شهدا قدم می زدم چشمم به عکس همان آقا افتاد که در ردیف اول قطعه ی سوم در قبری ارام خفته بود و به خیل شهدا پیوسته بود گویا آن لحظه تمام وجودم را به آتش کشیدند و شرمنده تمام شهدا شدم و تصمیم گرفتم به حرمت شهدا چادر بپوشم و محافظ حجابم باشم.
امر به معروف آن شهید چه اثری بر قلب دوست من گدذاشته بود شاید آن روز که به خاطر خدا امر به معروف کرده بود نمی دانست که کلام او چقدر تاثیرگذار یم شود چرا که او هم مثل همه ی شهدا خود را مکلف به این امر کرده بود نه به نتیجه.
مشتاقانه منتظر پنج شنبه و رفتن به میعادگاه بچه های حزب الله ؟؛ مزار شهدا بودم تا با معصومه به آنجا رفتیم
نورانیت آن شهید آنقدر ما را مجذوب کرد که ساعت ها کنار مزارش نشستیم و با او حرف زدیم
سالها از آن ماجرامی گذرد و هنوز هرهفته که برای زیارت اهل قبور می رویم خاطره شهید محمد نوربهشت ما را به کنار مزارش میکشاند و به یاد آن روزها اشکمان را جاری می کند
خواهر این شهید که سالها بعد با ایشان همکار شدم می گفت از این خاطره ها از زندگی محمد برای ما زیاد نقل میکنند
راستی معصومه کاملا مسیر زندگی اش عوض شد با یک اقای بسیار مذهبی ازدواج کرد و الان یک خانواده ی نورانی و فرزندان صالحی دارد و زندگی بسیار پربرکتی نصیب او شده است
ما آن زمان شهدا را به خاک نسپردیم بلکه به یادمان سپردیم و هنوز برای حاجات مادی و معنوی خود به آن پاکان که شاهدان ما هستند متوسل می شویم و از خداوند می خواهیم به حرمت خون پاکشان و صفای قلب و خلوصشان ما را یاری کنند که عبد خوبی برای پروردگار شویم و ان شاء الله صاحب نفس مطمئنه
یا علی مدد
وقتی میخواستم حس بزرگ شدن داشته باشم، بجای کفش مادرم چادر او را سر میکردم
یادمه بچه بودم ، دختر های هم سن و سال من وقتی می خواستن توی بازی بگن خیلی بزرگ هستیم ، سریع می رفتن و کفش مامانشون رو می پوشیدن ، اگر کفش پاشنه دار مهمونی بود که دیگه بهتر ! می گفتن خوب حالا ما برزگ شدیم! همیشه برام تعجب بود ، می گفتم خوب این کفش که تو پاشون خیلی بزرگه حتی نمی تونن باهاش درست راه برن ، چرا اینجوری فکر می کنن بزرگ شدن!
وقتایی که نوبت من میشد که باید نقش یه آدم بزرگ رو بازی می کردم ، سریع می رفتم و چادر رنگی که مامانم برام دوخته بود و می کردم سرم و می گفتم خوب حالا من بزرگ شدم . دوستام هم همیشه می خندید که بزرگ شدن که به چادر نیست !
خلاصه این وسط هر کس با یه چیزی احساس بزرگی می کرد ، یکی با کفش مامانش ، یکی با چادر رنگی اش.
یکی به مامانش می گفت مامان بزرگ شدم ، برام از این کفش قشنگا مثل خودت میگیری ؟ یکی می گفت مامان بزرگ بشم برام چادر می دوزی عین خودت؟
پدر بزرگم برام همیشه عبا می خرید ، من هم وقتایی که می خواستم خیلی کلاس بزارم ، دختر با شخصیت و خانمی هستم! و شیطونی نمی کنم! عبا رو سرم می کردم و همراه بقیه می رفتم بیرون .
