تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: متن و شرح رساله حقوق امام سجاد عليه السلام
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
حضرت ابراهيم عليه السلام اسوه اخلاص و تسليم
در قرآن ، آياتى كه درباره ابراهيم خليل الرحمان عليه السلام و در باب قربانى ذكر مى فرمايد و همچنين متن داستانى كه در سوره مباركه صافات آمده ، بسيار شيرين و قابل تاءمل است ؛ كه خدا چه چيز را از ابراهيم عليه السلام مى پذيرد. در آغاز اين داستان در همين سوره مى فرمايد:
و انَّ من شيعته لَابراهيم # اذ جاء ربه بقلب سليم ( سوره صافات ، آيه 83 - 84.).
((و از پيروان او ابراهيم بود كه با قلب سليم - و با دلى پاكيزه از هر شايبه ريا، تصنع و تكلف - به سوى خدا آمد)).
و به همين دليل در آيات بعد مى فرمايد:
فبشَّرناه بغلام حليم (سوره صافات ، آيه 101).
(( - به خاطر خلوص ابراهيم بود كه - ما او را به فرزندى حليم و داراى صبر در مسائل دين بشارت داديم )).
وقتى اين طفل به مرحله بلوغ رسيد و در مقامى قرار گرفت كه مى توانست براى دين سعى و تلاش كند، ما به ابراهيم فرمان داديم كه او را ذبح كند. قرآن ، داستان را اينگونه نقل مى فرمايد:
يا بُنَىَّ انى ارى فى المنام اَنّى اذبحك فانظر ماذاترى قال يا ابت افعل ما تؤ مر ستجدنى ان شاءاللّه من الصابرين ( سوره صافات ، آيه 102.).
((فرزندم ! به من وحى شده است كه تو را قربانى كنم ، توجه كن كه بايد به اين وظيفه عمل شود. فرزند به پدر مى گويد: پدر! آنچه را كه تو فرمان گرفته اى عمل كن ، كه من را در مقابل اين فرمان الهى صبور خواهى يافت )).
اين آيات ، نشان مى دهد وعده الهى به ابراهيم محقق شده كه فرمود: ما به او بشارت داديم كه فرزندى صبور و حليم به او عطا خواهد كرد؛ و اسماعيل نيز نشان مى دهد كه اين همان فرزند صبور و حليم است . بقيه داستان جالب توجه است ، مى فرمايد:
فلمّا اَسلَما و تَلَّه للجبين # و ناديناه ان يا ابراهيم # قد صَدَّقت الرُّؤ يا انا كذلك نجزى المحسنين # ان هذا لهو البلاء المبين # و فديناه بذبح عظيم# و تركنا عليه فى الاخرين # سلام على ابراهيم # كذلك نجزى المحسنين (سوره صافات ، آيه 103 - 110).
((هنگامى كه هر دو تسليم شدند و ابراهيم جبين او را بر خاك نهاد، او را ندا داديم كه اى ابراهيم ! آن رؤ يا را تحقق بخشيدى . ما اينگونه ، نيكوكاران را جزا مى دهيم . اين مسلما همان امتحان آشكار است ، ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم ، و نام نيك او را در امت هاى بعد باقى نهاديم ، سلام بر ابراهيم ، اينگونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم )).
وقتى ما ديديم كه دل و قلب هر دو نفر تسليم ذات ذوالجلال الهى است ؛ يعنى اسماعيل تسليم در قربانى شدن و ابراهيم تسليم در قربانى كردن است و صورت فرزند را به روى خاك گذاشته است ، آن وقت گفتيم : ابراهيم ! تو خوب فرمان پذيرى هستى و ما نيكوكاران را جزا مى دهيم . اين امتحان روشن و آشكارى بود؛ و بعد خدا در مقابل اين فرمان پذيرى و تعبد و خلوص ابراهيم و اسماعيل مى فرمايد: سلام بر ابراهيم . بعد مى فرمايد: اين سلام و صلوات ، جزاى كسانى است كه نيكوكار و محسن اند.
در قربانى و هدى كه از اعمال موظف و مقرر در حج است ، آنچه كه خداوند خريدار است ، همان سلم و روح تسليم است ؛ يعنى احسان ، با خلوص و پاكيزگى و تقواست ؛ چون خداوند در سوره مباركه حج مى فرمايد:
لن ينال اللّه لحومها و لا دماؤ ها و لكن يناله التقوى منكم ( سوره حج ، آيه 37.).
((گوشت و خون اين قربانى براى خدا ثمر ندارد؛ آنچه كه مطلوب ذات اقدس پروردگار است ، تقوا، پاكيزگى و خلوصى است كه در سايه اين عمل ، از شما بروز مى كند)).
اگر ذره اى شايبه شرك ، تجبر و تبختر در آن باشد، موجب تباهى و ويرانى عمل است و نه تنها اين نتيجه منفى را در بردارد، كه بار سنگين و شاقى را به دوش انسان باقى ميگذارد؛ يعنى برعكس آنچه كه در اعمال خالص ‍ معروف و مشهور است كه ذهب العناء و بقى الاجر زحمت ها تمام مى شود، اما شيرينى ، و لذت و اجر آن براى انسان محفوظ مى ماند. اين جا نه تنها اجر و پاداش بر آن مترتب نيست ، بلكه سنگينى آن بر دوش انسان باقى مى ماند؛ در روايت طولانى كه اول بحث حج از امام سجاد عليه السلام و گفتگوى با شبلى نقل كرديم ؛ در آنجا حضرت فرمودند:
فعند ما ذَبَحتَ هَديَكَ نَوَيتَ اَنَّك ز ذَبَحتَ حَنجِرَة الطَّمَعِ بما تمسكت به من حقيقة الورع و اءنّك اتبعت سنة ابراهيم عليه السلام بذبح ولده و ثمرة فؤ ادى و ريحان قلبه (مستدرك الوسايل ، ج 10، ص 171، حديث 11770.).
وقتى كه قربانى را به قربانگاه مى برى و اراده مى كنى تا او را قربانى كنى ، نيت كن تا حنجره و گلوى طمع را ذبح كنى و ببرى . در واقع غريزه طمع و زياده خواهى را قربانى كنى ؛ همان گونه كه ابراهيم عليه السلام با فرزندش ‍ عمل كرد، نه اين كه با اين عمل عبادى تاءمين مطامع و رسيدن به آمال و آرزوها، رياست و موقعيت هاى دنيوى در نظر تو باشد؛ چرا كه هرگز اين عمل مقبول نخواهد بود و در اصل ، قربانى و هدى انجام شده است . پس ‍ اين فرمايش امام عليه السلام را در خاتمه سخن تكرار مى كنيم كه فرمودند:
و كذلك التذلل اولى بك من التدهقن لان الكلفة و المؤ ونة فى المتدهقنين ، فاما التذلل ، و التمسكن فلا كلفة فيهما و لا مؤ ونة عليهما الخِلقة و هما موجودان فى الطبيعة .
