تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: اشعار امام خمینی و رهبر انقلاب و دیگر علمای اسلام
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4
این شعرهای زیبا رو من اولین باری هست که میشنوم
کاش در کنار اشعار بسیار نورانی حضرت حافظ (رحمة الله علیه) این شعرهای گرانقدر را هم زمزمه کنیم
چه خوب میشد تاپیکی زده شود و دلنوشته ها و اشعار خودتونو به رهبر بزرگ انقلاب هدیه کنید
جمله ای زیباست که از دل بر اید
[تصویر: 200px-Portrait_of_Imam_Khomeini.jpg]
به امید بر اورده شدن ارزوهای حضرت ایت الله خمینی (رحمة الله علیه)
و ظهور اقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
یا حق
به نام خدا

شعری از علامه طباطبائی در رثای سالار شهیدان

گفت آن شاه شهیدان که بلا شد سویم ************** با همین قافله ام راه فنا می پویم
دست همت ز سرای دو جهان می شویم ************** شور یعقوب کنان یوسف خود می جویم
که کمان شد ز غمش قامت چون شمشادم
گفت هر چند عطش کَنده بُن و بنیادم ************** زیر شمشیرم و در دام بلا افتادم
هدف تیرم و چون فاخته پر بگشایم ************** فاش می گویم واز گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
من به میدان بلا روز ازل بودم طاق ************** کُشته یارم و با هستی او بسته وِثاق
منِ دل رفته کُجاوُ وکجا دشت عراق************** طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
تا در این بزم بتابید مه طلعت یار ************** من خورم خون دل و یار کند تیر،نثار
پرده بدریده و سرگرم به دیدار نگار ************** نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
تشنه وصل اویم، آتش دل کارم ساخت ************** شربت مرگ همی جویم و جانم بگداخت
از چه از کوی توام دست قضا دور انداخت ************** کوکب بخت مرا هیچ منجّم نشناخت
یا ربّ از مادر گیتی به چه طالع زده ام
لوحه سینه من گر شکند سمّ ستور ************** ور سرم سیر کند شهر به شهر از ره دور
باک نبوَد که مرا نیست به جز ذوق حضور ************** سایه طوبی و دلجویی حور و لب جوی
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
سروده آیت الله مکارم در مدح امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
ناصر از عشق تو آموخت….
سالها رفت و دلم در تب و تاب است هنوز
نقش مستورى من؛ نقش بر آب است هنوز
به طرب حمل مکن سرخى رویم که ز هجر
قلب آکنده ز غم، دیده پر آب است هنوز

من کجا؟ یار کجا؟ طالع بیدار کجا
من اسیر غم او، بخت به خواب است هنوز

دامنش گیرم اگر لطف خدا یار شود
لیک افسوس که این قصه سراب است هنوز
سخت من طالب دیدار و تو غایب ز نظر
ز آتش هجر تو این قلب، کباب است هنوز
همچو یک قطره آبیم به دریاى جهان
زندگى زودگذر، همچو حباب است هنوز
«ناصر» از عشق تو آموخت سخن گفتن را
زین سبب گفته او گوهر ناب است هنوز
حکایت نیکان
گزیده هایی در مورد انفاق امام:
همه میدانیم حضرت امام خمینی از جهت خانوادگی و از طریق ارث پدری دست خالی نبودند و از نظر توان و امکانات مالی برای رسیدن به یک زندگی مرفه دستشان بسته نبود با این حال، زمین موروثی شان را به کشاورزان و افراد مستمند بخشیدند و املاک و خانه های متعددی که از سوی مومنان و شیفتگانشان ،نه به عنوان وجوه شرعیه بلکه به عنوان نذر و هدیه دریافت کرده بودند به افراد مستحق تقدیم می کردند .
از جمله اینکه چند قطعه باغ وسیع که هکتارها مساحت داشت به عنوان هدیه به حضرت امام تقدیم شده بود ،معظم له بعد از قبول ،دستور فرمودند تمام آن زمینها به باغدارانی که روی آن کار می کردند ،تحویل و منتقل شود و بلاخره تنها خانه ملکی حضرت امام خمینی همان خانه محقری است که زمان طلبگی در محله یخچال قم تهیه کرده بودند و این خانه محل مراجعه مردم و ارتباط با امور شرعیه و مصالح عامه مورد استفاده همگان بود.
به موازات افزایش محبوبیت حضرت امام ،علاوه بر زمینها و خانه هایی که به محضرشان اهدا می شد ،وجوه نقدی،طلا،اشیاء نفیس،کتاب،قرآن خطی،تابلوهای هنری نفیس و امثال این ها از سوی مشتاقان به مقام والایشان به عنوان هدیه تقدیم می شد. این نوع اموال نیز با آنکه کاملا جنبه شخصی داشت و پرداخت کنندگان برای شخص شخیصشان تقدیم می کردند ، هرگز نزد حضرتشان انباشته نشد و چیزی از آن همه برای خود نیندوختند تا آنجا که ما ترک اموال امام خمینی بعد از رحلتشان حتی برای دو سه روز پذیرایی در حد معمول گذشته را در دفتر و بیت ایشان کفایت نداد.
برگرفته از کتاب در سایه آفتاب به قلم محمد حسن رحیمیان
کاری نکنید که بمانید
کاری کنید که بماند
«امام خمینی ره»
درد دلی با مهدی موعود از زبان بنیانگذار انقلاب:

