تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: داستانهایی از تشرفات
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
به لباس پاسبانى بودند!


علامه طباطبایى تعریف می‌کند ایامى که در تبریز به سر مى‏بردم روزی از طرف مرحوم زنوزى قاصدى آمد و مرا احضار کرد، چون خدمت ایشان رسیدم فرمود: ماجرایى پیش آمده که در آن مبهوتم. چند روز در منزل کار بنایى داشتیم. بنا با شاگردانش مشغول کار بودند، کارهاى دقیق شاگرد توجهم را جلب کرد، مى‏دیدم کارهایش را بخوبى انجام مى‏دهد و وقت تلف نمى‏کند. ظهر که استادش براى صرف ناهار به منزل مى‏رفت در همان محل کار مى‏ماند و ابتدا تجدید وضو مى‏کرد و نمازش را در اول وقت مى‏خواند سپس دستمال کوچک خویش را باز مى‏نمود و غذاى ساده‏اى را که با خود آورده بود مى‏خورد و بلند مى‏شد و مقدمات کار را فراهم مى‏کرد تا استادش برسد ووقتى استاد مى‏آمد با تلاش زیادى همراه وى کار را ادامه مى‏داد.
در یکى از روزها بنا به وى گفت‏ برو از همسایه نردبانى بگیر و بیاور. جوان رفت ولى برخلاف انتظار دیر آمد و لذا هنگام عصر که استادش به خانه رفت، نزد وى رفته و ضمن احوالپرسى از او پرسیدم درآوردن نردبان انتظار نبود که تاخیر نمایى، چرا دیر کردى؟ جوان کارگر لبخندى زد و گفت: دلیل دیر آمدنم تنگى کوچه بود و اگر مواظبت نمى‏کردم ممکن بود دیوارهاى مردم بر اثر برخورد نردبان خراش بردارد!
آقاى زنوزى ادامه دادند: از پاسخ قانع کننده این جوان بیش از پیش متعجب شدم از او پرسیدم: آیا مى‏شود امام زمان، عجل‏الله‏تعالى‏فرجه، را دید؟ بلافاصله با حالتى کاملا عادى گفت: بلى اتفاقا این هفته به تبریز تشریف آورده بودند. پرسیدم لباس امام چگونه بود؟ پاسخ داد: به لباس پاسبانى بودند!
مشکل مرحوم زنوزى که سبب حیرت او شده بود همین نکته بود و از این جهت علامه طباطبایى را خواسته بود تا از او بپرسد چگونه مى‏شود امام زمان به لباس پاسبانى باشند؟ علامه پاسخ مى‏دهد: همه عالم از آن حضرت مهدى، علیه‏السلام، است و لذا براى آن حضرت مکان و یا لباس و شبیه اینگونه مسائل مشکلى ایجاد نمى‏کند.
محمد هادى فقیهى که این داستان را از زبان علامه شنیده است مى‏گوید: از معظم‏له درباره صحت این داستان نظرخواهى کردم ایشان فرمودند: قرائن به گونه‏اى است که قضیه حقیقت داشته و او از جوانانى بود که امام زمان، علیه‏السلام، را مى‏دیده است. سپس علامه طباطبایى افزود: با توجه به اینکه نشانى آن جوان را داشتم به سراغش رفتم ولى متاسفانه موفق به یافتنش نشدم.
داستان یک ملاقات


هر وقت از او مى‏خواستیم که اتفاق آن روز را تعریف کند حالش دگرگون مى‏شد، آب دهانش را قورت مى‏داد و نوعى ترس همراه با اشتیاق به سراغش مى‏آمد. شغلش لگاره‏دوزى بود و تنها وسیله نقلیه‏اش یابوى دودى رنگش بود. معمولا براى پیدا کردن کار به چهارمحال مى‏رفت و در روستاها و نقاط دوردست مدتها مشغول کار مى‏شد و بالاخره پس از سه یا چهار ماه کار به ولایت‏برمى‏گشت. اما، اینبار به علت مساعد بودن هوا، پاییز را در غربت گذرانده‏بود و با شروع اولین برف باید به دیار خود بازمى‏گشت. هنوز از بروجن خارج نشده‏بود که باریدن برف شروع شد ولى سید مردى نبود که خوف و هراسى از این برفها داشته‏باشد.
شال سبزش را که میراث پدر بود، بار دیگر محکم کرد و افسار حیوان را به دست گرفت و جلوتر رفت. از روبروى روستاى نقنه که رد مى‏شد دو سه نفر از دوستان سید خواستند که مهمانشان باشد، اما سید نپذیرفت و به راهش ادامه داد. تمام صحرا پوشیده از برف و سفید سفید بود.
انعکاس نور خورشید از پشت ابرها روشنایى یکنواختى را منتشر مى‏کرد. گرچه هوا سرد بود، اما قابل تحمل بود ولى هر از چندى باد مى‏وزید و برفها را به صورتش مى‏زد. نزدیکیهاى ظهر بود که از گردنه گلیسار گذشت. در این فکر بود که ناهار را در روستاى همگین بخورد. چیزى هم نمانده‏بود، ولى ناگاه ابرها فشرده‏تر شدند و سرعت‏بارش برف زیاد شد. برف و بوران پیدا کردن راه را مشکل مى‏کرد و از سرعت آنها مى‏کاست، کم‏کم سوز سرما بیشتر شد، ناگهان حیوان از جا جست و بعد میخکوب شد. براى لحظاتى سید نمى‏دانست چه اتفاقى افتاده‏است، اما با پاک کردن چشمانش از برف کم‏کم صدایى ناآشنا به گوشش خورد و لکه‏هاى تیره‏رنگى را که در برف سفید خودنمایى مى‏کردند بخوبى دید.
آرى! چند گرگ گرسنه دوروبرش را گرفته‏بودند و هر لحظه حلقه محاصره را تنگتر مى‏کردند. چند دقیقه‏اى نگذشته‏بود که دو تا از گرگها جسارت به خرج داده و با پاشیدن برف بر روى او، حمله را شروع کردند. سید با چوبدستى و سروصداى زیاد جواب آنها را داد و آنها براى چند دقیقه دور شدند، اما کمى بعد دوباره حمله گرگها شروع شد. بالاخره یکى از گرگها از پشت‏به یابو حمله کرد، و سید مجبور شد حیوان را نجات دهد و در همین گیرودار نجات دادن یابو، خود نیز مورد حمله گرگها قرار گرفت. ضربان قلبش تند شده‏بود و تنفس مشکل، سرماى کشنده مرگ را هر لحظه نزدیکتر مى‏ساخت، سید تا این لحظه بر خود مسلط بود و دفاع مى‏کرد، اما ناگهان یکى از پاهایش بر روى برفها سر خورد و نقش بر زمین شد، فرصت‏خوبى براى گرگها پیش آمد، گرگ گرسنه‏اى به یک خیز بر روى بدن سید افتاد و با هم درگیر شدند. کتف سید توسط گرگ زخمى شد. دیگر امیدى به زنده ماندن نبود.
سید فریادى کشید و با گریه کمک خواست. یا جدا! یا صاحب‏الزمان! یا مهدى ادرکنى!
خون گرم کتفش بر روى دستهایش ریخت و برف سفید را رنگین کرد. حیوان از خودش دفاع مى‏کرد و مى‏خواست‏خود را نجات دهد و سید گلوى گرگ را با شهامت فشار مى‏داد. ناگهان گرگها فرار کردند سید لحظه‏اى به خود آمد. خدایا چه مى‏بینم، صداى حیوان بلند شد دستها را به زمین مى‏زد و مثل اینکه چیزى مى‏خواهد بگوید.
سوارى نزدیک شد. جوانى چون قرص ماه، تنومند و خوش‏سیما. سوار بر اسبى سفید به زیبایى تمام طبیعت. هیبت‏سوار سید را متحیر کرده‏بود. نگاهش گرم و مجذوب‏کننده بود، ناگهان سوار گفت: برخیز سید! سید از جا پرید و بلند شد. جوان چنان ابهتى داشت که سید جرات نکرد حرفى بزند. جوان همان‏طور که سوار اسب بود اشاره به سید کرد و گفت: گرگها مزاحمت‏شدند، هان!؟ دستانت را ببر بالا! سپس تکه‏اى از شالش را جدا کرد و بر زخم کتف گذاشت، سید مى‏لرزید ولى هیچگونه احساس درد و ناراحتى نداشت. یک لحظه چشمش به اسبش افتاد حیوان نجیب چنان به سوار نگاه مى‏کرد که انگار هزار سال است که او را مى‏شناسد، اشک حیوان سرازیر بود، سوار رو به سید کرد و گفت: برو خدا نگهدارت شما نجات یافتید، سید گفت: ولى گرگها؟ زخم شانه‏ام؟ حیوانم؟ سوار لبخندى زد و دستش را به علامت‏ خداحافظى بلند کرد چند ثانیه‏اى نگذشته‏بود که سوار ناپدید شد. سید هنوز دستهایش را پائین نیاورده‏بود، ناگهان مانند کسى که از خواب بیدار شود به خود آمد. خدایا! این جوان زیبا که بود؟ کتفم که خون مى‏آمد و زخم شده‏بود چه شد؟ پس گرگها کو؟ چرا دیگر سردم نیست؟ من چرا گرسنه نیستم. همه اینها براى چند ثانیه او را سرگرم کرده‏بودند. آرى! آقا امام زمان به کمکش آمده‏بود و سید بعدا متوجه شد. سید هر سال از آن راه مى‏گذشت و هر زمان که به گردنه مى‏رسید در آن نقطه که معشوق را دیده‏بود پیاده مى‏شد و ساعتها اشک مى‏ریخت. تکه بریده شال تا آخر عمر همراه سید بود و سخت‏ترین بیماران با تماس با این تکه شال نجات مى‏یافتند به عشق مولا صاحب‏الزمان.
این داستان ماجرایى است‏حقیقى از زندگى انسان شریفى که نامش سالها پس از مرگ بر سر زبان مردم ماند.
تشرفاتی درعصر غیبت صغری

تشرف زهرى در غیبت صغرى

زهرى مى گوید: من تلاش فراوانى براى زیارت حضرت صاحب الامر (ع ) داشتم , اما به این خواسته نرسیدم .
تا آن که بـه حـضور محمد بن عثمان عمروى - نایب دوم حضرت در غیبت صغرى - رفتم و مدتى ایشان را خدمت نمودم .
روزى التماس کردم که مرا به محضرآن حضرت برساند.
قبول نکرد, ولى چون زیاد تضرع کردم , فرمود: فردا, اول روز بیا.
روز بـعـد, اول وقـت بـه نزد او رفتم .
دیدم شخصى آمد که جوانى خوشرو و خوشبو درلباس تجار همراه او بود و جنسى با خود داشت .
در این جا عمروى به آن جوان اشاره کرد, که این است آن که مى خواهى .
مـن بـه حـضـور آن حـضـرت رفـتم و آنچه خواستم سؤال کردم و جواب شنیدم .
بعدحضرت , به درخـانه اى که خیلى مورد توجه نبود, رسیدند و خواستند داخل آن خانه شوند که عمروى گفت : اگر سؤالى دارى بپرس , که دیگر او را نخواهى دید.
رفـتـم که سؤالى بپرسم , اما حضرت گوش ندادند و داخل خانه شدند و فرمودند:

((ملعون است , مـلـعـون است , کسى که نماز مغرب را تا وقتى که ستاره در آسمان زیادشود, تاخیر اندازد.
ملعون است , ملعون است , کسى که نماز صبح را تا وقتى که ستاره ها غایب شوند, تاخیر اندازد
)) .