تدهقن كه همان زورگويى ، مشقت و ولخرجى است ، با فطرت و طبيعت انسان ، ناسازگار است ؛ آنچه كه با طبيعت و فطرت او سازگار است ، ذليل ، خاضع و مسكين بودن در پيشگاه الهى است . خضوع ، تذلل و عبوديت در پيشگاه قدرت مطلق آفرينش ، جزو طبيعت و سرشت بشر است و تكلف مؤ ونه كه دو بال قدرت خواهى است ، برخلاف فطرت و طبيعت انسان است ؛ چه اين كه امام صادق عليه السلام فرمودند:
ما من رجل تكبر اءو تجبَّر الا لذلَّة وجدها فى نفسه (كافى ، ج 2، ص 312، حديث 17، وسايل الشيعه ، ج 15، ص 380، حديث 20801.).
((انسانى كه گرفتار كبر، فخرفروشى ، ستمگرى و رياكارى مى شود، دليلى ندارد مگر آن خلاءيى كه در خود احساس مى كند)).
اين كمبود و خلاء، او را به اعمالى وامى دارد كه برخلاف فطرت و سرشت اوست ؛ با اين گمان كه مى تواند با اعمال كبرآلود و حركت برخلاف فطرت گرچه با مشقت و رنج مطلوب خود را تحصيل كند. به همين دليل امام عليه السلام توصيه مى فرمايند كه رسيدن به مطلوب ، تنها با طى مسير فطرت ممكن است و حركت بر خلاف طبيعت ، فطرت و سرشت ، انسان را به هدف نهايى نمى رساند، و در اين باره قرآن مى فرمايد:
و اَنَّ هذا صراطى مستقيما فاتبعوا السُّبُل فتفرَّق بكم عن سبيله ذلكم وصّاكم به لعلكم تتَّقون ( سوره انعام ، آيه 153).
((اين راه مستقيم من است ؛ از آن پيروى كنيد؛ و از راه هاى پراكنده و انحرافى پيروى نكنيد، كه شما را از طريق حق دور مى سازد؛ اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى كند، شايد پرهيزگارى پيشه كنيد)).
راه راست ، يك مسير بيشتر نيست و راه هاى متفرق و متشتّت انسان را به آن غرض نهايى آفرينش نمى رساند. راه درست همان راهى است كه نتيجه اش ‍ تقوا، طهارت و پاكيزگى در روح و نيات انسان است .
15 - حق فرمانروا
فاءَمَّا حَقُّ سائِسِكَ بالسُّلطان فاَن تَعلَمَ اَنَّك جُعِلت له فتنة و اَنَّه مبتلى فيكَ بما جَعَلَه اللّه له عليك من السُّلطان و اَن تُخلص له فى النَّصيحةِ و اَن لا تُماحِكَه و قد بُسِطَت يده عليك فتكون سببَ هلاكِ نفسِكَ و هلاكِهِ و تِذِلَّل و تَلَطَّف لاِعطَائِه من الرِّضَى ما يَكُفُّه عنك و لا يُضِرُّ بدينِكَ و تَستَعين عليه فى ذلك باللّه و لا تُعازَّه و لا تُعَانِدَه فانَّكَ اَن فَعَلتَ ذلك عَقَقتَهُ و عَقَقتَ نفسك فعَرَضتَها لمَكروهِهِ و عَرَضتَهُ للّه لَكَةِ فيك و كُنت خَليقا اَن تكون مُعينا له على نفسك و شَريكا له فيما اَتى اليكَ و لا قوَّة الا باللّه .
((و اَمّا حَق فرمانروا و پيشواى تو در حكومت آن است كه بدانى ، تو وسيله آزمايش و امتحان او هستى و او هم گرفتار به تو است ؛ به دليل سلطنت و قدرتى كه خداوند به او داده و بر تو حكومت دارد. بايد بدون طمع ، ناصح و خيرخواه او باشى و با او از در نزاع و جنگ بيرون نيايى ؛ زيرا او بر تو مسلط است و درگيرى و نزاع ، موجب نابودى تو و او خواهد بود؛ و تا آنجا كه رضايت او را جلب كنى ، در مقابلش تواضع و نرمش داشته باش ؛ مشروط بر اين كه در اين فروتنى و تواضع ، دينت را حفظ كنى و بايد كه در اين مسير از خدا يارى بجويى و هرگز نه با عزت و قدرت او درگير شوى و نه با او دشمنى كنى ؛ كه اگر چنين كردى هم او را ناسپاسى كرده اى و هم خود را، و هر دو را در معرض هلاكت قرار داده اى . چه اينكه تو او را در اقدام عليه خود يارى نموده اى و در ظلم او نسبت به او شريكى )).
در اين رساله مباركه ، بعد از اينكه حقوق الهى و حقوق شخصى انسان و نفس و اعضا و جوارح او تبيين مى شود، امام عليه السلام به ذكر حقوق افعال انسان ؛ مانند نماز، روزه ، حج ، زكات و هدى پرداخته اند و بعد از پايان اين مجموعه حقوق ، به بيان حقوق ائمه ، مى پردازند؛ ائمه به معناى عام آن ؛ يعنى هركس كه به نوعى بر انسان پيشوايى و رهبرى دارد؛ مثل سلطان ، حاكم ، معلم ، پدر يا مادر و امثال اينها و در اولين مورد، حق حاكم وسلطان را بيان مى فرمايند.
از اولين جمله امام سجاد عليه السلام استفاده مى شود كه قدرت و حكومت ، منفعت و غنيمت نيست ، بلكه ميدان آزمايشى است كه خداوند متعال براى بعضى از بندگانش فراهم مى آورد و ماده و مايه امتحان اجتماع و آحاد مردمى است كه به نوعى محكوم به حاكميت سلطه شخصى حاكم اند. عبارت امام عليه السلام اين است فاءن تعلم انك جعلت له فتنة . از منظر معارف دين ، حكومت و سلطه بر مردم ، نه طعم ، نه منفعت و نه غنيمت است كه يك مسووليت خطير و سنگين است ؛ و در آغاز نامه حضرت اميرالمومنين عليه السلام به مالك اشتر خلاصه مسووليتهايى كه متوجه حاكم است چنين آمده است :
بسم اللّه الرحمن الرحيم هذا ما اَمَرَ به عبداللّه علىّ اميرالمومنين مالك بن حارث الاشتر فى عهدهِ اليه حين وَلا هُ مصرَ: جِبَايَةَ خَرَاجها و جهاد عدوِّها و استِصلاح اَهلِها و عمارةَ بلادِها( نهج البلاغه ، ص 172، نامه 53).
بعد از بسم اللّه و تذكر اين نكته اين دستورالعملى است از بنده خدا اميرالمومنين على براى مالك به هنگام تفويض ولايت مصر، مى فرمايد: در قبال دريافت حقوق واجبى كه از مردم اخذ مى كنى ، بايد از جان ، مال و ناموس ايشان در مقابل دشمن دفاع كنى ؛ حالشان را در امور اقتصادى و معنوى از اينكه هست ، بهبود ببخشى ؛ شهرهايشان را بسازى و آباد كنى .[/b]
[b]واضح است كه همه اين امور، نيازمند قدرت و توان حاكم است . پس ‍ پذيرش اين مسووليت به معناى قبول يك امانت و سعى و تلاش در نگهدارى و نگهبانى از آن است .