حضرت صاحب زمان مشکات انوار الهی
مالک کون و مکان مرآت ذات لا مکانی

مظهر قدرت ولی عصر،سلطان دو عالم
قائم آل محمد،مهدی آخر زمانی

با بقاء ذات مسعودش همه موجود باقی
بی لحاظ اقدسش یکدم همه مخلوق فانی

خوشه چین خرمن فیضش همه عرشی و فرشی
ریزه خواران خوان احسانش همه انسی و جانی

جشن پیروزی ما با حشمت و فر سلیمانی بیامد
بهر تعظیمش کمر خم کرد چرخ کهکشانی

ای که بی نور جمالت نیست عالم را فروغی
تا به کی در ظل امر غیبت کبری نهانی

پرده بردار از رخ و ما مردگان را جان ببخشا
ای که قلب عالم امکانی و جان جهانی

تا به کی این کافران نوشند خون اهل ایمان
چند این گرگان کنند این گوسفندان را شبانی

تا به کی بر ما روا باشد جفای انگلیسی
آن که در ظلم و ستم فرد است و را نیست ثانی

آن که از حرصش نصیب عالمی شد تنگدستی
آن که بر آیات حق رفت از خطایش آنچه دانی

خوار کن شاها تو را در جهان تا صبح محشر
آنکه میزد در بسیط ارض کوس کامرانی

تا بدانند از خداوند جهان این دادخواهی
تا ببینند از شه اسلامیان این دادخواهی
اللهم عجل لولیک الفرج
مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سمایش کشش لیلی برد
شعر غمگساری یاران سرودۀ مقام معظم رهبری



:
در وصف شهیدان دفاع مقدس[/font]
:::
غمگساری یاران


:::
زآه سینه سوزان ترانه می سازم
چو نی زمایه جان این فسانه می سازم
به غمگساری یاران چو شمع می سوزم
برای اشک دمادم ، بهانه می سازم
پر نسیم به خوناب اشک می شویم
پیامی از دل خونین روانه می سازم
نمی کنم دل ازین عرصه شقایق فام
کنار لاله رخان آشیانه می سازم
در آستان به خون خفتگان وادی عشق
برون ز عالم اسباب ، خانه می سازم
چو شمع بر سر هر کشته می گذارم جان
ز یک شراره هزاران زبانه می سازم
ز پاره های دل من شلمچه رنگین است
سخن چو بلبل از آن آشیانه می سازم
سر و تن و دل و جان را به خاک می فکنم
برای تیر تو چندین نشانه می سازم
کشم به لجه شوریدگی بساط ” امین



کنون که رخت سفر چون کرانه می سازم
امین : تخلص آیت الله خامنه ای در شعر غزل[font=Arial]
سروده امام خامنه ای در وصف امام خمینی (رحمة الله علیه)