تشرف ازدى در غیبت صغرى

ازدى مى گوید: من مشغول طواف خانه خدا بودم .
شش دور رفتم و قصد داشتم دور هفتم را شروع کنم که ناگاه چشمم به حلقه اى از مردم افتاد که در طرف راست کعبه بودند! جوانى خوشرو و خوشبو با مهابت تمام نزد ایشان ایستاده و صحبت مى فرمود, به طورى که بهتر از سخن او و دلنشین تر از گفتارش نشنیده بودم .
نزدیک رفتم که با او صحبت کنم , اما ازدحام جمعیت مانع از نزدیکى به او گردید.
از مردى پرسیدم : این جوان کیست ؟ گـفـت : پسر رسول خدا (ص ) است , که سالى یک بار براى خواص (دوستان خصوصى ) خود ظاهر مى شود و براى آنها حدیث مى فرماید.
وقـتـى ایـن مـطـلـب را شنیدم , خود را به او رسانده و عرض کردم : مولاجان , من براى هدایت به خدمت شما آمده ام و مى خواهم مرا راهنمایى کنید.
تا این گفته را شنیدند, دست بردند و از سنگریزه هاى مسجد برداشتند و به من دادند.
وقتى به آن نـگـاه کردم , دیدم تکه طلایى است .
بعد از آن که این موضوع عجیب رامشاهده کردم , براه افتادم .
نـاگـاه دیدم آن بزرگوار پشت سر من آمدند و به من فرمودند:حجت بر تو ثابت شد و حق برایت ظاهر گردید و کورى از چشم تو رفت .
آیا مراشناختى ؟ عرض کردم : نه , نشناختم .
فرمود: منم مهدى .
منم قائم زمان .
منم آن که زمین را پر از عدل و داد مى کنم , همان طورى که از ظلم و ستم پر شده باشد, به درستى که زمین از حجت خالى نخواهد بودو خداى تعالى مردم را در حیرت و سرگردانى رها نمى کند.
بعد هم فرمودند: آنچه را که دیدى نزد تو امانت است , آن را براى برادران مؤمنت نقل کن.

تشرف ابوسعید کابلى در غیبت صغرى

ابن شاذان مى گوید: بـه گـوشم خورده بود, که ابوسعید کابلى در کتاب انجیل صحت و حقانیت دین مقدس اسلام را دیـده و لذا به سوى آن هدایت شده است و از کابل , براى تحقیق از اسلام خارج گشته , و به آن جا رسـیده بود.
به همین جهت در فکر بودم او را ببینم .
تا آن که ملاقاتش کردم و از احوالش پرسیدم , او این طور نقل کرد: من براى رسیدن به محضرحضرت صاحب الامر (ع ) زحمت زیادى کشیدم , تا آن کـه وارد مـدیـنـه مـنـوره گشته ,مدتى در آن جا اقامت نمودم .
در این باره با هرکس صحبت مى کردم , مرا نهى مى نمود.
تـا آن کـه شیخى از بنى هاشم به نام یحیى بن محمد عریضى را ملاقات نمودم .
او گفت :آن کسى که تو به دنبالش هستى , در صاریا مى باشد.
باید به آن جا بروى .
وقـتـى این خبر را شنیدم , به طرف صاریا براه افتادم .
در آن جا به دهلیزى که آن راآب پاشى کرده بـودنـد, وارد شـدم .
ناگاه غلام سیاهى از خانه اى بیرون آمد و مرا ازنشستن در آن جا نهى کرد و گفت : از این جا بلند شو و برو.
هر قدر اصرار کرد, من قبول نکردم و گفتم : نمى روم و به التماس افتادم .
وقتى این حالت مرا دید, داخل خانه شد.
بعد از لحظاتى بیرون آمد و گفت : داخل شو.
وقـتى داخل شدم , مولاى خود را دیدم که در وسط خانه نشسته اند.
همین که نظرمبارک حضرت بر من افتاد, مرا به آن نامى که کسى غیر از نزدیکانم در کابل نمى دانستند, خواندند.
عرض کردم : مولاجان خرجى من از بین رفته است - در حالى که این طور نبود -وقتى حضرت این جـمله را از من شنیدند, فرمودند: نه , خرجى ات هست , اما به خاطراین دروغى که گفتى , از بین خواهد رفت .
بعد هم مبلغى عطا فرمودند و من هم برگشتم .
طولى نکشید که آنچه با خود داشتم , از بین رفت و مبلغى را که به من عطا کرده بودند,ماند.
سال دوم هم به صاریا مشرف شدم , اما آن خانه را خالى یافتم و کسى در آن جانبود .

تشرف غانم هندى در غیبت صغرى

ابوسعید غانم هندى مى گوید: مـن در یکى از شهرهاى هند (کشمیر) بودم و دوستانى داشتم که چهل نفر بودند.
ما برکرسیهایى کـه در طـرف راسـت سـلـطان بود, مى نشستیم و همه کتب اربعه (تورات ,انجیل , زبور و صحف ابراهیم ) را خوانده , با آنها در میان مردم حکم مى کردیم ومسائل دین را به ایشان تعلیم و در حلال و حرام نظر مى دادیم .
سلطان و رعیت هم به ما رجوع مى کردند.
روزى در خصوص سید انبیاء, رسول اللّه (ص ), صحبتى شد و بین خودمان گفتیم ,این پیغمبر که در کـتـابها نامش برده شده وضعش بر ما مخفى مى باشد, پس واجب است که به دنبال او باشیم و آثارش را جستجو کنیم .
در آن مـجـلـس نـظـر تـمام ایشان بر این موضوع قرار گرفت که من براى جستجو خارج شده و سـیـاحـت کـنـم .
مـن هـم بـا ایـن عزم در حالى که با خود, مال و ثروت زیادى برداشته بودم , از هندوستان , خارج شدم .
دوازده ماه سیر نمودم , تا آن که به نزدیکى شهر کابل رسیدم .
به طایفه اى از ترکمن ها برخورد نمودم .
آنها مرا غارت و جراحات شدیدى بر من وارد آوردند.
به کابل وارد شدم .
حاکم کابل از حال من مطلع شد و مرا روانه بلخ ‌کرد.
والى در آن زمان , داوود بن عباس بن ابى الاسود بود.
مطلع شد که من از هندوستان براى تحقیق از دیـن اسـلام بـیـرون آمده و در این باره با فقهاء و علماء علم کلام مناظره کرده ام و زبان فارسى را آموخته ام , لذا کسى را فرستاد و مرا در مجلس خود احضارکرد.
فقهاء را هم حاضر کرد و آنها با من مناظره نمودند و من هم به آنها خبر دادم که ازهند براى یافتن این پیغمبرى که در کتابهاى خود نام او را دیده ام , خارج شده ام .
گفتند: نام آن پیامبر چه مى باشد؟ گفتم : نام او محمد است .
گفتند: این شخص , پیغمبر ما است .
از شـریـعـت و دیـن او سـؤال کردم .
آنها تا حدى مرا آگاه نمودند.
گفتم : من مى دانم که محمد پیغمبر است , اما نمى دانم این که شما مى گویید, همان است یا نه .
جایش را به من بگویید تا نزد او بـروم و از علائمى که به یاد دارم , جویا شوم .
اگر او همان پیغمبرى بود که مى شناسم , به او ایمان مى آورم .
گفتند: او از دنیا رفته است .
گفتم : وصى و خلیفه او کیست ؟ گفتند: ابوبکر.
گفتم : این کنیه است , نام او را بگویید.
گفتند: عبداللّه بن عثمان و او از قریش است .
گفتم : نسب پیغمبر خود محمد (ص ) را بگویید.
نسب او را بیان کردند.
گـفـتـم : آن پـیـغمبرى که من به دنبال او هستم , این شخص نیست , زیرا آن که در پى اوهستم , خـلـیـفـه اش برادر او در دین , پسرعموى او در نسب , شوهر دخترش در سبب مى باشد.
ایشان پدر اولاد او است و آن پیغمبر در روى زمین اولادى غیر از اولادخلیفه خود ندارد.
وقـتـى این سخنان را شنیدند, آشوبى به پا شد و گفتند: ایها الامیر این مرد از شرک خارج و وارد کفر گردیده و خون او حلال است .
گـفتم : اى مردم , من خود دینى دارم و از آن دست بر نمى دارم تا آن که دین بهترى بدست آورم .
مـن اوصاف این مرد را در کتب پیغمبران گذشته این طور دیده ام و ازشهر و دیار و عزت و دولت خود بیرون نیامدم , مگر براى یافتن او, و این که شمامى گویید مطابق با اوصاف این پیغمبر موعود نیست , دست از سر من بردارید.
والـى وقـتـى ایـن مـطلب را دید, حسین بن اسکیب را که از اصحاب امام حسن عسکرى (ع ) بود, خواست و به او گفت : با این مرد هندى مناظره کن .
حسین گفت : خدا امیر را حفظ کند, فقهاء و علماء در محضر تو هستند و از من داناترو بیناترند.
گـفت : نه , بلکه همان طورى که مى گویم در خلوت با او مناظره کن و کمال ملاطفت رارعایت نما.
حسین مرا به خلوت برده و با من مدارا نمود و گفت : آن کس که تو مى خواهى همین محمد است کـه ایـنـها گفتند.
وصى و خلیفه او على بن ابیطالب بن عبد المطلب (ع )است .
او همسر فاطمه (س ), - دختر آن حضرت - و پدر حسن و حسین - دو فرزندپیامبر - است .
غـانـم مـى گـویـد: وقـتى این سخنان را شنیدم , گفتم : اللّه اکبر, این شخص همان است که من مـى خـواهـم , لذا به نزد داوود بن عباس آمدم و گفتم : ایها الامیر آن کس را که مى خواستم , پیدا کردم .
اشهد ان لااله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه .
داوود به من احسان و اکرام نمود و متوجه حسین شد و گفت : مراقب حال او باش .
هـمـراه حـسـیـن رفتم و با او انس گرفتم و مسائل دین خود را از او آموختم : نماز و روزه و سایر واجـبـات را به من آموخت .
تا آن که روزى به او گفتم : ما در کتابهاى خوددیده ایم که این محمد خـاتـم پیغمبران مى باشد و بعد از او پیغمبرى نیست .
دیگر آن که کارها بعد از او با وصى و وارث و خـلیفه او است .
پس از آن با وصى بعد از وصى ,یعنى این امر در اعقاب و فرزندانش تا قیامت هست .
حال بگو وصى وصى محمد چه کسى است ؟ گـفـت : حسن و بعد از او حسین مى باشد و بعد از او پسران حسین (ع ) و خلاصه نام ایشان را ذکر کـرد, تـا آن کـه بـه صاحب الزمان (ع ) رسید.
بعد هم مرا از آنچه واقع گشته , خبر داد, لذا فکرى نداشتم , مگر آن که به دنبال ناحیه مقدسه براه بیفتم .
بـعـد از آن در سـال 264, غـانم به شهر قم آمد و با اهل قم و طایفه امامیه بود تا آن که بابرخى از ایشان روانه بغداد شد و با او رفیقى از اهل سنت بود که ابتداء هم مذهب بودند.
غـانـم مى گوید: بعضى از اخلاق آن رفیق را نپسندیدم , لذا از او جدا شده و سفرمى کردم , تا وارد سامرا شدم و از آن جا به سوى عباسیه (مسجد بنى عباس که حالامخروبه و معروف به خلفاء است و سابقا دارالحکومة بوده است ) رفتم .
در آن جا نمازرا خوانده و درباره چیزى که قصد داشتم به فکر فرو رفتم .
ناگهان دیدم کسى نزد من آمد و گفت : تو فلانى هستى ؟ و مرا به آن اسمى که در هند داشتم , نام برد.
گفتم : بله .
گـفـت : مولاى خود را اجابت کن .
وقتى این مطلب را شنیدم , به همراهش روانه شدم .
او در میان کوچه ها مى رفت و من به دنبالش بودم .
تا آن که وارد خانه و باغى شد.
من هم داخل شدم .
در آن جا مـولاى خـود را دیـدم که نشسته اند و به من توجه کردند و به زبان هندى فرمودند: مرحبا یا فلان (خوش آمدى ), حالت چطور است ؟ حال فلان وفلان (تمام چهل نفر از دوستان مرا نام برد) چطور است ؟ و راجع به هر یک از ایشان جداگانه سؤال فرمود.
بعد هم مرا به وقایعى که برایم اتفاق افتاده بود, خبر داد و تمام این سخنان را به زبان هندى فرمود.
بعد فرمود: مى خواهى با اهل قم به حج بروى ؟ عرض کردم : آرى , مولاى من .
فـرمـود: بـا ایـشان مرو, امسال صبر کن و سال آینده برو.
پس از آن کیسه اى که نزدحضرتش بود, بـرداشت و به من مرحمت کرد و فرمود: این را براى مخارجت بردار ودر بغداد بر فلانى - نام او را ذکر فرمود - وارد شو و او را بر چیزى مطلع نکن .
بعد از آن غانم برگشت و به حج نرفت .
پس از آن قاصدها آمدند و خبر آوردند که حجاج در آن سال از عقبه (محلى است ) برگشته اند.
و به این وسیله , علت منع حضرت از تشرف به حج , دانسته شد.
غـانـم هـم بـه خـراسـان مراجعت کرده و در سال بعد به حج مشرف شد و براى ما هدیه فرستاد و برگشت بعد به خراسان رفته و همان جا توقف نمود, تا آن که وفات کرد .

