تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: داستانهایی از تشرفات
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
تشرف ابن قولویه


او شیخ ابوالقاسم جعفر بن قولویه است که سی سال قبل از فوتش که سال 339 باشد به قصد زیارت کعبه معظمه حرکت کرد , چون در آن سال حجرالاسود را قرامطه به مکه می بردند تا به جای خود نصب کنند و این بعد از آن بود که نزدیک بیست سال بود که حجر الاسود را کنده بودند و به غارت برده بودند .
شیخ ابن قولویه به آرزوی تشرف به لقاء امام زمان (علیه السلام) قصد حج کرد , چون یقین داشت حجرالاسود را جز معصوم , کس دیگری نمی تواند به جای خود نصب کند .
چون به بغداد رسید مریض شد و نتوانست برود , ناچار نایبی گرفت به نام ابن هشام و به مکه فرستاد و نامه ای نوشت و مهر کرد و به او داد و گفت : این نامه را بده به کسی که حجر را به مکان خود نصب می کند و در آن نامه از مدت عمر خود سوال کرده بود و اینکه آیا از این مرض نجات پیدا می کند یا نه ؟
آن شخص می گوید : به مکه آمدم و روزی که می خواستند حجرالاسود را نصب کنند , مردم جمع شده بودند , قدری پول به خادم کعبه دادم که مرا نزدیک رکن جای دهد تا ببینم چه کسی حجرالاسود را نصب می کند . دیدم هر کس که سنگ را گذاشت , در جای خود نماند و افتاد تا آنکه شخص گندم گونی نیکو رویی آمد و حجرالاسود را برداشت و به جای خود گذاشت و سنگ به جای خود ماند , صدای مردم بلند شد و آن شخص از همان راهی که آمده بود برگشت .
من دنبال او را گرفتم و چشمانم را به او دوخته بودم و مردم را از خود به زحمت دور کرده و دنبال او می رفتم . مردم از این حال من خیال کردند که من دیوانه ام و به من راه می دادند . او به آهستگی و وقار می رفت و من می دویدم و به حضرتش نمی رسیدم , تا رسیدم به جایی که کسی نبود .
حضرت برگشت روبه من فرمود : بیاور آنچه از نامه با تو است .
نامه را به او دادم , بدون آنکه آن را باز کند و بخواند فرمود : به او بگو که مترس و از این مرض نجات پیدا می کنی و تا سی سال دیگر زنده می مانی .
بی اختیار شروع به گریه نمودم این را فرمود و رفت . از مکه برگشتم و جریان را به شیخ بن قولویه گفتم , و همانطور شد , که حضرت فرموده بود تا سال 369 که سی سال بعد بود , بیشتر زنده نبود .
نویسنده گوید : این شیخ بزرگوار , استاد شیخ مفید است و این جریان را بعضی در سال سیصد و سی و هفت , که اوایل غیبت کبری بوده , نوشته اند .
قبر این بزرگوار , در بقعه کاظمیه و در پایین پای امامین همامین (علیه السلام) به خاک سپرده شده و جنب قبر این استاد , قبر شیخ مفید – رحمه الله – واقع شده است و اما ابن قولویه که در قم مدفون می باشد , در قبرستان نزدیک شیخان و نزدیک قبر علی بن بابویه است . او محمد بن قولویه , والد بزرگوار این شیخ است نه خود او , چنانکه بر بعضی اشتباه شده است .
لذت بیماری !


حجت الاسلام علی قاضی زاهدی ( والد آقای قاضی زاهدی نویسنده کتاب شیفتگان حضرت مهدی - عج ) که از علمای بزرگ گلپایگان است و دارای تألیفات زیادی می باشند، نقل کردند:
« در عنفوان شباب و سال اول ازدواج، که گویا سنین عمرم از هجده سال تجاوز نمی کرد، مبتلا به مرض حصبه سیاه ( تیفوئید) شدم؛ دکتر مرض را تشخیص نداد و گمان کرد نوبه و مالاریا است.
با ظنّ خود به معالجه پرداخت و چون داروها مفید نبود، مرض شدت یافت به نحوی که مشرف به مرگ شدم. پدر و مادر و دیگران دست از من شسته و به انتظار مرگم نشسته بودند. در هر شبانه روز چند مرتبه در شهر خبر مرگم انتشار می یافت.
اطبا و دکترهای دیگر را برای معالجه ام آوردند و آنها می گفتند: در اثر اشتباه دکتر اولی و معالجات ناصحیح نجاتش ممکن به نظر نمی رسد ولی در عین حال برای بهبودم تلاش می کردند. اما بهبود نمی یافتم.
عوالمی را سیر می کردم که وصف کردنی نیست. غالباً در آن حالتی که بودم منزل را از علما و دانشمندان مشحون می یافتم که مشغول بحثهای علمی بودند و من هم با آنها در بحث شرکت می کردم و گفته هایم مورد قبول آنان قرار می گرفت. دوران ابتلا به طول انجامید؛ مردم دسته دسته به عیادتم می آمدند و با چشم گریان بیرون می رفتند. تا گاهی که به کلی از حیاتم مأیوس شده و دست و پایم را به جانب قبله کشیده و به انتظار مرگم نشسته بودند؛ والد بزرگوارم با اندوه فراوان در کنار بسترم قرار داشت و والده ام در خارج خانه به گریه و ناله مشغول بود. من هم در انتظار مرگ بوده و خانه را پر از مردم می دیدم.
ناگاه درب اطاق باز شد و شخصی وارد شد و به حاضرین گفت: مؤدب باشید که آقا تشریف می آورند.
پس رفت و برگشت و گفت: قیام کنید و صلوات بفرستید.
همه از جای جستند و صلوات فرستادند.
در آن حال آقایی بزرگوار و سیدی عالیمقام وارد شد و در نزدیکی بستر من نشست. بنا کردم به او توسل جستن و از او یاری خواستن، عرض کردم: آقا جان! قربانت؛ آقا جان! به فریادم برس؛ علیل و مریضم؛ آقا جان! نجاتم بده.
چنانچه بعداً برایم نقل کردند مدتی بوده که زبان گفتار نداشتم و زبانم بند آمده بوده اما در آن حال زبانم گشوده شده و حاضرین سخن گفتنم را می شنیدند. پس آن بزرگوار به اندازه خواندن سوره توحید آهسته دعایی خواند و به من دمید و من پیوسته جمله « آقا جان به دادم برس » را تکرار می کردم. مرحوم والد به تصور اینکه ایشان را می خواهم، می گفتند: بابا من اینجا هستم چه می خواهی؟ هر چه می خواهی بگو.
پس من به خود آمدم و آن آقا را ندیدم و بنا کردم به گریه کردن هر چه از من سؤال می کردند، قادر به جواب نبودم پس از گریه بسیار، آنچه را که دیده بودم، بیان کردم و مایه خرسندی همگان شد و به برکت عنایت آن بزرگوار حیات تازه یافتم. »


گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذت بیماری را
تشرف آقا سیّد کریم محمودی