جايگاه حكومت از ديدگاه پيامبر صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم و اميرالمومنين عليهالسلام [/b]
[b]در ماجرايى كه به نظر مى رسد بعد از داستان پذيرش مسيحيان نجران ، در پرداختن جزيه و تسليم شدن به حكومت مركزى مدينه است ، پيامبر صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم شخصى را به عنوان حاكم به نجران فرستاد. ابوذر به محضر آن حضرت صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم شرفياب شد، خود او مى گويد كه عرض كردم :

يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! اءلا تستعمِلُنى ، قال فضَرَبَ بيده على مِنكَبى ثم قال : يا اباذر! انَّك ضعيف و انَّها اءمانَةَ و انَّها يوم القيامة خزى و ندامة الا مَن اءخَذَها بحقِّها و اَدَّى الَّذى عليه فيها(صحيح مسلم ، ج 12، ص 210).
((يا رسول اللّه ! خيلى ها را حكومت داده اى آيا مرا به عنوان عامل و حاكم به جايى نمى فرستى ؟ پيامبر با دست مباركشان به شانه من كوبيدند و فرمودند: ابوذر! تو انسان ضعيف و ناتوانى هستى و امر حكومت امانتى است كه مى تواند روز قيامت براى انسان موجب شرمسارى و پشيمانى شود؛ مگر كسانى كه بتوانند حق اين امانت را ادا كنند و از عهده آن به خوبى برآيند)).
يعنى صداقت ، ديندارى ، امانتدارى در مرتبه اعلى ، عبادت ، مجاهده فى سبيل اللّه و دهها ويژگى ديگر كه همه در ابوذر وجود داشت ، از شرايط لازم براى حكومت دارى است ؛ اما اين شرايط كافى نيستند، بنابراين رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم به مثل ابوذر مى فرمايند كه تو توان حكومت كردن ندارى ، و سپس از حكومت تعبير به امانت كرده ، مى فرمايند: آنكس ‍ كه قادر به حفظ و اداى حق اين امانت است بايد به اين ميدان قدم بگذارد و اگر منهاى اين توانمندى ها و شرايط لازم ، وارد معركه شود، موجبات رسوايى و پشيمانى خود را فراهم كرده است .
اميرالمومنين عليه السلام در نامه پنجم نهج البلاغه كه به اشعث بن قيس ، حاكم آذربائيجان نوشته اند، همين تعبير و تلقى را از حكومت دارند و مى فرمايند:
انَّ عملك ليس لك بطعمة و لكنَّه فى عنقك امانة ( نهج البلاغه ، ص 145، نامه 5.).
((اقتدارى كه تو دارى و عملى كه به عهده تو نهاده شده است ، يك طعمه ، لقمه شيرين ، چرب و گوارا نيست ؛ بلكه امانتى است بر عهده تو)).
يا در نامه اى كه به يكى از عمالش يكى از فرزندان عباس نوشته ، مى فرمايند:
اءمّا بعد فانِّى كُنتُ اَشرَكتُكَ فى اَمانتى و جَعَلتُك شِعَارى و بِطَانَتى و لم يكُن رَجُل من اَهلِى اَوثَقَ منكَ فى نفسى لمُواسَاتى و مُوَازَرَتى و اَداءِ الامانة الىَّ(1047).
((تو را در امانتى كه در دست من است ، شريك قرار دادم و از هر كسى به خويش نزديكتر پنداشتم ، و هيچ يك از خاندانم براى يارى و مددكارى ام و اداى امانت چون تو مورد اطمينان نبود)).
پس ملاحظه مى فرماييد كه هم در تلقى رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم و هم در تعبيرات متعدد اميرالمومنين عليه السلام از حكومت به عنوان امانت و از حكومت دارى به امانت دارى تعبير شده است . پس حكومت ، امانت است و حاكم امانت دارى كه بدان امتحان مى شود، و اين امتحان بسيار دقيق و حساس است .
شيوه حكومت از ديدگاه اميرالمومنين عليه السلام[/b]
[b]حضرت اميرالمومنين عليه السلام در ابتداى نامه خود به مالك ، شيوه حكومت كردن و مواد قانونى و اساسى خود را بيان مى كند و در چند جمله به تربيت مالك مى پردازند و مى فرمايند:

اءَمَرَهُ بِتَقوَى اللّه و اِيثَار طاعَتِهِ و اتِّبَاعِ ما اَمَرَ بهِ فى كتابه من فرائضِهِ و سُنَنِهِ( نهج البلاغه ، ص 172، نامه 53.).
((او را فرمان مى دهد به ترس از خدا و مقدم داشتن طاعت خدا بر ديگر كارها و پيروى آنچه در كتاب خود از واجبات و سنتها فرمود)).
مقدارى درباره نحوه ارتباط حاكم و خدايش سخن مى گويد و سپس درباره چگونگى رابطه مالك با خودش نصيحت مى كند و مى فرمايند:
وَ اءَمَرَه اَن يَكسِرَ نفسَهُ مِن الشَّهَوات و يَزَعَها عند الَجَمحَات فانَّ النَّفس ‍ اءَمَّارةَ بالسُّوءِ الا ما رَحِمَ اللّه ( نهج البلاغه ، ص 172، نامه 53).
((مالك ! تو را امر مى كنم كه در مقابل شهوتها، نفس خود را بشكنى و به هنگام منازعه و درگيرى نفس و تمايلات شهوانى ، آنرا مهار كنى ؛ چون نفس ، امر به سوء مى كند و انسان را به خطا و انحراف مى كشاند مگر آنكه خداوند رحمت آورد)).
همه سفارشها براى اينست كه اعتقاد حضرت اميرالمومنين عليه السلام درباره حاكم دركلمات قصار چنين بيان شده است :
مَن نصَبَ نفسَه للنَّاس اِمَاما فليَبدَاء بتَعليم نفسِه قبلَ تَعليمِ غَيرِه وليكن تاءديبُهُ بِسيرَتِهِ قبلَ تاءديبهِ بلِسانِهِ و مُعَلِّمُ نفسه و مؤَدِّبُها اَحَقُّ بالاجلال من مُعَلِّمِ النَّاس و مؤَدِّبِهِم ( نهج البلاغه ، ص 194، حكمت 73.).
((كسى كه خود را بعنوان امام و پيشواى مردم مطرح مى كند، بايد قبل از اين كه اقدام به تربيت و تعليم ديگران كند، خود را تربيت كرده باشد و بعد براى تربيت ديگران اقدام كند، قبل از تربيت قولى ديگران بايد آنها را به وسيله اعمال و سيره ادب كنند، و كسى كه بتواند مربى و معلم خود باشد و نفس ‍ خود را به اخلاق و آداب انسانى تربيت كند، شايسته تر به تكريم و اجلال است نسبت به كسى كه معلم ديگران است )).
اين ديدگاه حضرت اميرالمومنين عليه السلام درباره حاكم است ، بنابراين بعد از اينكه رابطه بين او و خدا و رابطه بين او و خود را بيان مى فرمايند، آنگاه به بيان دستورالعمل و منشور حكومت دارى مى پردازند و در آغاز هم مى فرمايند: مالك ! با عشق به مردم به حوزه حكومتى قدم بگذار و اگر عاشق و دوستدار مردم بودى :
يفرُطُ منهم الذَّلَلُ و تَعرِضُ لهمُ العِلَلُ و يؤ تَى على اَيديهِم فى العَمدِ و الخَطاء فَاَعطِهِم مِن عَفوِك و صَفحِكَ مِثلَ الَّذى تُحبُّ و تَرضى عن يؤ تِيكَ اللّه من عَفوه و صَفحِه فانَّكَ فوقَهُم و وَالِى الامر عليك فوقَكَ واللّه فوقَ مَن ولا كَ و قدِ استَكفَاكَ اَمرَهُم و ابتِلاَكَ بهم (نهج البلاغه ، ص 172، نامه 53).
((ثمره اش اين است كه به هنگام لغزشها و نافرمانيهايشان ، از آنها مى گذرى ، پس بايد از آنها اغماض و گذشت كنى همانگونه كه دوست دارى خدا نسبت به تو اغماض و گذشت داشته باشد. بدان كه تو چون فوق آنها هستى بر آنها قدرت دارى و كس ديگرى هم امير توست و فوق توست ؛ ولى بالاتر از هر دوى شما خداست و اين خداست كه از تو و ولى تو خواسته است كه امور مردم را كفايت كنى و خدا تو را بوسيله آنها امتحان مى كند)).
و اين دقيقا همان فرمايش امام سجاد عليه السلام است كه مى فرمايند:
فاَن تَعلَم اَنَّكَ جُعِلتَ له فتنَة و اَنَّهُ مُبتَلى فيك بما جَعَلَهُ اللّه له عليك من السُّلطان .
((بدان كه تو محكوم به امتحان حاكم هستى و حاكم هم بداند كه او هم گرفتار توست )).
حال ، افراد و آحاد مردم بايد اين حاكم را يارى كنند كه از عهده امتحان بخوبى برآيد و در اين آزمايش موفق شود. راههاى كمك و يارى كردن حاكم دقيقا در بيان امام آمده است و اين راهها همان طرق عقلايى كه وقتى انسانهاى عاقل با آن بيان امام عليه السلام مواجه مى شوند، مى بينند كه اگر به تضمين سلامت اجتماع و تثبيت فضاى سالم و آرام جامعه اى كه در آن زندگى مى كنند، مى انديشند، بايد به چنين روشهايى روى آورند؛ تا ضمن تثبيت سلامت اجتماعى و آرامش حاكم بر آن ، افراد و آحاد جامعه هم از منافع اين شرايط بهره مند گردند.[align=CENTER]در ادامه به مبحث
[/b][align=CENTER]وظايف جامعه و حاكم اسلامى
[align=CENTER]میپردازیم
وظايف جامعه و حاكم اسلامى
از اين پس به بيان كلام امام عليه السلام در حق سلطان مى پردازيم كه نتيجه اش تثبيت سلامت و آرامش اجتماع است .