تشرف عیسى بن مهدى جوهرى در غیبت صغرى

عیسى بن مهدى جوهرى مى گوید: سال 268, به قصد حج از شهر و دیار خود خارج شدم و ضمنا قصد تشرف به مدینه منوره را داشتم , زیرا اثرى از حضرت به دست آمده بود.
در بـین راه مریض شدم و وقتى که از فید (منزلى در بین راه کوفه و مکه ) خارج شدم ,میل زیادى به خوردن ماهى و خرما پیدا کردم .
تا آن که وارد مدینه شدم و برادران خود (شیعیان ) را ملاقات کردم .
ایشان مرا به ظهورآن حضرت در صاریا بشارت دادند.
لـذا بـه صاریا رفتم .
وقتى به آن جا رسیدم , کاخى را مشاهده کردم و دیدم تعدادى بزماده , داخل قصر مى گشتند.
در آن جا توقف کرده و منتظر فرج بودم , تا آن که نمازمغرب و عشاء را خواندم و مـشـغـول دعـا و تضرع و التماس براى زیارت حضرت بقیة اللّه ارواحنافداه بودم .
ناگاه دیدم بدر, خادم حضرت ولى عصر (ع ) صدا مى زند: اى عیسى بن مهدى جوهرى داخل شو.
تـا ایـن صدا را شنیدم , تکبیر و تهلیل گویان با حمد و ثناى الهى به طرف قصر براه افتادم .
وقتى به حـیـاط قصر وارد شدم , دیدم سفره اى را پهن کرده اند.
خادم مرا بر آن سفره دعوت کرد و گفت : مولاى من فرموده اند هر چه را در حال مرض دوست داشتى (وقتى که از فید خارج شدى ), از این سفره بخور.
این مطلب را که شنیدم با خود گفتم : این دلیل و برهان که مرا از چیزى که قبلا در دلم گذشته , خـبر بدهند, مرا کافى است , یعنى یقین مى کنم که آن بزرگوار, امام زمان من هستند.
بعد از آن با خود گفتم : چطور بخورم و حال آن که مولاى خود را هنوزندیده ام ؟ ناگاه شنیدم که مولایم فرمودند: اى عیسى , از غذا بخور که مرا خواهى دید.
وقـتـى بـه سـفـره نگاه کردم , دیدم که در آن ماهى تازه پخته هست , به طورى که هنوز ازجوش نـیـفـتـاده و خرمایى در یک طرف آن گذاشته اند.
آن خرما شبیه به خرماهاى خودمان بود.
کنار خـرمـا, شیر بود.
با خود فکر کردم که من مریض هستم .
چطورمى توانم از این ماهى و خرما و شیر بخورم ؟ نـاگـاه مولایم صدا زدند: آیا در آنچه گفته ایم شک مى کنى ؟ مگر تو بهتر از ما منافع ومضرات را مى شناسى ؟ وقتى این جمله حضرت را شنیدم , گریه و استغفار نمودم و از تمام آنچه که در سفره بود, خوردم .
عـجـیـب ایـن که از هر چیز بر مى داشتم , جاى دستم را در آن نمى دیدم ,یعنى گویا از آن , چیزى برنداشته ام .
آن غذا را از تمام آنچه در دنیا خورده بودم , لذیذترمى دیدم .
آن قدر خوردم که خجالت کشیدم , اما مولایم صدا زدند: اى عیسى , حیامکن و بخور, زیرا که این غذا از غذاهاى بهشت است و دست مخلوقات به آن نرسیده است .
من هم خوردم و هر قدر مى خوردم , سیر نمى شدم .
عرض کردم : مولاى من , دیگر مرابس است .
فرمودند: به نزد من بیا.
با خود گفتم : با دست نشسته چطور به حضور ایشان مشرف شوم ؟ فرمودند: اى عیسى مى خواهى دست خود را از چه چیزى بشویى ؟ این غذا که آلودگى ندارد.
دسـت خـود را بـوییدم , دیدم که از مشک و کافور, خوشبوتر است .
به نزد آن بزرگواررفتم .
دیدم نـورى ظـاهـر شد که چشمم خیره شد و چنان هیبت حضرت مرا گرفت که تصور کردم هوش از سرم رفته است .
آن بـزرگـوار مـلاطـفت کردند و فرمودند: یا عیسى , گاهى براى شما امکان پیدا مى شودکه مرا زیارت نمایید, این به خاطر آن است که تکذیب کنندگانى مى گویند امام شماکجا است ؟ و در چه زمـانـى وجـود دارد؟ و چه وقت متولد شده ؟ چه کسى او را دیده ویا چه چیزى از طرف او به شما رسـیده ؟ او چه چیزهایى را به شما خبر داده و چه معجزه اى برایتان آورده ؟ یعنى به خاطر این که آنـها این سخنان را مى گویند, ما خود راگاهى اوقات براى بعضى از شما ظاهر مى کنیم , تا آن که از ایـن سخنان , شکى به قلب شما راه پیدا نکند, والا حکم و تقدیر خدا بر آن است که تا زمان معلوم (ظهورحضرت ) کسى ما را نبیند.
بـعد از آن فرمودند: واللّه , مردم , امیرالمؤمنین (ع ) را ترک نمودند و با او جنگ کردند,و آن قدر به آن حـضـرت نیرنگ زدند تا او را کشتند.
با پدران من نیز چنین کردند وایشان را تصدیق نکردند و آنان را ساحر و کاهن دانستند و مرتبط با اجنه گفتند, پس این امور درباره من تازگى ندارد.
سـپس فرمودند: اى عیسى , دوستان ما را به آنچه دیدى خبر ده , و مبادا دشمنانمان را ازاین امور آگاه کنى .
عرض کردم : مولاجان , دعا کنید خدا مرا بر دین خود ثابت بدارد.
فـرمودند: اگر خدا تو را ثابت نمى داشت , مرا نمى دیدى , پس برو, چون با این دلیل وبرهان که آن را ملاحظه کردى به رشد و هدایت رسیده اى .
بعد از فرمایش حضرت , در حالى که خدا را به خاطر این نعمت شکر مى کردم , خارج شدم .

