تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: داستانهایی از تشرفات
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
تشرّف آخوند ملّا محمود عراقی(رحمة الله علیه)


عالم معاصر, آخوند ملّا محمود عراقی(رحمة الله علیه), نقل کرده است: مـن در اوایـل جـوانـی، در بروجرد در مدرسه شاهزاده، مشغول تحصیل علم بودم. هوای آن شهر مـعتدل است و در ایّام نوروز، باغات و اراضی آن سبز و خرّم می‌شود و آثار زمستان و برف و سرمای هـوا از بـین می‌رود ولی دو فرسخ از شهر که به سمت اراک برویم بلکه کمتر از دو فرسخ، زمستان غالباً تا اوّل خرداد ثابت و برقرار است.
اوایـل فـروردین، چون هوا را معتدل دیدم و درس‌ها هم به خاطر رسومات نوروز تعطیل بود, با خود گـفـتـم قـبـر امـام‌زاده سهل بن علی(علیه السلام) را که در روستای آستانه است، زیارت کنم. آستانه از روسـتـاهـای بخش کزاز شهر اراک است و این امام‌زاده در هشت فرسخی بروجرد واقع شده است. جمعی از طلّاب هم، بعد از اطّلاع از قصد من، همراه من شدند و با لباس و کفشی که مناسب هوای بـروجـرد بـود پـیـاده بـیرون آمدیم و تا پایة گردنه، که تقریباً در یک فرسخی شهر واقع است راه پیمودیم. در مـیـان گـردنـه، بـرف دیـده می‌شد, ولی به خاطر آنکه در کوهستان تا ایّام تابستان هم برف می‌ماند, اعتنایی نکردیم.
وقتی از گردنه بالا رفتیم، صحرا را هم پر از برف دیدیم، ولی چون جاده کـوبـیده بود و آفتاب می‌تابید و تا رسیدن به مقصد بیش از شش فرسخ باقی نمانده بود, به راهمان ادامـه دادیـم. بـا خـود حـسـاب کردیم که دو فرسخ دیگر را در آن روز می‌رویم و شب را که شب چـهـارشـنـبـه بود, در یکی از روستاهای بین راه می‌خوابیم.
فقط یک نفر از همراهان از همان جا بـرگـشـت. عصر به روستایی رسیدیم و در آنجا توقّف کردیم و شب را همانجا خوابیدیم.
صبح وقـتـی بـرخـاستیم، دیدیم برف باریده و راه را بسته و مخفی نموده است. با این وجود وقتی نماز خواندیم وآفتاب طلوع کرد, آمادة رفتن شدیم.
صـاحـب مـنزل مطّلع شد و ممانعت کرد و گفت: جاده‌ای نیست که از آن بروید و این برف تازه، همة راه‌ها را بسته است.
گفتیم: باکی نیست، زیرا هوا خوب است و روستاها به یکدیگر متصّل هستند و می‌توانیم راه را پیدا کنیم، لذا اعتنایی نکردیم و به راه افتادیم.
آن روز را هم با سختی تمام رفتیم. عـصـر وارد روسـتـایی شدیم که از آنجا تا مقصد, تقریباً کمتر از دو فرسخ مسافت بود. شب را در خانة شخصی از خوبان، به نام حاجی مراد خوابیدیم. صبح وقتی برخاستیم، هوا به شدّت سرد شده بود و برف هم بیشتر از شب گذشته باریده بود, امّا ابری دیده نمی‌شد.
نـمـاز صبح را خواندیم و چون مقصد نزدیک و شب آینده، شب جمعه و مناسب زیارت و عبادت بود و در وقت بیرون آمدن، هدف ما درک زیارت این شب بود, باز به راه افتادیم، به این حساب که بین ما و مـقـصد، روستایی است که متعلّق به بعضی از بستگان من می‌باشد, اگر هم نتوانستیم به امام‌زاده بـرسـیـم، می‌توانیم در آن روستا توقّف کنیم و من صلة‌رحم کنم.
وقتی صاحب منزل قصد ما را فـهـمـیـد, مـا را از حرکت باز داشت و گفت: احتمال از بین رفتن شما وجود دارد, بنابراین جایز نیست بروید.
گـفـتـیـم: از ایـنجا تا روستای بستگان ما مسافت چندانی نیست و بیشتر از یک گردنه فاصله نـداریم و هوای آن طرف هم که مثل این طرف نیست، بنابراین فقط یک فرسخ از راه برفی است و در یک فرسخ راه هم ترس از بین رفتن نمی‌باشد.
بـه هـر حال از او اصرار و از ما انکار و بالأخره وقتی اصرار کردن را بی‌فایده دید, گفت: پس کمی صبر کنید تا برگردم.
این را گفت و رفت و در اتاق را بست. وقـتی رفت، به یکدیگر گفتیم مصلحت در این است که تا نیامده برخیزیم و برویم، زیرا اگر بیاید باز هم ممانعت می‌کند, لذا برخاستیم تا خارج شویم، امّا دیدیم در بسته است.
فهمیدیم که آن مرد مـؤمـن بـرای آنکـه از رفتن ما جلوگیری کند, حیله‌ای به کاربرده و در را بسته است، لذا مجبور شدیم همانجا بنشینیم.
در همین لحظات طفلی را میان ایوان دیدیم که کاسه‌ای در دست دارد و می‌خواهد از کوزه‌ای که آنجا بود, آب ببرد. به او گفتیم: در را باز کن. او هـم بـی‌خبر از موضوع در را باز کرد.
به سرعت بیرون آمدیم و به راه افتادیم. بعد از آنکه از اتاق و حیاط, که بالای تلّی قرار داشت، خارج شدیم، صاحب منزل که برای انداختن برف بالای بام رفته بود, ما را دید و صدا زد: آقایان عزیز, نروید که تلف می‌شوید.
