تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: ...آنگاه چادری شدم!
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
با سلام بحث جالبیه! من مانتویی بودم و معتقد بودم که حجابم کامله و نیاز به چادر نیست این چادر چیز اضافی است البته برای تمام چادری ها ارزش قائل بودم ودر ضمن بد حجاب یا همون بی حجاب هم نبودم.
ولی ایام محرم مجبور بودم که چادر سر کنم چون اینجوری خودم راحتر بودم داخل مراسم عزا داری بدون چادر شاخص می شوی
البته الان درک می کنم که بهترین پوشش چادر است چون ارامش روانی خاصی دارد.محرم سال 85 بودکه به دلم افتاد چادر سر کنم برای همیشه و چادری بمانم .تو اون زمان سوم دبیرستان بودم .برادر بزرگترم برایم چادر خرید و من هنوز ان چادر را به عنوان یادگاری نگه داشتم ...شاید دعای برادم بود نمی دانم ...همان محرم بود که برادرم را از دست دادم وحالا هر وقت به چادری شدم فکر می کنم یاد برادرم می افتم و دلم برایش تنگ می شود... ولی تا چادری نشوی آن هم با معرفت و اعتقاد قلبی نمی توانی درک کنی گه چه حسی دارد چادری شدن...من به خیلی چیزها رسیدم وفکر می کنم از حرمت همین چادر است ...واز خیلی از اتفا های بد در امان بودم ....چادری بودن واقعا سعادت می خواهد و معرفت !
بسم الله الرحمن الرحیم


سلام



(۳/اردیبهشت/۹۱ ۲۰:۳۳)tiyam نوشته است: [ -> ]من نمیتونم درک کنم چطور یه زنه نمیتونه حجاب داشته باشه!
اصلا آدم حجاب نداشته باشه انگار اعتماد به نفس نداره انگار یه چیزیش کمه!
منکه بدون چادر می میرم!
ولی من باید بگم آنگاه که پوشیه را انتخاب کردم!
واقعا فهمیدم حجاب قدیم بهترین حجاب وکاملترین حجاب بوده!
دلم میخواست این پوشیه زدن بشه یه فرهنگ!نه اینکه تا میزنی بگن املی!

چند روز پیش یکی از رفقا توی تاپیک " هر که دارد هوس امام رضا..." نوشته بود من 6 ساله حرم نرفتم. من پیش خودم گفتم واقعا چطوری 6 ساله ایشون حرم نرفته؟ من که اگه 6 ماه حرمو نبینم از زندگی ناامید میشم.

مسئله این جاست که این افراد لذت چادر رو درک نکردند و اگه روزی این لذتو درک کنند هیچ وقت نمیتونند کنارش بذارند.

کسی که پوشیه میزنه در اصل داره به مردان دور و اطرافش میگه: حتی زیبایی حلال صورت من هم قیمت بالایی داره و تو حق استفاده از اونو نداری. میشه گفت چادر مثل تابلوی پارک ممنوعه و پوشیه مثل تابلوی توقف ممنوع!



(۱۰/اردیبهشت/۹۱ ۱۸:۵۹)872325 نوشته است: [ -> ]خیلی داستان هایی که از باحجاب شدنتون نوشتید رو من تاثیر داشتند،باورتون نمیشه!!از وقتی که این داستانارو خوندم نماز شبم ترک نمیشه و حسابی به خدا نزدیکتر شدم.(البته خیلی وقت پیش خوندم این مطالب رو)از همتون التماس دعا دارم،خیلی برام دعا کنیدAngel

خدا رو هزاران بار شاکرم که مطالبی که به واسطه این تاپیک مطرح شد باعث خدایی شدن بنده ای شده. که البته تماما لطف و مرحمت ائمه است.

و اما اگه استفاده کردین از این مطالب من حقی بر گردن شما دارم:
بر پدر و مادر بنده دعا کنید که آمرزیده بشند و بر خواهرم که حجابش رو جدی تر بگیره.(خصوصا در نماز شب.)


فقط کافیست خواهران ما باور کنند حضرت زهرا (سلام الله علیها) وسط در و دیوار ماند تا پرچم سیاهش پس از 14 قرن نماد اسلام فرزندان سلمان فارسی باشد. آن موقع است که ارزش چادر رو میفهمند.