تشرف حسن بن وجناء در غیبت صغرى

ابومحمد حسن بن وجناء مى گوید: سـالـى کـه پنجاه و چهارمین حج خود را بجا مى آوردم , در زیر میزاب (ناودان خانه کعبه ), بعد از نماز عشاء, در سجده بودم و دعا و تضرع مى نمودم .
ناگاه شخصى مراحرکت داد و گفت : یا حسن بن وجناء, برخیز.
سـر بـرداشتم .
دیدم زنى زرد و لاغر, به سن چهل سال یا بیشتر بود.
زن براه افتاد و من پشت سر او بدون آن که سؤالى کنم , روانه شدم .
تا آن که به خانه حضرت خدیجه (س ) رسیدیم .
خـانـه , اتـاقـى داشـت که در آن وسط دیوار بود و نردبانى گذاشته بودند که به طرف دراتاق بالا مى رفت .
آن زن بالا رفت و صدایى آمد که یا حسن بالا بیا.
من هم رفتم و کناردر ایستادم .
در این موقع حضرت صاحب الزمان (ع ) فرمودند: یا حسن بر من نترسیدى ؟ (کنایه از این که چقدر به فکر من بودى ؟) به خدا قسم در هیچ سالى به حج مشرف نشدى ,مگر آن که من با تو (و همیشه به یاد تو) بودم .
تا این مطلب را شنیدم , از شدت اضطراب بیهوش شدم و روى زمین افتادم .
بعد ازدقایقى به خود آمدم و برخاستم .
فـرمـودنـد: یا حسن در مدینه ملازم خانه جعفر بن محمد (ع ) باش و در خصوص آذوقه و پوشاک نمى خواهد به فکر باشى , بلکه مشغول طاعت و عبادت شو.
بعد از آن دفترى که در آن دعاى فرج و صلوات بر خودشان بود, عطا کردند وفرمودند: این دعا را بـخـوان و همان طور بر من صلوات فرست و آن را به غیر ازشیعیان و دوستانم نده , زیرا که توفیق در دست خدا است .
حسن بن وجناء مى گوید عرض کردم : مولاى من , آیا بعد از این شما را زیارت نخواهم کرد.
فـرمـودنـد: یـا حـسن , هر وقت خدا بخواهد, مى بینى و در این هنگام مرا مرخص کردندو من هم مراجعت نمودم .
پس از آن همیشه ملازم خانه امام جعفر صادق (ع ) بودم و از آن جا بیرون نمى رفتم ,مگر براى وضو یـا خـواب یا افطار.
وقتى هم براى افطار وارد خانه مى شدم , مى دیدم کاسه اى گذاشته شده و هر غـذایـى که در روز به آن میل پیدا کرده بودم , با یک نان برایم قرار داده شده بود.
از آن غذا به قدر کفایت مى خوردم .
لباس زمستانى و تابستانى هم در وقت خود مى رسید.
از طـرفـى مردم براى من آب مى آوردند و من آب را در میان خانه مى پاشیدم .
غذا هم مى آوردند, ولـى چـون احـتـیـاجـى نـداشـتـم , آن را به خاطر این که کسى بر حالم اطلاع پیدانکند, تصدق مى نمودم .
تشرف سید جعفر قزوینى با پدر بزرگوار خود


سید جلیل , آقا سید جعفر قزوینى مى گوید: بـا پدرم - مرحوم آقاى سید باقر قزوینى - به مسجدسهله مى رفتیم .
وقتى نزدیک مسجد رسیدیم , به او گفتم : این حرفهایى که از مردم مى شنوم , یعنى هر کس چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله بیاید حضرت مهدى (ع ) را مى بیند, پایه و اساسى ندارد.
پدرم غضبناک متوجه من شد و گفت : چرا اساسى نداشته باشد؟ فقط به خاطر آن که تو ندیده اى ؟ آیـا هـر چیزى که تو ندیده اى اصل ندارد؟ و خیلى مرا سرزنش کرد, به طورى که از گفته خویش پشیمان شدم .
داخل مسجد شدیم .
هیچ کس در آن جا نبود.
وقتى پدرم در وسط مسجد, براى خواندن دو رکعت نـمـاز اسـتـجاره ایستاد, شخصى از طرف مقام حضرت حجت (ع )متوجه او شد و از کنارش عبور نـمـود.
بـه او سلام کرد و با ایشان مصافحه نمود.
دراین جا پدرم به من توجه کرد و پرسید: این آقا کیست ؟ گفتم : آیا او حضرت مهدى (ع ) است ؟ فرمود: پس کیست ؟ من به دنبال آن حضرت دویدم , ولى احدى را نه در مسجد و نه در خارج آن ندیدم
تشرف ملا ابوالقاسم قندهارى و جمعى از اهل سنت


فاضل جلیل ملا ابوالقاسم قندهارى فرمود: در سـال 1266, هـجرى در شهر قندهار, خدمت ملا عبدالرحیم (پسر مرحوم ملا حبیب اللّه افغان ) کتاب هیئت و تجرید را درس مى گرفتم (این دوکتاب از دروسى است که سابقا در حوزه خوانده مى شد و الان هم کم و بیش آنها رامى خوانند).
عـصـر جـمـعه اى به دیدن ایشان رفتم .
در پشت بام شبستان بیرونى او, جمعى از علماء وقضات و خـوانـیـن افـغان نشسته بودند.
بالاى مجلس , پشت به قبله و رو به مشرق ,جناب ملا غلام محمد قـاضى القضات , سردار محمد علم خان و یک نفر عالم عرب مصرى و جمعى دیگر از علماء نشسته بودند.
بـنـده و یک نفر از شیعیان که پزشک سردار محمد بود, و پسرهاى مرحوم ملاحبیب اللّه , پشت به شـمـال و پـسـر قـاضـى القضات و مفتى ها برعکس ما, یعنى رو به قبله و پشت به مشرق که پایین مجلس مى شد, به همراه جمعى از خوانین نشسته بودند.
سـخـن در مـذمـت و نکوهش مذهب تشیع بود, تا به این جا کشید که قاضى القضات گفت : ((از خرافات شیعه آن است که مى گویند: (حضرت ) م ح م د مهدى پسر
(ع ) (حضرت ) حسن عسکرى ((ع )) سال 255 هجرى در سامرا متولد شده و در سال260 در سرداب خانه خود غایب گردیده و تا زمان ما هم هنوز زنده است و نظام عالم بسته به وجود او است )).
هـمـه اهل مجلس در سرزنش و ناسزا گفتن به عقاید شیعه هم زبان شدند, مگر عالم مصرى , که قبل از این سخن قاضى القضات بیشتر از همه , شیعه را سرزنش مى کرد.
اودر این وقت خاموش بود و هـیـچ نـمـى گفت , تا این که سخن قاضى القضات به پایان رسید.
در این جا عالم مصرى گفت : ((سـال فـلان , در مـسـجـد جـامـع طـولون , پاى درس حدیث حاضر مى شدم .
فلان فقیه حدیث مـى گـفـت .
سـخـن به شمایل (حضرت ) مهدى ((ع )) رسید.
قال و قیل برخاست و آشوب بپا شد.
نـاگـهـان هـمـه ساکت شدند, زیراجوانى را به همان شکل و شمایل ایستاده دیدند, در حالى که قدرت نگاه کردن به او رانداشتند)).
چـون سـخـن عـالـم مـصرى به این جا رسید, ساکت شد.
بنده دیدم اهل مجلس ما همگى ساکت شـده انـد و نـظرها به زمین افتاده است و عرق از پیشانیها جارى شد.
از مشاهده این حالت حیرت کردم .
ناگاه جوانى را دیدم که رو به قبله در میان مجلس نشسته است .
به مجرد دیدن ایشان حالم دگـرگـون شـد.
تـوانـایـى دیدن رخسار مبارکشان رانداشتم و مانند بقیه اهل جلسه بى حس و بى حرکت شدم .
تقریبا ربع ساعت همه به این حالت بودیم و بعد آهسته آهسته به خود آمدیم .
هر کس زودتر به حال طـبیعى بر مى گشت , بلند مى شد و مى رفت .
تا آن که همه جمعیت به تدریج و بدون خداحافظى رفتند.
من آن شب را تا صبح هم شاد و هم غمگین بودم : شادى براى آن که مولاى عزیزم رادیدار کرده ام , و اندوه به خاطر آن که نتوانستم بار دیگر بر آن جمال نورانى نظر کنم وشمایل مبارکش را درست به ذهن بسپارم .
فـرداى آن روز بـراى درس رفـتـم .
مـلا عـبدالرحیم مرا به کتابخانه خود خواست و درآن جا تنها نـشـستیم .
ایشان فرمود: دیدى دیروز چه شد؟ حضرت قائم آل محمد (ع )تشریف آوردند و چنان تـصـرفـى در اهـل مجلس نمودند که قدرت سخن گفتن و نگاه کردن را از آنها گرفته و همگى شرمنده و درهم و پریشان شدند و بدون خدا حافظى رفتند.
مـن ایـن قضیه را به دو دلیل انکار کردم : یکى این که از ترس , تقیه کرده و دیگر آن که ,یقین کنم آنـچه را دیده ام خیال نبوده است , لذا گفتم : من کسى را ندیدم و از اهل مجلس هم چنین حالتى را مشاهده نکردم .
گـفت : مطلب از آن روشن تر است که تو بخواهى آن را انکار کنى .
بسیارى از مردم دیشب و امروز براى من نوشتند.
برخى هم آمدند و شفاها جریان را نقل کردند.
روز بعد پزشک سردار محمد را که شیعه بود دیدم , گفت : چشم ما از این کرامت روشن باد.
سردار محمد علم خان هم از دین خود سست شده و نزدیک است او راشیعه کنم .
چند روز بعد, اتفاقا پسر قاضى القضات را دیدم .
گفت : پدرم تو را مى خواهد.
هر قدرعذر آوردم که نـروم , نـپـذیـرفت .
ناچار با او به حضور قاضى القضات رفتم .
در آن جاجمعى از مفتى ها و آن عالم مـصـرى و افـراد دیـگـر حـضور داشتند.
بعد از سلام و تحیت با قاضى القضات , ایشان چگونگى آن مـجـلـس را از من پرسید.
گفتم : من چیزى ندیده ام و غیر از سکوت اهل مجلس و پراکنده شدن بدون خداحافظى , متوجه مطلب دیگرى نشدم .
آنهایى که در حضور قاضى القضات بودند, گفتند: این مرد دروغ مى گوید, چطورمى شود که در یک مجلس در روز روشن , همه حاضرین ببینند و این آقا نبیند؟ قـاضى القضات گفت : چون طالب علم است , دروغ نمى گوید.
شاید آن حضرت فقط خود را براى منکرین وجودش جلوه گر ساخته باشد, تا موجب رفع انکار ایشان شود.
و چون آن که مردم فارسى زبان این نواحى , نیاکانشان شیعه بوده اند و از عقاید شیعه ,اعتقاد کمى به وجود امام عصر (ع ) براى آنها باقى مانده است , ممکن است او هم ندیده باشد.
اهـل مـجـلـس بعضى از روى اکراه و برخى بدون آن , سخن قاضى القضات را تصدیق کردند.
حتى بعضى مطلب او را تحسین نمودند .
هالو ، نمد پوش صاحب کرامت