بیچاره هر قدر اصرار کرد که حالا کجا می‌روید؟ فایده‌ای نداشت و ما اعتنا نمی‌کردیم. وقـتـی اصـرار را بـی‌فایده دید, دوید و صدا زد راه بسته و ناپیدا است و شروع به نشان دادن مسیر نـمـود که از فلان مکان و فلان طرف بروید و تا جایی که صدایش می‌رسید, راهنمایی می‌کرد و ما راه می‌رفتیم.
مـسـافتی که از آن روستا دور شدیم، راه را که کاملاً بسته بود, نیافتیم و بی‌خود می‌رفتیم. گاه تا کـمر یا سینه به گودال‌هایی که برف آنها را هموار کرده بود فرو می‌رفتیم و گاه می‌افتادیم و بدتر از هـمـه آنکه، رشتة قنات آبی در آن جا بود که برف و بوران، اثر چاه‌های آن را بسته بود و ترس افـتـادن در آن چـاه‌هـا را هـم داشـتـیـم.
بـه علاوه آنکه، راه نامشخّص و برف هم غالباً از زانوها می‌گذشت کفش و لباس هم مناسب با هوای تابستان بود. گاهی بعضی از رفقا چنان در برف فرو می‌رفـتـند که نمی‌توانستند خارج بشوند, مگر اینکه بقیّه او را بیرون بکشند. با وجود این حالت، چون هوا آفتابی و روشن بود, می‌رفتیم.
در بین راه، ناگاه ابرها به یکدیگر پیوست و هوا تاریک شد, بـرف و بـوران هم شروع شد و سر تا پای ما را خیس نمود, اعضای بدنمان از وزیدن بادهای سرد و وجـود بـرف و بـوران از کار افتاد, به همین جهت همگی از زندگی خود ناامید شدیم و به هلاکت خـود یـقـین پیدا کردیم.
با پیش آمدن این حالت انابه و استغفارکردیم و شروع به وصیّت کردن به یکدیگر نمودیم. بعد از وصیّت‌ها و آمادگی برای مردن، من گفتم: نباید از فضل و کرم خداوند مأیوس شد. ما بزرگ و ملجأ و پناهی داریم که در هر حال و زمانی قدرت یاری و کمک ما را دارد, بهتر آن است که به او استغاثه کنیم.
دوستان گفتند: این شخصی که می‌گویی، کیست؟ گـفـتـم: امـام عـصـر و صـاحـب امر, حضرت قائم(علیه السلام) را می‌گویم.
تا ایـن سـخن را از من شنیدند, همگی به گریه افتادند و ضجّه زدند و صداها را به واغوثاه و أدرکنا یا صاحب الزّمان، بلند نمودند. ناگاه باد, آرام و ابرها پراکنده و آفتاب ظاهر شد. وقتی این وضع را دیدیم بسیارخوشحال و مسرور شـدیـم، امّا همین که اطراف را نگاه کردیم، دیدیم در چهار طرف غیر از کوه و تپه چیزی مشاهده نمی‌شود و آن راهی که باید می‌رفتیم، مشخّص نبود.
از ترس آنکه اگر برویم شاید راه را اشتباه کنیم و طعمة درندگان شویم، متحیّر ماندیم. در هـمـیـن حـال ناگهان دیدیم که از طرف مقابل بر بالای بلندی، شخصی پیاده ظاهر شد و به طرف ما آمد.
همه خوشحال شدیم و به یکدیگر گفتیم: این همان گردنه‌ای است که بین ما و منزل باقی مانده است و این شخص هم از آنجا می‌آید.
او بـه طرف ما و ما به سمت او روانه شدیم تا آنکه به یکدیگر رسیدیم.
شخصی بود به لباس مردم آن نواحی که ما تصوّر کردیم از اهالی آنجا است و از او راه راپرسیدیم. گـفـت: راه همین است که من آمدم و با دست اشاره به آنجایی که اوّل دیده شد, نمود وگفت: آن هم اوّل گردنه است.
بعد از این صحبت‌ها از ما گذشت و رفت. ما هم از محلّ عبور و جای پای او رفتیم تا به اوّل گردنه رسیدیم و نفس راحتی کشیدیم، امّا اثر قدم او را از آن مکان به بعد ندیدیم، با آنکه از زمان دیدن او و رسیدن ما به آنجا, هوا کاملاً صاف و آفتاب نمایان و برف تازه‌ای غیر از بـرف قـبـلی نباریده بود و عبور از میان گردنه هم بدون آنکه قدم در برف اثر کند, ممکن نبود. ضمن اینکه از بلندی، تمام آن صحرا نمایان بود, و ما هر چه نگاه کردیم آن شخص را در آن بیابان هموار ندیدیم.
تمام همراهان از این موضوع تعجّب کردند! هر قدر در اطراف نظر انداختیم که شاید جای پایی پیدا کـنـیم، دیده نشد. حتّی از بالای گردنه تا ورود به روستای خودمان که نزدیک به نیم فرسخ بود, همّت را بر آن گماشتیم که اثر پایی پیدا کنیم، ولی با کمال تعجّب پیدا نکردیم و ندیدیم.
پس از ورود به آن روستا پرسیدیم: امروز اینجا و این طرف گردنه، برف تازه باریده؟ گـفـتند: نه، بلکه از اوّل روز تا به حال هوا همین طور صاف و آفتاب نمایان بوده است، جز آنکه شب گذشته برف کمی بارید.
از دیـدن ایـن امـور غـیـر طبیعی و آن اجابت و دستگیری بعد از استغاثة ما, برای من و بلکه همة هـمراهان هیچ شکّی در اینکه آن شخص، آقا و مولایمان حضرت ولیّ عصر، ارواحنافداه، یا آنکه مأمور خاصّی از آن درگاه بوده است، نماند.
عنایت حضرت در پیِ ایجاد سنخیّت