او نه دانشمند نامداری بود و نه چهره شناخته ‌شده و مشهوری، امّا مرد کاسب دین‌باور و پرواپیشه‌ای بود که به راستی از خوبان عصر خویش بود، یعنی معتقد بودند که از اوتاد و ابدال است، امّا ناشناخته و گمنام می‌زیست. در تهران پینه‌دوزی می‌کرد، و بسیاری از علمای اهل معنا معتقد بودند که گاهی حضرت بقیة‌الله ـ صلوات الله علیه ـ به مغازة محقّر او تشریف می‌برند، و با او می‌نشینند، هم صحبت می‌شوند و مشکلات و حوائج بسیاری از مردم را به واسطة او حل می‌فرمایند. گویی آن بندة خوب خدا ـ به نوعی ـ واسطة میان مردم و آن خورشید آسمان امامت بود، امّا مردم از مقام او غافل بودند و او را نمی‌شناختند.
بزرگانی که او را می‌شناختند گاهی به امید شرفیابی خدمت امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ساعت‌ها در مغازة او می‌نشستند و انتظار ملاقات حضرت را می‌کشیدند، شاید هم بعضی‌ها بالاخره به خدمتش مشرف می‌شدند.
یکی از بزرگان می‌فرمودند: وقتی ساعتی را در مغازة آقاسیدکریم می‌نشستیم، آن قدر حال معنویت او قوی و نگاه به چهره و رفتار او مؤثر بود، که در اثر مجالست با او تا چندین روز شارژ بودیم و حال و هوای پرواز به سوی معنویات را داشتیم.
مرحوم سیّد کریم اهل دنیا نبود حتی خانة مسکونی نداشت و تنها راه درآمدش کفّاشی و پینه‌دوزی بود. او مدّتی در تهران در کوچة غریبان، در منزل یکی از بازاری‌ها زندگی می‌کرد و با اینکه صاحب‌خانه رعایت حال او را می‌کرد، امّا نمی‌دانست که مستأجر او چه انسان بلندمرتبه و بزرگواری است.
بالاخره پس از اتمام زمان اجاره به او می‌گوید: آقا سیّد کریم! اگر ممکن است منزل ما را با کمال معذرت تخلیه کنید، چرا که خودمان بدان نیازمندیم. سپس به او ده روز مهلت داده که منزل دیگری برای خود تهیّه کند. سیّد در ده روز هر چه دست و پا می‌کند و به هر دری می‌زند، جایی پیدا نمی‌کند؟ چون که دارای زن و چند فرزند بوده و صاحب خانه‌ها به خانواده‌های بدون کودک با کم تعداد، خانه اجاره می‌دادند. سرانجام کار به جایی می‌رسد که صاحب منزل می‌گوید: «آقا سیّد! دیگر راضی نیستم در منزلم بمانی». سیّد کریم هم با شنیدن این جمله به ناچار اثاث منزل خویش را جمع می‌کند و در گوشه‌ای از کوچه پرده‌ای می‌کشد و در سرمای زمستان کرسی می‌گذارد و خانوادة خویش را در آنجا پناه می‌دهد، تا خانه‌ای بیابد. در شدت ناراحتی و غصه بود و در افکار خودش غوطه‌ور که چه باید کرد، که ناگاه متوجه می‌شود، حضرت ولی‌عصر امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نزدیک می‌شوند، سیّد کریم فوری به نزد آن حضرت می‌رود و عرض اخلاص و ارادت می‌نماید، آن حضرت می‌پرسند: سیّد کریم! چه می‌کنی؟ می‌گوید: سرورم! خود می‌دانید. آن گرامی می‌فرمایند، دوستان ما باید در فراز و نشیب‌ها شکیبا باشند، اجدادمان مصیبت‌های زیادی کشیده‌اند. سیّدکریم می‌گوید: درست است، خاندان پیامبر در راه خدا هر گونه رنج و فشار و آوارگی و زندان و شهادت و اسارت دیده‌اند، امّا خدای را سپاس که مصیبت کرایه‌نشینی ندیده‌اند که در فصل زمستان رانده شوند. حضرت تبسّمی نموده و جملاتی به این مضمون می‌فرمایند: آری! امّا مهم نیست، نگران نباش، درست می‌شود؛ ما ترتیب کارها را داده‌ایم، من می‌روم، پس از چند دقیقه دیگر مسئله حل می‌شود و می‌روند. آن گاه به فاصله چند دقیقه مرحوم حاج‌سیّد مهدی خرازی که از نجّار خوب تهران و اندکی هم به عظمت معنوی آقا سیّد کریم آشنا بود، از راه می‌رسد، و وقتی آقا سیّد کریم را آنجا می‌بیند غرق در تعجّب می‌شود، می‌گوید: من شب قبل حضرت ولی‌عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در خواب دیدم، ایشان به من فرمودند: فردا صبح فلان منزل را به نام سیّد کریم می‌خری و در فلان ساعت او در فلان کوچه نشسته، می‌روی و کلید منزل را به او می‌دهی. من ازخواب بیدار شدم، ساعت 8 صبح به سراغ منزل رفتم، دیدم صاحب آن خانه می‌گوید: چون مقروض بودم، دیشب متوسّل به حضرت بقیة‌الله ـ ارواحنا فداه ـ شدم که این خانه به فروش برسد تا من قرضم را بدهم. من خانه را که در بازارچة «علی شهریاری» بود خریدم و کلیدش را گرفتم و وقتی خدمت مرحوم سیّد کریم رساندم که تازه حضرت صاحب‌الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) تشریف برده بودند. کلید خانه را تحویل سیّد کریم داده و او را به خانه جدید می‌برد.

اگر لطفی کنی آیی کنارم
به خاک پای تو سر می‌گذارم
برای دیدنت جز نیمه جانی
که بر لب آمده چیزی ندارم
از این دنیا فراقت کرده سیرم
از آن ترسم به هجرانت بمیرم
اگر خواهی نباشی همدم من
به دام خود چرا کردی اسیرم؟

(علی‌اصغر یونسیان)


پیام‌ها و برداشت‌ها

1. از اوتاد و ابدال بودن در هر کسبی ممکن است. مهم، عمل به وظیفه است. اوتاد سی نفرند، و همان‌گونه که کوه‌ها اوتاد و میخ‌های زمین‌اند، اینان نیز وجودشان حافظ و نگهدارندة زمین از بسیاری بلاهای آسمانی و ارضی است و به برکت آنها بسیاری از مشکلات و بلاها از مردم دفع یا رفع می‌گردد. هر کدام از آنها که از دنیا بروند، فرد شایستة دیگری جانشین او می‌گردد.
ابدال هم، چنان‌که مرحوم طریحی در مجمع‌البحرین می‌گوید: «جمعی از صالحان می‌باشند که همواره در زمین هستند. وقتی یکی از آنها فوت کرد، خداوند بدل او شخص صالح دیگری را می‌گذارد».
و در روایتی از امیرالمؤمنین(علیه السلام) است که:
«ابدال در شام و نجبا (انسان‌های پاک‌سرشت و خوش‌نفس) در مصر و عصائب (جوانمردان رشید و نیرومند) در عراق هستند».