یا علی مدد


بخاطر یک حدیث از امام صادق (علیه السلام) چادری شدم



پوششم کامل بود.


همه ی لباسام همونطور که گفتم تک بود و با همون ظاهر هم تو دانشگاه به خوش تیپی معروف بودم.



اما نمیدونم چرا همونطور که گفتم احساس میکردم اون ابهتی که شایسته ی خلیفه ی خدا رو زمینه رو ندارم (واااااااقعاً احساسم این بود)گاهی به چادر فکر میکردم. اماهر بار با خودم میگفتم آخه حجابم که کامله، نیازی نیست بخوام خودمو اذیت کنم.با خودم میگفتم حجاب که فقط چادر نیست (واقعاً هم نیست و همین الان هم اینو قبول دارم؛ ولی نمیدونم چرا روحم درگیر بود)



مامانم هم میگفت:" خودتو لازم نیست اذیت کنی . پوششت خوبه"و دوستام هم همینطور.



و من هر بار به این نتیجه میرسیدم که اصلاً نیازی به پوشیدن چادر ندارم؛ چون دلیل محکمی واسه محدود کردن خودم با چادر پیدا نمیکردم.



شهادت امام صادق (علیه السلام) بود و رفته بودم حسینیه ی نزدیک خوابگاه. سخنران یه حدیث گفتن از امام صادق (علیه السلام) که میفرمایند:

" همیشه سعی کن ظاهرت طوری باشه که دیگران با دیدنت به یاد خدا بیافتن."

(البته مضمونش اینه و عین حدیث یادم نیست)


دلم لرزید . ظاهرم خوب بود ولی کسی رو به یاد خداااااااااااااااا نمینداخت.از فرداش چادر پوشیدم.



خیلی سخت بود واسم ؛ بلد نبودم خوب چادر گرفتنو. احساس میکردم دیگه مثل قبل خوشتیپ نیستم و این واسم خیییییییییییلی سخت بود و چون قدم بلند بود احساس میکردم چادر بهم نمییاد(البته بعدها با حرفای بقیه فهمیدم اینطور نبوده).ولی احساس میکردم باید بپوشم چون امامم گفته بود که باید ظاهرم طوری باشه که بقیه رو به یاد خدا بندازه . اون موقع اوایل ترم سوم دانشگاهم بود.



با خیلیا جنگیدم .نمیدونم چرا جامعه ی ما اینطوری شده .اگه بخوای از خدا دور بشی واسه همه پذیرفته شدست و به عنوان یه فرد مدرن و روشنفکر قبولت میکنن اما اگه بخوای برگردی سمت خدا همه میگن این کارا چیه ، موضع میگیرن، نصیحتت میکنن!!!!! سرزنشت میکنن و ...



(بگذریم)انگار امتحان خدا بود ، ستاره ای که محبوب همه ی فامیل بود حالا شده بود کیسه ی بوکس. از اول تا آخر خلقت، هر کی هر جرم و گناهی مرتکب شده بود من باید طعنه و کنایش رو میشنیدم. انگار نه انگار این همون ستاره ای بود که همه دوسش داشتن .همه آرزو داشتن بچه هاشون شبیه ستاره بشن . همه ارزو داشتن ستاره عروسشون بشه.

انگار نه انگار این همون ستاره ای بود که همه به خاطر فهم و درکش تحسینش میکردن . یه دفه انگار ستاره شده بود یه ادم امل و قدیمی و ساده لوح .ولی من همون ستاره بودم فقط چادر پوشیده بودم ، چون احساس کردم اینجوری نزدیکتر میشم به اون حالتی که امامم بهم توصیه کرده .

از بس هم که همیشه تحسین شنیده بودم به شدت دلنازک بودم. طاقت کمترین حرف از گل نازکتر رو نداشتم .البته خیلی مغرور بودم و اصلاً به روی خودم نمیاوردم و همه ی اشکامو سر سجاده میریختم و به خدا میگفتم :" اگه میخوای امتحانم کنی ، امتحان کن ولی من کم نمیارم "و...

.

.

.

همه ی اینا امتحان بود و خدا خودش صبرش رو بهم داد وامتحان هم همیشه گذراست و تا ابد طول نمیکشه و الان هم که دارم اینا رو مینویسم خدای مهربونم توی همون فامیل عزتی بهم داده که خیلی خیلی بیشتراز قبله.