چنان که می‌دانیم خداوند متعال، فیّاض علی الإطلاق است، اگر مقتضی افاضه، موجود باشد، او در عطا و فیض بخشیدن بخل روا نمی‌دارد.
حضرت ولیّ‌عصر(علیه السلام) نیز مظهر صفات علیای خداوند هستند، بنابراین خداوند فیّاض بالذّات است و ایشان فیّاض بالعرض. از این رو، اگر کسی مقدّمات تشرّف را به گونة صحیح فراهم سازد، آن حضرت افاضه می‌کنند و او را به این مرتبه نایل می‌سازند؛ چه منع فیض از کسی که لایق آن است، قبیح است و قبیح بر خداوند متعال و خلیفة او روا نیست.
ازین روست که بزرگان بر این مطلب اتّفاق دارند که اگر شرایط تشرّف حاصل شود، خود حضرت عنایت می‌کنند و فرد لایق را به محضر خود می‌پذیرند.
مفاد آنچه گذشت گویا بر زبان خود آن حضرت نیز جاری شده است. به این حکایت توجّه فرمایید:

در «نجف اشرف»، رسم بر آن بود که اگر کسی از دوران تحصیل رسمی فارغ می‌شد و می‌خواست به وطن خود مراجعت کند، یک‌سالی به درس اخلاق می‌نشست و در صفای باطن می‌کوشید؛ چه، پیش از این، علما بر این نکته اتّفاق داشتند که اگر کسی بدون آنکه صفای نفس را به دست آورد در تحصیل اصطلاحات علمی بکوشد، نه تنها نمی‌تواند برای جامعة خود مفید باشد، که چه بسا زیان‌هایی نیز به آن وارد سازد. ازین رو گذشته از تذهیب نفس در طول دوران تحصیل، همواره فارغ‌التّحصیلان را بر آن می‌داشتند که پیش از ورود به عرصة اجتماع و به دست گرفتن مناصب اجتماعی، دوره‌ای از علم اخلاق را بیاموزند و زیر نظر استاد فن، مراتب کمال را طی نمایند.
سال‌ها پیش از این، یکی از فضلای نجف اشرف چون می‌خواست به شهر خود مراجعت کند و به خدمات علمی، اجتماعی بپردازد، با خود اندیشید که به جای آنکه یک سال به درس اخلاق بنشیند، به محضر حضرت ولیّ‌عصر(علیه السلام) بار یابد و از ایشان تقاضا کند که او را با نظر مهدویِ خویش، از چاه نفس خارج و به مراتب معرفت واصل نمایند. آن فاضل، گذشته از علوم رسمیِ حوزوی، از دانش رمل و جفر نیز آگاه بود. از این رو به محاسبه پرداخت و براساس قواعد علم جفر، دریافت که آن حضرت هم‌اکنون در «حرم سیّدالشّهدا(علیه السلام)» در کنار در معروف به «درب حضرت علی‌اکبر(علیه السلام)» نشسته‌اند. از این رو با عجله لباس بر تن کرد و به حرم مشرّف شد. امّا در کنار در مردی قفل‌ساز را دید که نشسته است و با مردی دیگر صحبت می‌کند؛ آن مرد فاضل با تعجّب به این صحنه نگریست و با خود اندیشید که: مگر ممکن است حضرت ولیّ‌عصر(علیه السلام) در کنار مردی قفل‌ساز بنشینند و با او صحبت کنند؟، از این رو در صحّت محاسبات خود تردید کرد و ناکام به خانه بازگشت.
فردای آن روز، باز براساس قواعد جفر دریافت که حضرت در کنار همان در نشسته‌اند. پس با عجله به همان مکان شتافت و با تعجّب، باز مرد قفل‌ساز را در کنار مردی دیگر مشاهده کرد؛ امّا اندیشة دیروزین باز او را به بازگشت وا داشت و او نامراد به خانه مراجعت کرد.
فردای آن روز، برای سومین مرتبه دست به دانش جفر برد و نتیجه را همچون دو روز نخستین یافت؛ عجیب آنکه چون به صحن مطهّر مشرّف شد همان صحنة روزهای گذشته را دریافت؛ مرد قفل‌ساز به همراه مردی دیگر نشسته و با هم صحبت می‌کنند.
فاضل ما در این مرتبه یقین کرد که آن مرد دومین خود حضرت ولیّ‌عصر(علیه السلام) هستند، از این رو به سوی ایشان شتافت و چون به محضر ایشان رسید آن حضرت برخاستند و فرمودند: «تو خودت را اصلاح کن من خودم به ملاقاتت می‌آیم!» و پس از ادای این جمله غایب شدند.
مرد فاضل با تعجّب از آن قفل‌ساز پرسید: این آقا که با تو صحبت می‌کردند، کیستند؟ و قفل‌ساز پاسخ داد: من ایشان را نمی‌شناسم، امّا مرد بسیار ملّایی است و چیزهایی که هیچ کس بلد نیست را بلد است! مثلاً می‌گوید: جدّم اباعبدالله الحسین(علیه السلام) در این نقطه از اسب بر زمین فرو افتادند؛ حضرت علی اکبر(علیه السلام) در این نقطه به شهادت رسیدند، گویا این آقا در آن زمان در واقعة کربلا حاضر بوده‌اند که این ‌چنین دقایق و مشخّصات آن روز را بیان می‌کنند. به هر حال مصاحبت با ایشان بسیار لذّت‌بخش است و من از نکات ایشان بسیار لذّت می‌برم.
فاضل ما از او پرسید: چه مدّت است که با این آقا دوستی پیدا کرده‌ای؟
پاسخ شنید: دو ماهی است که این آقا به سراغ من آمده و هر روز یکدیگر را در این مکان ملاقات می‌کنیم.
آن مرد دانشمند، پس از این ماجرا به تهذیب نفس پرداخت و دریافت که نخست می‌باید مقدّمات تشرّف را حاصل کرد تا پس از آن، خود آن حضرت عنایت کنند و فرد را به حضور خویش بپذیرند.
بحرالعلوم در محضر امام زمان علیه السلام


توفیق زیارت کربلا و نجف نصیبش شده بود و خوشحال بود. چند روزی در کربلا ماند و پس از آن عازم نجف اشرف، مرقد نورانی و مطهر اولین امام شیعیان، حضرت علی (علیه السلام) شد. تصمیم داشت چند روز در نجف بماند. پس از خواندن زیارت نامه، نشست و به ضریح حضرت چشم دوخت. او با مولای خود درد دل کرد و از غم هایش گفت و یاد مظلومیت علی (علیه السلام) افتاد که چطور 25 سال او را خانه نشین کردند و همسرش را در برابر او کتک زدند و به شهادت رساندند.
پس از زیارت، تصمیم گرفت سری به خانه دوست قدیمی اش - که به بحرالعلوم شهرت یافته بود - بزند. به راه افتاد و پرسان پرسان منزل او را یافت. عده زیادی آنجا بودند و جلسه ای علمی برقرار بود. گوشه ای نشست و به پرسش و پاسخها گوش داد. علامه بحرالعلوم با چنان مهارتی به سؤالات پاسخ میگفت که راه اما و اگر را می بست. جلسه که پایان یافت، به جز سه نفر همه رفتند. میرزای قمی از گوشه مجلس برخاست و خود را به دوست صمیمی سالهای گذشته اش رساند. علامه بحرالعلوم از دیدن او شگفت زده شد. برخاست و او را در آغوش گرفت و گفت:
- میرزا، تو کجا و این جا کجا؟ خوش آمدی. صفا آوردی.
میرزای قمی را کنار خویش نشاند و او را به آن سه نفر معرفی کرد. وقتی آن‌ها خداحافظی کردند و رفتند، این دو یار قدیمی تنها ماندند و از خاطرات زمان تحصیل و گذشته های خوبشان گفتند. میرزا گفت:
- سید، سؤالی دارم.
- بگو، اگر بتوانم پاسخ میدهم.
- به یاد داری، در درس آقا باقر بهبهانی شرکت میکردیم؟
- البته. مگر میتوان آن را فراموش کرد!
- منظور این است که آن وقتها این گونه نبودی.
- آری ، جوانی بود و شادابی.
- نه، آن هنگام استعداد تو کم‌تر از من بود. گاهی پیش میآمد درسی را که فرا گرفته بودم، برایت میگفتم تا متوجه شوی.
- درست است.
- امروز میبینم که در دانش، دریای مواجی شده ای و واقعاً لقب بحرالعلوم زیبنده و سزاوار توست.
بگو چگونه به این مقام رسیده ای .
- میرزا، این از اسرار است.
- من و تو که با هم این حرفها را نداریم. چه سری؟
- باید قول بدهی تا من زنده هستم، این راز را به کسی نگویی.
- باشد، قبول است.
- راستش را بخواهی، همه چیزم را مدیون امام زمان (علیه السلام) هستم.
- چگونه؟
علامه بحرالعلوم به متکایی که پشت سرش بود، تکیه داد و گفت:
- سالها پیش، از خدا خواستم تا به حضور حضرت بقیه ا... برسم و از جانب او عنایتی به من شود. بارها به مسجد کوفه رفتم و شبها بیدار ماندم و گریه کردم. شبی از شبها به دلم افتاد که به مسجد بروم. هوا سرد بود و کوچه های کوفه خلوت. در راه مسجد موجود زنده ای ندیدم. در مسجد بسته بود. ابتدا فکر کردم برای سرما در را بسته‌اند. در را که باز کردم، مردی را دیدم که در محراب نشسته و دعا میکند. نور چراغ کم بود و نتوانستم او را بشناسم. خواستم نماز و اعمال مسجد را به جا آورم؛ اما متوجه حرفهایش ـ شدم. سخن تازه ای بود. به گونه ای دعا میکرد که مو بر تنم راست میشد. از عمق نیایش او، پی به شخصیتش بردم.
ناگهان گریه ام گرفت و حال عجیبی پیدا کردم. جلو رفتم و سلام کردم. پاسخ سلامم را داد و گفت:
سید، جلوتر بیا. جلوتر رفتم. او برخاست و دوباره فرمود بیا جلوتر.
دو قدم با او فاصله داشتم. زیبا و نورانی بود. خال زیبایی هم روی گونه اش داشت. خواستم به پایش بیفتم و او را در آغوش بگیرم. مرا بغل کرد و سینه اش را به سینه ام چسباند. حالم دگرگون شده بود. هر آن‌چه خداوند اراده کرده بود تا به این سینه سرازیر شود، در سراسر وجودم جاری شد.
تشرف سید مهدى عباباف نجفى


