میتونید با حوصله این مقاله رو بخونید
http://www.porsojoo.com/fa/node/3333
اصلش رو هم اینجا قرار میدم
حوصله ی بحث بیشتر در این زمینه رو هم ندارم،
خواستید می پذیرید
و طبیعتاً نخواستید هم نمیپذیرید
خدا نگهدارتان باشد
جناب استاد آیتا جوادی آملی در فصل نخست کتاب «زن در آئینه جلال و جمال» توضیح میدهند که در انسان،
اصالت با روح است نه بدن، حال آنکه جنسیت، امری بدنی است و روح و حقیقت انسان، جنسیت ندارد. قرآن نیز معلم روح انسانهاست بنابراین شأن زن و مرد در قرآن، تفاوتی از این حیث ندارند. وقتی روح، موجودی مجرد است که مذکر و مؤنث ندارد و در دین نیز سخن از تزکیة روح میباشد و قرآن برای تعلیم و تزکیة جان آدمی نازل شده پس اسلام از حیث کمالات، انسان را تقسیم بر دو نکرده و جنسیت را در عرضِ انسانیت قرار نداده است حال آنکه در تفکر غربی ابتدا انسان به دو نوع تقسیم میشود گرچه سپس میکوشند این دو را در مسائل تعلیم و تربیت کاملاً شبیه بدانند زیرا در تفکر الحادی، حقیقت انسان، همین بدن است و بدن به دو شکل ساخته شده منتهی هر دو شکل را کاملاً مشابه فرض کرده و حکم واحد در هر دو مورد جاری میکنند حال آنکه در مکتب الهی، تمام حقیقت انسان، روح اوست و البته بدن نیز ضروری بوده و احکامی دارد. اگر جسم، نقشی در انسانیت انسان بعنوان تمام ذات یا جزء ذات میداشت، ممکن بود تفکیک ارزشی میان انسان مذکر و مؤنث، قابل طرح باشد اما قرآن کریم، حقیقت هر انسان را روح او دانسته و بدن را ابزار میداند و آن را که فرع است به طبیعت و خاک و گل، و روح را که اصل است به خدا اسناد میدهد و میفرماید:
«قل الروح من أمر من ربی»
ارزشها تابع جنسیت نیست
استاد جوادی آملی در ذیل این عنوان آوردهاند که قرآن، هیچیک از ارزشها و ضد ارزشها را نه مذکر میداند و نه مونث، زیرا بدن، موصوف این اوصاف نیست یعنی بدن، مسلمان یا کافر، عالم یا جاهل، متقی یا فاجر، صادق یا کاذب، محق یا مبطل، فاضل یا رذیل و عزیز یا ذلیل و امین یا خائن نمیشود.
«عقل نظری» که وصفش علم و اندیشه است، «دل» که کارش کشف و شهود است و «جان» که وصفش فجور و تقواست، هیچیک نه مؤنث و نه مذکرند. همچنین در مسائل اخلاقی که به «عقل عملی» بازمیگردد مانند اراده، خلوص، ایمان، تهذیب، صبر، توکل، و... هیچیک مؤنث یا مذکر یا مخصوص به یکی از آن دو نیستند و اگر «صبر»، جنسیت نداشت در «صابر» نیز مذکر و مؤنث تفاوتی ندارند. بیماریهای روحی و اخلاقی و ضد ارزشها نیز به «دل» نسبت داده میشوند که نه نرینه است و نه مادینه.
عدم تأثیر جنسیت در خطابات الهی
مؤلف محترم تصریح میکنند که دعوت الاهی، هیچ اختصاصی به مردان ندارد و انبیأ که انسانها را به سه اصل مبدأشناسی، معاد شناسی و پیامبر شناسی دعوت نمودهاند، نه دعوتنامهای برای خصوص مردها فرستادهاند و نه زنها را از شرکت در این مراسم محروم داشتهاند.
قرآن کریم از زبان پیامبر«ص» میفرماید:
«أدعوالی الله علی بصیرةٍ أنا و من اتبعنی»
«من و هرکه از من پیروی کرد، دعوت میکنیم بسوی خدا از روی بصیرت.»