هنوز چند قدمی با مسجد فاصله داشتم که دیدم جنازه ای را می برند . وضع تابوت و چند نفری که اطرافش بودند نشان می داد میت از افراد سرشناس نیست بلکه از طبقه ی پایین و اشخاص گمنام است چون در نهایت سادگی همراه چند تن از باربرها و کشیک چی های بازار تشییع می شد .
کشیک چی به معنای مراقب و نگهبان است ، در سابق کسانی را که به کار حفاظت از خانه ها و مراقبت از بازار و مغازه های شهر مشغول بودند کشیک چی می گفتند .
آنچه حیرتم را برانگیخت این بود که دیدم یکی از تجار معروف اصفهان با حال پریشان و چشم گریان پشت سر تابوت می رود و مثل شخصی که عزیزش را از دست داده منقلب است و اشک می ریزد.
من او را می شناختم ، مردی بزرگوار و مورد اعتماد و از چهره های مؤمن و مشهور بازار بود .
وقتی او را با حال افسرده و چشمان اشکبار در پی جنازه دیدم سخت متحیر شدم و با خود گفتم اگر این میت از بستگان نزدیک او است که چنین بی تابانه در مرگش زار می زند و اشک تأثر می افشاند ، چرا جنازه را بدون اعلام قبلی این طور بی اهمیت حرکت داده اند و بازاریان و سایر آشنایان نیامده اند ؟ ! و اگر میت با این بازرگان عالی مقام بستگی ندارد چرا در عزای او چنین سر از پا نشناخته و ماتم زده سرشک غم می بارد ؟ !
در این فکر بودم و تعجب زده می نگریستم که آن تاجر چشمش به من افتاد . وقتی مرا دید جلو آمد و با صدای شکسته و آهنگ حزینی گفت : آقا به تشییع جنازه ی اولیای حق نمی آیید ؟
سخن او چنان در قلبم تأثیر گذاشت که از مسجد رفتن و نماز جماعت منصرف گشتم و گویی بی اختیار به طرف جنازه کشیده شدم .
من با آن بازرگان محترم در تشییع جنازه شرکت کردم و همراه باربرها و کشیک چی هایی که تابوت را بر دوش داشتند به سمت غسالخانه حرکت نمودم .
در آن روزگار غسالخانه ی مهم اصفهان در محلی به نام سرچشمه ی پاقلعه قرار داشت که اموات را برای غسل و کفن به آنجا می بردند .
هنگامی که به غسالخانه رسیدیم من در گوشه ای نشستم و به فکر فرو رفتم .
خیلی خسته شده بودم ، راه درازی را پیاده در پی جنازه پیموده بودم ، در آن حال به سرزنش خود پرداختم و در دل به خویشتن نهیب زدم که : چرا بدون جهت ، نماز اول وقت با جماعت را در مسجد از دست دادی ؟ ! چرا این همه رنج و زحمت بر خود روا داشتی ؟ ! چرا به خاطر یک جمله که آن تاجر افسرده دل گفت چنین بیهوده راه افتادی و دنبال تابوت دویدی و خویش را به مشقت و سختی افکندی ؟ !
در این اندیشه بودم که آن بازرگان نزد من آمد و کنارم نشست و گفت: از من نپرسیدید که این جنازه ی کیست؟
شتاب زده پرسیدم: این میت کیست و شما او را از کجا می شناسید ؟
گفت : داستان او داستان عجیبی است و آشنایی من با وی قصه ی شنیدنی و بهت انگیزی دارد.
من که سخت در شگفت بودم و خیلی میل داشتم ماجرای او را بدانم مشتاقانه پرسیدم قضیه چیست ؟
گفت : می دانید که امسال برای حج و زیارت بیت الله عازم مکه شده بودم .
جواب دادم : آری .
گفت : آشنایی من با او از همین سفر پیدا شد و عظمت مقام او را که به ظاهر یک فرد عادی و از کشیک چی های شهر است در راه مکه دانستم .
سپس ماجرای آن مرد و آشنایی خود را با وی چنین شرح داد :
قافله به قصد حج از اصفهان حرکت کرد . ابتدا وارد عراق شدیم تا پس از زیارت امام حسین علیه السلام و سایر مشاهد مشرفه رهسپار حجاز شویم .
هنوز مسافتی تا کربلا مانده بود که تمام پولها و وسایل سفر و اشیای مورد نیازم مورد دستبرد واقع شد و مفقود گردید . هر چه جستجو کردم اثری از آنها نیافتم . وقتی وارد کربلا شدم در موقعیت دشواری قرار گرفتم . از یک سو شوق مکه در دل داشتم و به آرزوی دیدار کعبه و حج آمده بودم ، از سوی دیگر ادامه ی سفر و انجام مناسک حج برایم امکان نداشت چون همه ی توشه ی راه و اثاث مورد نیازم به سرقت رفته بود، در کربلا هم کسی را نمی شناختم تا از او پولی قرض کنم .
خیلی متأثر شدم ، در نهایت اندوه و افسردگی از اینکه تا این جا آمده ام اما ادامه ی سفر و زیارت بیت الله برایم میسر نیست در اندیشه نشستم ، سخت مضطرب بودم و نمی دانستم چه کنم و برای حل این مشکل به کجا پناه ببرم .
از کربلا به نجف رفتیم . شبی تنها به قصد کوفه از نجف خارج شدم تا مسجد کوفه را زیارت کنم .
تاریکی شب همه جا را پوشانده بود، من تنها و غم زده راهی بیابان شدم و همچنان در اندیشه ی سرنوشت خویش بودم و پریشان حال و افسرده دل سر به زیر و نگران گام برمی داشتم که دیدم سواری در کمال شکوه و بزرگی در برابرم پیدا شد. ناگهان همه جا روشن گردید ، گویی زمین نورباران شده بود، وقتی جمال دل آرا و چهره ی پرفروغش را نگریستم اوصاف و نشانه هایی را که برای امام زمان علیه السلام بیان شده در آن بزرگوار مشاهده نمودم .
آنگاه نزدیک من ایستادند و فرمودند : چرا این طور افسرده حالی ؟
عرض کردم : مسافرم ، خسته ی راهم .
فرمودند: اگر سببی غیر از این دارد بگو .
چون دیدم آن بزرگوار اصرار دارند که سرگذشتم را شرح دهم ماجرای خود را بیان کردم و سبب کردم و سبب ناراحتی و تأثرم را عرضه داشتم .
در این هنگام شخصی را به نام هالو صدا زدند . بی درنگ مردی نمد پوش در لباس کشیک چی ها پیدا شد . من یادم آمد در بازار اصفهان نیز یکی از کشیک چی ها که اطراف حجره ام رفت و آمد داشت اسمش هالو بود. وقتی آن شخص جلو آمد و به دقت در وی نگریستم متوجه شدم همان هالوی اصفهان خودمان است که مدت ها است او را می شناسم .
حضرت رو به او نموده و فرمودند : اسباب سرقت شده اش را به او برسان و او را به مکه ببر و بازگردان .
آقا این جمله را فرمودند و رفتند . سپس هالو با من قرار گذاشت که ساعت معینی از شب در محل خاصی حاضر شوم تا وسایل گمشده ام را تحویلم دهد.
در وقت مقرر به وعده گاه آمدم ، او نیز حاضر شد و اسباب و کیسه ی پولها را که به سرقت رفته بود به دستم داد و گفت : درست ببین ، قفل آن را باز کن و آنچه را داشتی به دقت بنگر تا بدانی صحیح و سالم تحویل گرفته ای .
من به بررسی وسایل و شمارش پولها پرداختم ، همه ی آنها سالم و درست بود و هیچ کم و کاستی نداشت . آنگاه زمان و مکان دیگری را تعیین کرد و گفت : اکنون برو و این اثاث را به کسی بسپار و موقع مقرر به میعادگاه بیا تا تو را به مکه برسانم .
زمان وعده فرا رسید ، من در محل حاضر شدم . وی نیز آمد و گفت : پشت سرم حرکت کن . او به راه افتاد و من در پی اش قدم برداشتم ، اما هنوز بیش از چند گام نرفته بودم که ناگاه خود را در مکه یافتم .
در مکه از من جدا شد و هنگام خداحافظی مکانی را تعیین نمود و گفت : بعد از اعمال و مناسک حج به آن جا بیا تا تو را برگردانم اما اهل قافله و دوستانت را که دیدی پرده از این راز برندار و اسرارمان را فاش نساز ، فقط به آنها بگو همراه شخصی از راهی نزدیک تر آمدم .
بعد از مناسک حج در محلی که قرار گذاشته بودیم حاضر شدم، او نیز به سراغم آمد و به همان کیفیت سابق با طی الارض مرا به کربلا برگرداند. عجیب این است که گرچه موقع رفتن و برگشتن با من صحبت هایی داشت و به نرمی و ملایمت سخن می گفت ولی هرگاه خواستم بپرسم آیا شما همان هالوی اصفهان هستید یا نه ؟ عظمت و هیبتش مانع می شد و بیمی در دلم می افتاد که از طرح این پرسش عاجز می ماندم .
هنگامی که خواست از من جدا شود گفت : آیا بر تو حق دوستی و محبت دارم ؟
جواب دادم : بله ، شما درباره ی من نهایت لطف و مرحمت را نمودید .
گفت : از تو خواسته ای دارم که امیدوارم هر گاه وقتش رسید انجام دهی .
این جمله را گفت و با من وداع کرد و رفت .
روزها سپری شد و ایامی گذشت ، سفر ما با تمام خاطرات معجزنما و بهت انگیزش به پایان رسید و سرانجام وارد اصفهان شدیم .
پس از استراحت کوتاهی دید و بازدیدها شروع شد . نخستین روزی که به بازار رفتم نیز جمعی به دیدارم آمدند، ناگهان دیدم هالو ، همان شخص عالی مقام و صاحب کرامت وارد حجره شد اما همین که خواستم به احترامش برخیزم و به خاطر عظمتی که از او مشاهده کرده بودم اکرامش نمایم با اشاره ممانعت کرد و دستور داد چیزی اظهار نکنم و کسی را از سرش آگاه نسازم . بعد هم یکسره به قهوه خانه رفت و در ردیف دیگران نشست و مانند سایر کشیک چی ها قلیانی کشید و چای خورد .
وقتی خواست برود نزد من آمد و آهسته زیر گوشم گفت : فلان روز دو ساعت قبل از ظهر مرگم فرا می رسد و از دنیا خواهم رفت، تو در همان ساعت بیا و کفن و دفنم را به عهده بگیر . ضمنا داخل صندوقی که در منزل دارم هشت تومان پول همراه کفنم هست ، کفن را بردار و آن هشت تومان را برای غسل و دفنم خرج کن .
این سخن را گفت و رفت . من شگفت زده بر جای ماندم و تأثری آمیخته با حیرت در جانم فرو ریخت .
روزی را که تعیین کرده و از مرگش خبر داده بود همین امروز است . دو ساعت به ظهر مانده در بازار به محل مقرر رفتم و دیدم جان به جان آفرین تسلیم کرده و از دنیا رفته است . چند تا از کشیک چی ها اطرافش جمع شده بودند . به خانه اش رفتم و صندوقی را که نشانی داده بود گشودم ، دیدم کفنی با هشت تومان پول در آن نهاده شده آنها را برداشتم و همان گونه که وصیت کرده بود به انجام کارهایش پرداختم . اکنون هم جنازه اش را تشییع کردم و برای دفنش مهیا شده ام . حال به نظر شما چنین شخصیتی از اولیاء الله نیست ؟ ! آیا مرگ او اندوه و تأثر ندارد و نباید در عزایش اشک ماتم ریخت و سرشک حسرت بارید ؟ !
در این قضیه که مرحوم شیخ علی اکبر نهاوندی از عالم نامی مرحوم آقاجمال الدین اصفهانی نقل کرده و در کتاب عبقری الحسان ثبت نموده نکات مهم و ارزشمندی وجود دارد که هر یک درسی روشنگر و پیامی بیدارگر و مشعلی فروزان فرا راه زندگی انسان ها است .
شیعه شدن مرد سنی!