سـیـد مـهـدى عـباباف نجفى , که مداومت تشرف به مسجدسهله در شبهاى چهارشنبه راداشت فرمود: شـبى با جمعى از رفقا به مسجدسهله مشرف شدیم .
دیدیم رکن قبله مسجد, طرف شرقى , همان جا که مقام حضرت حجت (ع ) واقع میباشد, روشن است .
پیش رفتیم .
سید بزرگوارى در محراب مشغول عبادت بودند.
معلوم شد آن روشنى ,روشنى چراغ نـیست , بلکه نور صورت مبارک آن سرور, در و دیوار را منور ساخته است .
به جاى خود برگشته و بـاز نـظـر کردیم .
آن صفه را روشن دیدیم , گویا چراغ نوربخشى در آن گذارده اند.
چون نـزدیـک شـدیـم هـمان حال سابق را یافتیم تا یقین کردیم که آن بزرگوار امام ابرار و سلاله ائمه اطهار (ع ) است .
هیبت آن حضرت همه ما را گرفت .
هر یک در جاى خود مانند چوب از حس وحرکت افتادیم , جز مـن کـه چند قدمى از رفقا جلوتر رفتم .
هر چه خواستم نزدیک شوم یا عرضى کنم , در خود یارایى ندیدم , مگر این که مطلبى به خاطرم آمد و عرض کردم : لطفا استخاره اى براى من بگیرید.
آن حضرت دست مبارک خود را باز نموده و با آن تسبیحى که مشغول به ذکر بودند,مشتى گرفته و بـعـد از حـساب کردن در جواب به من فرمودند: ((خوب است )).
بعد هم روى مبارک خود را به سـوى مـا انـداخـتـه و نظر پر فیض خویش را براى لحظاتى بر ماادامه داد.
گویا انتظار داشت که حاجت دنیا و آخرت خویش را از درگاه لطف وعطایش درخواست نماییم , ولى سعادت و استعداد, ما را یارى نکرد و قفل خاموشى دهان ما را بست .
سـپـس بـه سـمـت در مـسجد روانه گردید, چون قدرى تشریف برد قدرت در پاى خودیافته به دنبالش روانه شدیم .
وقتى خواست از در مسجد بیرون رود, دوباره روى مقدس خود را به طرف ما نـمـود و مدتى به همین حال بود.
ما چند نفر بدون حس وحرکت بودیم و هیچ قدرتى نداشتیم .
تا آن کـه بـالاخره از مسجد خارج شدیم و به فاصله اى که بین دو در بود رسیدیم .
آن بزرگوار از در دوم خـارج شدند.
به مجردخروج حضرت قوت و شعور ما بازگشت .
فورا و با سرعت هر چه بیشتر بـه سـمـت دردوم دویـدیـم .
بـه چـشـم بـهـم زدنـى از در دوم خـارج شـدیـم و نظر به اطراف بـیـابـان انـداخـتـیـم , ولـى هـیچ کس را نیافتیم .
هر چه به اطراف و اکناف دویدیم به هیچ وجه اثرى نیافتیم و براى ما معلوم شد که به مجرد خروج از در دوم , حضرت از نظر ما مخفى شده اند.
بر بى لیاقتى و از دست دادن فرصتى که براى ذکر حاجاتمان پیش آمده بود, افسوس خورده و متاثر شدیم
تشرف مشهدى على اکبر تهرانى