این دعوت شامل همة انسانهاست. اگر پیامبری دعوتنامه برای مردی به عنوان زمامدار یک کشور مینویسد، پیامبر دیگری هم دعوتنامه برای یک زن به عنوان زمامدار کشوری دیگر مینویسد. اگر رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) زمامدارانی را که اتفاقاً مرد بودند به اسلام دعوت کرد، سلیمان(علیه السلام) نیز زمامدار زنی را به اسلام فراخواند پس دعوتها عاماند و دعوت شدهها نیز چنینند و هیچ اختصاصی در کار نیست.
زن در ارزشهای انسانی، مستقل است
آیةا جوادی، ادبیات محاوره را از مفاهیم حقوقی تفکیک نموده و تأکید میکنند که استعمال ضمیر مذکر، در بسیاری از آیات و روایات، جز مورد احکام خاص صرفاً بدلائل لغوی و ادبی - و نه دلائل جنسیتی - است. در مورد مریم(علیه السلام) میفرماید:
«صدقت بکلمات رَبها و کتبه کانت من القانتین»
«کلمات پروردگارش را تصدیق نمود و از عبادت پیشگان بود.»
قرآن نمیفرماید «کانت من القانتات» زیرا زنی که کلمات الهی را باور دارد و به کتابهای الهی ایمان دارد و اهل قنوت و خضوع است تفاوتی با مردان اهل قنوت ندارد. فرهنگ محاوره، غیر از ادبیات کلاسیک و کتابی است. فرهنگ محاوره، زن تبهکار را نیز، جزء خاطئین میشمارد و قرآن کریم بر همین روش در سورة یوسف میفرماید:
«و استغفری لذنبک اًنک کنت منالخاطئین»
«استغفار کن از گناهت که حقاً تو از خطاکاران بودهای».
این نه بمعنی آن است که «خاطئات» نداریم، بلکه برای آن است که قرآن نیز بر اساس فرهنگ محاوره، سخن میگوید. پس قرآن بصراحت میفرماید:
اولاً: خطاب ما با جان انسانهاست و جان، نه مذکر است و نه مؤنث.
ثانیاً: جنسیت به تن آدمی، مربوط است و تن، محل فضائل و معارف نیست.
ثالثاً: وقتی قرینهای خاص در کلام نباشد، کلام خداوند را براساس فرهنگ محاوره حمل میکنیم.
رابعاً: هنگام سخن گفتن راجع به تودة «ناس» - مجموع زن و مرد - نمیگوئیم «مردها و زنها قیام کردند یا مردها و زنها رأی دادند» بلکه میگوئیم: «مردم قیام کردند و رأی دادند.» این فرهنگ محاوره و عرف گفتگو است و بمعنی مذکرگرائی نیست.
زن و مقام خلافت
ایشان میپرسند که بالاترین مقام انسانی که مقام خلافت و خلیفةا بودن است آیا مخصوص مرد است؟ یا خلافت، مخصوص مرد نیست ولی مردان قادر به تحصیل خلافت شدهاند و زنان نشدهاند؟ و یا اینکه خلافت، مشروط به هیچ جنسیتی نیست و آنان که خلیفةا شدند، انسانیت آنها باعث خلیفةاللهی آنان بوده است نه مرد بودنشان؟ بعبارت دیگر، مرد، خلیفه نشده اما کسیکه خلیفه خدا شده، بدن مردانه داشته است.
قرآن کریم میفرماید: «انی جاعلٌ فیالارض خلیفةً» من در زمین جانشینی قرار دهندهام.
مقام خلیفةا، مقام انسانیت است نه مقام مردان. محور تعلیم و تعلم نیز جان آدمی است، نه بدن او و نه مجموع جان و بدن. آن که عالمِ میشود، روح است و روح، نه مذکر است و نه مؤنث. آن که عالم به اسمأ الهی است، جان است نه تن. در نتیجه، آن که معلم فرشتههاست، جان آدمی است نه تن، و مسجود ملائکه نیز جان است نه جسم و جنسیت.
زنان الگو در قرآن
نویسنده محترم سپس به زنانی که در قرآن بهعنوان الگو برای همة بشریت معرفی شدهاند، اشاره میکند:
اهتمام قرآن به شخصیت زن: در ایام نزول قرآن، زن مورد تکریم و احترام نبود و قرآن کریم بیش از حد توقع و انتظار افکار عمومی بر بزرگداشت و احترام به زن، تکیه نموده و در تمام شئون زندگی برای او سهمی قائل شد و تصریح به یگانگی او با مرد در مقام انسانیت فرمود.