2. ورود امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) به مغازه و محل کسب، پیامی برای همه انسان‌ها، در هر شغلی، دارد که اگر انسان خود را پاک کرد و از انحراف فکری و اخلاقی و زشتی عمل خود را شست‌وشو داد، فضای محل زندگی و محل شغل او آن چنان نورانیتّی پیدا می‌کند که زمینه برای ورود محبوب دل‌ها و نور افشانی به آن مکان فراهم می‌گردد.

3. واسطه‌های فیض که از طرف امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) مأذون در رفع گرفتاری‌ها و مشکلات مردم می‌شوند بسیار هستند ولی ناشناخته و مکتوم می‌باشند. یکی از بزرگان می‌فرمودند: آقا سیّد کریم آنچه در آمد از راه پینه‌دوزی داشت، زیر پای خویش می‌گذاشت. ولی گاه می‌شد که چند برابر مبلغی که به دست آورده بود را به فقیری کمک می‌کرد. یک روز که آسیدکریم برای کاری از مغازه بیرون رفت، فرش او را کنار زدم، ببینم چه مقدار پول در آنجا هست؟ با کمال تعجب دیدم هیچ پولی وجود ندارد.

4. غالباً انسان‌های وارسته از دنیا و پیوسته به عقبا، گمنام هستند و جز افرادی که از نزدیک با آنها در ارتباط هستند و به خاطر مصلحت‌هایی، اطّلاع از کار آنها را پیدا می‌کنند، دیگران آنها را افرادی عادی می‌پندارند. سپس آنگاه که فوت می‌کنند، اطرافیان اجازه پیدا می‌کنند که آنها را معرّفی نمایند. اگر کسی در راه خداوند متعال قدم بردارد و خواهان سیر الی‌الله و سلوک به سوی او باشد، هر گاه حکمت ایجاب نماید، با چنین افرادی مرتبط می‌شود و یا اینکه آنها به سراغ او می‌آیند و دستش را گرفته، به سر منزل مقصود می‌رسانند.

5. انقطاع از دنیا یکی از رموز امکان پرواز به عالم ملکوت است. آن گاه که انسان فرو رفته در دنیا و لذائذ آن مستعد حالت سنگینی بر زمین پیدا می‌کند و گویا چسبیده به زمین شده و نمی‌تواند عروج به عالم معنویت کند. چنانچه بسیار بودند کسانی که با حضرت ابی‌عبدالله‌الحسین(علیه السلام) تا کربلا و تا شب عاشورا همراهی کردند، ولی وقتی امام(علیه السلام) بیعت خویش را از عهده آنها برداشتند و آنها را در ماندن و رفتن مخیّر نمودند، بلند شدند و دسته دسته به بهانه‌های گرفتاری دنیا، رفتند و زندگی دنیا را بر شهادت در رکاب حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) ترجیح دادند. به این آیه قرآن توجه کنید:
یا أیـّها الذّین آمنوا مالکم إذا قیل لکم انفروا فی سبیل‌الله إثّاقلتم إلی الأرض أرضیتم بالحیاة الدّنیا من الآخرة فما متاع الحیاة الدّنیا فی الآخرة إلاّ قلیلٌ؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید! چرا هنگامی که به شما گفته می‌شود به سوی جهاد در راه خدا حرکت کنید، بر زمین سنگینی می‌کنید (و سستی به خرج می‌دهید)؟! آیا به زندگی دنیا به جای آخرت راضی شده‌اید؟! با اینکه متاع زندگی دنیا در برابر آخرت، جز اندکی نیست.

6. از وظایف مهم هر مسلمانی، رعایت حق‌النّاس در همة زمینه‌ها است و آنان‌که به وظایف دینی اهتمام بیشتری می‌ورزند، بیشترین حدّ تجلی را در حق‌النّاس رعایت می‌کنند ولو آنکه خود را در مشکلاتی بیندازند. همچنین آقا سیّد کریم که در فصل سرما، خانه را تخلیه کرد، به خاطر آنکه صاحب‌خانه دیگر راضی به سکونت او در آنجا نبود، خود و زن و بچة خویش را کنار کوچه آواره کرد تا راه گشایشی برای او برسد.
امام صادق(علیه السلام) می‌فرمایند: «خداوند به چیزی افضل و ارزشمندتر از ادای حقّ مؤمن، عبادت نشده است».
و امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌فرمایند: «خداوند سبحان حقوق بندگانش را مقدم بر حقوق خودش قرار داده است، پس هر که قیام به حقوق بندگان خدا کند، کار او منجر به قیام به حقوق الله می‌شود».

7. صبر و شکیبایی در مشکلات، باعث پیروزی و ظفر بر مقصود می‌شود.

امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌فرمایند: شیرینی ظفر و پیروزی، تلخی صبر کردن را از بین می‌برد.

8. کسانی که با کهف حصین و غیاث المضطرّ المستکین، امام زمان(علیه السلام) در ارتباط هستند، اگر با مشکلی در زندگی مواجه شوند، قبل از وقوع مشکل، امام(علیه السلام) به فکر رفع مشکل او هستند، گرچه خود شخص اطلاع ندارد که فردا در چه مشکلی واقع می‌شود. آقا سیّد کریم وقتی اثاثیه منزل را بیرون آورد و کنار کوچه گذاشت، متحیرانه ایستاد، متوجه شد که شب قبل، آن تاجر محترم یعنی حاج سیّد مهدی خرازی خواب دیده و امام(علیه السلام) سفارش حلّ مشکل آقا سیّد کریم را به او نموده‌اند. و چه بسیار که ما به فکر مولای خود نیستیم امّا آقا به فکر حل مشکلات ما هستند.

9. امام(علیه السلام) حواله به پول هر کس نمی‌دهند. مسلم باید پول شخص حلال باشد تا امام(علیه السلام) منّت بر او گذاشته و به او حواله برای خرج کردن در امر خیر دهند، وگرنه هر مالی قابلیت برای هزینه شدن در هر کار خیری ندارد.

10. در این جریان می‌بینیم که فروشندة آن خانه هم برای ادای قرض خویش مدت‌ها نگران بوده و می‌خواسته خانة خود را بفروشد ولی مشتری برای خانة او پیدا نمی‌شده است، تا اینکه برای فروش خانه متوسل به حضرت ولی‌عصر(علیه السلام) می‌شود. راستی عجیب است ارتباط پیدا کردن بسیاری از قضایا با هم. از زمانی که فروشنده آن خانه بدهکار و مقروض به مردم می‌شود، خدای رحمان و رحیم می‌داند که در نهایت چگونه خانة او را به فروش برساند که هم مشکل قرض او ادا شود و هم از طرف دیگر، آقا سیّد کریم در موقعیت اضطراری خاص، به کیفیتی که آن تاجر خواب ببیند، صاحب منزل شود. خلاصه اگر همیشه متوسل به پروردگار بودیم و در فراز و نشیب زندگی خدا را فراموش نکردیم، خدای عزیز و مهربان، با ارتباط دادن بسیاری از قضایا، به گونه‌ای آبرومندانه مشکلات را حل می‌نماید که عقل‌ها متحیر و مبهوت می‌ماند.