اولين سخن امام عليه السلام اين است :

ان تخلص له فى النّصيحة خالصانه و بدون طمع در كمك و يارى او بكوشد؛ چه در حضور و غيرحضور، تا آنجا كه مى تواند در رفع مشكلات او مساعدت كند كه اين عين نصيحت و خيرخواهى است ؛ و در انتقال عيوب و اشكالها و نقد امور حاكميت هم ، مخلصانه تلاش كند. اصلا نه تنها در بيان امام سجاد عليه السلام بلكه در خطبه اى كه رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم در مسجد خيف بيان فرمودند آمده است :
نَضَّرَ اللّه عَبدا سَمِعَ مَقَالَتِى فَوَعَاهَا و بَلَّغَهَا مَن لَم تَبلُغهُ يا ايُّها الناس لِيُبَلِّغِ الشَّاهدُ الغائبَ فرُبَّ حامِلِ فِقه ليسَ بفَقيه و رُبَّ حامِلِ فقه الى مَن هو اَفقَهُ منه ثلاث لا يُغِلُّ عليهنَّ قلبُ امرِى ء مُسلِم اِخلاصُ العَمَلِ للّه و النَّصيحة لائمَّةِ المسلمين و اللُّزوم لِجَمَاعَتِهِم (كافى ، ج 1، ص 403، حديث 2.).

((خداوند رحمت كند، (روشنايى بخشد) به كسى كه كلام ما را بشنود و آن را خوب حفظ كند و به كسانى كه نشنيده اند برساند، چه بسا افرادى كه فقط كلمات را حفظ مى كنند؛ اما به عمق كلام نمى رسند و به ديگران انتقال مى دهند كه آنها خوب به عمق مطالب مى رسند. و مى فرمايند: قلب انسان مسلمان در سه چيز بايد از غل و غش عارى و منزه باشد؛ اول : اعمال عبادى را بدون شايبه ريا و عجب و امثال اين با اخلاص انجام دهد؛ دوم : فرمانروا و حاكم بر جامعه را نصيحت نمايد؛ سوم : با جماعت مسلمين همراهى كند)).
در سخنى از حضرت اميرالمومنين عليه السلام بيان شده است كه فرمودند:
ليست الصّلاة قيامك و قعودك ، انّما الصّلاة اخلاصك ، و اَن تُريد بها اللّه وَحدَهُ(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 325).

((نماز همين ايستادن و نشستن نيست ، نماز اخلاص است و اخلاص اين است كه تو فقط براى خدا اين حركات را انجام دهى )).
راه فهميدن اخلاص نيز يك كلمه است
؛ رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم در اين باره مى فرمايند:
ان لكلّ حقّ حَقيقة و ما بَلَغَ عَبد حقيقةَ الاِخلاصِ حتَّى لا يُحِبُّ اَن يُحمَدَ على شى ء مِن عَمَل للّه (مستدرك الوسايل ، ج 1، ص 100، حديث 89.).

((هر عمل حقى يك باطن حقيقى دارد و به باطن و حقيقت اخلاص ‍ نمى توان دست يافت ؛ مگر اين كه انسان به جايى برسد كه اگر كارى را براى خدا انجام داد دوست نداشته باشد ديگران او را ستايش كنند)).
اين معنى اخلاص است . پس اولين نكته پيامبر صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم در توصيه اى كه در مسجد خيث به مردم فرمودند اين است كه عمل براى خدا، و از همه شوائب و آلودگى ها پاك باشد.
دوم : نصيحت ائمه مسلمين است . در لغت ، كلمه نصح به معناى وعظ و اظهار مودت آمده است هم ((المنجد)) و هم ((اقرب الموارد)) و بسيارى از كتب ديگر اينگونه معنا كرده اند: نَصَحَ؛ يعنى وَعَظَ. اخلص له المودَّة ( المنجد، ص 811، اقرب الموارد، ج 2، ص 1306، مجمع البحرين ، ج 2، ص 418.) با اندرز و موعظه مودت و محبت را ابراز كرد.
از روايات وارده در باب نصيحت هم استفاده مى شود كه در نصح و موعظه با مودت ، مواجهه و مقابله شرط نيست ، بلكه معناى نصح و وعظ در اظهار مودت غيابى هم صدق مى كند. هدايت و ارشاد ديگران به نفع شخص ‍ ثالث ، نصح براى فرد سوم مى شود. امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
يجبُ للمؤ من على المؤ من النَّصيحة له فى المشهد و المغيب (كافى ، ج 2، ص 208، حديث 2.).
((واجب است مومن در حضور و غياب برادر مومنش ناصح او باشد)).
يا در روايت ديگرى از حضرت نقل شده است كه مى فرمايند:
للمسلم على اَخيه المسلم من الحقِّ اَن يُسَلِّمَ عليه اذا لقيَهُ و يَعُودَهُ اذا مرض و يَنصَحَ له اذا غابَ(كافى ، ج 2، ص 171، حديث 6، وسايل الشيعه ، ج 12، ص 86، حديث 15709.).
((مسلمان نسبت به برادر مسلمانش حقوقى دارد: حق اول اين است كه وقتى يكديگر را ملاقات مى كنند، سلام كنند؛ دوم اين كه اگر يكى از اين دو مريض شد، او را عيادت كند و سوم اين كه در غيابش ناصح او باشد)).
[b]نصح در غياب ، يعنى به او ابراز مودت و محبت كند و از حريم او صيانت كند.

حضرت اميرالمومنين عليه السلام در نهج البلاغه ، اينگونه مى فرمايند:
[/b]

ايّهاالنّاس ! انَّ لى عَلَيكم حقّا و لكم عَلَىَّ حقّ؛ فاءَمَّا حَقُّكم علىّ فالنصيحة لكم و تَوفِير فَيئِكم عليكم و تَعلِيمكم كَيلا تَجهلوا و تاءدِيبكم كَيمَا تعلموا و اءَمَّا حَقُّ عليكم فالوفاء بالبيعة و النَّصيحة فى المشهد و المغيب و الاجابة حين اَدعوكم و الطَّاعة حين آمركم ( نهج البلاغه ، ص 19، خطبه 34.).
((شما بر من حقوقى داريد و من هم بر شما حقوقى دارم ؛ اَمّا حقوقى كه شما بر من داريد - يعنى مردم نسبت به حاكم دارند - يكى اين است كه ناصح شما باشم ؛ دوم اين كه سرمايه هاى شما را در مسير مصلحت شما هزينه كنم و شما را به علم و آگاهى نزديك كنم تا در جهالت باقى نمانيد. و اَما حَق من بر شما اين است كه اولا به بيعتى كه - نسبت به فرمانروا و حاكم - كرده ايد وفادار باشيد و دوم اين كه در حضور و غياب ناصح من باشيد؛ و وقتى شما را مى خوانم ، اجابت كنيد و هنگامى كه به شما امر مى كنم ، اطاعت كنيد)).