فاطمه(علیه السلام) کلمة ا: همانگونه که خورشید وجود حضرت امیر - سلامالله علیه - بر عالم انسانی، میتابد حضرت زهرا(علیه السلام) نیز میتابد و اگر فاطمه زهرا(علیه السلام) معروف شدهاند، نه برای آن است که زن تنها در حضرت زهرا(علیه السلام) خلاصه شده بلکه به این دلیل است که ایشان دیگران را تحتالشعاع خود قرار داده است. در بین زنان حضرت فاطمه - صلوات الله علیها- اشتهار یافت وگرنه زنان فراوانی بودند که هم از عصمت برخوردارند و هم از کمال متعارف و فوق متعارف، ولیکن علت درخشش حضرت زهرا(علیه السلام) در بین زنان، همان است که حضرت علی(علیه السلام) در بین اولیأ الاهی میدرخشد.
یوسف و مریم، دو مظهر عفت: قرآن کریم در مقام بیان قوة جاذبه و معرفی ملکة «عفاف»، هم از مرد و هم از زن مثال میآورد. اما آیا مرد در این صحنه، عفیفانه تر تجلی نموده یا زن؟
یوسف صدیق(سلام الله علیها) و حضرت مریم(سلام الله علیها) مزایای ارزشی فراوانی داشتند. قرآن نقل میکند یوسف مبتلا شد و در اثر عفاف، نجات یافت. مریم نیز امتحان شد و در پرتو عفاف، ارتقأ یافت اما توصیف قرآن از این دو معصوم(علیه السلام) کمی متفاوت است: هنگامی که یوسف(علیه السلام) آزمون میشود، تعبیر میفرماید:
«همَّت به وهَم بها لولا أن رأی برهان ربه»
«آن زن قصد او کرد و او نیز اگر برهان پروردگار را ندیده بود، آهنگ او میکرد.»
زن مصری، همت گماشت و تعقیب یوسف(علیه السلام) کرد ولی یوسف صدیق(علیه السلام)، نه تنها مرتکب حرام نشد و مقدمات حرام را آماده نکرد بلکه اساساً قصد و همت فساد از ناحیة یوسف در میان نبود:
«اِلا عبادک منهم المخلصین»
بنابراین، به اعتراف شیطان، یوسف صدیق، منزه از این گزند بود چرا که مفتریان نیز که دامن پاک یوسف را متهم کردنده بودند، سرانجام اعتراف نمودند و گفتند:
«الاَّن حصحص الحق أنا راودته عن نفسه»
«اکنون حق پایدار گشت، من، از او کام خواستم.»
خداوند نیز به نزاهت و قداست یوسف(علیه السلام) شهادت داد و فرمود: نه تنها یوسف به طرف بدی نرفت بلکه بدی هم به طرف یوسف نرفت:
«کذلک لنصرف عنه السوءَ و الفحشأ»
«اینگونه بدی و پلیدی را از او برگردانیم.»
اما حضرت مریم(علیه السلام) از لحاظ ملکة «عفاف»، یا هم سطح یوسف صدیق(علیه السلام) - که خدا از او بعنوان عبد مخلَص یاد کرد (من عبادنا المخلَصین) - و یا از او بالاتر است. زیرا وقتی عفاف مریم(علیه السلام) مطرح میشود، سخن از «همت به وهمَّ بها لولا أن رأی برهان ربه» نیست و نمیفرماید که اگر مریم(علیه السلام)، دلیل الهی را مشاهده نمیکرد، مایل به عمل خلاف عفت میشد:
«قالت انی أعوذ بالرحمن منک اًن کنت تقیاً»
«مریم گفت: اگر پرهیزکاری، از تو پناه به خدای رحمان میبرم.»
