تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خیلی بی معرفتیم !
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4


[تصویر: 2009_05_09__18_55_00_news.jpg]
یک روز توی فرودگاه مسکو برای نمایش . . . . رفته بودم دیدم خیلی شلوغ هستش! یه جایی جوونا جمع شده بودن و هی دوربین های گوشی موبایل و دوربین عکاسی فلاش میزنه! اول فکر کردم هدیه تهرانیشونه گلزارشونه و شریفی نیاشونه!
رفتم جلوتر دیدم یک پیرمرد 90 ساله اس 10 20 سال پوسیده روی سینه اش آویزونه و یه لباس جنگی پوسیده تنش کرده فهمیدم کهنه سرباز جنگشونه! جوونهای امروزی دورش جمع شده بودند و با افتخار داشتند باهاش عکس میگرفتند.
جایی دیگه رفتم دیدم توی میدون سرخ مسکو یک مقبره ای درست کردند و عروس دومادها وقتی میخوان برن سر زندگیشون میان بالاسر اون سرباز گمنام ادای احترام می کنند و میرن . . .

مثل مملکت ما نیست تظاهرات راه بندازن که چرا شهدا رو میخوان توی دانشگاه دفن کنند

مثل مملکت ما نیست که فیلم بسازن که بگن رزمنده های ما حروم خورند

مثل مملکت ما نیست رزمنده رو به محاکمه بکشوند بگن مال حروم خوردی !

بگه نه!

بگن پس اون سهمیه که بچت باهاش رفته دانشگاه مال کی بوده نمیگید یک جوونی استعداد
داره منتظره . . .

شماها جانبازان و شهدای مارو بدنام کردید

عیب نداره ما به فحش خوردن عادت کردیم . . .
به ما فحش بدهید ما برای فحش خوردن ساخته شدیم . . .





[font=Arial]ای وای بر ما Sad
وقتی فیلم توهین دانشجوای دانشگاه شریف رو به شهید گمنام دیدم تو دلم گفتم...
یه دانشگاه بزنن مخصوص بچه های شهدا بهترین استاد های ایران و جهانو بیارن اونجا بهترین امکانات داشته باشه اگه کسی حرفی زد واقن نا مرده اما واسه یه جوون که شب بیداری میکشه تا یه رشته قبول شه واقن سخته که یکی با سهمیه بیاد
اگر این کار را هم بکنند باز عده ای هستند که می گویند : چرا دانشگاه جدا؟
هر کاری هم که بکنند باز صدای اعتراض بلند است.
در این مورد قبلا مفصل صحبت شده در جستاری دیگر
بسم الله الرحمن الرحیم

(۱۳/خرداد/۹۱ ۲۲:۱۲)tezhosh نوشته است: [ -> ]یه دانشگاه بزنن مخصوص بچه های شهدا بهترین استاد های ایران و جهانو بیارن اونجا بهترین امکانات داشته باشه اگه کسی حرفی زد واقن نا مرده اما واسه یه جوون که شب بیداری میکشه تا یه رشته قبول شه واقن سخته که یکی با سهمیه بیاد

دراین تاپیک به طور کامل دراینباره بحث وگفتگو شده:

آیا اين سهميه های بسیج و... حساب و كتاب ندارند؟

نیازی به بحث دوباره واتلاف وقت نیست.

----

این موضوع با توجه به محتوا بامبحث زیر ادغام میشود:

خیلی بی معرفتیم !

درپناه حق
(۱۳/خرداد/۹۱ ۲۲:۱۲)tezhosh نوشته است: [ -> ]یه دانشگاه بزنن مخصوص بچه های شهدا بهترین استاد های ایران و جهانو بیارن اونجا بهترین امکانات داشته باشه اگه کسی حرفی زد واقن نا مرده اما واسه یه جوون که شب بیداری میکشه تا یه رشته قبول شه واقن سخته که یکی با سهمیه بیاد
همهء ان سهمیه ها از ان تو .....اصلا همه دنیا از تو و هم فکرانت .....ما پدرانمان را میخواهیم ...همین و بس و...انتظاری بیش از این نداریم ...از این دنیای پوشالی.Confused
(۱۳/خرداد/۹۱ ۲۲:۱۲)tezhosh نوشته است: [ -> ]یه دانشگاه بزنن مخصوص بچه های شهدا بهترین استاد های ایران و جهانو بیارن اونجا بهترین امکانات داشته باشه اگه کسی حرفی زد واقن نا مرده اما واسه یه جوون که شب بیداری میکشه تا یه رشته قبول شه واقن سخته که یکی با سهمیه بیاد