يا در خطبه صد و هيجده امام عليه السلام مى فرمايند:
فاعينونى بمُنّا خليَّة من الغشِّ سليمة من الرَّيب ( نهج البلاغه ، ص 62، خطبه 118.).

((مرا با نصيحت كردن يارى كنيد؛ نصيحت بدون غش و شوائب و آلودگى ها)).
بنابراين ، در هر دو حال كمك و يارى امام ، رهبر و فرمانروا لازم است . نصح در حضور به اين است كه حقايق اجتماعى را آن طور كه هست به او منتقل كند و يا پيشنهادهاى اصلاحى خود را براى بهبود اوضاع و شرايط حاكم ، خالصانه و به دور از همه شوائب و آلودگى ها به او ارائه كند و شرط تحقق اين يارى و كمك ، همان اخلاص در نقد، انقياد و انتقال مطالب است ؛ وگرنه او صالح نخواهد بود و غيرصالح هم نمى تواند مصلح باشد؛ بنابراين غيرخالص ، منافع و مضار خود، بستگان و اطرافيان را لحاظ مى كند و آنها را در انتقال مطالب و مشكلات ، دخالت مى دهد و در مشورت دادن و پيشنهادها، با ملاحظه اين نكات ، عمل مى كند، كه اين ديگر خلوص ‍ نيست ؛ غش و شايبه است . اين آلودگى نصح است و نصح با آلودگى از موضوع نصح خارج مى شود، بنابراين
اميرالمومنين عليه السلام مى فرمايند:
من غشَّ المسلمين بمشورة فقد برئتُ منه (بحارالانوار، ج 72، ص 99، حديث 8.).

((كسى كه در مقام نصيحت مسلمين خيانت كند من از او بيزارم )).
يا در فرمايش ديگرى مى فرمايند:
من غش مستشيره سلب تدبيره ( تصنيف غررالحكم ، ص 433، حديث 10100.).

((كسى كه به مستشير خيانت كند قدرت انديشه او سلب مى شود)).
از مجموع روايات در باب نصح ، در كلمات رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ، اميرالمومنين عليه السلام و ساير ائمه عليهم السلام استفاده مى كنيم كه شرط نصح مواجهه و مقابله نيست ؛ يا به تعبير ديگر، لازم نيست نصيحت رودررو باشد. در خطبه طولانى اميرالمومنين عليه السلام در صفين به حقوق والى بر مردم و مردم بر والى اشاره شده است .
حضرت فرمودند:
فعليكم بالتَّناصح فى ذلك و حسن التّعاون عليه ( نهج البلاغه ، ص 133، خطبه 216.).

((در اين هنگام برشما لازم است كه يكديگر را بر اداى اين حقوق نصيحت كنيد و به خوبى در انجام آن همكارى نماييد)).
سپس حضرت ، تحقق نصح را اينگونه بيان مى فرمايند:
فلا تُثنُوا علىَّ بجميل ثناء لاخراجى نفسى الى اللّه سبحانه و اليكم من التَّقيَّة فى حقوق لم افرغ من ادائها و فرائض لابدَّ من امضائها فلا تكلِّمونى بما تكلم به الجبابرة و لا تتحفَّضوا منى بما يُتَحَفَّظ به عند اهل البادرة و لا تخالطونى بالمصانعة و لا تظنوا بى استثقالا فى حق قيل لى و لا التماس ‍ اعظام لنفسى (1068).

((ثناگويى نكنيد و زيبايى ها را به رخ من نكشيد؛ كه اين موجب مى شود فرمانروا از حالت خوف از خدا و رعايت حال مردم خارج شود و حقوق واجبى را كه بر ذمه اوست ،انجام ندهد. مانند ستمگران با من سخن نگوييد، و آن گونه كه از صحبت با شخص عصبانى و خشمگين مى ترسيد و سخنان خود را حفظ كرده و همه درد دلتان را با او در ميان نمى گذاريد، از من نترسيد و با من اينگونه سخن نگوييد؛ در اظهارات و بيانات خود با من ريا و ظاهرسازى نكنيد؛ درباره من گمان نبريد كه تحمل شنيدن حق را ندارم و عمل به حق بر من سنگين است و يا در عمل به حق قصد بزرگ نمودن خود را دارم )).
جالب اين است كه حضرت در عباراتى قبل از اين سخن مى فرمايند:
و انَّ مِنَاسخَفَ حالات الوُلاة عند صالح النَّاس اَن يُظَنَّ بهم حب الفخر و يوضع اَمرُهُم على الكبر( نهج البلاغه ، ص 133، خطبه 216.).

((زشت ترين حالات يك حاكم اين است كه پيش خوبان مردم اينگونه معرفى شود كه آنان تصور كنند او دوست دارد كه مورد مفاخره و تجليل قرار بگيرد و مردم او را به عنوان انسان متكبر بشناسند)).
اين روشها باعث مى شود كه مردم وظيفه خود را نسبت به حاكم انجام ندهند؛ يعنى خشم ، عصبانيت ، جاه طلبى ، حب فخر داشتن ، تمجيد و مجيزگويى ، باعث مى شود كه وظيفه مردم و آن حقى كه خود حاكم بر مردم دارد كه حرف هاى صحيح و نقد و انتقادات را از زبان مردم بشنود ايفا نشود.
نكته دقيقى كه امام سجاد عليه السلام بيان فرمودند اين است : ان تخلص ‍ له فى النّصيحة خالصانه و بدون طمع ، ناصح و خيرخواه او باش .
از كلمات اهل بيت عليهم السلام استفاده كرديم كه نصح تنها ناظر به موعظه حضورى ، نقد و انتقاد و انتقال مطالب به صورت شفاهى نيست ؛ بلكه شامل غياب هم مى شود. حاكم و مردم بايد شرايطى را فراهم كنند كه در مقام نصح حضورى كسى زبان به تملق و چاپلوسى باز نكند، و يا از ترس ‍ زبان بربندد، كه در اين صورت نيز به وظيفه نصح عمل نكرده است .
همه اين موارد مصداق غش است و نتيجه غش هم در فرمايش حضرت اميرالمومنين عليه السلام روشن شد كه فرمودند:
من غش مستشيره سلب تدبيره ( تصنيف غررالحكم ، ص 433، حديث 10100.).
((كسى كه به مستشير خيانت كند قدرت انديشه او سلب مى شود)).
يا در عبارت ديگرى از اميرالمومنين عليه السلام نقل شده است :
من غشَّ المسلمين بمشورة فقد برئت منه (بحارالانوار، ج 72، ص 99، حديث 8).
((كسى كه در مقام نصيحت مسلمين خيانت كند من از او بيزارم )).
ضرورت وجود حاكم
[b]از آنجا كه نظام هر جامعه اى بدون حاكميت دچار فتنه و هرج و مرج مى شود
حضرت اميرالمومنين عليه السلام به اين اصل واضح عقلايى اشاره مى فرمايند:
لابد للناس من امير بَرّ اءو فاجر(نهج البلاغه ، ص 21، خطبه 40). [/b]
[b]((به هر حال جامعه بايد امير و فرمانروايى داشته باشد؛ اعم از آن كه اين فرمانروا، صالح و شايسته باشد يا فاجر و فاسق )).
[/b]