ریزم ز دیده اشک غم‌اندر هوای تو
جان‌های عاشقان تو بادا فدای تو
هر چند روسیاهم و شرمنده و حقیر
روز و شبان همی طلبم من لقای تو
آیینة جمال و جلال خدا تویی
گردیده خلق، عالم امکان برای تو
فیض خدا به هر که رسد از تو می‌رسد
امروز ما سوای تو باشد گدای تو
ای قبله‌گاه عالم و آدم ز جای خیز
تا سر نهند جمله خلائق به پای تو
شخصت ز دیده گرچه نهان است در جهان
لیکن به قلب شیفتگانست جای تو
در انتظار مقدم پاکت نشسته‌اند
ببینند تا که دولت بی‌انتهای تو
لبریز گشته ظرف جهان از جفا و جور
بر پا لوای عدل نماید خدای تو
حیران اسیر مهر تو گردیده از ازل
خاکش سرشته گشته ز آب ولای تو

(آیت‌الله میرجهانی)
ذکری برای توسل به حضرت ولی عصر علیه السلام


از هرچه بگذریم سخن دوست خوش‌تر است. این توسلات را مبادا فراموش کنید. به حضرت بقیـة الله(علیه السلام) توسل داشته باشید زیرا آثار عجیبی دارد. در این رابطه، این جمله را برای همه آقایان عرض می‌کنم تا اهمیّت این موضوع را بدانند.
حضرت آیت‌الله سید محمد کشمیری، استاد ما و از اولیای الهی و اوتاد بود. علمای نجف دربارة عظمت پدر ایشان حضرت آیت‌الله سید مرتضی کشمیری می‌گفتند، اگر ایشان ادّعای نبوت می‌کرد نمی‌توانستیم ردّ بکنیم. ایشان اهل چنین ادّعاهایی نبود و علمای نجف برای بیان عظمت معنوی ایشان چنین می‌گفتند. ایشان ارتباط فوق‌العاده‌ای با حضرت حقّ، داشت و معجزات و کرامات عجیب و بسیاری از ایشان نقل شده است. داستان‌های محیّرالعقولی که بعضی از آنها را به خاطر دارم. آیت‌الله سید مرتضی هم همین‌طور بود. معروف و مشهور بود که در نجف، فقط شب‌های جمعه از خانه بیرون می‌آمد و به حرم امیرالمؤمنین(علیه السلام) مشرف می‌شد و تا قبل از اذان صبح به منزل باز نمی‌گشت. ایشان چیزی از کسی قبول نمی‌کرد. مجتهدی مسلم و خیلی مورد توجه همگان، امّا کاملاً منزوی بود. از خانه بیرون نمی‌آمد و چیزی از بازار نمی‌خورد. خودش آردی در منزل تهیه می‌کرد و به نانوای متدیّنی می‌داد که برای ایشان این نان را می‌پخت. خطّش خیلی زیبا بود. تابلوهایی را با عبارت «یا صاحب الزمان أغثنی یا صاحب الزمان ادرکنی» می‌نوشت و به پسرش می‌داد. او هم آن تابلوها را چاپ می‌کرد و می‌فروخت و پولش را به پدر می‌داد. پدر هم زندگی خود را با آن اداره می‌کرد. آن وقت ایشان استاد اخلاق ما بود. من به خدمت ایشان می‌رسیدم. خودشان مکرّر به بنده می‌گفتند: «به یک حمد خواندن، مرده زنده می‌کردم». یکی از دفعاتی که به دیدار ایشان رفته بودم، از ایشان اسم اعظم را خواستم. ایشان ندادند ولی گفتند اگر اسم اعظم را می‌خواهی به در خانة امام زمان(علیه السلام) برو و از این اسم شریف: «یا صاحب الزمان أغثنی یا صاحب الزمان أدرکنی» نگذر. این اسم اعظم حق است، به آن توجه داشته باش. به دنبالش این ماجرا را برای بنده تعریف کردند که، سفری به خراسان رفته بودم. در مسیر برگشت از تهران به قم رفتم تا یکی از آشنایان و بستگان را ببینم و بعد به عراق بازگردم. در نیمه شبی که هوا سرد بود، اتوبوس مرا جلوی صحن حضرت معصومه(سلام الله علیها) پیاده کرد. من هم پیاده شدم. امّا من پیرمرد هشتاد و پنج ساله با چمدان و ساک کجا بروم؟ من که آدرس را بلد نیستم و کسی هم نیست که از او نشانی را بپرسم. مقداری ایستادم، دیدم خبری نشد. با خودم گفتم ما که صاحب و ملاذ و ملجأ داریم. بهتر است از ایشان استمداد کنم. می‌گفت، ساک را به یک دست گرفتم و عصا و چمدان را هم به دست دیگر. چشمانم را بستم و در پیاده‌رو به طور مرتب می‌گفتم: «یا صاحب الزمان أغثنی یا صاحب الزمان أدرکنی» مکرّر این اسم را تکرار می‌کردم و راه می‌رفتم. یکدفعه سنگین شدم و بعد از آن نگاه کردم و دیدم بر در یک خانه‌ام. نگاه کردم، دیدم اسم همین اقوام ما بر در نوشته است. در زدم، آمد و دیدم خودش در را باز کرد و متحیرانه از من پرسید، چطور و با چه آمدی؟ گفتم آمدم دیگر و به داخل خانه رفتم.
اسم حضرت بقیـةالله(علیه السلام) اسم اعظم حضرت حقّ است. در گرفتاری‌های روحی، معنوی، جسمی، مادی توجه و توسّلتان به این اسم شریف باشد. خدا شاهد است بنده مکرّر گرفتاری‌های مختلفی داشتم مخصوصاً در فشارها و ناراحتی‌های خارجی با این ذکر نتیجة قطعی گرفته‌ام. ذکر «یا صاحب الزمان اغثنی یا صاحب الزمان ادرکنی» را یادداشت کنید و در مواقع گرفتاری متوسّل و متوجه به حضرت بقیـةالله ـ روحی له الفدا ـ بشوید، ان‌شاءالله نتیجه قطعی خواهید گرفت. این ذکر، عدد هم ندارد و ایشان به من عدد نفرمودند که برای جواب گرفتن چند بار آن را تکرار کنم. لازم است مرتب آن را تکرار کنید و همین طور بگویید.