آقا سید عبدالرحیم - خادم مسجد جمکران - مى گوید: در سـال وبا (سال 1322) بعد از گذشتن مرض , روزى به مسجد جمکران رفتم .
دیدم مرد غریبى در آن جا نشسته است .
احوال او را پرسیدم .
گـفـت : مـن سـاکـن تهران مى باشم و اسمم مشهدى على اکبر است .
در تهران کاسبى وخرید و فـروش دخانیات داشتم , اما پس از مدتى سرمایه ام تمام شد, چون به مردم نسیه داده بودم و وقتى وبـا آمـد آنـهـا از بین رفتتند و دست من خالى شد, لذا به قم آمدم .
در آن جا اوصاف این مسجد را شـنـیـدم .
مـن هم آمدم که این جا بمانم , تا شاید حضرت ولى عصر ارواحنافداه نظرى بفرمایند و حاجتم را عنایت کنند.
سـیـد عبدالرحیم مى گوید: مشهدى على اکبر سه ماه در مسجد جمکران ماند و مشغول عبادت شد.
ریاضتهاى بسیارى کشید, از قبیل : گرسنگى و عبادت و گریه کردن .
روزى بـه من گفت : قدرى کارم اصلاح شده , اما هنوز به اتمام نرسیده است .
به کربلامى روم .
یک روز از شهر به طرف مسجد جمکران مى رفتم .
در بین راه دیدم , او پیاده به کربلا مى رود.
شـش مـاه سـفر او طول کشید.
بعد از شش ماه , باز روزى در بین راه , همان شخص را که از کربلا برگشته بود, در همان محلى که قبلا دیده بودم , مشاهده کردم .
با هم تعارف کردیم و سر صحبت باز شد.
او گفت : در کربلا برایم این طور معلوم شدکه حاجتم در همین مسجد جمکران داده مى شود, لذا برگشتم .
این بار هم مشهدى على اکبر دو سه ماه ماند و مشغول ریاضت کشیدن و عبادت بود.
تـا آن که پنجم یا ششم ماه مبارک رمضان شد.
دیدم مى خواهد به تهران برود.
او را به منزل بردم و شب را آن جا ماند.
در اثناء صبحت گفت : حاجتم برآورده شد.
گفتم : چطور؟ گفت : چون تو خادم مسجدى برایت نقل مى کنم و حال آن که براى هیچ کس نقل نکرده ام .
من با یکى از اهالى روستاى جمکران قرار گذاشته بودم که روزى یک نان جو به من بدهد و وقتى جمع شد پولش را بدهم .
روزى براى گرفتن نان رفتم .
گفت :دیگر به تو نان نمى دهم .
مـن ایـن مـساله را به کسى نگفتم و تا چهار روز چیزى نداشتم که بخورم مگر آن که ازعلف کنار جـوى مـى خـوردم , بـه طـورى که مبتلا به اسهال شدم .
این باعث شد که من بى حال شوم و دیگر قدرت برخاستن را نداشتم , مگر براى عبادت که قدرى به حال مى آمدم .
نـصـف شـبـى کـه وقت عبادتم بود فرا رسید.
دیدم سمت کوه دو برادران (نام دو کوه دراطراف مسجد جمکران ) روشن است و نورى از آن جا ساطع مى شود, بحدى که تمام بیابان منور شد.
نـاگهان کسى را پشت در اتاقم دیدم , مثل این که در را مى کوبد (منزلم در یکى ازحجرات بیرون مسجد بود) با حال ضعف برخاستم و در را باز کردم .
سیدى را باجلالت و عظمت پشت در دیدم .
به ایـشـان سـلام کـردم , اما هیبت ایشان مرا گرفت ونتوانستم حرفى بزنم .
تا آن که آمده و نزد من نشستند و بناى صحبت کردن راگذاشتند, و فرمودند: جـده ام فـاطمه (س ) نزد پیغمبر (ص ) شفاعت کرده که ایشان حاجتت را برآورند.
جدم نیز به من حواله نموده اند.
برو به وطن که کار تو خوب مى شود.
و پیغمبر (ص )فرموده اند: برخیز برو که اهل و عیالت منتظر مى باشند و بر آنها سخت مى گذرد.
مـن پـیـش خـود خیال کردم که باید این بزرگوار حضرت حجت (ع ) باشد, لذا عرض کردم : سید عبدالرحیم خادم این مسجد نابینا شده است شما شفایش بدهید.
فرمودند: صلاح او همان است که نابینا بماند.
بعد فرمودند: بیا برویم و در مسجد نمازبخوانیم .
بـرخـاسـتـم و با حضرت بیرون آمدیم , تا به چاهى که نزدیک درب مسجدمى باشد,رسیدیم .
دیدم شخصى از چاه بیرون آمد و حضرت با او صحبتى کردند که من آن را نفهمیدم .
بعد از آن به صحن مسجد رفتیم که دیدم , شخصى از مسجد خارج شد.
ظرف آبى در دستش بود که آن را به حضرت داد.
ایـشـان وضو گرفتند و به من هم فرمودند: با این آب وضو بگیر.
من از آن آب وضو گرفتم و داخل مسجد شدیم .
عرض کردم : یا بن رسول اللّه چه وقت ظهور مى کنید؟ حضرت با تندى فرمودند: تو چه کار به این سؤالها دارى ؟ عرض کردم : مى خواهم از یاوران شما باشم .
فرمودند: هستى , اما تو را نمى رسد که از این مطالب سؤال کنى و ناگهان از نظرم غایب شدند, اما صـداى حـضـرت را از مـیان چاهى که پاى قدمگاه در صفه اى که در و پنجره چوبى دارد و داخل مسجد است , شنیدم که فرمودند: برو به وطن که اهل و عیالت منتظر مى باشند.
در این جا مشهدى على اکبر اظهار داشت که عیالم علویه مى باشد.
تشرف جعفر بن زهدرى


عبدالرحمن قبایقى مى گوید: شـیخ جعفر بن زهدرى , به فلج مبتلا شد, به طورى که قادر نبود از جا برخیزد.
مادربزرگش بعد از فـوت پـدر شـیخ , به انواع معالجات متوسل شد, ولى هیچ فایده اى ندید.
اطباى بغداد را آوردند.
مدت مدیدى معالجه کردند, باز هم سودى نبخشید, لذا به مادر بزرگش گفتند: شیخ را به مقام و قـبه حضرت صاحب الامر (ع ) در حله ببر وبخوابان شاید حق تعالى او را از این بلا رهایى بخشد و بـلـکـه حضرت صاحب الامر(ع ) از آن جا عبور نمایند و به او نظر مرحمتى فرمایند و به این شکل , مرضش خوب شود.
مادر بزرگ شیخ جعفر بن زهدرى , به این موضوع توجه کرد و او را به آن مکان شریف برد.
در آن جا حضرت صاحب الامر (ع ) شیخ را از جایش بلند کردند و فلج را از او مرتفع نمودند.
عبدالرحمان قبایقى (ناقل قضیه ) مى گوید: بعد از شنیدن این معجزه , میان من و او رفاقتى ایجاد شد, به طورى که نزدیک بود ازشدت ارتباط هـیچ گاه از یکدیگر جدا نشویم .
او خانه اى داشت که در آن جا,شخصیتهاى حله و جوانان و اولاد بزرگان شهر جمع مى شدند.
مـن خـودم قـضیه را از شیخ جعفر پرسیدم .
او گفت : من مفلوج بودم و اطباء از معالجه مرض من نـاتـوان شـدنـد.
و بقیه جریان را نقل کرد تا به این جا رسید که حضرت حجت (ع ) در آن حالى که جده ام مرا در مقام خوابانیده بود به من فرمودند: برخیز.
عرض کردم : مولاى من , چند سال است که قدرت برخاستن را ندارم .
فرمودند: برخیز به اذن خدا.
و مرا در برخاستن کمک کردند.
وقـتـى بـلـنـد شدم , اثر فلج را در خود ندیدم و مردم هجوم آوردند و نزدیک بود مرابکشند.
براى تبرک , لباسهایم را تکه تکه کرده و بردند و به جاى آن لباسهاى خود را به تن من پوشانیدند.
بعد هم به خانه خود رفتم و لباسهایشان را براى خودشان فرستادم.
شرف آقاى شیخ على یزدى حائرى در راه نجف