[b]به يقين جامعه نيازمند يك محور است .
در سخنى از رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم وارد شده است كه فرمودند:
سلطان ظلوم خير من فتن تدوم (مستدرك الوسايل ، ج 12، ص 103، حديث 13633.). [/b]
[b]((پيشوا و راهبر ستم پيشه بهتر از فتنه و آشوب هميشگى است )).
[/b]

[b]بنابراين جامعه بدون محور، يعنى جامعه همراه با آشوب و فتنه ، جامعه همراه با هرج و مرج .
در سخنى از امام صادق عليه السلام وارد شده است كه حضرت فرمودند:
لا يستغنى اهلُ كلِّ بلد عن ثلاثة يفزع اليهم من امر دنياهم و آخرتهم فان عدموا ذلك كانوا هجما: فقيه عالم ورع و امير خيِّر مطاع و طبيب بصير ثقة (تحف العقول ، ص 321). [/b]

[b]((هيچ جامعه اى از اين سه طايفه بى نياز نيست كه مردم در مسائل دنيوى و معنويشان به اينها نيازمندند و به ايشان مراجعه كنند؛ اگر مردم اين سه طايفه را نداشته باشند، گرفتار هرزگى و روزمرگى مى شوند: يكى : انسان فقيه عالم و دانشمند دينى باتقوا؛ دوم : فرمانرواى نيكوكارى كه مورد علاقه مردم باشد - و مردم از روى علاقه نسبت به او اطاعت پذير باشند -، و سوم : پزشك ماهر مورد اطمينان )).
[/b]
[b]بنابراين جامعه ، براى اداره صحيح ، نيازمند حاكم است و چه بهتر كه اين حاكم مطابق با موازين و شرايطى كه در معارف دينى ما آمده ، حكومت كند و شرايط لازم را كه عبارت است از عدالت ، آگاهى و علميت ،... كسب كرده باشد؛ ولى در هر حال ، براى اين كه آرامش ، امنيت ، رفاه عمومى و آسايش ‍ اجتماعى بر جامعه حاكم باشد مردم موظفند كه وظيفه نصح را در حضور و غياب حاكم رعايت كنند؛ چراكه اين حقى است كه حاكم بر آنها دارد و بعضى از حقوق ، شرعيه است ؛ بعضى عقلى و برخى ديگر حقوق عقلايى است كه تخلف از آنها، به عنوان تخلف شرعى تلقى مى شود.
[/b]
[b]

عدم مبارزه با حاكم اسلامى [/b]
[b]نكته دومى كه امام سجاد عليه السلام بعد از تاييد مساله نصح به عنوان حق فرمانروا و حاكم ذكر مى فرمايند اين تعبير است كه :
[/b]
[b]اءن لا تماحكه و قد بسطت يده عليك فتكون سبب هلاك نفسك و هلاكه . [/b]
[b]((با او از در مخاصمه و نزاع درنيا؛ زيرا او بر تو بسط يد و قدرت دارد و در نتيجه هم خود را به هلاكت انداخته اى او هم او را)).
[/b]

[b]وقتى امام سجاد عليه السلام عقلا ارشاد مى كنند كه در مراوده با حاكم و فرمانروا بايد طريق نصح و خيرخواهى پيشه كرد و يارى و مساعدت او را در مغيب و محضر فراموش نكرد، طبيعى است كه نبايد با او منازعه و جدال كرد؛ چرا كه او صاحب قدرت است و از دو حال خارج نيست : يا اين فرمانروا براى حكومت عادل و صالح است كه در اين صورت علاوه بر ممنوعيت عقلى مخاصمه با سلطان عادل صاحب اقتدار حرمت شرعى هم دارد؛ زيرا به حكم عدالت و با اتكا به قدرتش ، اين دامى را كه عليه او گسترده شده است به طريقى برمى چيند؛ زيرا اگر اقدامى نكند، باعث بروز فتنه ، هرج و مرج و سلطه غيرعادل مى شود.
[/b]
[b]بنابراين كار اين فرد كه با يك قدرت قاهر و غالب در افتاده است ، باعث هلاكت دنيوى او مى شود و هلاكت اخروى هم درپى دارد، اين يك صورت است ؛ حال دوم اين است كه سلطانى قادر و قاهر است ، اما عادل نيست . مخاصمه و نزاع انسان فاقد قدرت آن هم با دست خالى در مقابل او از نظر عقلى مجاز نيست و اين جا است كه امام سجاد عليه السلام مى فرمايند: اگر چنين كردى ، سبب هلاك خود شده اى .
[/b]
[b]و قد بُسطت يده عليك فتكون سبب هلاك نفسك و هلاكه .
[/b]

[b]و اما دليل هلاكت خود شخص روشن است و علت هلاكت فرمانروا نيز اين است كه او را به وادى درگيرى كشانده و دستش به خون مظلومى آلوده شده است . بعد از اين توضيح مختصر، هم فرمايش امام سجاد عليه السلام خوب روشن مى شود و هم روايات ديگرى كه در اين باره نقل شده است ؛ مثلا مرحوم صدوق در كتاب ((امالى )) به استادش از رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم نقل مى كند كه فرمودند:
[/b]

[b]طاعةُ السلطان واجبة و مَن تَرَكَ طَاعَةَ السُّلطانِ فَقَد تَرَكَ طَاعَةَ اللَّه عزَّ وَ جَلّ و دخل فى نَهيِهِ انَّ اللّه عزَّ وَ جَلّ يقول : ((و لا تلقوا بايديكم الى التّهلكة ( سوره بقره ، آيه 195.)))( امالى صدوق ، ص 277، حديث 20، وسايل الشيعه ، ج 16، ص 221، حديث 21407).

((اطاعت از سلطان واجب است و كسى كه اطاعت او را ترك كند در حقيقت اطاعت از خدا را ترك كرده و مرتكب امرى منهى شده است ؛ چون خداوند متعال مى فرمايد: با دست خود، خويشتن را به هلاكت نيندازيد)).
هلاكت يا نفسانى است يا عرضى و آبرويى و شرع مقدس هيچ يك را اجازه نمى دهد. راوى در روايتى نقل مى كند كه حضرت موسى بن جعفر عليه السلام به شيعيانش فرمودند:[/b]
[b]يا معشر الشيعة ! لا تذلُّوا رقابكم بترك طاعة سلطانكم فان كان عادلا فاساءلوا اللّه ابقاءه و اءن كان جائرا فاساءلوا اللّه اصلاحه فانَّ صلاحكم فى صلاحِ سُلطانكم و انَّ السُّلطان العادل منزلة الوالد الرَّحيم فاحبّوا له ما تحبون لانفسكم و اكرهوا ما تكرهون لانفسكم ( امالى صدوق ، ص 277، حديث 21، وسايل الشيعه ، ج 16، ص 220، حديث 21470).

((اى شيعيان ! خود را ذليل نكنيد به خاطر نافرمانى سلطان آن نافرمانى كه موجب ذلت انسان بشود چون از دو حال خارج نيست : يا فرمانرواى عادلى است كه بايد از خدا بخواهيد كه خدا او را براى فرمانروايى نگه دارد و يا فرمانروا و سلطان ستم پيشه اى است كه بايد از خدا اصلاح او را طلب كنيد؛ چون صلاح شما و اصلاح شرايط اجتماعى در گرو صالح بودن فرمانروا است . سلطان عادل در اجتماع به منزله پدر مهربان خانه است كه با خصلت پدرى و با مهربانى به تدبير امور خانه سعى و اهتمام دارد)).
بنابراين رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم مى فرمايند:
رحم اللّه رجلا اعان سلطانه على برِّه ( امالى صدوق ، ص 237، حديث 5، وسايل الشيعه ، ج 16، ص 378، حديث 21808.).