عالم جلیل شیخ علی رشتی از شاگردان شیخ مرتضی انصاری(رحمة الله علیه) بود. چون اهل بلاد لار و نواحی آنجا شکایت کردند از نداشتن عالم جامع نافذالحکمی، آن مرحوم را به آنجا فرستادند.
ایشان نقل کرد که:
« وقتی از زیارت حضرت ابی عبدالله علیه السلام مراجعت کرده بودم و از راه آب فرات به سمت نجف اشرف می رفتم، در کشتی کوچکی که بین کربلا و طویرج بود نشستم و اهل آن کشتی، همه از اهل حله بودند. ( از طویرج راه حله و نجف جدا می شود ). پس آن جماعت را دیدم که مشغول لهو و لعب و مزاح شدند جز یک نفر که با ایشان بود و در عمل ایشان داخل نبود و آثار سکینه و وقار از او ظاهر بود نه خنده می کرد و نه مزاح و آن جماعت بر مذهب او قدح می کردند و عیب می گرفتند.
با این حال در مأکل و مشرب شریک بودند. بسیار متعجب شدم و مجال سؤال نبود تا رسیدیم به جایی که به جهت کمی آب، ما را از کشتی بیرون کردند.
در کنار نهر راه می رفتیم. پس اتفاق افتاد که با آن شخص مجتمع شدیم و از او پرسیدیم: سبب مجانبت او را از طریقه رفقای خود و قدح آنها در مذهب او.
گفت: ایشان خویشان منند از اهل سنت و پدرم نیز از ایشان بود و مادرم از اهل ایمان و من نیز چون ایشان، بودم و به برکت حضرت حجت صاحب الزمان علیه السلام شیعه شدم.
پس از کیفیت آن سؤال کردم. گفت:
اسم من یاقوت و شغلم فروختن روغن در کنار جسر(پل) حله بود. سالی به جهت خریدن روغن از حله بیرون رفتم به اطراف و نواحی در نزد بادیه نشینان از اعراب، پس چند منزلی دور شدم تا آنچه می خواستم، خریدم و با جماعتی از اهل حله برگشتم.
در بعضی از منازل چون فرود آمدیم، خوابیدیم چون بیدار شدم کسی را ندیدم همه رفته بودند و راه ما از صحرای بی آب و علفی بود که درندگان بسیار داشت و در نزدیکی آن معموره ای نبود، مگر بعد از فراسخ بسیار، پس برخاستم و بار کردم و در عقب آنها رفتم پس راه را گم کردم و متحیر ماندم و از سباع و عطش روز، خائف بودم. پس استغاثه کردم به خلفا و مشایخ و ایشان را شفیع کردم در نزد خداوند و تضرع نمودم، فرجی ظاهر نشد، پس در نفس خود گفتم: من از مادرم می شنیدم که او می گفت:
« ما را امام زنده ای است که کنیه اش ابوصالح است گمشدگان را به راه می آورد و درماندگان را به فریاد می رسد و ضعیفان را اعانت می کند ».
پس با خداوند معاهده کردم که من به او استغاثه می نمایم. اگر مرا نجات داد به دین مادرم درآیم. پس او را ندا کردم و استغاثه نمودم ناگاه کسی را دیدم که با من راه می رود و بر سرش عمامه سبزی است که رنگش مانند این بود ( اشاره کرد به علفهای سبز که در کنار نهر روییده بود )، آنگاه راه را به من نشان داد و امر فرمود که به دین مادرم درآیم و کلماتی فرمود از جمله:
« به زودی به قریه ای می رسی که اهل آنجا همه شیعه اند. » گفتم: یا سیدی با من تا این قریه نمی آیید؟
فرمودند:« نه، زیرا که هزار نفر در اطراف بلاد به من استغاثه نموده اند باید آنان را نجات دهم. »
این حاصل کلام آن جناب بود که در خاطر ماند. سپس از نظرم غائب شد. اندکی نرفتم که به آن قریه رسیدم و مسافت تا آنجا بسیار بود و آن جماعت روز بعد به آنجا رسیدند؛ پس چون به حله رسیدم رفتم نزد فقهای کاملین سید مهدی قزوینی(رحمة الله علیه) ساکن حله، قصه را نقل کردم و معالم دین را فراگرفتم و از او سؤال کردم عملی که وسیله شود برای من که بار دیگر آن جناب را ملاقات نمایم پس فرمود:
چهل شب جمعه حضرت ابی عبدالله علیه السلام را زیارت کن. پس مشغول شدم و از حله برای زیارت، شب جمعه به آنجا می رفتم تا آنکه یکی باقی ماند. روز پنجشنبه که از حله رفتم به کربلا چون به دروازه شهر رسیدم، دیدم اعوان دیوان، در نهایت سختی از واردین مطالبه تذکره می کنند و من نه تذکره داشتم و نه قیمت آن و متحیر ماندم و خلق در دم دروازه مزاحم یکدیگر بودند.
پس چند دفعه خواستم که خود را مخفی کرده از ایشان بگذرم میسر نشد.
در این حال صاحب خود حضرت صاحب علیه السلام را دیدم که در هیأت طلاب عجم عمامه سفیدی بر سر دارد و داخل بلد است، چون آن جناب را دیدم استغاثه کردم؛ پس بیرون آمد و دست مرا گرفت و داخل دروازه نمود و کسی مرا ندید.
و چون داخل شدم دیگر آن جناب را ندیدم ودر حسرت باقی ماندم .
تشرف در جمکران


از قول فرزند مرحوم حاج ابوالقاسم پاینده نقل می کنند :

« مرحوم والد گفتند: من نذر کرده بودم چهل شب جمعه یا چهارشنبه ( تردید از گوینده ) بخاطر جنبه اقتصادی و آفاتی که به زراعت رسیده بود و... به مسجد جمکران مشرف شوم. سی و نه شب رفتم.
شب جمعه یا چهارشنبه آخر بود که به مسجد رفتم و اعمال مسجد و نماز حضرت ولی عصر علیه السلام را خوانده و بیرون آمدم. هوس چای کردم؛ گشتم تا آشنایی پیدا کنم و یک چای بخورم.
به عده ای از آشنایان که اسباب چای داشتند برخورد کردم، لکن آب نداشتند. ظرف آب را گرفتم تا بروم به آب انبار نزدیک مسجد و آب بیاورم. نصف پله ها را رفتم، وسط آنجا چراغی نصب کرده بودند یک وقت متوجه شدم آقایی دارد بالا می آید. سلام کردم با محبت جواب داد و از من احوالپرسی کرد مثل کسی که سالهاست با من رفیق و آشناست.
فرمودند: مسجد آمدی؟ گفتم: آری.
پرسید: چند هفته است؟ گفتم هفته چهلم است.
پرسید: حاجتی داری؟ گفتم: آری.
فرمود: برآورده شده؟ گفتم: نه.
فرمود: از کدام راه می آیی؟ عرض کردم: از جاده قدیم (آسیاب لتون).
فرمودند:
« بین باغ آقا و آسیاب دو سه پل است شما وقتی از پل اول که بالا می روی شیخ محمد تقی بافقی را می بینی که می آید در حالی که عبایش را زیر بغل گذاشته و سنگها را از جاده به کنار می ریزد این برخورد را به او بگو و سلام مرا به او برسان و بگو از آنچه ما نزد تو داریم یک مقدار به تو بدهد. »
وقت بازگشت من از همان راه که برمی گشتم در همان مکان به شیخ محمد تقی بافقی برخورد نمودم دیدم که عبا را زیر بغل گذاشته و خم می شد سنگها را از جاده به کناری می ریخت چون به او برخورد کردم و جریان را تعریف نمودم و گفتم: آقا تو را سلام رسانید. نشست و خیلی گریه کرد.
و بعد گفت: آقا دیگر چه فرمود؟
گفتم: فرمود از آنچه که از ما نزد شماست مقداری به من بدهید. کیسه ای درآورد و مقداری پول خرد که داخل کیسه بود کف دست ریخت و چند قرانی به من داد و گفت: دیگر آقا مطلبی نفرمود.
گفتم: نه گفت: خداوند به شما خیر و برکت دهد و رفت. بعد از این جریان پدرم می گفت: من وضعم خوب شد و اوضاع کارم روبراه شد.»
تشرفی قبل از اذان صبح


آقای قاضی زاهدی نقل کردند:

« سال 1354 هجری شمسی، صبح جمعه ای، بعد از دعای ندبه در منزل خود در قم، با یکی از رفقای موثق اهل علم به نام « آقای حسینی » نشسته بودیم و صحبت در پیرامون مقام حضرت مهدی ارواحنا فداه به میان آمد.
ایشان گفتند: « من منتظر بودم ماشینی برسد و به خیابان آذر بیایم، ناگهان یک سواری آمد و جلو من ایستاد و گفت: آقا بفرمایید. سوار شدم. کم کم تعریف کرد و گفت: من از تهران می آیم و به جمکران می روم، متوجه شدم حالی دارد و زمزمه ای و به نام امام می گرید.
گفتم: این هفته آمدی یا تمام هفته ها؟ گفت: خیر، مدتی است می آیم. گفتم: آیا حضرت هم توجهی نموده و داستانی داری؟
گفت: آری. گفتم: اگر ممکن است بگو. گفت: من بر دردی در کتف و شانه مبتلا شدم، مثل اینکه آن موضع را آتش نهاده باشند، دائماً می سوخت. نزد اغلب دکترهای تهران رفتم و علاج درد نشد؛ تا اینکه عده ای از اطبا تشخیص مرض دادند و گفتند: فلان مرض است ( البته نام مرض را گفته بود ولی ایشان فراموش کرده بود ) که قابل معالجه نیست.
تصمیم گرفتم برای زیارت امام رضا (علیه السلام) به مشهد بروم با ماشین خودم حرکت کردم تا به مشهد رسیدم، برای زیارت به حرم رفتم و زیارتی انجام داده، بیرون آمدم. در بین راه که می رفتم، دیدم مجلس روضه ای است و واعظی بالای منبر به ارشاد مردم مشغول است گفتم: چند لحظه ای بنشینم و استفاده کنم.
به تناسب روز جمعه، واعظ مطالبی پیرامون مقام حضرت حجت (علیه السلام) بیان کرد تا به این جمله رسید که خطاب به جمعیت فرمود:
ای زائرینی که برای زیارت ثامن الحجج آمده اید! بدانید برای شفای دردها و رفع گرفتاریها لازم نیست به مشهد بیایید و درد دل به آقا علی بن موسی (علیه السلام) کنید؛ بلکه ما امام حیّ و زنده داریم!
ما امام زمان داریم که هر کجا با حقیقت توسل به او پیدا کنید به داد می رسد.
این جمله چنان در دل من اثر گذاشت که تصمیم گرفتم از درد، خدمت امام هشتم (علیه السلام) حرفی نزنم. و گفتم: این واعظ، راست می گوید. من هم برمی گردم و با امام زمان(علیه السلام) در میان می گذارم.
پس از زیارت دیگر و بازگشت به تهران و خانه، یک شب در حالی که تنها بودم توسل به امام زمان پیدا کردم و درد دل به آقا گفتم. مرا خواب درگرفت.
در عالم رؤیا دیدم که به قم آمده ام. وارد صحن شدم ناگاه از درب دیگر دیدم آقایی وارد صحن شد. گفتند: این آقا «مقدس اردبیلی» است. من نام او را شنیده بودم و می دانستم او خدمت امام زمان (علیه السلام) زیاد رسیده است؛ به عجله خودم را به او رساندم و بعد از سلام، مقدس اردبیلی را قسم دادم به ائمه(علیه السلام) که به من توجه کند.
فرمود: به خود آقا و امام حیّ چرا نمی گویی؟
گفتم: من که نمی دانم آقا کجاست؟
فرمود: یکساعت به اذان صبح همیشه در مسجدِ خودش تشریف دارد. ( یعنی: مسجد جمکران در قم).
من نگاه به ساعت کردم دیدم یک ساعت و نیم به اذان صبح است، پیش خود گفتم: اگر الان به آنجا بروم نیم ساعته می رسم. به طرف مسجد جمکران رفتم، تا وارد صحن مسجد شدم، از پله ها بالا رفتم؛ (الان بنا را تغییر داده اند) پشت شیشه ها دیدم چند نفر رو به قبله نشسته و مشغول ذکراند.
داخل مسجد شدم. دیدم یکی از آنها مقدس اردبیلی است که الان در صحن بود، سلام کردم. مقدس اشاره کرد: بیا، بعد به یکی از آن اقایان گفت: این مرد از من خواست و من آدرس داده ام تا به این جا آمده. فهمیدم آن آقا امام زمان است.
شروع کردم به گریه کردن و آقا را قسم دادن به حق جدش امام حسین (علیه السلام) که درد مرا شفا بده.
آقا، بدون اینکه بگویم، دردم کجاست، موضع درد را مستقیم دست گذاشت و فرمود: شما، سالم شدی.
از شوق شفا یافتن از خواب بیدار شدم و از آن موقع تا حال مثل اینکه من چنان مرضی نداشتم و شفا گرفتم.
لهذا به عشق و علاقه به حضرتش و این که این مسجد اینقدر مورد توجه امام زمان (ارواحنا فداه) می باشد از تهران هر شب جمعه می آیم و پس از خاتمه مراسم مسجد به تهران بر می گردم. »
رفیق