در ابتدا این سروده ی حضرت امام خمینی(ره ) را بخوانیم:

من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم
همچو منصور خریدار سردار شدم
غم دلدار فکنده است بجانم شرری
که بجان آمدم و شهره بازار شدم
در میخانه گشائید برویم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم
جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند می آلوده مددکار شدم
بگذارید که از بتکده یادی بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم


========================================

سروده ی امام خامنه ای:

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
عشق معشوق وغم دوست بزد بر تو شرر
رای که درقول و عمل شهره بازارشدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به خلق یار شدی
===================
مسمطی از امام خمینی (رحمة الله علیه)


مــــژده فـــــروردين ز نـــــــو، بنمود گيتى را مسخّر جيشش از مغرب زمين بگرفت تا مشرق، سراسر
رايتش افـــــــــراشت پرچم زين مُقَرنس چرخ اخضر گشت از فــــــرمان وى، در خدمتش گردون مقرّر
بر جهان و هر چه انـــدر اوست يكسر حكمران شد
قدرتش بگــــــــــــــــرفت از خطّ عرب تا مُلك ايران از فـــــــراز تـــــــــوده آنـــــــــوِرسْ تا سر حدّ غازان
هند و قفقاز و حبش، بلغـــار و تركستان و سودان هم، طــــراز دشت و كوهستان و هم، پهناى عمان
دولتش از فــــــرّ و حشمت، تالــى ساسانيان شد
كــــــــــــرد لشكـــــــــر را ز ابـر تيره، اردويى منظّم داد هــــــــــــر يك را ز صَرصَر، باديه پيمايى ادهم
بــــــــر ســـــــرانِ لشكر از خورشيد نيّر، داد پرچم رعــــــــــــد را فرمان حاضر باش دادى چون شه جم
بــــــــرق از بهــــــــر سلام عيــد نو آتشفشان شد
چــــــون سرانِ لشكرى حاضر شدند از دور و نزديك هم اميـــــران سپــــــــه آماده شد از تـــــرك و تاجيك
داد از امـــــــر قضــــــــا بــــر رعد غُرّّان، حكم موزيك زان سپس دادى بـر آن غژمان سپه، فــــــرمان شليك
تـــــــــوده غبــــــــــرا ز شليك يلان بمباردمان شد
از شليك لشكـــــــرى بــــــر خاك تيره، خــــــون بريزد قلبهــــــــا ســـــــوراخ و انـــــدر صفحه هامون بريزد
هم بـــه خـــاك تيـره از گُردان دو صد ميليــــــون بريزد زَهـــــــــره قيصــــــر شكـــــــافد، قلب ناپلئون بريزد
ليك زيـــــن بمباردمان، عالـــــم بهشت جــاودان شد
روزگـــــــــار از نـــــــو جوان گرديد و عالم گشت بُرنا چــــرخْ پيــــــــروز و جهانْ بهروز و خــــوش اقبال دنيا
در طـــــــرب خورشيد و مه در رقص و در عشرت ثريّا بس كــــه اسبابِ طــــــرب، گرديد از هـــــر سو مهيّا
پيــــــــــــــرِ فرتوتِ كهن از فرط عشرت، نوجوان شد
سر بــــه سر دوشيزگان بوستان چون نــــوعروسان داشتــــــــــــــه فرصت غنيمت در غياب بوستان‏بان
كـــــرده خلـــــوت با جوانهاى سحابى در گــــلستان رفتـــــــــــه در يك پيرهن با يكدگر چون جان و جانان
مـــن گــــــزارش را نمى‏دانم دگر آنجا چــــــسان شد
ليــــــــــك دانم اينقدر گل چون عروسان باروَر گشت نستـــــــرن آبستن آمــــــد سنبل تر پُر ثمـــــر گشت