آقاى شیخ على یزدى حائرى فرموده اند: در سال معروف به غریقیه که نزدیک به پانصد نفر از زوار امیرالمؤمنین (ع ) در مسیرکربلا به نجف بـراى درک زیـارت روز مـبـعث , در شط کوفه غرق شدند, من هم با عیال و اثاثیه زیادى به همراه عـموى خود به نام حاج عبدالحسین , از کربلاى معلى خارج شدیم و تا نزدیک سدى , که به دستور مرحوم حاج عبدالحسین شیخ العراقین بنا شده بود, رفتیم .
نـاگـاه هـوا دگرگون شد و بادهاى سخت وزیدن گرفت گرد و خاکى ایجاد شد ابرهاى قطعه قـطعه در هوا نمایان و همدیگر را گرفته و متراکم شدند.
رفته رفته نم نم باران ,باریدن گرفت تا آن کـه بـاران شـدید شد و به تگرگ مبدل گردید.
هر دانه تگرگى که ازآسمان مى آمد به اندازه نارنج کوچک و یا گردوى بزرگى بود.
وضـعـیـت مـا وخـیـم و دنیا بر ما تنگ شد و بلا نازل گردید.
یقین کردیم که هلاک خواهیم شد.
بسیارى از چهارپایان از آن تگرگ دستخوش هلاکت گردیدند و مردم همه مضطرب شدند.
بعضى از آن تگرگها که بر سر افراد مى خورد, آنها را به هلاکت مى رساند.
بعضى از مردم هم منتظر بودند کـه تـا چـه وقـت تگرگ به سرشان اصابت کند.
عده اى هم مثل دیوانگان از این طرف به آن طرف مى دویدند به امید آن که از این مهلکه جان سالم بدر برند.
سـرما بحدى شدید شد که دست و پاى همگى مثل چوب خشک گردید و چهارپایان از حرکت باز ماندند.
به عمویم گفتم : کارى کن که به مرکز سلیمانیه برسیم .
به جایى که قایقها توقف مى کنند برو و صاحبان آنها را خبر کن , شاید بیایند و ما را حمل کنند و ازهلاکت رها شویم .
عـمویم - حاج عبدالحسین - به هر کیفیتى بود خود را به سلیمانیه رسانید, اما درآن جا نه قایق و نه قایق رانى دیده بود.
همان جا ناامید ماند و حتى قادر بر مراجعت نبود که خود را به ما برساند و از کیفیت ماجرا خبر دهد.
بـه هـر حـال بالهاى مرگ بالاى سر ما پهن شده و چنگال خود را به ما نشان مى داد.
دراین اثناء به حضرت ولى عصر ارواحنافداه متوسل شدم ناگاه دیدم قایقى در آب و نزدیک ما ظاهر شد سیدى میان آن بود به گمانم رسید که از اهالى کربلا باشد.
ایشان با صداى بلند و به فارسى صدا زد: این حاج شیخ خودمان است .
بعد هم با ما تعارف نمود ودستور فرمود که من و عیالات وارد قایق شویم .
دسـتور آن سید جلیل را اطاعت نموده و هر طور بود خود را با اثاثیه و عیال و اطفال به او رساندم .
ایـشان هم حرکت کردند تا این که ما را به سلیمانیه رسانیدند و گذشت برزوار آنچه که گذشت , یـعنى حدود پانصد نفر از آنها به سبب آن تگرگها از دار دنیارفتند.
من هم متوجه توسل و استغاثه خـود نـشـدم مـگـر بـعد از مدت مدیدى که از این قضیه گذشته بود و دانستم که آن سید همان بزرگوار ارواح العالمین له الفداء است.

تشرف خدمت ولی عصر در شب بیست وسوم ماه رمضان


عالم عامل سید محمد هندى فرمود: روایـتى را به این مضمون دیدم که اگر مى خواهى شب قدر را بشناسى , هر شب از ماه رمضان صد مرتبه سوره مبارکه دخان (حم دخان ) را بخوان .
همین کار را شروع نمودم و به طورى روان شدم , که شب بیست و سوم از حفظ مى خواندم .
آن شـب بـعـد از افـطـار به حرم امیرالمؤمنین (ع ) مشرف شدم , اما جایى پیدا نکردم که در آن جا بـنـشینم و چون در طرف پیش رو, پشت به قبله و زیر چهل چراغ , به خاطرزیادى جمعیت در آن شـب , جایى نبود, رو به قبر منور کردم و چهارزانو نشستم ومشغول خواندن سوره دخان شدم .
در ایـن بـیـن , مـرد عـربـى را دیـدم کـه کنار من و مثل من نشسته است .
ایشان قامتى میانه , رنگى گندمگون , چشمها و بینى و رخسار نیکویى داشت و نهایت مهابت را مانند شیوخ و بزرگان عرب داشـت , جـز آن کـه جـوان بود و به خاطر ندارم که آیا محاسن مختصرى داشت یا نه , ولى احتمال مـى دهـم کـه داشت .
باخود مى گفتم چه شده که این عرب بدوى به این جا آمده و نشسته است ! زیرا این شکل نشستن مانند نشستن عجمها است و امشب چه حاجتى دارد؟ آیا از شیوخ وبزرگان خزاعل (دسته اى از اعراب ) است که کلیددار یا غیر او دعوتش کرده اند و من مطلع نشده ام ؟ بعد از آن با خود گفتم : نکند ایشان حضرت بقیة اللّه (ع ) باشند.
به صورتشان نگاه مى کردم و ایشان به طرف راست و چپ خود به زوار نگاه مى کردند نه به طورى که منافى با وقار باشد.
با خود گفتم از او سؤال مى کنم که منزلش کجا است ؟ یا این که خودش کیست ؟ تا چنین اراده اى کردم , به طورى قلبم گرفت که مرا رنجاند و احتمال مى دهم که رویم از آن درد زرد شـد.
هـمین طور درد دل داشتم تا آن که با خود گفتم خداوندا من ازایشان سؤال نمى کنم , دلم را به حال خود رها کن و از این درد نجاتم بده .
همان لحظه قلبم آرام شد.
بـاز راجع به او فکر مى کردم .
دوباره تصمیم گرفتم سؤال کنم و جویاى حالش شوم وگفتم : این سؤال چه ضررى دارد؟ همین که این قصد را نمودم , دلم به درد آمد و به همان شکل بودم تا از آن فکر منصرف شدم و عهد کردم چیزى از او نپرسم .
همان جاباز دلم آرام شد.
بـه زبان مشغول خواندن قرآن بودم , ولى چشمان خود را به رخسار و جمال ایشان دوخته و درباره ایـشـان فکر مى کردم .
تا آن که شوق او مرا واداشت که براى بار سوم تصمیم گرفتم از حالش جویا شـوم , بـاز دلـم به شدت به درد آمد و مرا آزار داد.
این بارصادقانه تصمیم بر ترک سؤال گرفتم و بـراى خـود نشانه اى براى شناختنش تعیین کردم , بدون آن که از او بپرسم به این صورت که از او جدا نشوم و هر جا مى رود با اوباشم .
اگر منزلش معلوم شد, که از مردم معمولى است و چنانچه از نظرم غایب گردید, حضرت بقیة اللّه ارواحنافداه است .
ایـشان نشستن را به همان صورت طول داد و میان من و او فاصله اى نبود, بلکه گویاجامه من به جامه ایشان چسبیده بود.
در این هنگام خواستم وقت را بدانم , چون صداى ساعت حرم را از کثرت جمعیت نمى شنیدم .
شخصى پیش روى من بود وساعت داشت .
قدمى برداشتم که از او بپرسم , اما بـه خاطر فشار جمعیت از من دورشد و من هم به سرعت به جاى خود برگشتم و ظاهرا یک پایم را اصلا از جاى خودبرنداشته بودم , ولى دیگر آن بزرگوار را ندیدم و نیافتم .
از حـرکـت خـود پشیمان شدم و خود را سرزنش کردم که خودم را از چنین فیض بزرگى محروم نموده ام.
تشرف سید عزیزاللّه تهرانى