تا گذشت و یه موقع فهمیدم ، دیگه واقعا بزرگ شدم ، نمی تونم یه موقع عبا بپوشم و ادای بزرگ تر ها رو در بیارم و یه موقع ، دنبال توپ توی کوچه باشم ! باید انتخاب می کردم ، از مادرم خواستم اولین چادرم رو برام بدوزه. گفت : مامان الان مطمئنی برات زود نیست؟ گفت مطمئنی بعدا خسته نمی شی؟ گفت پوشیدنش درسته لذت بخشه ، اما سخته ! می تونی همه شو با هم قبول کنی ؟
تصمیمم رو گرفته بودم ، گفتم: آره . یه روز عید مامانم برام یه چادر مشکی دوخت و سرم کردم و گفت: مبارکت باشه ، انشاالله که قدرشو بدونی
چادرم رو پوشیدم و به همه دوستام و هم بازی هام نشون دادم ، بهم خندیدن ، مسخره کردن! اما برام مهم نبود ، انتخابم بود . بعدش دیگه باهام حرف نزدن یه بایکوت به تمام معنا ، شاید پشیمون بشم! توی مدرسه جدید به خاطر حجاب جدیدم ، حسابی اذیتم کردن! از اینا بگذریم من که همیشه در حال شیطونی بودم حالا باید خیلی با وقار راه می رفتم ! خیلی سخت بود! اما همه این سختی ها می گذشت ، چون من به خاطر اونها نبود که چارد پوشیدم.
گذشت و اونا هم بزرگ شدن و به آرزوی شون رسیدن ، برای بزرگ شدن ،فقط کفش هایی شبیه کفش مادرشون پوشیدن! من چادر ! ( دوستای من یادشون رفت با یه کفش نمیشه بزرگ شد )
حالا با همون دوستام که حرف می زنم ، توی اوج حرف ها یه دفعه با حسرت میگن: تو که راحتی با چادر کسی بد نگاهت نمی کنه
می گن :تو که راحتی خیلی جاها می تونی تنهایی بری ، چون ظاهرت توی چشم نمیزنه ، اما ما نمی تونیم تنها بریم !
می گن :تو که راحتی می تونی خیلی راحت بری جلوی کلاس و کنفرانس بدی ، اما ما بیشتر از اینکه به حرفمون گوش بدن به ظاهرمون دقت می کنن!
میگن: تو که راحتی می تونی خیلی راحت بری بازار ، چون مغازه دار کاری به تو نداره ، فقط قیمت جنس رو بهت میگه ، اما ما ............
آره ، چادر با همه متلک و زخم و زبون هایی که برات داره ، با همه فحش و توهین هایی که بعضی وقتا برات داره ، با همه سختی نگه داشتن که برات داره ، اما اینقدر راحتی و آرمش خیال برات میاره که اگر تجربه اش کنی نمیتونی با هیچ چیز عوضش کنی
البته چادر این روز ها غیر از اینکه یه پوشش هست ، یه نماد هم هست ، غیر از اینکه باید قدر آرامش این پوشش رو بدونیم ، باید حواسمون باشه نماد یه تفکر هستیم ، تفکر بسیجی ( که دشمن تمام تلاشش رو میکنه این تفکر و توی دخت رو پسر ما از بین ببره) که باید قدر جفتش رو با هم بدونیم
آره من انتخابم رو کردم و از خدا می خوام لیاقت این رو داشته باشم ، این انتخابم رو همیشه درست حفظ کنم
اما خدا که منو یادش نرفته بود...
راستش اصلا از چادر خوشم نمی اومد،
فکر می کردم ضایعه و زشت می شم و مردم مسخره ام مي کنن و دوسم ندارن و بهتر بگم پسرا تحویلم نمی گیرن واسه همین حجاب نداشتم
..
با مانتو روسری و گاهی مانتو مقنعه.. گاهی چادر سر می کردم...گاهی آرايش می کردم و.. خودتون می دونین توضیح نمی دم
تا اینکه... کسی که خیلی دوسش داشتم و حاضر بودم تمام زندگیمو بدم تا در کنارش باشم بهم نارو زد و رفت پيش خانواده مو کلي دروغ که دختر شما منو ول نمي کنه، برید دخترتونو جمع کنيد و از اين حرفا
...
فکر می کنید چه حالی شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون لحظه که به محل کار پدرم رفتم و همه چیزو فهمیدم احساس کردم دنیا توی سرم خراب شد
..
آبرویی که پيش پدر و مادرم داشتم، اعتمادی که بهم داشتن ، کسی که دوسش داشتم یا فکر می کردم دوسش دارم
...
می تونم بگم به معنای واقعي همه چيزمو از دست دادم
...
این وسط خدارو خیلي وقت بود فراموش کرده بودم
ولی اون در تمام لحظاتي گناه می کردم، در تمام لحظاتی که فراموشش کرده بودم منو فراموش نکرده بود و به فکرم بود
منو طلبيد مکه
و تازه اون موقع بود که فهمیدم خدا همه چیزمو ازم گرفت، کسي که دوسش داشتم، آبرومو و همه چیزمو ... تا دلم برای خودش جا داشته باشه و اونجا بود که خودشو بهم داد، عشق خودشو بهم داد
از اون موقع که عاشق خدا شدم دیگه هیچ نگاهی جز نگاه اون برام مهم نیست، مثل یه عاشق فقط می بینم معشوقم چی دوست داره و همونو انجام می دم
البته هر انساني خطا می کنه
..