غم و اندوه، خانه را فرا گرفته است. اهل خانه کم حرف و بی‏حوصله شده‏اند، سه روز است که پدر از دنیا رفته است، کسی که مردم به خاطر زهدش با عشق به او اقتداء می‏کردند. اویی که در کوچه‏های خاکی روستا به پیر و جوان و کودک سلام می‏کرد و انتظار احترام از هیچ کسی نداشت.
مقتدایی که با اخلاق خوبش، همه را مرید خود کرده و اخلاص وجودش، در و دیوار را عطر آگین نموده بود.
غم فراق، نه تنها اهل خانه، بلکه اهل روستا را هم فرا گرفته بود و گویا همگی پدرشان را از دست داده بودند. پیرمردهای روستا دیگر شادابی قبل را نداشتند و به دیوار کاهگلی خانه‏ای تکیه می‏زدند و بی‏هیچ حرف و حدیثی در گرمای هوا کنار هم می‏نشستند و یاد خاطرات شیرین گذشته را در دل‏هایشان زنده می‏کردند.
مشهدی حیدر که کمرش از تکیه زدن خسته شده بود تکانی به خودش داد و گفت: «خدا رحتمش کند. چه رونقی به مسجد داده بود اما حالا، نه امام جماعتی داریم نه رمقی برای مسجد رفتن.»
حاج یحیی که به تازگی سنش از 50 سال گذشته بود. با صدایی گرفته و محزون گفت: «به همین راحتی هم نمی‏شود از خیرش گذشت، باید فکری کرد، من دیشب با خودم خیلی کلنجار رفتم و فکر کردم، تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که سراغ حسن، پسر حاج آقا برویم و از او بخواهیم جای پدرش را پرکند و امام جماعت مسجد شود.»
قاسم آقا که از حرف حاج یحیی یکه خورده بود از جایش بلند شد و گفت: «چی می‏گی حاجی، مگر به همین سادگی است. سواد می‏خواهد، معلومات می‏خواهد، امام جماعت باید عادل باشد، حسن که درس نخوانده، مکتبی نرفته؟»
حاج یحیی با آرامش گفت: «فکر این مسایل را هم کرده‏ام، با خودم گفتم بالاخره، حسن، پسر حاج آقاست هرچی باشد، چیزی از او به ارث برده، از عهده یک نماز جماعت که بر می‏آید، 20 سال در خانه حاج آقا زندگی کرده، مطمینا خیلی از مسایل را یاد گرفته است.
اگر موافق باشید همین حالا سراغش برویم تا مشکل بی‏رونقی مسجد را حل کنیم.»
قاسم آقا در ادامه گفت: «اگر قبول نکرد چه؟»
حاج یحیی لبخندی زد و گفت: «نگران نباشید، من فکر همه چیزش را کرده‏ام. حسن آقا خیلی دوست داشت داماد من شود ولی من به خاطر مسایلی، بهانه می‏آوردم و قبول نمی‏کردم حالا از مسایلی که قبلا بوده چشم پوشی می‏کنم و به او می‏گویم که در صورت قبول کردن جانشینی پدرش، دامادیش را قبول می‏کنم.»
مشهدی حیدر آهی کشید و گفت:
« اجازه بدهید کفن خدا بیامرز خشک شود بعد فکر عروسی و شادی بیفتید.»
حاج یحیی که کمی پکر شده بود گفت:
«حالا کی خواست عروسی بگیرد، ما فقط قرارش را می‏گذاریم، الآن هم بلند شوید برویم تا بلکه به این وسیله مشکل مسجد را حل کنیم.»
حاج یحیی به همراه بقیه ریش سفیدها با صدای «یاالله» وارد خانه حسن آقا شدند. بعد از پذیرایی و تعارفات اولیه، حاج یحیی گلویش را صاف کرد و گفت: «خدا حاج آقا را رحمت کند برای اهل روستا باعث خیر و برکت بود، شما هم که پسر ایشان هستی نباید بگذاری جای خالی ایشان احساس شود، باید دقیقا کارهایی را بکنی که پدرت انجام می‏داد؛ مثلا تو هم بیایی مسجد، امام جماعت باشی، به سوالات جواب بدهی و در کل، مسوولیت‏های پدر خدابیامرزت را به عهده بگیری.»
حسن، هاج و واج مانده بود و نمی‏دانست حاج یحیی جدی می‏گوید یا شوخی می‏کند.
خیلی محکم گفت: «من نه درس خوانده‏ام که بتوانم روحانی شوم نه کارهای یک روحانی را بلدم.»
قاسم آقا اجازه نداد حسن حرفش را ادامه بدهد و با اطمینان گفت: «به هر حال شما بیست سال خدمت حاج آقا بوده‏اید، چیزهایی یاد گرفته‏اید و پسر ایشان هستید حتما از اخلاق و کمالات ایشان چیزهایی به ارث به شما رسیده است.»
حسن هنوز گیج بود، اصلا فکرش کار نمی‏کرد، جوابش معلوم بود ولی اصرار این بزرگترها...
حاج یحیی کمی جابه جا شد و گفت: «حسن آقا! اگر قبول کردید، ما هم خانه‏ای در اختیار شما می‏گذاریم و هم حقوق ماهیانه برای شما مقرر می‏کنیم و از همه مهم‏تر، دخترم را به عقد شما در می‏آورم. یک نماز خواندن که کاری ندارد... .
در بین صحبت‏های حاج یحیی، مشهدی حیدر از جایش بلند شد و به طرف عمامه حاج آقا که روی تاقچه بود رفت، همه چشم‏ها را هم دنبال خودش برد. عمامه را برداشت و مستقیم سراغ حسن آقا آمد و با فرستادن صلواتی عمامه را روی سر حسن آقا گذاشت و گفت:
«ما برای نماز مغرب و عشاء منتظر شما هستیم، یاالله آقایون برویم که شیخ حسن خیلی کار دارد.» حسن آقا خشکش زده بود حتی نمی‏توانست برای بدرقه آقایان تا دم در بیاید.
آنها رفتند و حسن آقا را با افکار پریشان تنها گذاشتند، وقت زیادی تا مغرب نمانده بود. نمی‏دانست چه کند با خودش می‏گفت:
«خیلی هم بی‏راه نمی‏گویند. به هر حال نمی‏شود از ثواب نماز جماعت چشم پوشی کرد، احتمالا روح پدرم هم شاد می‏شود...».
با صدای الله اکبر موذن، حسن آقا با لباس‏های پدر خدابیامرزش وارد مسجد شد، جمیعت به احترامش بلند شدند و با صلواتی او را روانه محراب کردند.
او اهل نماز بود اما به این‏که شرایط امام جماعت را داشته باشد اهمیتی نمی‏داد.
چند روزی به همین منوال گذشت. همه چیز به مذاق حسن آقا مزه کرده بود، احترام مردم، قول ازدواج با دختر حاج یحیی، مقرری که هر ماه باید پرداخت می‏شد و ...
روزی جوانی در کنار محراب مسجد، به حسن آقا گفت: ببخشید حاج آقا! اگر در نماز حواسمان نباشد و قنوت را نخوانیم آیا نمازمان باطل است؟
حسن آقا که حکم این مسایل را نمی‏دانست، فکری کرد و گفت: خوب معلوم است که باطل است، نماز بدون قنوت که نمی‏شود.
روزها به همین منوال سپری شد، مراسم عقد و عروسی حسن آقا هم با دختر حاج یدالله به خوشی و خرمی برگزار شد تا وعده‏های بزرگان هم تحقق یافته باشد.
وجوهات و پول‏های شرعی به عنوان خمس و زکات به عنوان واسطه به دست شخص حسن می‏رسید تا در موارد خاص، با تشخیص خودش به مصرف برساند؛ ولی او که با شرایط ویژه این مسیله آشنا نبود همه را خرج زندگی شخصی خودش می‏کرد، هر چند می‏دانست که خمس و زکات به او تعلق نمی‏گیرد اما اهمال‏کاری می‏کرد و به مصرف آنها عادت کرده بود.
حدود دوازده سال گذشت. مردم با صفا و ساده روستا از روی عشقی که به پدر حسن آقا داشتند او را در هاله‏ای از احترامشان حفظ می‏کردند.
روزی از روزها که حسن آقا عازم مسجد بود به سفارش همسرش قبل از رفتن، نگاهی به آینه انداخت، در حال شانه‏زدن ریش‏هایش بود که متوجه شد تاری از ریش‏هایش سفید شده است. ریش سفید را در دست گرفت و به فکر فرو رفت وبا خود گفت:« حسن، آخرش چی، ریش سفید علامت پیری است. بعد از پیری هم، مرگ به سراغ آدم می‏آید، بعد از مرگ هم عذاب قبر، برزخ و حساب و کتابی در پیش است، اینها هم که دروغ نیست، چند سال خوشی توی این دنیا، ارزش ناخوشی ابدی را در آن دنیا ندارد. خدایا چه کنم؟ من که می‏دانم اشتباه رفته‏ام نمازهای مردم را خراب کرده‏ام به سوالاتشان اشتباه پاسخ داده‏ام، حالا چه کنم؟
پدرم خیلی از مرگ و قیامت، منقلب می‏شد و همیشه از مرگ بد و عاقبت شر، به خدا پناه می‏برد اما من همه زندگی‏ام شر شده است. خدایا! اگر فرشتگان از من سوال کنند که پول‏ها را چه کردی چه بگویم؟ اگر بپرسند چرا با نماز مردم بازی کردی، چه جوابی بدهم؟»
این فکرها، قطره‏ای از اشک را بر گونه‏های حسن آقا جاری کرد، تصمیم خودش را گرفت که به مسجد برود و همه جریان را برای مردم تعریف کند و از آنها حلالیت بطلبد.