الحمدلله



تو خود حدیث مفصل بخوان:


داستان ازدواجم که معجزه ی عشقم امام رضا بود


حتما بخونید بسیار زیباست.
امروز فرشتگان زیباترین یاس سپید را به زمین ارزانی داشتند...
و تو ای مهربان که گلبرگی از آن یاس در وجودت به ودیعه نهاده شده...روزت مبارکـــــــــــــ...
.
.
.
تقدیم به وارثان مادر(سلام الله علیها)
Blush
من اینجوری چادری شدم:


دو سال از رسیدنم به سن تکلیف میرسید
برا یه کاری تو مدرسه دقیق یادم نمیاد
باید چادر میپوشیدیم...منم پوشیدم...خب خوشم اومد
کم کم کامل چادری شدم
منتها هیچ وقت چادر معمولی نمیذاشتم
فقط ملی یا مدلی شبیه ملی

اول دبیرستان بودم
من یه عادتی داشتم
بعد نماز صبح باید میخوابیدم
ولی یه روز خواب به سرم نیومد
اومدم دیدم تلویزیون روشنه یه دعایی هم هست
خیلی قشنگه
تا اونموقع دعای عهدو نشنیده بودم
یا اگه شنیده بودم اهمیت نداده بودم

کم کم به تاثیر این دعا
علارغم فشار اطرافیان
به سمت چادر معمولی جذب شدم
و این دری شد به سمت
شناختی هر چند کوچیک
به اهل بیت
Heart

بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از مهمترین تاثیرات این تالار روی من این بود که چادر رو انتخاب کردم
اوایل ماه رمضون همین امسال یعنی یه ماه و چند روز پیش مطالب اینجا روخوندم.خیلی روم تاثیر گذاشت چون هیچوقت به حجاب جدی فکر نمیکردم همون مانتو رو کافی میدونستم البته سوم دبیرستان چند روزی چادر گذاشتم ولی بعد درش اوردم و دیگه نذاشتم تو خانواده و فامیل هیچ تاکیدی رو ی چادر نبود دوستام هم توی این فازا نبودن واسه همین زیاد بهش فکر نمیکردم.تا این که تو این تالار عضو شدم از حرفهای بعضی بچه ها به این فکر میکردم یعنی چادر انقدر مهمه؟اما زیاد فکرم و مشغول نمیکرد...
تودانشکده با دختری آشنام که تغییر دین داده و مسیحی شده یه بار تو راه پله های دانشگاه بودیم موقع نماز بود من گفتم بچه ها من میرم نماز میخونم یکدفه همین دختره بهم گفت مگه اعتقاد داری ؟گفتم آره گفت پس چرا موهات معلومه؟
خیلی جا خوردم اونقدر که حتی جوابش رو ندادم و رفتم بعد توی دلم گفتم چه ربطی داره خودم توجیح کردم که بهش فکر نکنم. همیشه وقتی به گناهام فکر میکردم میدونستم یکیش کم حجابیمه اما به فکر چاره نبودم . وقتی خاطره ی بچه هادرباره ی چادری شدنشون رو خوندم واقعا تکون خوردم گریه کردم و از خدا و حضرت زهرا خواستم کمکم کنن منم به راه بیام آخه خیلی دو دل بودم خیلی انگار شک داشتم
تا اینکه به همایش آقای رائفی پور که موضوعش حجاب و عفاف بود رفتم آخر حرفش یه چیزی گفت که کل راه برگشت خونه رو بهش فکر کردم گفت خواهرم که بد حجاب میای بیرون اگه یه جوون تورو ببینه و خود ارضایی کنه میدونی چقدر شیرین به پات گناه مینویسن؟اون دنیا که اون جوون جلوتو گرفت چی جوابش رو میدی؟
دیگه وقتی از خونه میومدم بیرون عذاب میکشیدم وقتی به تیپم نگاه میکردم مانتوهایی که خیلی دوسشون داشتم برام مایه ی عذاب شده بود به حدی که دوست نداشتم از خونه بیام بیرون
تا این که تصمیم گرفتم چادر بخرم که مامانم شدیدا مخالفت کرد البته مامانم چادریه اما به من میگفت با همین مانتو حجابت رو حفظ کن ولی من نمیتوستم با مانتو حجابم رو حفظ کنم آخه از مانتو بلند و گشاد بدم میاد نمتونستم شالم رو جوری سرم کنم که موهام پیدانباشه
واسه همین باخواهرم رفتم چادر خریدم و همون شب گذاشتم سرمو رفتم بیرون خیلی خوب بودخیلی احساس خوبی بود حالا که با اعتقاد سرکردم ارزشش رو میدونم وقتی به یکی از دوستام گفتم گفت چادر لباس حضرت زهراست خیلی قشنگه که من هم یادگار حضرت زهرا رو سرم کنم
همه مخالفت کردن مامان هیچ نظری نداد خواهر کوچیکم یه بار با انزجار گفت بهت نمیاد نذار الان وقتی میرم مهمانی خونه ی فامیلا تا از در میرم تو یه عده مسخرم میکنن با پوزخند نگاهم میکنن از این به بعد باید منتظره طعنه هاشون باشم ولی برای من مهم اینه که خدا راضی باشه
میشه برای من دعا کنید خدا به خاطر ظاهر قبلیم منو ببخشه
دعاکنید بتونم واسه همیشه سرم کنم آخه یکم سخته شایدم چون اولشه اینجوریه
دوستان عزیز
از این خواهر کوچکتان می شنوید ، سعی کنید موقعی که ان شاء الله فرزند دار شدید
برای دخترتان حجاب را تبدیل یه یک مسئله دوستداشتنی و غیر قابل انکار بدل کنید .
باید سعی کنید که چادر برای یک دختر یک مسئله با وجوب غیر قابل انکار جلوه کند .
از کودکی چادرهای رنگی برایش تهیه کنید و این مسئله را تا به بزرگسالی به تاخیر نیافکنید .
هیچ وقت با خودتان نگویید بگذارم ، بچه بزرگ بشود . ببیند . خودش انتخاب کند .
باید حواستان باشد که اجباری در کار نباشد و با ظرافت تمام مسئله حجاب را برای کودکتان جا بیاندازید .
تغییر عادت حجاب در بزرگسالی ، به سختی امکانپذیر هست .
التماس دعا
بسم رب المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
**************************