ولی از اون موقع توی حجابم خطا نکردم چون به نظرم يه زن بهترین حالتي که می تونه عشقشو به معشوق و معبودش نشون بده با حجابشه
..
از اون موقع زندگيم رنگ و بوی دیگه اي گرفته
آرامشي که الان دارم رو مدیون حجاب و خداي خودم هستم
الان ازدواج کردم و به حمدالله يه همسر خوب، یا بهتر بگم یه فرشته نصیبم شده و اين رو از حجاب خودم دارم
قسمت شد برم حوزه و الان دیگه دارم تموم مي کنم سطح 2 رو و
همه ی اينها رو مدیون همون عشقي مي دونم که با حجاب شروع شد
در جست و جوی حق، پله پله تا چادر
توی مدرسه مون جزو اولین نفرهایی بودم که توی دوران دبیرستان ابروهامو برداشتم... میرفتم مدرسه یه ته آرایش هم داشتم (اهل آرایش نبودم. فقط یه کم ته آرایش...) موهامم که همیشه بیرون بود... یعنی مقنعه ام فرق سرم بود!
یادمه وقتی جشن فارغ التحصیلی با صورت آرایش کرده و مانتوی کوتاه (یه کم پایین تر از کمر) رفته بودم دانشگاه، یکی از مسئولین شاکی شده بود که من چرا با این وضع اومدم؟؟؟!!! آزاده ذاکر به اون مسئول گفته بود که : شما خودتون چرا آرایش دارید؟مسئوله گفته: من فرق دارم. آزاده جواب داده که: فرقی بین شما دوتا نیست.. شما فارغ التحصیلید... اونم فارغ التحصیله...
توی مدرسه ی تیزهوشان درس میخوندم برای همین ازم توقع داشتن که یه دانشگاه خوب (یا یه رشته ی خوب) قبول بشم. منم رتبه ی کنکورم بد شد. و برای توقعی که ازم بود موندم برای سال بعد (البته این توقع فقط خارجی نبود. و خودمم هم شامل متوقعین بودم)
سال پشت کنکور رفتم یه آموزشگاه (تا از فضای درس زیاد فاصله نگیرم) دو تا از اساتید مرد اون آموزشگاه؛ کلی خاطرخواه توی آموزشگاه داشتن (یعنی بچه ها دوسشون داشتن)
روزهای اول حالت عادی خودم میرفتم اونجا (مانتو تنگ.. ته آرایش.. موها هم که بیرون)
فکر کنم روز دوم بود که فهمیدم، دخترهای اونجا آرایش میکنن تا خودشون رو به استاد نشون بدن و استاد از قیافه شون خوششون بیاد
حالم از هرچی آرایش (جلو نامحرم) بود به هم خورد!!! هنوزم که هنوزه حالم به هم میخوره... من ظاهرم هرجوری بود ، برای زیبا بودن خودم بود. نه برای جلب توجه کردن. حالم از جلب توجه کردن (اونم برای دوتا مردی که زن دارن ) بهم خورد. با خودم فکر کردم؛ وقتی عده ای برای جلب توجه آرایش میکنن، یعنی آرایش ابزاری برای جذب نامحرم هستش... حالا اگه کسی پیدا بشه و قصدش جذب نامحرم نباشه. ولی از ابزار جذب نامحرم استفاده کنه؛ ناخواسته به اون مقصد شوم رسیده. برای همین آرایش رو برای همیشه گذاشتم کنار...
گذشت... کنکور دادم و رفتم دانشگاه...
ترم اول، استاد تفسیر موضوعی قرآن یه سری موضوع بهمون میداد تا در موردش فکر کنیم و جواب بیاریم. من برای پیدا کردن مطلب در مورد مسائلی که استادمون میداد، به اینترنت میرفتم و به سایتهای مختلف سر میزدم و مطالب مختلف رو میخوندم.
کلی از نظر اعتقادی رفتم بالا.. کلی چیز یاد گرفتم
از نظر اعتقادی رفتم بالا... اما به همه چیز نرسیده بودم. فکر کنم جزو معدود کسایی بودم که در دوران انتخابات، موهام از روسریم بیرون بود و پرچم ایران دور پیشونیم میبستم
رفتم اعتکاف... توی دوران اعتکاف مدام دوتا چیز از خدا میخواستم... یکی اینکه: منو بنده ی خودش کنه... دوم اینکه: اگه پوشوندن مو جزو حجاب هستش، معرفتشو بهم بده
مدت زمانی طول نکشید که کتاب مسئله حجاب استاد مطهری رو خوندم.