آیت‌الله محمد ناصری دولت‌آبادی
تشرف شاگرد شیخ محمد تقى تربتى


عـالـم متقى شیخ محمد تقى تربتى , که از علماء اخلاق و شاگردان علامه میرزاحبیب اللّه رشتى (ره ) بود, فرمود: یکى از شاگردان متدینم که سید و از اهل تربت است گفت : در سفرى که با یکى از طلاب بودم و از زیارت عتبات عالیات از راه خانقین به دنبال قافله و پیاده , رو بـه قـصرشیرین مى رفتیم , از شدت عطش و خستگى , از راه رفتن عاجز شدیم در عین حال هر دو نـفـرمـان بـا زحـمت زیاد خود را به قافله رساندیم , امادیدیم دزدها کاروان ما را غارت کرده و امـوالـشـان را دزدیده اند و بعضى مجروح دربیابان افتاده اند.
محملها را هم شکسته و روى زمین انداخته بودند.
مـن و رفـیقم به کنارى رفتیم و در نهایت ترس از تپه اى بالا آمدیم .
ناگاه دیدیم سیدجلیلى با ما است .
بعد از سلام و تحیت , هفت دانه خرماى زاهدى به من داد و فرمود:چهار دانه از آنها را خودت بـخـور و سـه تـاى آن را به رفیقت بده .
وقتى خرماها راخوردیم , بلافاصله عطش ما رفع شد.
بعد ایـشـان فـرمود: این دعا را براى نجات و حفظاز شر دزدها بخوانید
اللهم انى اخافک و اخاف ممن یـخـافـک و اعـوذ بـک مـمن لایخافک (خدایا بدرستى که من از تو مى ترسم و از هر کس که از تو مى ترسد, هراس دارم و از کسى که از تو نمى ترسد, به تو پناه مى برم . )
مقدار کمى که با آن سید راه رفتیم , اشاره کرد و فرمود: این منزل است .
وقتى نظرکردیم , منزل را پـایـیـن آن تـپه دیدیم وارد شدیم و به خواب عمیقى فرو رفتیم , چون خیلى خسته شده بودیم و متوجه آنچه براى ما اتفاق افتاده بود, نشدیم .
بعد از بیدار شدن , جریان را دریافته و براى ما معلوم شد که آن شخص حضرت بقیة اللّه ارواحنافداه بوده است .
تشرف شیخ محمد رشتى


شـیـخ مـحمد رشتى از ذاکرین با تقوى و شیفته اهل بیت عصمت (ع ) خصوصاحضرت ولى عصر عـجل اللّه تعالى فرجه الشریف است و به خاطر آن که نام مقدس امام زمان (ع )را در منبر و غیر آن زیاد مى برد, معروف به شیخ محمد صاحب الزمانى شده است وحتى کتابى در احوالات آن حضرت نوشته است .
ایشان فرمود: در سال 1338, به حج بیت اللّه الحرام مشرف شدم .
در شهر جده خرجى مرادزدیدند.
رفقا به خاطر ایـن کـه مـجـبور به کمک کردن من نشوند, از من دورى نمودند,لذا از هر جهت ناامید و بیچاره مـاندم .
از کشتى خارج و محرم شدم و بعد هم متوجه به مکه معظمه شدم و از در بنى شیبه داخل مـسـجد الحرام گردیدم و براى هر چه بر سرم مى آید, آماده شدم , چون چاره اى نداشتم .
در مسیر رفـت و آمـد حـجـاج , با حال تضرع به خداى تعالى , ایستاده و عرض مى کردم : پروردگارا اگر در مـشـهـد مـقدس این معامله با من مى شد به حضرت رضا(ع ) شکایت مى کردم آیا در بین این همه حاجى خرجى من باید سرقت شود؟ نـاگـاه مـردى خوشرو که چشمهاى سیاهى داشت و هیچ کس را به آن خوشرویى وخوش قامتى نـدیـده بـودم و در لباس اهل یمن بود به من فرمود: خیر است چه بسیارخرجى ها که سرقت شده است .
خرجى فلان سید را هم برده اند داخل طواف شو وخود را مشغول کن .
گـفـتم : یا اخى ما ترید منى دعنى واذهب عنى , یعنى اى برادر, از من چه مى خواهى ؟مرا بگذار و برو.
بـه رویـم تـبـسم نمود و من هم مشغول طواف شدم .
چند قدمى که رفتم , دو مرتبه آمد وگوشه احـرام مـرا کـشـید و گفت : تعال اعطیک من الدراهم و تتشرف ان شاءاللّه الى المدینة و تروح الى الـزیـنـبـیـة و تـرجع من طریق الشام الى النجف ان شاءاللّه تعالى فتنفد نفقتک و یصلک هناک ما یوصلک الى خراسان بحال حسن .
(بیا به تو مقدارى پول بدهم ان شاءاللّه به مدینه مشرف مى شوى و بـه زیـنبیه مى روى و از راه شام به نجف اشرف بر مى گردى خرجى تو تمام مى شود و آن جا ان شاءاللّه به قدرى که به راحتى به خراسان برسى , پول مى رسد.
وقـتـى گـوشه احرام مرا گرفت , صد و چهارده لیره عثمانى شمرد و در احرام من ریخت .
یکى از آنـهـا روى زمین افتاد فرمود: احرام را محکم ببند تا پولت را ندزدند.
من خم شدم تا لیره اى را که افـتـاده بـود از روى زمین بردارم و با خود گفتم : ببینم این لیره ها چیست که به من داده است ؟ سـرم را بـلـند کردم , ولى کسى را ندیدم .
آن وقت دانستم که این شخص حضرت حجت عجل اللّه تعالى فرجه الشریف بوده است .
بـعدا که به نجف اشرف رسیدم , خرجى من تمام شد و از آن جا به کربلاى معلى شرفیاب شدم .
این سفر من , سال آخر عمر مرحوم میرزا محمد تقى شیرازى (ره ) ودر دهه عاشورا بود.
ایشان شبهاى دهه را روضه خوانى و اطعام مى کردند.
منبرى هم تنها من بودم .
بعد از دهه عاشورا, آن قدر به من پول دادند که مرا با کمال راحتى به خراسان رسانید .
تشرف حاج صادق تبریزى