یعنی نه تنها میل نکرد بلکه آن فرشته را نیز که به صورت بشر بر او ظاهر شده است نهی از منکر میکند و میگوید: اگر با تقوایی، دست به این عمل نزن. مریم(علیه السلام) به فرشتة متمثل میفرماید: من دستم بسته است، تو هم دستت را ببند. آیا این تعبیر، لطیفتر از تعبیر یوسف«ع» نیست؟
زن در عرفان
نبوت و رسالت
استاد جوادی در فصل دوم کتاب در بحث از مقامات عرفانی و ولایت باطنی در زن، ابتدأ مسئله «پیامبری و زن» را به بحث گذارده و میفرمایند گرچه زن صاحب شریعت نداشتهایم - که یک مأموریت اجرایی است - اما باید دانست که بعد از ختم نبوت تشریعی و پایان پذیرفتن رسالت تشریعی، این راه برای همگان اعم از زن و مرد بسته شده است و از این رهگذر قرنهاست که هیچ ثمرهای بر این تفاوت مترتب نیست و آنان که قصد بیرون کردن زنان از صحنة سیاسی، اجتماعی، فرهنگی اقتصادی را دارند هیچ بهانهای از این حیث در دست ندارند زیرا اگر محرومیت از رسالت تشریعی، نقص است مرد نیز چون زن بعد از ختم نبوت از آن محروم است و اگر برخورداری از پشتوانة اصیل نبوت یعنی «ولایت»، ارزش است زن نیز همچون مرد از این کرامت برخوردار است و اگر تقسیم کار اجرائی بدون اختلاط زن و مرد و تماس نامحرمانه مطرح است زن نیز ذیحق است و اگر سخن از اختلاط و تماس ناصواب و برخورد نامشروع است مرد نیز چون زن از این کار منع شده است و اگر تقسیم عادلانة سمت اجرایی با در نظر گرفتن استعدادها و ارزیابی خصوصیت هر یک از این دو صنف، مورد نظر است هر کدام بهنوبة خود توان مسئولیتهای مناسب خود را دارند و البته در کارهای اجرایی سنگین، مرد وظایف بیشتری بر عهده دارد و این به معنی قُرب بیشتر مردان به خداوند نیست.
زنان و مقام خلیفة اللهی
در پاسخ این سؤال که اگر انسان، خلیفةالله است و مقام انسانیت، منزه از جنسیت است چرا در بین مردان، افراد بیشتری به این مقام راه یافتهاند ولی در بین زنان افراد کمتری به این مقام رسیدهاند؟
استاد پاسخ میدهند:
اولاً بسیاری از زنان هستند که فضائلشان در تاریخ ثبت نشده است.
ثانیاً ذکر نام چهار زن برگزیده در قرآن بمعنای انحصار در ایشان نیست.
ثالثاً اگر جامعه رشد داشته باشد، میکوشد امکانات ترقی و سعادت را در اختیار هر دو صنف قرار بدهد و اگر عقب افتاده است نباید تحجر فکری جامعه را به پای مذهب نوشت چرا که مذهب راه را برای هر دو صنف باز کرده و هیچ کمالی را مشروط به مردانگی نکرده است و اگر چند مورد کار اجرائی سنگین را بر دوش مرد نهاده است، یک تکلیف است نه امتیاز. قرآن همانگونه که در بدو پیدایش انسان، سخن را در محور خلافت شروع کرده است و خلافت، زن و مرد ندارد در پایان پیدایش و در انجام عالم نیز وقتی مسأله معاد، مواقف قیامت، برزخ و حشر، سؤال و جواب و کتاب و توزیع اعمال و عبور از صراط و کوثر و مانند آن را مطرح میکند، هیچگاه بین زن و مرد فرقی نمیگذارد و در همة این موارد زن و مرد با هم هستند.
دین برای زن، حساب خاصی قائل است. روایتی از امام ششم(علیه السلام) نقل شده که زن اگر خواست تسبیح بگوید با انگشتانش بگوید: «فانهن مسؤولات». شاید چنین دستوری دربارة مرد نباشد که با انگشت تسبیح بگوید میفرماید زیرا این سرانگشتان در قیامت، مورد سؤال واقع خواهند شد. این عنایتی از سوی خدا نسبت به زن است که با انگشت خود عدد تسبیح را بشمارد تا انگشت او نیز عبادت کند، آنگاه دیگر با این دست معصیت نمیکند. اسلام اصرار دارد که زن با تمام اعضای بدنش بندة حق باشد و به همین دلیل او را چند سال قبل از مرد، مورد عنایت قرار داده و زودتر مکلف کرده است. بارگاهی را تصور کنید که بدون اذنِ ورود نمیتوان در آن وارد شد. اگر در آن بارگاه رفیع، زن را شش سال زودتر از مرد راه دهند معلوم میشود که زن پیش از مرد مورد عنایت صاحب بارگاه قرار گرفته است. اگر از این شواهد، عظمت زن و برتری او نسبت به مرد را استنباط نکنیم لااقل بدیهی است که دین، عنایت خاصی به زن دارد. البته زنان باید موقعیت خود را درک کنند چرا دین صریحاً به مرد میگوید تو برو و شش سال دیگر هم بازی کن و بعد بیا، ولی زن را به حضور میپذیرد. مثل آنکه در مجمع علمی به کودکان نابالغ میگویند بروید بازی کنید، اینجا جای شما نیست اما بزرگترها را راه میدهند. آیا این برای آن است که زن ناقص است؟ یا برای آن است که زن ریحانه است و این گل فقط باید به دست باغبان باشد و باغبان این گل فقط خداوند است.