با دلی پر از اضطراب و تنی لرزان عازم مسجد شد. کوچه‏های خاکی روستا را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت، با نگاهی خیره به زمین، وارد مسجد شد. مثل همیشه صف‏ها پر از جمعیت بود، از میان صف‏ها خودش را به نزدیکی محراب رساند اما برخلاف روزهای قبل وارد محراب نشد، به سمت جمعیت رو کرد و نفس عمیقی کشید. مردم انگار بو برده باشند که خبر تازه‏ای شده است همگی سکوت کردند.
حسن آقا، خیلی آرام با گفتن بسم الله گفت: من از اول هم راضی به این کار نبودم، منتهی ریش سفیدهای روستا خیلی اصرار کردند. من از همان اول هم می‏دانستم لیاقت امام جماعتی را ندارم، آقایان و خواهران محترم! این دوازده سالی که نمازهایتان را به من اقتدا کرده‏اید، نمازهایتان همه باطل است و باید همه را قضا کنید، هرچه سوال پرسیده‏اید من از خودم جواب می‏دادم و نمی‏دانم درست بود یا نه، همه خمس و زکات‏ها را بی‏مورد خرج کرده‏ام و ... . حالا هم پشیمان شده‏ام و آمده‏ام که حلالم کنید و مرا به حال خودم بگذارید.
همه جمعیت از تعجب دهانشان باز مانده بود، مردم مانده بودند که شیخ حسن شوخی‏اش گرفته یا این حرف‏ها را جدی زده است.
12 سال نماز، مگر شوخی است که به همین راحتی قضا شود؟
کارد به مردم می‏زدی خونشان در نمی‏آمد. حسن آقا، ساکت منتظر عکس العمل مردم بود. مردم هم منتظر همدیگر.
حاج یحیی پدرخانم حسن آقا از جایش بلند شد و رو به جمعیت گفت:
این حاج آقای ما، اهل تواضع و شکسته نفسی است... می‏خواهد... حسن آقا حرف حاج یحیی را قطع کرد و خیلی جدی گفت:
خیر، حرف از این چیزها گذشته است و من واقعیت را گفتم دیگر خودتان می‏دانید.
این را گفت و آمد تا از مسجد خارج شود اما در حلقه محاصره مردم خشمگین افتاد...
تنها و بی‏کس با دست و پایی خونی و لباس‏های پاره شده از خشم مردم آواره بیابان شده بود.
شهر شاهرود را پشت سر گذاشت و خسته کنار تخته سنگی نشست و به عاقبت و آینده خودش فکر می‏کرد.
خدایا! حالا که همه مرا از خودشان راندند، حتی زن و بچه‏ام نیز مرا بیرون کردند به کجا بروم و چه کنم؟ چه آینده‏ای در انتظارم خواهد بود؟ خدایا خودت می‏دانی که توبه کرده‏ام و از این مسیر شیطانی برگشته‏ام، خودت به دادم برس...
از جایش بلند شد تا حرکتش را ادامه دهد که متوجه شخصی از دور شد که در حال آمدن بود. خواست خودش را مخفی کند تا آن شخص وضع دلخراشش را نبیند اما مگر می‏شد در این بیابان، کمین‏گاهی پیدا کرد.
آن شخص به سمت حسن آقا آمد و به محض رسیدن، سلام کرد.
حسن آقا به حالتی شرمنده، جواب سلامش را داد.
- به کجا می‏روید؟
- مقصد خاصی ندارم، در این بیابان آواره شده‏ام... .
- من به تهران می‏روم اگر مایلید باهم همراه باشیم.
حسن آقا که تنهایی و غربت، غم‏هایش را افزون کرده بود با خوشحالی جوابش را داد و وقتی آن شخص از حال و روز و اوضاع و احوال حسن آقا پرسید او تمام جریان را برایش تعریف کرد.
آن شخص به حسن آقا گفت:
خوب حالا برای جبران کارت، به تهران برو و درس طلبگی بخوان و یک طلبه با تقوا و فاضل شو.
حسن آقا با ناامیدی گفت:
خیلی دوست دارم اما من الآن حدود سی و سه چهار سالم است و دیگر نمی‏توانم درس بخوانم.
توکلت به خدا باشد ان شاء الله می‏توانی.
اصرار وی، حسن‏آقا را مصمم کرد تا به محض رسیدن به تهران به یکی از حوزه‏های تهران برود و درس طلبگی را شروع کند.
به اوایل شهر تهران رسیده بودند که آن شخص به حسن آقا گفت: حالا که می‏خواهی طلبه شوی به در خانه آیت الله کرمانشاهی برو و بگو کلید حجره 9 مدرسه را به شما بدهد و از ایشان درخواست کن که کلاس درس شرح امثله (درس سال اول حوزه) را برای شما بگذارد و اگر گفت من وقت ندارم بگو نیم ساعت قبل از اذان که در خانه هستی، همان نیم ساعت را برای من درس بگو...
در ضمن اگر با من کاری داشت من در مسجد... هستم.
حسن آقا که از معلومات و لطف رفیقش بهره‏مند شده بود، دلش نمی‏آمد با او خداحافظی کند اما چاره‏ای نبود و باید می‏رفت. به سمت منزل آیه الله کرمانشاهی رفت، در خانه را زد و وقتی درخواست کلید حجره را کرد، جناب آیه الله بدون هیچ پرسشی، کلید را به حسن آقا داد.
حسن آقا پس از گرفتن کلید گفت:
اگر می‏شود درس شرح امثله را برای من بگویید.
- وقت ندارم من از صبح مشغول تدریس وکارهای حوزه هستم.
- نیم ساعت قبل از ظهر که به منزل می‏آیید، همین نیم ساعت را اگر مرحمت بفرمایید ممنون می‏شوم.
با قبول کردن آیه الله، حسن آقا طلبگی را شروع کرد.
گاه گاهی هم که دلش برای رفیقش تنگ می‏شد به مسجد محل وعده می‏رفت و با او درد دل می‏کرد.
هفته‏ای گذشت و همسر آیه الله متوجه شد که غیبت حاج آقا قبل از ظهر به خاطر این کلاس است، کتاب را مخفی کرد تا درس تعطیل شود و همان طور هم شد.
حسن آقا که پیش رفیقش رفته بود جریان تعطیلی کلاس را هم گفت:
آن شخص گفت: به آیه الله بگو کتابش را خانمش در بقچه‏ای قرمز رنگ زیر رختخواب‏ها مخفی کرده است.
حسن آقا خوشحال به منزل آیه الله رفت و او را از جای کتاب مطلع کرد. آیه الله وقتی رختخواب‏ها را کنار زد با بقچه‏ای قرمز رنگ مواجه شد، به محض باز کردن بقچه و دیدن کتاب، لحظه‏ای همان‏جا خشکش زد، که این پسر این مسایل را از کجا می‏داند.
سریع خودش را به حسن آقا رساند و گفت: شما این مسایل را از کجا می‏دانید. اینکه من نیم ساعت قبل از ظهر وقتم خالی است و اینکه کتاب را همسرم زیر رختخواب‏ها مخفی کرده است.
اصلا عجیب‏تر اینکه من خودم هم نمی‏دانم که چطور شد قبول کردم به شما درس بدهم، شرح امثله را یک طلبه پایه دوم هم می‏تواند درس بدهد. اینکه چرا من نشناخته کلید حجره را به شما دادم اینها واقعا عجیب است.
حسن آقا لبخندی زد و گفت: این مسایل را رفیقم به من گفته است.
آیه الله با تعجب پرسید: رفیقت کیست، اسمش چیست؟
حسن آقا گفت اسمش را یکبار پرسیدم گفت، سید مهدی.
اشک در چشمان آیه الله جمع شد، خیلی سریع درخواست کرد: می‏شود از رفیقتان یک وقت ملاقات برای ما بگیری؟
حسن آقا با اطمینان گفت: وقت گرفتن نمی‏خواهد، این رفیق من، آنقدر مهربان و دوست داشتنی است که برای دیدنش وقت قبلی نمی‏خواهد، تشریف بیاورید همین حالا برویم.
آیه الله که جریان را فهمیده بود گفت: نه شما لطف کنید امروز که رفتید یک وقت ملاقات بگیرید.
حسن آقا از استادش خداحافظی کرد و به سمت مسجد محل وعده رفت.
بعد از سلام و احوالپرسی گفت: آقا سید مهدی! استادمان یک وقت می‏خواهد تا شما را ببیند. آقا سید مهدی فرمودند: به استادتان بگو وقت گرفتن نمی‏خواهد هر وقت شما هم مثل شیخ حسن، خودتان را شکستید پا روی نفس خودتان گذاشتید، من خودم به دیدن شما می‏آیم.
شیخ حسن که هنوز از جریان ملاقاتش با قطب عالم امکان خبردار نشده بود فردای آن روز پیش آیه الله رفت تا پیغام رفیقش را برساند.
وقتی پیغام را به آیه الله رساند، آیه الله همان جا روی زمین نشست مثل ابر بهاری شروع به اشک ریختن کرد.
شیخ حسن با تعجب پرسید: استاد جریان چیست؟ آیا شما رفیق مرا می‏شناسید.
آیه الله با همان حالت گفت: عزیزم! رفیق شما در این مدت، امام زمان‏علیه السلام بوده است.
شیخ حسن که حسابی گیج شده بود با تعجب گفت:
یعنی شما می‏گویید من...من... امکان ندارد مگر می‏شود...؟!
دیگر ایستادن را جایز ندانست، با چشمانی پر از اشک مسیر تا مسجد محل وعده را دوید اما دیگر هرگز رفیقش را در آنجا ندید.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
آدرس های مرجع