داستان مال یک خواهرانی هست که چگونه از
طریق امام رضا (علیه السلام)چادری میشن!
***********
از چادر بدم میامد...
اگه زیاده نخون رد شو...
تا هفت سال پیش به شدت از چادر بدم می آمد .
یعنی چی که یک پارچه سیاه رو می کشند سرشون؟
چه لزومی داره ؟
چرا خودشونو با چادر انگشت نما میکنن ؟
این امل بازی ها چیه ؟

اما الان عاشق چادرم هستم .
یعنی بمیرم هم از خودم جدایش نمیکنم .
تو دنیا خرید هیچی به اندازه چادر شادم نمیکنه .
آخه هدیه ست؛
هدیه عشقم ،
امامم ،
هدیه ای که باهاش شرمنده ام کرد .

هفت سال پیش بود . کلاس زبان میرفتم .
یک روز تو کلاس زبان معلممون پرسید چه شهری رو دوس دارید ؟
هر کسی یه شهری رو گفت یکی شیراز، یکی اصفهان، یکی مشهد، یکی یزد و ... .

من گفتم اصفهان.
آخه مثلا مشهد چی بود که اون خانم مسن گفت مشهد؟؟؟
اصلا به تیپش هم نمی آمد اهل مشهد رفتن باشه؛
خیلی جینگول بود و بد حجاب .
بنظر من پول حرووم کردن بود مشهد رفتن .
چقدر من نادون بودم .
چقدر کور بودم .
خدایا منو ببخش ..