حاج سید عزیزاللّه تهرانى براى فرزندش فرمود: ایـامـى کـه در نجف اشرف مشرف بودم , مشغول به جهاد اکبر و ریاضتهاى شرعى ازقبیل روزه و نـماز و ادعیه و غیره بودم .
یک بار چند روزى براى زیارت مخصوصه امام حسین (ع ) در عید فطر, به کربلاى معلى مشرف شدم و در مدرسه صدر درحجره بعضى از رفقا منزل نمودم . غـالـبا در کربلا در حرم مطهر مشرف بودم و بعضى از اوقات براى استراحت به حجره مى آمدم .در آن حـجـره بعضى از رفقا و زوار هم بودند.آنها از حال من و زمان برگشتنم به نجف اشرف سؤال نمودند.گفتم : من قصد مراجعت ندارم و امسال مى خواهم پیاده به حج مشرف شوم و این مطلب را در زیر گـنـبد مقدس سالار شهیدان حضرت اباعبداللّه الحسین (ع ) از خداخواسته ام و امید اجابت آن را دارم .
همه رفقا و زوار حاضر در حجره از روى تمسخر و استهزاء گفتند: از بس ریاضت کشیده اى مغزت عـیـب کـرده اسـت .
چطور پیاده به حج رفتن براى تو بى زاد و توشه ومرکب و وجود ضعف مزاج , مـمکن است ؟ و خلاصه مرا بسیار استهزاء نمودندبحدى که سینه ام تنگ شد و از حجره محزون و انـدوهـناک خارج شدم به طورى که شعورى برایم باقى نمانده بود. با همان حال وارد حرم مطهر شـده , زیـارت مـخـتـصرى کردم و متوجه سمت بالاى سر مقدس شدم و در آن جایى که همیشه مـى نـشـسـتـم ,نـشـسـتـم و با حزن تمام متوسل به سیدالشهداء (ع ) شدم .
ناگاه دستى بر کتف من گذاشته شد, وقتى رو برگرداندم , دیدم مردى است و به نظر مى رسید که از اعراب باشد, اما با مـن بـه فـارسـى تـکلم نمود و مرا به اسم نام برد و گفت : مى خواهى پیاده به حج مشرف شوى ؟ گفتم : بلى .
گفت : من هم اراده حج دارم آیا با من مى آیى ؟ گفتم : بلى .
گـفـت : پـس مـقـدارى نـان خـشک که یک هفته ات را کفایت کند, مهیا کن و آفتابه آبى بیاور و احرامت را بردار و فلان روز در فلان ساعت به همین جا بیا و زیارت وداع کن تا حج براه بیفتیم .گـفـتم : سمعا و طاعة .
از حرم مطهر خارج شدم و مقدار کمى گندم گرفتم و به یکى اززنهاى فامیل دادم که نان بپزد.
رفقا هم همان روز به نجف اشرف مراجعت کردند.چون روز موعود شد, وسائلم را برداشته به حرم مطهر مشرف شدم و زیارت وداع نمودم .آن مرد در همان وقت مقرر آمد و با هم از حرم مطهر و صحن مقدس و از شهر کربلابیرون رفتیم و تـقـریـبـا یـک سـاعت راه پیمودیم .
در بین راه نه او با من صحبت مى کرد, ونه من به او چیزى مى گفتم تا به برکه آبى رسیدیم . ایشان خطى کشید و گفت : این خط,قبله است و این هم که آب است این جا بمان , غذا بخور و نماز بخوان همین که عصرشد, مى آیم .
بعد از من جدا شد و دیگر او را ندیدم . غذا خوردم و وضو گرفتم و نماز خواندم و آن جا بودم .عصر, ایشان عصرآمد وگفت : برخیز برویم .برخاستم و ساعتى با او رفتم باز به آب دیگرى رسیدیم دوباره خطى کشید و گفت :این خط قبله اسـت و ایـن آب اسـت شـب را این جا مى مانى و من صبح نزد تو مى آیم .اوبه من بعضى از اوراد را تعلیم داد و خود برگشت . شب را به آرامش در آن جا ماندم .صبح که شد و آفتاب طلوع کرد, آمد و گـفـت : برخیز برویم .
به مقدار روز اول رفتیم بازبه آب دیگرى رسیدیم و باز خط قبله را کشید و گـفـت : من عصر مى آیم .
عصر که شد,مثل روز اول آمد و به همان شکل رفتیم و به همین ترتیب هـر صـبح و عصر مى آمد ومسیر را طى مى نمودیم اما طورى بود که احساس خستگى از راه رفتن نمى کردیم چون خیلى راه نمى رفتیم تا خسته شویم .
هفت روز به این منوال گذشت . صـبـح روز هفتم گفت : این جا براى احرام , مثل من غسل کن و احرامت را بپوش و مثل من تلبیه (جمله لبیک اللهم لبیک ) بگو.
من هم حسب الامر ایشان اعمال را بجا آوردم . آنگاه کمى که رفتیم , ناگاه صدایى شنیدیم مثل صدایى که در بین کوهها ایجاد مى شود. سؤال کردم : این صدا چیست ؟ گـفـت : از ایـن کـوه که بالا رفتى , شهرى را مى بینى داخل آن شهر شو. این را گفت و ازنزد من رفت .من هم تنها بالاى کوه رفتم و شهر عظیمى را دیدم .
از کوه فرود آمده وداخل آن شهر شدم و از اهل آن پرسیدم : این جا کجا است ؟ گـفـتـند: این جا مکه معظمه است .آن وقت متوجه حال خود شده و از خواب غفلت بیدار شدم و دانـستم که به خاطر نشناختن آن مرد, فیض عظیمى از من فوت شده است , لذا پشیمان شدم , اما پشیمانى سودى نداشت .
دهـه دوم و سوم شوال و تمام ماه ذى القعده و ایامى از ذى الحجه را در مکه بودم , تا این که حجاج رسیدند.
همراه آنها عموزاده من , حاج سید خلیل پسر حاج سید اسداللّه تهرانى بود, که با عده اى از حـجـاج تـهـران از راه شـام آمـده بودند و ایشان تشرفم را به حج خبر نداشت همین که یکدیگر را دیـدیـم , مرا با خود نگه داشت و مخارجم را هم داد و در راه مراجعت کجاوه اى براى من گرفت و بـعـد از حـج مـرا از راه جـبل (مسیرى در آن حوالى ) تا نجف اشرف و از نجف تا تهران همراه خود برد.
تشرف مرد آذربایجانی