آقاى میرزا هادى حفطه اللّه فرمود: حاج صادق تبریزى - فرزند مرحوم حاج محمد على - گفت : سال 1306, اولین سفرى بود که به کربلاى معلى مشرف شدم .
وقتى وارد مسیب (ازبخشهاى بین راه ) شـدم , غـسل کردم و قصد زیارت طفلان حضرت مسلم نوراللّه مرقدهمارا نمودم . راه مخوف بـود و مـن حـیوانى را کرایه کردم .
در آن وقت جناب آقا میرزااحمد, که سابقا وزیر و از تصدى امر وزارت تـوبـه کرده بود, با دو برادرش به همراه من بودند.
مقدارى راه رفتیم و نزدیک حرم آن دو بزرگوار رسیدیم .
مـن چون به سوارى عادت نداشتم , پاهایم مجروح شد, لذا پیاده شدم و حدود بیست قدم جلوتر از آنهایى که با من بودند رفتم .
وقتى به نهرى که نزد آن مرقد مطهر هست ,رسیدم , سیدى از آن نهر بیرون آمد, که گویا از زیارت طفلان حضرت مسلم مراجعت نموده بود, و لباسهاى فاخر پر قیمت در بر داشت .
گمان کردم که از اهل عراق است و پشت سرش زوارى هستند و به همین دلیل با این لباسهاى قیمتى در این راه مخوف با حالت اطمینان خاطر مى رود, والا احدى جرات نمى کرد با آن لـبـاسهاتنها حرکت کند, چون امنیتى بین راه نبود و حتى ما فقط با یک قبا راه مى رفتیم .
وخیال کـردم که این سید از ساداتى است که براى گرفتن سهم سادات یا سهم امام (علیه السّلام) بازوار مى رود و این لباسهاى قیمتى را پوشیده است که او را بزرگ شمرده و در خورشان وى با او رفتار کنند.
حتى آن کـه شال ترمه سبز تو زردى بر سر بسته بود که گویاالان از دکان تاجر خریده است .
و به خاطر این که گمان نکند من از او ترسیده ام به ایشان سلام نکردم .
چـهـار قـدم کـه به طرف مسیب رفت , برگشت و به ما توجه نمود و با صداى بلندى که خارج از مـعـمول است , فریاد زد: اى اهل تبریز و اى ناظم التجار, گمان نکنید اینهاطفل اند.
بدرستى که ایـنـها نزد خداى تعالى منزلت عظیمى دارند.
از خداى تعالى به واسطه اینها و به برکتشان هر چه مى خواهید, بخواهید.
مـن اعـتـنـایى به کلام او ننمودم , چون مقام بلند آن دو طفل بزرگوار را مى دانستم و کلام سید معرفت مرا به ایشان بیشتر نمى کرد.
داخل نهر شدم , اما عمق آن مانع از این بود که طرف دیگر نهر دیـده شـود, یـعـنى باید مقدارى پایین مى رفتیم تا به سطح آب برسیم ,لذا کناره هاى نهر چون از سـطـح آب خـیلى بلندتر بود, دیده نمى شد.
از نهر خارج شدم . در آن طرف احدى از اشخاصى که گـمان مى کردم همراه سید باشند, ندیدم .
تعجب کردم که با وجود ناامنى راه چطور با آن شکل و لـباس تنها این راه را طى مى کند!برگشتم ببینم این سید کیست ولى هیچ کس را ندیدم .
آنهایى را کـه حـدود بـیـسـت قدم ازمن فاصله داشتند, صدا زدم و گفتم : این سید که الان از کنار من گذشت , کجا رفت ؟ گفتند: کدام سید را مى گویى ؟ ما سیدى را ندیدیم .
وارد حـرم مـطهر طفلان حضرت مسلم (علیه السّلام) شدم در حالى که منقلب بودم و حالم طورى بود که تاکنون سابقه نداشته است .
آن سـیـد قدى متوسط داشت و مژه هایش سیاه بود مثل آن که سرمه کشیده باشد ولى یقینا هیچ سرمه اى استعمال نکرده بود.
تشرف سید شاهر در حرم سامرا


آقـا مـحـمد, که متصدى شمع هاى حرم عسکریین (ع ) است , مى گوید: کلیددار آن مکان مقدس , شخصى به نام سید حسین بود و خیلى از اوقات برادرش - سید شاهر -از طرف او این کار را انجام مى داد.
سید شاهر مى گوید: شـبـى در حرم مطهر به نیابت از برادرم سید حسین مشغول خدمت بودم , تا آن که تمام اشخاصى که در آن جا بودند, بیرون رفته و کسى در آن مکان شریف باقى نماند, لذاقصد کردم درهاى حرم را بـبندم .
یکى از درها را بستم ناگاه دیدم سید جلیل القدرى ,در نهایت خشوع داخل شد و مقابل ضریح مقدس ایستاد.
بـا خـود گـفـتـم , او مى بیند که من مى خواهم درهاى حرم را ببندم , لابد زیارت خود رامختصر مى کند.
کـتـابى را که در دست داشت , گشود و شروع به خواندن زیارت جامعه کبیره با ترتیل واطمینان نـمـود و در بین خواندن هر یک از فقرات آن زیارت , مثل کسى که مضطرب وحیران باشد, گریه مى کرد.
نـزد او رفـتم و از او خواستم که زیارتش را تخفیف دهد و عجله کند, ولى اصلاتوجهى ننمود.
من هم کمى نشستم , اما خلقم تنگ شد.
دوباره برخاستم و از اوخواهش نمودم که زیارتش را تخفیف دهـد و این بار حرفهاى خشنى به ایشان گفتم ,باز به من التفات نکرد.
تا آن که براى بار سوم از او درخواست تخفیف در زیارت وتوقف را نمودم و کتابى که در دست داشت از او گرفته به او فحش دادم , بـاز آن سـیـدجـلیل متعرض من نشد و آن حال تانى و گریه و حضور قلب خود را از دست نداد,ولى همین که من کتاب را از دستش گرفتم , متوجه شدم چشمهایم چیزى رانمى بیند.
تلاش کردم که شاید اطراف را ببینم , اما دیدم واقعا کور شده ام .
با این حال خود رانزدیک درى که باز بود, کشاندم و دو طرف آن را با دو دست گرفتم و منتظر بیرون آمدن او شدم .
وقـتى زیارتش را در پیش روى مبارک تمام کرد, متوجه پشت ضریح مقدس شد وحضرت نرجس خاتون و حکیمه خاتون را زیارت نمود که من صداى او رامى شنیدم .
بعد از زیارت به قصد خروج به طـرف در آمد همین که نزدیک در رسید وخواست بیرون رود, دامنش را گرفتم و تضرع و زارى نـمـودم و آن بـزرگـوار را قـسـم دادم کـه از تـقصیر من درگذرد و چشمهاى مرا به حالت اول بـرگرداند.
ایشان کتاب را ازمن گرفت و به چشمهاى من اشاره اى نمود, همان لحظه چشمهایم بـه حالت اول برگشتند و همه چیز را مى دیدم , مثل این که اصلا نابینا نشده ام , اما آن بزرگوار از نظرم غایب شد و هر قدر که در رواق و صحن جستجو نمودم , احدى را ندیدم .