با خوندن اون کتاب به این رسیدم که از نظر اسلام بایــــــــــــــــــــــــد موهام رو کامل بپوشونم.
(آخه من همیشه با خوندن آیات حجاب در قرآن به این میرسیدم که باید یه چیزی روی سرمون باشه... و با خودم فکر میکردم ؛ وقتی حجاب انقدر برای خدا مهم بوده که اومده نام تک تک محارم رو اورده؛ پس اگه قرار بود همه ی موهامونو بپوشونیم، خدا تو قرآنش میگفت و لازم نبود بریم سراغ احادیث و روایات.. اگه پوشوندن کل مو لازم بود خدا نمیومد فقط بگه جلباب هارو به هم نزدیک کنید)
اما با خوندن اون کتاب به این رسیدم که باید موهامو بپوشونم
خب خداروشکر تسلیم آموخته ام شدم و موهامو از اون به بعد پوشوندم
رفتم چند دست مانتوی مناسب ( و به قولی اسلامی) خریدم
{البته وقتی الان به اون مانتوها نگاه میکنم تعجب میکنم که چه جوری اونموقع این مانتو ها رو اسلامی حساب میکردم!!}
چندماه گذشت..
سال 88 داشتم میرفتم جنوب (راهیان نور... زیارت شهدا)
رفتم یه مانتوی خیلـــــــــــــــی گشاد خریدم تا حرمت اونجا حفظ بشه... (اما بازهم الان توی اون مانتو، گشادیی رو که قبلا میدیدم نمیبینم
)
یه خورده از سفرمون که گذشت، یه بار از دوستام خواستم اگه چادر اضافی دارن بهم قرض بدن تا اونجا با چادر باشم....
و بقیه ی سفر رو با چادر اضافی یکی از دوستانم گذروندم.
یه جا رفتیم تازه چندتا شهید پیدا کرده بودن
اونجا از شهدا خواستم اگه واقعا چادر حجاب برتر هستش، معرفتشو بهم بدن
وقتی از سفر برگشتم نتونستم بدون چادر جایی برم
حتی صبر نکردم تا بریم و یه چادر نو بخرم و سر کنم. با یه چادری که گوشه ی کمدم بود و باهاش زیارتهامو میرفتم، شروع کردم و بیرون رفتم
الان که الانه عاشق چادرم هستم
از خدا میخوام هیچ وقت من و چادر رو از هم جدا نکنه
بدجوری دوسش دارم
[/b]
من نمیتونم درک کنم چطور یه زنه نمیتونه حجاب داشته باشه!
اصلا آدم حجاب نداشته باشه انگار اعتماد به نفس نداره انگار یه چیزیش کمه!
منکه بدون چادر می میرم!
ولی من باید بگم آنگاه که پوشیه را انتخاب کردم!
واقعا فهمیدم حجاب قدیم بهترین حجاب وکاملترین حجاب بوده!
دلم میخواست این پوشیه زدن بشه یه فرهنگ!نه اینکه تا میزنی بگن املی!
(۳/اردیبهشت/۹۱ ۲۰:۳۳)tiyam نوشته است: [ -> ]من نمیتونم درک کنم چطور یه زنه نمیتونه حجاب داشته باشه!
اصلا آدم حجاب نداشته باشه انگار اعتماد به نفس نداره انگار یه چیزیش کمه!
منکه بدون چادر می میرم!
ولی من باید بگم آنگاه که پوشیه را انتخاب کردم!
واقعا فهمیدم حجاب قدیم بهترین حجاب وکاملترین حجاب بوده!
دلم میخواست این پوشیه زدن بشه یه فرهنگ!نه اینکه تا میزنی بگن املی!
چقــــــــــــــــــــدر خوب!!!!!من عاششششششق پوشیه ام!!!ولی خب بابام خوشش نمیاد زیاد...یعنی میگه تو جامعه ی فعلی بیشتر جلب توجه میکنه!!!البته همسرم مشکلی نداره با این موضوع ولی خب تا موقعی که تو خونش نرفتم نمیتونم تصمیمی بگیرم...!

شما توخونه...یعنی تو مهمونیاتونم میزنید پوشیه؟؟؟