نامش سید یونس و از اهالى آذرشهر آذربایجان بود. به قصد زیارت هشتمین امام نور، راه مشهد مقدس را در پیش گرفت و بدانجا رفت، اما پس از ورود و نخستین زیارت، همه پول او مفقود شد و بدون خرجى ماند.
ناگزیر به حضرت رضا، علیه‏السلام، توسل جست و سه شب پیاپى در عالم خواب به او دستور داده شد که خرج سفر خویش را از کجا و از چه کسى دریافت کند و از همین جا بود که داستان شنیدنى زندگى‏اش پیش آمد که بدین صورت نقل شده است.

خود مى‏گوید: پس از مفقود شدن پولم به حرم مطهر رفتم و پس از عرض سلام گفتم: «مولاى من! مى‏دانید که پول من رفته و در این دیار ناآشنا، نه راهى دارم و نه مى‏توانم گدایى کنم و جز به شما به دیگرى نخواهم گفت. »
به منزل آمده و شب در عالم رؤیا دیدم که حضرت فرمود: «سید یونس! بامداد فردا، هنگام طلوع فجر برو دربست پایین خیابان و زیر غرفه نقاره‏خانه، بایست، اولین کسى که آمد رازت را به او بگو تا او مشکل تو را حل کند. »
پیش از فجر بیدار شدم و وضو ساختم و به حرم مشرّف شدم و پس از زیارت، قبل از دمیدن فجر به همان نقطه‏اى که در خواب دیده و دستور یافته بودم، آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اول را بنگرم که به ناگاه دیدم«آقا تقى آذرشهرى» که متأسفانه در شهر ما بر بدگویى برخى به او «تقى بى‏نماز» مى‏گفتند، از راه رسید، اما من با خود گفتم: «آیا مشکل خود را به او بگویم؟ با اینکه در وطن متهم به بى‏نمازى است، چرا که در صف نمازگزاران نمى‏نشیند. » من چیزى به او نگفتم و او هم گذشت و به حرم مشرّف شد.
من نیز بار دیگر به حرم رفته و گرفتارى خویش را با دلى لبریز از غم و اندوه به حضرت رضا، علیه‏السلام، گفتم و آمدم. بار دیگر، شب، در عالم خواب حضرت را دیدم و همان دستور را دادند و این جریان سه شب تکرار شد تا روز سوم گفتم بى‏تردید در این خوابهاى سه‏گانه رازى است، به همین جهت بامداد روز سوم جلو رفتم و به اولین نفرى که قبل از فجر وارد صحن مى‏شد و جز « آقا تقى آذرشهرى» نبود، سلام کردم و او نیر مرا مورد دلجویى قرار داد و پرسید: « اینک، سه روز است که شما را در اینجا مى‏نگرم، کارى دارید؟»
جریان مفقود شدن پولم را به او گفتم و او نیز علاوه بر خرج توقّف یک ماهه‏ام در مشهد، پول سوغات را نیز به من داد و گفت: « پس از یک ماه، قرار ما در فلان روز و فلان ساعت آخر بازار سرشوى در میدان سرشوى باش تا ترتیب رفتن تو را به شهرت بدهم. »
از او تشکر کردم و آمدم. یک ماه گذشت، زیارت وداع کردم و سوغات هم خریدم و خورجین خویش را برداشتم و در ساعت مقرر در مکان مورد توافق حاضر شدم. درست سر ساعت بود که دیدم آقا تقى آمد و گفت: «آماده رفتن هستى؟»
گفتم: «آرى! »
گفت: «بسیار خوب، بیا! بیا! نزدیکتر. » رفتم.
گفتم: «خودت به همراه بار و خورجین و هر چه دارى بر دوشم بنشین.» تعجب کردم و پرسیدم: «مگر ممکن است؟»
گفت: «آرى!» نشستم. به ناگاه دیدم آقاتقى گویى پرواز مى‏کند و من هنگامى متوجه شدم که دیدم شهر و روستاى میان مشهد تا آذرشهر بسرعت از زیر پاى ما مى‏گذرد و پس از اندک زمانى خود را در صحن خانه خود در آذرشهر دیدم و دقت کردم دیدم، آرى خانه من است و دخترم در حال غذا پختن. آقاتقى خواست برگردد، دامانش را گرفتم و گفتم: به خداى سوگند! تو را رها نمى‏کنم. در شهر ما به تو اتهام بى‏نمازى و لامذهبى زده‏اند و اینک قطعى شد که تو از دوستان خاص خدایى ، از کجا به این مرحله دست یافتى و نمازهایت را کجا مى‏خوانى؟
او گفت: « دوست عزیز! چرا تفتیش مى‏کنى؟» او را باز هم سوگند دادم و پس از اینکه از من تعهد گرفت که راز او را تا زنده است برملا نکنم، گفت: سید یونس! من در پرتو ایمان، خودسازى، تقوا، عشق به اهل‏بیت و خدمت به خوبان و محرومان بویژه با ارادت به امام عصر، علیه‏السلام، مورد عنایت قرار گرفته‏ام و نمازهاى خویش را هر کجا باشم با طى‏الارض در خدمت او و به امامت آن حضرت مى‏خوانم.

آرى!

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه درعالم رندى خبرى‏نیست که‏نیست


صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
آدرس های مرجع