اخبي اگه اون پسره ،پدرش سالم بود و ميرفت كار و براشون خرجي مي آورد و توي درساش كمكش ميكرد ، حتما به يه جايي ميرسيد.
چون ديگه لام نبود بره كار كنه تا خرجي دراره.
من خانواده هايي هم ديدم كه بنياد شهيد از اون ها پول ميگيره و جانبازي ام ديدم كه حقوق نداره و داره با سيلي صورتشو سرخ نگه ميداره. ميگي بره كار كنهHuh
براي آدم موجي جايي كار پيدا كردي خبر بدهCool
بسم الله
سلام بچه ها
من نمیخوام بحث رو دوباره باز کنم، حرفای مهمتری هست که باید به اون پرداخته بشه ، این تاپیک رو هم کم و بیش خوندم

آیا اين سهميه های بسیج و... حساب و كتاب ندارند؟
اما برا اینکه اون بحث دوباره زنده نشه حرفام رو اینجا مینویسم
من یک پزشک هستم، یک و نیک سال پیش هم درسم رو تموم کردم، واقعا از صمیم قلب هم عاشق شهدا هستم و از هیچ کاری براشون دریغ نمیکنم هر چند تا آخر عمرم شرمندشونم و هیچ جوره نمیتونم کار اونارو جبران کنم، مناطق جنگی هم رفته بودیم اگه میذاشتن تا آخر عمرم اونجا میموندم، حتا میخواستم طرحم رو همونجا بردارم که مامانم نذاشت .....
اما من خودم زخم خورده ی همین سهمیه ی شهدا هستم .....
نمیدونم باورتون میشه یا نه، من سال اول کنکور شب و روز با چه ذوق و شوقی درس میخوندم، کلاس اینام نمیرفتم فقط آزمون شرکت کرده بودم، با چه امیدی هم درس میخوندم، تا اون موقه نمیدونستم که پشت پرده چه خبره، دوستی داشتم فرزند شهید، قشنگ اون صحنه تو ذهنم هست که میگفت من دور دانشگاه رو خط قرمز کشیدم!
اما بعد اومدن نتایج چه شد .......
همون دوستم دانشگاه شریف قبول شد، همکلاسی خودم که فرزند شهید بود و خیلی از درساش رو میفتاد و به زور قبول میشد با رتبه ی 33هزار دندانپزشکی قبول شد و من با 1501 موندم پشت کنکور .....!
مدام میشنیدم که فلانی با رتبه 30 هزار کجا رفت و .... خلاصه کم نبودند ....
من اون یه سالی که موندم پشت کنکور با چه روحیه ی جنگ زده و داغونی درس خوندم ..... تازه فهمیده بودم رتبم خوبم بشه باز قبولیم رو هواست وقتی 33هزارها به راحتی وارد رشته های حساس درمانی میشن .....
خلاصه با روحیه ای که به شدت زمین خورده بود خوندم و خدا لطف کرد و کمکم کرد رتبه ی سال دومم 800 شد و بالاخره قبول شدم .....
حالا بیا ببین تو دانشگاه چه خبره! ما تو کلاسمون 2 تا سهمیه ای داشتیم، یکیشون واقعا درسش ضعیف بود، (به خدا قصد توهین ندارم اما تو رشته ی حساسی مثل پزشکی که طرف در آینده قراره با جان مردم سر و کار داشته باشه فک کنم بهره ی هوشی واجب و لازم باشه!)
شاخ درآوردم وقتی دیدم واحد شهدا و ایثارگران دانشگاه شب امتحان سوالای امتحانی رو دو دستی خدمت اونا تقدیم میکردن!!!!! اینو از داداشم که دانشجو بود قبلا شنیده بودم اما باور نمیکردم تا به چشم خودم دیدم ....
یه بار دوستم سوالارو گرفت به منم گفت بیا با هم بخونیم، من بش گفتم هیچکدوم از همکلاسیامون که اون همه درس خوندن راضی به اینکار نخواهند بود و قبول نکردم، باورتون نمیشه من تا صب بیدار موندم و خوندم و دوستم فقط همون سوالارو خوند، نمرمون یکی شد!!!!
دیگه ازون واحد دانشگاه هم متنفر شدم به خصوص وقتی اخلاق مسئولش و نمازهای اشتباهی که میخوند رو هم دیدم، نماز خوندنش رو هم درست بلد نبود!
تو دانشگاه هیچ وقت عضو بسیج نشدم، برای اینکه میدیدم هر کس و ناکسی برا منافع شخصیش تو اونجا عضو شده و جه کارای ناپسندی هم که انجام نمیدادن! تو فصل نامه شون هم کسی نمونده بود که بهش توهین نکنند یا تیکه نپرونند! ینی جایی شده بود واسه جبران کینه های شخصی!!!
رفتم تو کانون قرآنمون کار کردم که هم جمع باصفایی داشت هم امام زمانی بود ......
الانم از اون کارام هیچ مدرک به درد بخوری برام نمونده، فقط خاطرات شیرینش برام مونده که اونارو با هیچ چیزم عوض نمیکنم، الانم نه سهمیه دارو نه بسیجی هستم اما اگه پاش بیفته جزء اولین کسایی خواهم بود که اعلام آمادگی میکنم ....... همونطور که ت. جریان غزه با دوستام میگفتیم به عنوان پزشک بریم، هر چند اون موقه چیز زیادی بلد نبودیم!!
اینم بگم که میگید اونا پدر نداشتن، پدر خود من شرایطش جوریه که بود و نبودش یکیه، ینی تو تمام این مدت اصلا از حمایت مادی و معنویش برخوردار نبودم، مطمئن هستم افرادی مثل من هم کم نبوده و نیستند، الان همون افرادی که به زور نمره دادن های اساتید پزشکیشون رو تموم کردن با خیال راحت دارن هر جور که میخوان با جون مردم بازی میکنن، دیگه همکلاسی خودم بودن کارشون رو میدیدم!
بعدشم راحت به تخصص فکر میکنند که بدون زحمت و تنها با مطالعه ی اندکی میتونند بهترین تخصص هارو بگیرن و تو بهترین جاها کار کنند، هیچ نگرانی هم از بابت جا و مکان ندارن، من آخرای اینترنیم رو به پزشک اورژانس هم کار میکردم، ینی تنها اینترنی بودم که این کارو میکردم، اما برا طرحم اجازه ندادن پزشک اورژانس بشم و بهانشون هم این بود که پزشک طرحی برا اورژانس برنمیداریم! اما با فاصله چند روز همین دوستان من که نصف من هم تو کار اورژانس وارد نبودند شدند پزشک اورژانس ....!
اما امثال من هنوز دارم تبعات همون روحیه ی زخم خورده ی پشت کنکورم رو میکشم و هیچ امیدی هم به درس خوندن و قبولی ندارم ..... البته انشاءالله شروع خواهم کرد و به امید خدا هدفمم هم طب سنتیه، اما گفتم که، با این شرایط تاسف بار ......
زیاد حرف زدم، نمیدونم شاید برا یه عده حرفام سنگین باشه و مث پست های دیگه جبهه گیری بشه اما اون ضربه هایی من از این سهمیه خوردم به قیمت زمین خوردن تمام استعدادهام در طی اون هفت سال و بعدش تموم شد ......
اما من هنوز عاشق شهدا هستم و از هیچ کاری هم براشون دریغ نخواهم کرد ......
وقتی گزینش دانشجوی ما فقط درصد کنکور باشه همین میشه دیگه!
نه خبر از گزینش اخلاقی ، نه خبر از گزینش جنسیتی ، نه خبر از گزینش اعتقادی و نه خبر از تزکیه در دوران تحصیل!
دعا کنید چهار تا پولدار پیدا بشند دانشگاهی با چنین شرایطی رو بسازند ، حداقل اگر قراره متخصص داشته باشیم ، چهار نفر اهل دین باشند.
گاهی چه قدر به خودم می خندم