تشرف حاج سید خلیل تهرانى


شیخ آقا بزرگ تهرانى , صاحب کتاب الذریعه , از دایى خود, حاج سید خلیل تهرانى نقل فرمودند که ایشان گفت :
سـال 1312, چـهارمین بار بود که به مکه معظمه مشرف مى شدم . در آن سال به همراه مرحوم ملا محمد على رستم آبادى , که از زاهدترین علماء عصر خود در تهران بود,از راه شام مشرف شدیم .
آن سـال , اول مـاه ذیـحـجه بین شیعه و سنى اختلاف شده بود.
روز هفتم که اهل سنت آن را هشتم گرفته بودند, تمامى حجاج , چه شیعه و چه سنى ,احرام بسته و به منى رفتند و عده اى که از جمله آنـهامن و مرحوم آخوند ملا محمدعلى بودیم , تخلف نمودند, یعنى ما احرام بسته و شب را در مکه مـعـظـمـه بـیـتوته نمودیم و صبح روز هشتم که نزد اهل سنت نهم بود, به منى رفتیم , اما توقف نکردیم و متوجه صحراى عرفات شدیم و خودمان را به حجاج دیگر رساندیم .
وقتى خیمه ما نصب شد و در آن جا مستقر شدیم , من براى ملاقات سید حسین تهرانى , داماد حاج ملا هادى اندرمانى , از خیمه بیرون آمدم و در بین حجاج مى گشتم و جستجو مى نمودم .
نـزدیـک ظـهـر, خـیلى خسته شدم , ولى خیمه ایشان را نیافتم و تا آخرین جایى که حجاج خیمه داشـتند, رسیدم , یعنى پشت نهرى که در سمت چپ کوه واقع شده بود.
آخرین خیمه از پشم سیاه بود و خطوط سفیدى روى آن دیده مى شد.
کنار خیمه نشستم که قدرى استراحت نمایم شخصى از خیمه به اسم مرا صدا زد و گفت : حاج سید خلیل .
نظر کردم , دیدم آن شخص در خیمه ایستاده است گفتم : چه مى گویى ؟ گفت : بیا وداخل شو.
داخل خیمه شدم و سلام کردم .
جـواب سـلامـم را داد.
دیـدم وسـط خیمه روى زمین رو به قبله ایستاده و بساطى از پشم شتر و پوست در آن جا فرش است .
در گوشه خیمه , پشت سر آن شخص , دو نفر برروى آن فرش نشسته و هر دو ساکت بودند.
ایشان سؤال کرد: به دنبال که مى گردى ؟بعد خودش گفت : به دنبال حاج سـیـد حـسین , داماد مرحوم حاج ملا هادى , مى گردى .
گفت : حال خود و همسرش خوب است خـیـمه شان آن جا است و با دست به طرفى اشاره نمود و گفت : ایشان نزدیک فلان کاروان خیمه زده اند و اسمش را هم برد اما من فراموش نمودم .
بـاز سـؤال کـرد: از کدام راه آمده اى ؟ و خودش گفت : از راه شام و از تهران آمده اى .
گفتم : بلى .
خلاصه از هر چه در راه واقع شده بود, سؤال مى کرد و خودش جواب مى داد.
از جمله چیزهایى که در بـیـن راه براى من اتفاق افتاد این که , در بیابان لیمو درحالى که محرم بودم بین من و یکى از اعـراب اخـتلافى واقع شد و آن شخص چندمرتبه با تازیانه بر سر من زد, اما من ساکت بودم , چون احـرام داشتم و نمى شد نزاع کنم .
ایشان از این قضیه هم خبر داد و فرمود: هر چه بر بندگان خدا واقع مى شود,خوب است .
دیـدم نـزدیک ظهر است خواستم احتیاطا نیت وقوف عرفات را بنمایم گفت : امروزروز هشتم و فـردا نـهـم اسـت امروز نیت وقوف نکن .
اجمالا از او پذیرفتم و نیت نکردم .
بعد از آن برخاسته و از ایشان التماس دعا نمودم و از آن خیمه بیرون آمدم و به خیمه خود بازگشته و خوابیدم .
فردا که روز نهم بود, با جناب حاج ملا محمد على و دو نفر دیگر به دیدن حاج سیدحسین رفتیم و در بین راه که از منزل او سؤال مى نمودیم , شخصى نام کاروانى که دیروز آن شخص ذکر کرده بود و مـن فـراموش نموده بودم را برد.
خلاصه از حاج سیدحسین دیدن کردیم و به مسجد رفته چند رکعت نماز خواندیم و در حین بازگشت ازمسجد, همگى آن خیمه روز گذشته را دیدیم .
بعضى از رفقاى ما گفتند: آن قدرحاجى زیاد شده که تا این جا خیمه زده اند.
بعضى دیگر از رفقا گفتند: این جا خیمه هیزم فروشها است .
من گفتم : نه , این هم از خیمه حجاج است .
نـزدیـک ظـهـر, در آن نهر غسل کردیم و به منزل رفتیم و بعد از غروب آفتاب از عرفات به سوى مـشعر حرکت کرده و وقتى صبح شد از مشعر به سوى منى براه افتادیم .
دروقت قربانى , من و چند نـفـر دیـگـر قـربـانى هایمان را برداشتیم , که آنها را به مکان مخصوص قربانى , ببریم .
وقتى از بین خـیمه ها خارج شدیم و در جاده قرار گرفتیم ,شخصى که دیروز در آن خیمه بود و با من صحبت کرد, نزد من آمد و اسم مرا برد وفرمود: قربانیت را به آن جا نبر و خودش مکان دیگرى را نشان داد و با دستش به آن جا اشاره نمود.
مـن قـبـول کـردم و سه نفر از رفقا همراه من آمدند ولى بقیه نپذیرفتند.
در آن وقت دردست آن شخص عصاى کوچک یا چیزى غیر از آن بود و سخنى مى گفت .
آنچه ازکلام او فهمیدم و به یادم ماند این بود که مى گفت : و قلیل من عبادى الشکور.
(بندگان شکرگزار من ,کم هستند) بعد از قربانى و سایر اعمال , به مکه باز گشتیم .
در مسجد الحرام من مشغول طواف شدم دیدم آن شـخـص مـقـابل حجرالاسود به فاصله دو ذراع (حدود یک متر) یا کمترایستاده و دستها را مقابل صورت نگه داشته و مشغول دعا است و در هر هفت دور, اورا به همان حال دیدم .
بـعد از طواف که خواستم حجرالاسود را ببوسم , به سوى آن طرفى که او بود, رفتم دیدم حجاجى کـه در طوافند همین که به او مى رسند, هیچ یک از جلویش نمى روند وایشان مثل کوهى ایستاده اسـت و مـردم از پـشت سر او طواف مى کنند.
چون خواستم حجر را ببوسم و برآن دست بکشم آن شـخـص دست مرا گرفت و به حجرالاسودرسانید با کمال اطمینان آن را بوسیده و مس نمودم و دستم را بر کتف او گذاردم وگفتم : التمس منکم الدعا و اسئلکم الدعا(از شما التماس دعا دارم ) ایشان قبول نمودو براى من دعا کرد.
بـراى نـماز طواف به طرف مقام حضرت ابراهیم (ع ) رفتم و چیزى به خادم مقام دادم و همان جا مقابل در مقام ایستادم و مشغول نماز طواف شدم .
در بین نماز دیدم آن شخص مقابل حجرالاسود ایستاده است و هیچ چیز بین من و او حایل نیست نه خودمقام و نه ضریح , به خاطر این مطلب در فـکر فرو رفتم .
وقتى مشغول تشهد شدم ,متوجه شدم و به خود گفتم , هیهات ! چطور مردم بین مـن و او حایل نشده اند با این که باید حایل باشند؟ خواستم نماز را قطع کنم .
به من اشاره کرد که حرکت نکن .
نماز را تمام کردم و از جاى خود برخاسته و دویدم , اما به زمین خوردم و وقتى به محلى که ایشان آن جـا ایـسـتاده بود, رسیدم حضرتش را ندیدم .
هر چه در اطراف خانه کعبه نظر کردم و جستجو نمودم , آن وجود مقدس را نیافتم , لذا یقین کردم که ایشان حضرت بقیة اللّه عجل الله تعالى فرجه الشریف بوده اند.