[معلم ازمون خواست که دلیلهامون رو به انگلیسی بگیم،
هر کسی دلایل خودش رو گفت اون خانم گفت من مشهدو فقط و فقط به خاطر امام رضا دوس دارم .
اما من بازم درک نکردم اون خانم چی میگه خوب همه امام رضا رو دوس دارن البته به زبون دیگه . دوس داشتن واقعی کجا ادعای دوس داشتن کجا ؟
یادمه حتی تو همون روزا یکی از دوستام داشت میرفت سفر بهش گفتم کجا میری؟ گفت مشهد . گفتم دیوونه ای این همه هزینه میکنی میری مشهد ؟؟؟ برو شمال، مشهد چیه آدم دلش میگیره . یا امام رضا شرمندتم


اون روزا حال خیلی پریشونی داشتم همش در حال بغض و گریه بودم . یه گوله غم تو گلوم نشسته بودو مدام قورتش میدادم گاهی میخواست خفم کنه . رفتم خونه بازم بغض داشتم . یاد حرف اون خانم افتادم که گفت یه بار میگم یا امام رضا جوابمو میده حتی از راه دور . باور نکردم اما تا یاد خانمه افتادم گفتم یا امام رضا شاید کمکم کنه اما اصلا امید نداشتم دیگه هم بهش فکر نکردم .اصلا منتظرم نبودم .

یکی از همون شبا که با غم و بغض و گریه خوابم برد، خواب دیدم: دیدم دارم میرم مشهد . تو جاده ام گنبد طلا هم انتهای جاده ای بود که توش بودم، اما نمیرسیدم. ساعتها با ماشین به سمت گنبد میرفتم اما ذره ای از مسیر کم نمیشد . تو خواب همش حرص میخوردم چرا نمیرسم چرا ؟؟؟

یه ماهی بود این خواب مدام تکرار میشدو منو به شدت عصبی میکرد . دیگه آرزو شده بود حتی تو خواب بهش برسم .عشق امام رضا عجیب افتاده بود به جونم با اون خوابائی که میدیدم چرا بهش نمیرسیدم ؟؟؟

یه شب یه خواب خیلی عجیب دیدم که هنوزم لحظه به لحظه شو یادمه . خوابی که عشقم هزاران هزار برابر کرد؛

خواب دیدم توی یه جای تاریکه تاریک نشستم زانوهامو بغل کردم دارم زار زار گریه میکنم . اینقدر که تو خوابم گلوم درد میکرد . همونطور که صورتم خیش اشک بود و سرم رو زانوم، دو نفر اومدن سمتم دستمو گرفتن و بلندم کردند، مثل یه زندانی دو طرفم ایستادند و دستمو گرفتند

اصلا رمق حرکت نداشتم کمکم میکردند حرکت کنم . بهشون گفتم شما کی هستید؟ نه نگام کردند نه جوابم رو دادند . هر چی می پرسیدم انگار نمیشنیدند . چرا اینجوری بودن ؟ من حتی صورتشونم نمیتونستم ببینم پوشونده بودنش .

تو مسیر خیلی ها بودن همه فانوس به دست از یکیشون پرسیدم اینا منو کجا میبرن؟ گفت حرم امام رضا . منم شروع کردم به گریه تا رسیدیم به صحن .

یهوئی یه چادر افتاد رو سرمو رفتم تو حرم . دیدم همه مشغول دعا نماز و اشک و آهند منم اشک ریختم و زیارت کردم .

از خواب بیدار شدم . عین دیوونه ها شده بودم همش اشک میریختم و به مامان و بابام التماس میکردم منو ببرند مشهد، میگفتن عید. هیچ کس حالمو درک نمیکرد .

داداشی میخواست بره شاهرود منم بدون اینکه حرفی از مشهد بزنم باهاش راهی شدم . به خاله ام جریان رو گفتم، گفت خودم می برمت .

یادم نیست فکر کنم ولادت امام رضا بود و بلیط پیدا نمیشد داداشیم گیر داده بود برگردیم و رفت بلیط تهران رو گرفت . منم اشک میریختم و میگفتم یا امام رضا من تو رو خواستم، تو منو نخواستی؟ دلمو شکوندی؟ عاشقم کردی، اما به عشقم نرسوندی؟ چرا پس اون همه تو خواب دلبری کردی ؟ که بیام دلمو بشکنی ؟

خوابم برد صبح دیدیم داداشی که شب میگفت صبح ساعت 6 حرکته تا صبح خوابش نبرده و رفته بلیط ها رو پس داده ، الهی خواهرت دورت بگرده .

با هزار زحمت و رو زدن به این و اون بلیط جور شد طفلی شوهر خاله ام و داداشی و پسر خاله رفته بودن راه آهن جلوی گیشه هر کی تک تک بلیط می آورد مرجوع کنه میخریدن ازش و هی بهمون زنگ میزدن یکی جور شد حالا یکی دیگه .