آن عقيمـــــى را كه در دِى بخت رفت، اقبال برگشت اين زمان طفلش يكى دوشيزه و آن ديگر، پسر گشت
مـــــــــــــوسم عيشش بيامد، سوگواريّش كران شد
چنـــــد روزى رفت تـــــا ز ايـــــّام فصل نـــو بهــــارى وقت زاييـــــــــدن بيامـــــــــــــَدْشان و روزِ طفل‏دارى
دست قــــدرت قـــــــابلــه گرديد هر يك را بـــه يارى زاد آن يك طفلكـــــــى مهپـــــاره وين سيمين عذارى
پــــــاك يزدان هر چه را تقدير فرمود، آن‏چنـــان شد
دختــــر رَز انـــــــــدك اندك، شد مهى رخساره گلگون غيـــــــــرت ليلى شد و هـــر كس ورا گرديد مجنون
غمـــــــــــزه زد تا رفته رفته مى‏فروشش گشت مفتون خـــــواستگـــــارى كرد و بردش از سراى مام بيرون
از نِتــــــــــــاجش بــــــــاده گلرنگ روح افزاى جان شد
سيب سيــــــــم اندامْ فتّان گشت و شد دلدار عيّار گشت پنهــان پشت شاخ، از بــــرگ محكم بست رخسار
تا كــــــه "به" روزى ورا ديد و ز جان گشتش خريدار بس كــــه رو بـــــــر آستـــــــانش سود، آن رنجــــور افگار
چهـــــره‏اش زرد و رخش پرگرد و حالش ناتوان شد
جــــــــامـــــــــه گلنـــــــارگون پوشيده بر انــــدام نار است گــــــوييا چـــــون من، گرفتار بتى بـى‏اعتبار است
جــــــامـــــــــه‏اش از رنگ خونِ دل، چنين گلنـــــاروار است يــــا كــــه چون فرهادِ خونين‏دل، قتيل راه يار است
پيـــــــرهن از خــــــــون اندامش، بسى گلنــــارسان شد
جـــــــانفزا بزمى طرب انگيز و خوش، آراست بلبل تـــــــا كــــــــه آيـــــــــــــــد در حباله عقد او گـــل بى‏تامل
"تار" صَلصَل زد، "نوا" طوطى و گرمِ "رقص" سنبل بس كـــــــــــــه روح افزا، طـــرب انگيز شد بـــزم طرب، گل
بـــــــــرخلاف شيوه معشوقگان تصنيف خوان شد
نــــى اســــاس شـــــادى انـــــــدر تــــــوده غبرا مهيّاست يــــــــا كه اندر بوستانهاى زمينى، عيش برپاست
خـــــــود در اين نوروز انــــدر هشت جنّت، شور و غوغاست قدسيان را نيز در لاهوت، جشنى شادى افزاست
چـــون كــــه اين نـــــوروز بـــــــا ميلاد مهدى تــــــوامان شد
مصدرِ هــــــر هشت گـــردون، مبدا هر هفت اختر خـــــــــالق هـــــــــر شش جهت، نـــــــورِ دلِ هر پنج مصدر
والـــــى هــــر چـــار عنصر، حكمران هر سه دختر پــــــــادشاه هـــــــر دو عالـــــــــم، حجّت يكتــــــــــاى اكبر
آنكــــه جـــــودش شهره نُه آسمان بل لامكان شد
مصطفــــــــى سيرت، علــــى فر، فاطمه عصمت، حسن خو هم حسين قــــدرت، على زهد و محمّد علم مَهرو
شـــــاه جعفـــــــــر فيض و كــــاظم حلم و هشتم قبله گيسو هم تقــــى تقوا، نقى بخشايش و هم عسكرى مو
مهـــــدى قــــــــائم كــــــــــه در وى جمع، اوصاف شهان شد
پـــــادشاه عسكرى طلعت، تقى حشمت، نقى فر بــــــــــوالحسن فــــــــــرمان و مـوســـــى قدرت و تقدير جعفر
علم بـــــاقر، زهــــد سجــّاد و حسينى تاج و افسر مجتبــــــى حلــــــــم و رضيّـــــــــه عفّت و صــــــولت چو حيدر
مصطفـــى اوصـــــاف و مـــجلاى خـداوند جهان شد
جلـــــــــــوه ذاتش بـــــــــه قـــــدرتْ تالـــــــــــىِ فيض مقدّس فيض بـــى‏حـــــدّش به بخشش، ثانىِ مجلاى اقدس