تشرف ابوالحسین بن ابى البغل کاتب


ابوالحسین بن ابى البغل کاتب نقل مى کند: از طرف ابى منصور بن صالحان , کارى را به عهده گرفتم , ولى اتفاقى افتاد که باعث شد من خودم را از او پنهان کنم او هم در جستجوى من برآمد.مـدتى پنهان و هراسان بودم .
آنگاه قصد کردم به مقابر قریش , یعنى مرقد منورحضرت کاظم (علیه السّلام) بروم و شب جمعه را در آن جا بمانم و دعا و مسئلت کنم تا خداى تعالى به برکت آن حضرت , فرجى در کـار من بنماید.
آن شب باد و باران بود.
ازابوجعفر قیم , خواهش کردم که درهاى حرم مطهر را ببندد و سعى کند که آن جا خالى شود تا من در حرم خلوت کنم و بتوانم آنچه را مى خواهم , انجام دهم .
ابوجعفر همین کار را کرد و درها را بست .
نصف شب شد و به قدرى باد و باران آمدکه تردد زوار را از آن مـکـان مقدس قطع کرد.
من هم در آن جا ماندم و دعا و زیارت مى نمودم و نماز مى خواندم .
نـاگـاه صـداى پـایى از سمت ضریح مولاى خود, حضرت موسى بن جعفر (علیه السّلام) , شنیدم و مردى را دیدم که زیارت مى کند.
او در زیارت خود برحضرت آدم و انبیاء اولوالعزم (علیهم السّلام) و بعد بر یک یک ائمه سلام کرد تا به صاحب الزمان (علیه السّلام) رسید ولى ایشان را ذکر نکرد.
از ایـن عـمل تعجب کردم و گفتم شاید حضرتش را فراموش کرده یا ایشان رانمى شناسد و یا این یک مذهبى است که خودش دارد.
وقـتـى از زیـارت فارغ شد, دو رکعت نماز خواند و رو به طرف مرقد حضرت امام جواد (علیه السّلام) کرد و حضرتش را مثل امام کاظم (علیه السّلام) زیارت کرد و دو رکعت نمازخواند.
مـن تـرسـان بـودم و او را نمى شناختم .
دیدم شخصى است که سن جوانى را تمام کرده ودر زمره افراد کامل محسوب مى شود, پیراهن سفیدى به تن و عمامه اى باتحت الحنک بر سر دارد و ردایى بر کتف انداخته بود.
فرمود: اى ابوالحسین ابن ابى البغل , چرا دعاى فرج را نمى خوانى ؟ گـفـتـم : مولاى من , دعاى فرج کدام است ؟ فرمود: دو رکعت نماز مى خوانى و مى گویى :یا من اظـهـر الـجمیل و ستر القبیح یا من لم یؤاخذ بالجریرة و لم یهتک الستروالسریرة یا عظیم المن یا کریم الصفح یا حسن التجاوز یا واسع المغفرة یا باسطالیدین بالرحمة یا منتهى کل نجوى و یا غایة کـل شـکـوى یا عون کل مستعین یامبتدء بالنعم قبل استحقاقها یا رباه ده مرتبه یا غایة رغبتاه ده مـرتـبـه اسئلک بحق هذه الاسماء و بحق محمد وآله الطاهرین علیهم السلام الا ما کشفت کربى و نـفـست همى و فرجت غمى واصلحت حالى و بعد از این دعا هر چه مى خواهى , بطلب .
آنگاه طرف راست صورت خود را بر زمین گذاشته و صد مرتبه در سجده مى گویى : یامحمد یا على , یا على یا محمد اکفیانى فانکما کافیاى وانصرانى فانکماناصراى .
بـعـد طـرف چـپ صـورت را بر زمین بگذار و صد مرتبه بگو: ادرکنى و آن قدرمى گویى الغوث , الغوث , الغوث تا این که نفست تمام شود بعد هم سرت را از سجده بردار.
به درستى که خداى تعالى به کرم خود, حاجت تو را ان شاءاللّه بر مى آورد.
ابن ابى البغل مى گوید: وقتى مشغول نماز و دعا شدم , او بیرون رفت .
هنگامى که نمازم تمام شد, نزد ابوجعفر رفتم تا از او راجع به این مرد سؤال کنم , که چطور داخل شده است , اما با کمال تعجب دیدم درها به حال خود بسته و قفل است ! بـا خود گفتم : شاید درى در این جا باشد که من نمى دانم و خود را به ابوجعفر قیم رساندم .
او هم از اتـاق زیت (اتاقى که محل روغن چراغ حرم بود) به طرف من آمد.
جریان آن مرد و کیفیت داخل شدنش را پرسیدم .
گفت : درها همان طورى که مى بینى قفل است و من آنها را باز نکرده ام .
قـضـیه را خبر دادم در این جا ابوجعفر گفت : این آقا, مولاى ما حضرت صاحب الزمان (علیه السّلام) است و من مکرر حضرتش را در مثل چنین شبى که حرم خالى از مردم است مشاهده نموده ام .
بـا ایـن کـلام ابوجعفر, به خاطر آنچه از دستم رفته بود, تاسف خوردم .
نزدیک طلوع فجر, از حرم مطهر خارج شدم و به کرخ (محلى که پنهان بودم ) رفتم .
هنوز روز نشده بود که یاران ابن صالحان جویاى ملاقات من شدند و راجع به من از دوستانم سؤال مى کردند.
آنها با خود امانى از وزیر آورده بـودنـد.
مـن هـم هـمـراه شـخص امینى ازدوستان , نزد او حاضر شدم .
ابن صالحان از جاى خود برخاست و مرا در آغوش گرفت به طورى که تا به حال از او چنین کارى را ندیده بودم بعد گفت : کار تو به جایى رسید که از من نزد حضرت صاحب الزمان (ع ) شکایت کنى ؟ گفتم : دعایى مى کردم و سؤالى از آن جناب داشتم .
و این جمله را به این خاطر گفتم تااز گفته خود صرف نظر کند ولى او گفت : دیشب (شب جمعه ) مولاى خود, حضرت صاحب الزمان (علیه السّلام) , را در خواب دیدم .
آن حضرت با من درشتى کردند و دستوردادند که هر کار نیک و خوبى را نسبت به تو انجام دهم , به طورى که ترسیدم .
ابـوالـحـسـین ابن ابى البغل مى گوید, گفتم : لا اله الا اللّه گواهى مى دهم که ایشان حقند.
شب گـذشـتـه مولاى خود را در بیدارى زیارت کردم .
ایشان به من فرمودند: فلان کار رابکن .
و شرح آنچه را در حرم مطهر دیده بودم , برایش گفتم .
او تـعـجب کرد و بعد از آن نسبت به من کارهاى بزرگ و خوبیهایى انجام داد و به برکت مولایمان حضرت ولى عصر (علیه السلام ) به مقاصدى که گمانش را هم از او نداشتم ,رسیدم .

قال رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله :

طوبى لمن لقیه
خوشا به حال کسى که او (حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه ) را ملاقات کند.

صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
آدرس های مرجع