((كسى مورد رحمت الهى است كه فرمانروا را در امور خير يارى كند)).
و يا امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
يا مفضّل ! اءنَّه مَن تعرض لسلطان جائر فاصبته من بليَّة لم يؤ جر عليها(بحارالانوار، ج 72، ص 372، حديث 16.).

((اى مفضّل ! اگر كسى متعرض اقتدار سلطان جائر و ستمگرى شود و از ناحيه او بليّه و مصيبتى به وى برسد در مقابل كارى كه كرده اجرى نخواهد داشت )).
چون اگر انسان بدون توانايى و قدرت با صاحب قدرتى درگير شود، حاصلى نخواهد داشت جز اين كه براى خود مصيبت درست كند. حال گاهى بليه و مصيبت مورد تاييد شرع مقدس است كه اجر دارد، ولى اين جا كه نهى شده است معنايش اين است كه اجرى هم ندارد.
در روايت ديگرى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمودند:
ثلاثة مَن عاداهم ذلَّ: الوالد، والسلطان ، و الغريم ( بحارالانوار، ج 18، ص 327، حديث 23777.).
((سه گروه هستند كه هر كس با عزت و اقتدار آنها درگير شود، موجب ذلت او خواهد شد، يكى پدر است ، ديگرى فرمانروا و يكى هم طلبكار انسان است )).

اگر كسى با پدرش كه حقوق فراوانى به عهده او دارد درگير شود، اثر وضعى اش اين است كه در دنيا موجبات ذلت او فراهم خواهد شد، همچنين است درگيرى با فرمانروا و درگيرى با طلبكار.
امام سجاد عليه السلام در دنباله حقوق حاكم مى فرمايند:
و لا تعازَّه و لا تعانده فانك ان فعلت ذلك عققته و عققت نفسك فعرَّضتها لمكروهه و عرَّضته للّه للهلكة فيك .
درگير شدن با عزت و قدرت او ناسپاسى است ؛ كه هم خود را در معرض ‍ هلاكت قرار مى دهد و هم حاكم را؛ زيرا هيچ انسان قدرتمندى تحمل اين را ندارد؛ اگر عادل باشد عدالتش حكم مى كند، در مقابل كسى كه گردنكشى مى كند، ايستادگى كند و اگر جائر و فاسق باشد، اين خصلت او را وادار به مقابله مى كند.
نتيجه اين كه به هرحال ؛ با او از در مخاصمه بيرون نيايد و با او به جدال و جنگ نپردازد. اين دستور روشنى است كه با موازين عقلى نيز سازگار است و انسان نبايد بدون پشتوانه با صاحب قدرت معارضه كند.
سلام
جايگاه امر به معروف و نهى از منكر

[b]جنگيدن و درگير شدن با حاكم و معارضه با او، براى كسانى كه فاقد قدرت و توانند، بدون اين كه جبهه و پشتوانه عمومى و مردمى داشته باشند عاقلانه و مجاز نيست . ولى اين نكته هم روشن است كه در مقابل ظالم ، طاغى و جبارى كه حاكم الهى را زير پا نهاده و راه ظلم و ستم پيش گرفته است ، بايد به حكم نهى از منكر مبارزه و ايستادگى شود. بنابراين سيدالشهداء عليه السلام درباره علت حركتى كه در عاشورا انجام گرفت مى فرمايند:

ان رسول اللّه صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم قال : مَن راءى سلطانا جائرا مستحلا لحرم اللّه ناكثا لعهد اللّه مخالفا لسنة رسول اللّه يعمل فى عباد اللّه بالاثم و العدوان فلم يغير عليه بفعل و لا قول ، كان حقا على اللّه اَن يدخله مدخله ( تاريخ طبرى ، ج 4، ص 304.).
((از جدم رسول اللّه صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم شنيدم كه اگر كسى فرمانرواى ستمگرى را ببيند كه احكام الهى را تعطيل كرده و پيمان خدا را شكسته است و در ميان مردم به ظلم و ستم عمل مى كند، و عليه او شورش ‍ و قيام نكند، جايگاه او در قيامت ، همان جايگاه ظالم خواهد بود)).
اين وظيفه اى است كه بايد در محل خود مورد بررسى قرار بگيرد كه از حوصله گفتار ما خارج است . به هرحال ، نتيجه سخن در قسمت دوم فرمايش امام عليه السلام روشن است كه امام براى اين كه خون ، عرض ، مال و ناموس شيعيان و انسان هاى مؤ من صيانت و حفظ شود به اين نكته معقول اشاره فرموده اند كه در مصاف با صاحبان قدرت ، بدون پشتوانه و توجيه شرعى اقدام نكنند.
مبارزه با ستمكاران[/b]
[b]در آيات و روايات ادله فراوانى داريم كه از تكيه كردن به ظلم و همراهى با ظالم نهى شده است ، در آيه شريفه آمده است :

و لا تركنوا الى الَّذين ظلموا فتمسَّكم النار( سوره هود، آيه 113.).
((اگر با ظلم همراهى و به او اعتماد و تكيه كنيد و او را پشتوانه قرار دهيد، موجب سقوط در آتش است )).
سليمان بن جعفر مى گويد:
قلتُ لاَبِى الحسن الرِّضا عليه السلام ما تقوُل فى اَعمَال السُّلطان ؟ فقال : يا سُلَيمان الدُّخوُل فى اَعمالِهِم و العَونُ لهُم و السَّعىُ فى حَوائِجِهِم عَديلُ الكُفرِ والنَّظرُ اليهم عَلى العَمدِ منَ الكَبَائِر الَّذى يَستَحِقُّ بهِ النَّارُ( مستدرك الوسايل ، ج 11، ص 356، حديث 13246.).
((به محضر حضرت رضا عليه السلام شرفياب شدم و عرض كردم درباره همكارى با سلطان چه مى فرماييد؟ حضرت فرمودند: همراهى با سلطان ، با او سخن گفتن و سعى در برآورده كردن حاجات و نيازهاى او هم سنگ كفر است ، حتى نگاه كردن از روى ملاطفت به او از گناهان بزرگى است كه انسان به خاطر آن استحقاق آتش پيدا مى كند)).
بنابراين ، تذكر اين نكته لازم بود كه توصيه امام عليه السلام مبتنى بر اين جهت است كه در شرايطى كه يك جامعه ، فاقد توانايى و قدرت است و افراد مسحور اقتدار حاكم جائر هستند، درگير شدن با او امرى عقلانى و پسنديده نيست و تبعا افراد بايد سعى كنند كه او را عليه خود تحريك نكنند تا مبتلا به شر او نشوند؛ و در عين حال دين و اعتقاداتشان نيز لطمه نبيند؛ يعنى در حدى مماشات ، مدارا و تحصيل رضايت او توصيه شده است كه به اساس دين و دستورات دينى ضربه وارد نشود؛ و بر همين اساس باب تقيه و مدارا در فقه گشوده شود.
مدارا كردن با ديگران[/b]
[b]آنقدر مساله مدارا اهميت دارد كه روايات زيادى درباره آن نقل شده است ؛ و مرحوم مجلسى رحمة اللّه در كتاب ((بحارالانوار)) بابى گشوده است به نام ((باب التقية و المداراة )). رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم فرمودند:

اَمَرَنى ربِّى بمُداراةِ النَّاس كما اَمَرَنِى باَدَاءِ الفَرَائِضِ(كافى ، ج 2، ص 117، حديث 4، بحارالانوار، ج 72، ص 396، حديث 18.).
((همان گونه كه خداوند مرا به انجام واجبات توصيه فرموده ، به همان مقدار هم مرا به مدارا با مردم توصيه فرموده است )).
خداوند متعال هم در قرآن به موسى و هارون توصيه مى فرمايند:[/b]
[b]اِذهَبا الى فرعون انَّهُ طَغى فقوُلا له قَولا ليِّنا لعلَّه يتذكَّر اَو يخشى (سوره طه ، آيه 43 و 44).