Big GrinBig GrinBig GrinBig GrinBig GrinBig GrinBig GrinBig Grin

یه روزی یه مردی رفت یه جایی اسمش جبهه بود رفت ......
آدم بدای قصه یه بمب زدن اسمش بود شیمیایی
مرد قصه ی ما پرید رو بمب
با خودش گفت که اگر نپره بچه های زیادی باید بی بابابشن خودش پرید
مرد قصه ی ما سوخت
سوخت
سوخت
اما خندید
روزای زیادی گذشت خیلی گذشت
بچه ی اون مرد بزرگ شد
بی بابا
بی بابا
میخواست بره یه جایی که بش میگن دانشگاه بهش گفتن تو راحت تر میره
.

.

من اومدم گفتم راحت تر ؟ اون ؟ چرا ؟ چرا اون باید راحت تر بره ؟ من سخت تر برم چرا آخه ؟

.
.
اما من تو اون روزای حتی یه بار هم نگفتم چرا اون باید بی بابا باشه چرا من نباشم
همه ی ارزش یک شهادت رفت زیر ترازوی سهمیه
اون هم سهمیه ی دانشگاه
این روزا اون دلش بابا میخاد تا یه روز پدر داشته باشه
من دارم روز پدر رو
اما اون حق نداره بگه چرا تو داری
من میگم بابات میخاست نره
میخواست نره زیر تانک
و اون نباید حرفی بزنه
زیر نگاه های سنگین و تنفر زای من و اون باید مث فرشته ها باشه زیر میکروسکوپ عیب گیری من

.

.

من حق ندارم بخندم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی آدم بد قصه کی بود !!!
صفحه: 1 2 3 4
آدرس های مرجع