بالاخره 6 تائی رفتیم مشهد با خواهر و داداشی و پسر خاله و دختر خاله عزیزم .

بدون چادر رفتم .

نزدیکای حرم چادرو از تو کیفم درآوردم سر کردم . تا گنبد رو دیدم غم از تو گلوم عین یه گوله اومد بیرون حس کردم امام رضا بغض و غم چند ماهه رو از تو گلوم برداشت . چه عاشقانه زیارت کردم تمام مدت اشک میریختم اینقدر که چشمام درد گرفت بود آخه لحظه شیرین وصال بود .

وقتی تو صحن پا گذاشتم حس سبکی داشتم حس اینکه دارم رو بال فرشته ها پا میگزارم حس اشرف مخلوقاتو تو نمازای صبح اش کاملا حس کردم و آخرشم سجده شکر برای اینکه خدا منو آفریده تا این حسه نابو تجربه کنم گفتم خدایا همه خوشای بعد از اینو نمیخوام اگه قرار باشه دیگه نیام مشهد این حسارو دوباره تجربه نکنم . نمازای اونجا حالو هوای غریب و بهشتی داشت . زیارتو کلمه کلمشو از اعماق قلبم میشنیدم اشک امونم نمیداد . همش از لطف خدا و مهربونیه امامم میدونستم و همش ورد زبونم شکر بود .

از حرم اومدم بیرون چادر و تا کردم گذاشتم تو کیفم حس بدی گرفتم اما اهمیت ندادم گفتم جوگیر شدی توجه نکن اما تمام مدت ذهنم پیش چادر بود و حس خوبی که بهم داده بود .

برگشتم تهران با یه دنیا عشق .

یکی دوماهی گذشت اما دیدم نه انگار بحث جوگیر شدن نیست انگار واقعا به چادر محتاج شده بودم همش با دست و کیفم و مقنعه ام خودم و می پوشوندم . به خانواده و دوستام گفتم انگار باید چادر سر کنم تو خواب دیدم تو حرم چادر اومد رو سرم فکر کردم خوب عادیه همه تو حرم چادر سر میکنن اما انگار یه تکلیف بوده .

همش خانمای چادری رو نگاه میکردم و ازشون در مورد چادر میپرسیدم مامانم حاضر نبود واسم چادر بگیره یکی از دوستام واسم خرید ودوخت و تو امام زاده حکیمه خاتون سرم کرد و از اون روز عاشق چادرمم دیگه نمیتونم از خودم دورش کنم .

جالب اینه که اونائی که منعم میکردن از چادر چقدر از چادرم خوششون اومد و می گفتد بهم میاد خیلی ها هم به چادر مشتاق شدند .
اون موقع بود که فهمیدم هدیه است که اینهمه واسم عزیزه وگرنه من و افکار قبلی کجا چادر کجا؟ خدایا شکرت . ..
------------------------
"صلوات "
برای سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
فراموشمان نشود.
"خدایا با ما آن کن که لایق حضرت توست."
اللهم صل علي محمد ال محمد و عجل فرجهم
و لعنة الله على عدائهم اجمعين
و جعلنا من خير أنصاره و أعوانه
و المستشهدين بين يديه
اللهم عجل لولیک الفرج و النصر و العافیه
Huhمات مانده ام

نمیتوانم تصمیم بگیرم

کدام را باید باور کنم،

رفتارت را یا

حرف هایت را؟

حرف های دیروزت

یا نطق امروزت؟

نگاه هایت یا لبخند مرموزت؟

حجاب امروزت
یا نماز دیروزت.....
چادر مشکی ات
یا چهره رنگی ات Confused
آنگاه که چادری شدم که گذشت!!!
خدایا کمکم کن که آن زمان و آن اتفاق برای همیشه به یادم باشد
امان از فراموشی امان از فراموشی و غفلت....
قرآن حقیقتاً شیرین گفته که انسان بسیار فراموش کار و ناسپاس است
از خواهرای محترم ِ چادری یه خواهشی دارم...!

لطفا چادرتون رو درست و حسابی سر کنید...
یعنی شل نگیرید باز کنید و از این صحبتا...

در غیر این صورت اصلا چادر سر نکنید بهتره...!!!

چون بیشتر جلب توجه میکنید.

همین. Undecided
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
آدرس های مرجع