مقامات عرفانی زن
زنانی که دارای ذوق عرفانی بودهاند و آن ذوق توسط اسلام شکوفا شده و جملات و کلمات بلند عرفانی بیان کرده و یا اشعار ارزشمندی سرودهاند، در تاریخ فراوان است که از آن جمله میتوان از رابعة شامیه، رابعة بصریه عدویه و رابعه دختر اسماعیل نام برد. در شرح حال رابعه دختر اسماعیل آمده که وقتی حالی به او دست میداد، اهل بهشت را میدید و میگفت: «رأیت أهل الجنة یذهبون و یجیئون و ربما رأیت حورالعین یستترن منی بأکمامهن.»
و همان طوری که گاهی مردان به جایی میرسند که خود را از ائمه (علیه السلام) مستور میدارند، همچنین بعضی فرشتهها به جایی میرسند که خود را از اولیای الهی که مردند میپوشانند زنان نیز گاهی به جایی میرسند که حوریها خود را از آنها میپوشانند. زنان بهشتی از حوریها بالاترند، و این پایگاه واقعی زن است. اگر کسی توهم کند که بعضی محدودیتهای اجرایی نمیگذارد زن به این پایگاههای برتر برسد، توهمی بیهوده است.
(۲۲/آذر/۹۱ ۱:۵۸)دل خسته نوشته است: [ -> ]سلام
مطمئن هستید؟
دلیل نقلی یا عقلی برای این موضوع دارید؟
دلایل عقلی که ذکر شد
اینم یکی از ادله ی نقلی:
قال رسول الله: يا سلمان إنّ اللّه خلقني من صفوة نوره و دعاني فأطعت و خلق من نوري عليّا فدعاه فأطاع، و خلق من نوري و نور عليّ فاطمة فدعاها فأطاعته
الإنصاف فى النص على الأئمة ع با ترجمه رسولى محلاتى، متنعربى، ص: 215
رسول خدا فرمودند: ای سلمان همانا خداوند خلق کرد مرا از برگزیده ی نورش و مرا خواند پس اطاعت کردم و از نور من علی را خلق کرد و او را خواند پس اطاعت کرد و از نور من و نور علی فاطمه را خلق کرد پس او را خواند و او هم اطاعت کرد
حقیقت خلقت رسول خدا و امیرالمومنین بر طبق صریح این روایت شریف با حقیقت خلقت فاطمه سلام الله یکی و برگرفته از همان است
حال دیگر خود میدانید که می پذیرید یا نه
خوب است برای اطلاعات بیشتر در مورد ساختار وجودی انسان و ربط روح و نفس و عقل و احساس و غضب و شهوت و وهم و .... به مطالب آغازین کتاب معراج السعادة یا
حقیقت نوری اهل البیت(علیه السلام) را که به بهانه ی حقیقت نوری اهل بیت مقداری هم در مورد روح و تجرد آن بحث شده است نظری بیافکنید
و یک نقل قول:
همانطور كه قبلاً هم اشاره شد تجرد دو مرحلهدارد: يك مرحله تجرد از ماده است كه همان ورود به عالم برزخ مىباشد و مردن نيز ازاين قبيل است. انسان كه مىميرد فقط از بدن جدا و منسلخ مىشود، امّا هنوز داراى«صورت» است و ابعادى دارد، به طورى كه اگر صورت برزخى او را ببينند به همان شكل وقيافه و گاهى با همان لباسى كه قبلاً مىپوشيده، ديده مىشود. اين مرحله از تجردرا همه قبول دارند.
[/font]امّا مرحلهى ديگر تجرد از صورت است. يعنىانسان حقيقت خود را بدون ماده و صورت درك كند. نوعا كسانى كه توحيد عرفا را قبولندارند در واقع تجرد از صورت را قبول ندارند.
[font=Times New Roman]
موفق باشید