نـــــــورش از "كــــــن" كــــــــــرد بر پا هشت گردون مقرنس نطق من هر جا چو شمشير است و در وصف شه، اخرس
لـــــــيك پـــــــــــاى عقـــــــل در وصف وى اندر گل نهان شد
دست تقــــــديرش بــــه نيـــــــرو، جلوه عقل مجرّد آينــــــــه انـــــــــــــوار داور، مظهـــــــر اوصـــــــــاف احمـــــد
حكـــــم و فــــــرمانش محكّم، امر و گفتارش مُسدّد در خصايــــــــل ثــــــانــــــــى اِثنينِ ابـــــوالقاسم محمّد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)
آنكـــــه از "يـــــزدان خـــدا" بر جمله پيدا و نهان شد
روزگــــــــارش گــــــرچـــــــــه از پيشينيـــــــان بــودى موخّر ليك از آدم بُــــدى فــــــــــــــرمانْش تا عيسى مقرّر
از فــــــــــراز تــــــــــوده غبـــــــرا تـــــــا گـــــــــــردون اخضر وز طــــــــرازِ قبّــــــــه ناســـــــــوت تا لاهوت، يكسر
بنـــــــده فـــــرمـــــــانبـــــــرش گـــــرديد و عبد آستان شد
پادشاها، كـــــــــــار اسلام است و اسلامى پريشان در چنين عيــــــــدى كـــــــــه بايد هر كسى باشد غزلخوان
بنگــــــرم از هـــــــــر طرف، هر بيدلى سر در گريبان خســــــــروا، از جـــــــاى بــــــــــرخيز و مدد كن اهل ايمان
خــــــــاصه اين آيت كه پشت و ملجا اسلاميان شد
راستــــــــى، اين آيت اللّه گــــــر در اين ســــــامان نبـــودى كشتـــــى اسلام را، از مهـــــــــــر پشتيبان نبــودى
دشمنـــــــان را گـــــــر كــــــه تيغ حشمتش بر جان نبودى اسمـــــــــى از اسلاميان و رسمى از ايمان نبودى
حَبّــــــــذا از يـــــــزد، كــــــزوى طالعْ اين خورشيد جان شد
جــــــاى دارد گـــــــــــر نهد رو، آسمان بر آستانش لشكــــــر فتح و ظفـــــــر، گــــــــردد همـــــاره جانفشانش
نيـــــــــّرِ اعظــــــــــــم به خدمت آيد و هم اخترانش عبــــــــد درگــــــــــه بنـــــــــــده فرمان شود، نُه آسمانش
چــــــون كه بر كشتى اسلامى، يگانه پشتبان شد
حـــــــــوزه اسلام كـــــــــــز ظلم ستمكــــــــــاران زبون بود پيكـــــــــرش بى‏روح و روح اقدسش از تن برون بود
روحش افســـــــرده ز ظلمِ ظلم‏انــــــــديشان دون بـــــــــود قلب پيغمبــــــــــــر، دلِ حيدر ز مظلوميش خون بود
از عطــــــايش، بــــــــاز ســـــــــــوى پيكرش روحْ روان شد
ابــــــر فيضش بر سر اسلاميان، گوهر فشان است بـــــــــادِ عــــــــدلش از فـــــــراز شرق تا مغرب وزان است
دادِ علــــمش شهــره دستان، شهود داستان است حجّت كبــــــــرى ز بعــــــد حضرت صـــــــاحب زمان است
آنكـــــه از جـــودش زمين ساكن، گرايان آسمان شد
تا ولايت بـــــر ولـــــــىّ عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مــــــى بـــــــاشد مقرّر تــــا نبـــــــوّت را محمّد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، تا خلافت راست حيدر
تـــــــا كـــــــه شعر "هندى" است از شهد، چون قند مكرّر پــــــوستْ زندان، رگْ سنان و مژّهْ پيكان، موىْ نشتر
بـــــــــاد، آن كس را كـــــــه خصم جاه تو از انس و جان شد
صفحه: 1 2 3 4
آدرس های مرجع