((به سراغ فرعون برويد، فرعون طاغى است عليه توحيد قيام كرده ، اما با او به مدارا گفتگو كنيد، تا تاثير كند)).
اين يك طرف مساله است ؛ طرف ديگر آن هم در كلام امام اميرالمومنين عليه السلام آمده است كه مى فرمايند:
شرُّ اخوانك مَن احوجك الى مداراة (تصنيف غررالحكم ، ص 418، حديث 9578.).
((بدترين برادران تو كسانى اند كه تو مجبور به مدارا با آنها باشى )).
در روايت ديگرى حضرت اميرالمومنين عليه السلام مى فرمايند:
ليس لك بِاءخ مَن احتجت الى مداراته (تصنيف غررالحكم ، ص 418، حديث 9551.).
((از برادران تو نيست كسى كه در سلوك زندگى و معاشرت فردى و اجتماعى با او محتاج مدارا باشى )).
برادر، كسى است كه انسان خالصانه و صادقانه ، بدون پرده پوشى ، مدارا و تقيه بتواند با او سلوك كند. پس كسانى كه انسان در سلوك با آنها به زحمت مى افتد، معلوم نيست انسان هاى خوبى باشند؛ ولى در عين حال فرمايش ‍ امام سجاد عليه السلام درباره حق فرمانروا، اعم از اين كه عادل باشى يا جائر، هر يك به دليل خاصى است . توصيه امام عليه السلام كه مى فرمايند: بايد با آنها به گونه اى عمل كنى كه دشمنى آنها را عليه خود شدت نبخشى ، ناظر به شرايطى است كه انسان فاقد توان و قدرت براى مبارزه با منكرات و خلاف هاست .[/b]
سلام
حقی دیگر در این رساله ( قابل توجه اساتید و متخصصین بخش تربیت و دانش پژوهان گرامی)

16 - حق آموزگار
[/b]
[b]و اءَمَّا حَقُّ سائِسِكَ بالعِلمِ فالتَّعظيمُ له و التَّوفيرُ لمجلسه و حُسنُ الاستماع اليه و الاقبال عليه و المَعوُنَةُ له على نفسك فيما لا غِنَى بكَ عنه من العلم باءَن تُفَرِّغَ له عقلَكَ و تحضِّرَهُ فَهمَكَ و تُزَكِّى له قلبك و تُجَلِّىَ له بَصَرَكَ بتَركِ اللَّذَّات و نقصِ الشَّهَوَات و اَن تَعلَمَ اَنَّكَ فيما اَلقى اليكَ رسوله الى مَن لَقِيكَ مِن اَهل الجَهل فَلَزِمَكَ حُسن التَّادِيَة عنه اليهم و لا تَخُنهُ فى تاءدِيَةِ رسالته و القِيَامِ بها عنه اذا تَقَلَّدتَهَا و لا حول و لا قوَّةَ الا باللّه .

((اَمّا حَق معلم و آموزگار تو اين است كه او را بزرگ دارى و مجلس او را محترم شمارى . گفته هاى او را خوب گوش دهى و فراگيرى و بدو روى آورى او را كمك كنى تا آنچه را كه از دانش و علم بدان نيازمندى به تو بياموزد. به تو ياد بدهد كه عقل و انديشه ات را فارغ سازى و فهم و زيركى ات را به كارگيرى و دل را پاكيزه كنى و چشم را با ترك شهوات جلا و روشنايى بخشى و بدانى كه تو نسبت به آموخته هايت از او، فرستاده اى هستى به نزد آنان كه از دانش بى بهره اند. آموخته هايت را بايد خوب به ديگران انتقال دهى و هرگز در اين رسالتى كه برعهده گرفته اى خيانت نورزى )).
ارزش و اعتبار عالم و دانشمند به علم و دانش اوست و اين يك تصادف نيست كه در كتاب وحى الهى قرآن مجيد متجاوز از هفتصد مورد ماده علم و مشتقات آن به كار رفته و در اولين آيات نازل شده به رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم سخن از علم ، دانش و قلم آمده است :
بسم اللّه الرحمن الرحيم # اقراء باسم ربك الَّذى خلق # خلق الانسان من عَلَقَ # اِقرَاء و ربُّكَ الاكرم # الَّذى علم بالقلم (سوره علق ، آيه 1 - 4).
((به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد. همان كس كه انسان را از خون بسته اى خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتراست . همان كسى كه به وسيله قلم تعليم انسان نمود..
شايد اين آيات اشاره اى باشد به اين كه انسان از مرتبه اى پست آفريده شده كه نام آن علق است و بعد مى تواند به اوج مرتبه انسانى ؛ يعنى دانش و علم دست پيدا كند. اصلا بهترين و زيباترين تعبيرها و تعريف ها درباره علم و دانش در معارف دين ما ذكر شده و تصور نمى شود كه در هيچ يك از مكاتب ديگر به اندازه مكتب اسلام به ارزش علم و عالم پرداخته باشد.
در معارف دين يك سلسله از امور عبادى و اخلاقى به عنوان معيارهاى ارزرشمند و داراى حرمت و قداست مورد تاكيد مى باشد؛ مثلا عيادت بيمار، تشييع جنازه مومن ، حضور در معركه جهاد با دشمن ، مجاهده در راه خدا و شهادت فى سبيل اللّه ؛ يعنى يك سلسله از امور از جمله افعال و اعمالى است كه مورد عنايت شارع مقدس است و به عنوان دستورهاى سعادت بخش براى انسان ها توصيه شده است ؛ و بسيارى از امور و افعال ديگر انسان با اين معيارها سنجيده مى شود. با اين حال مى بينيم كه ارزش ‍ علم در مقايسه با اين اعمال بيشتر است .
سلام
ارزش علم و عالم

[b]اميرالمومنين عليه السلام مى فرمايند:

بينَما اءَنَا جالس فى مسجد النَّبى صلى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم اءذ دَخَلَ اَبوذَرّ فقال : يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! جنازة العابد اَحَبُّ اليكم اءم مجلس العلم ، فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم : يا اباذر! الجلوس ساعة عند مذاكرة العلم اَحَبُّ الى اللّه من اَلف جنازة من جنائز الشُّهداء(جامع الاخبار، ص 109، حديث 195).
((در مسجد پيغمبر نشسته بودم كه ابوذر وارد شد و سوال كرد: يا رسول اللّه ! نزد شما تشييع جنازه عابد ارزشمندتر است يا حضور در محضر عالم ؟ رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم فرمودند: حضور در مجلس علم - ولو براى لحظاتى - ارزشمندتر است از حضور در تشييع جنازه هزار شهيد)).
[/b]
[b]ارزش عالم در مقايسه با شهيد

شهيد، يكى از عناوين ارزشى و بسيار والاى مكتب اسلام است . در اسلام بسيارى از قوانين مقرر دباره او ملغى شده است ؛ مثلا در شرع ، غسل را براى اموات واجب مى دانيم ، در حالى كه شهيد از اين قاعده مستثنا است . براى اموات تكفين نيز واجب شده ، در حالى كه شهيد از اين قاعده نيز مستثنا است و يا در روايات آمده است ؛ انسانى كه از دنيا مى رود و در قبر نهاده مى شود مورد سؤ ال و جواب قرار مى گيرد، اما از شهيد سوال نمى شود. از حضرت رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم سوال شد:[/b]
[b]ما بالُ الشَّهيد لا يُفتَنُ فى قبرهِ قال كفى بالبارقةِ فوق راءسه فتنة ( وسايل الشيعه ، ج 15، ص 11، حديث 19906.).

((چگونه است كه شهيد در قبر مورد سوال واقع نمى شود؟ حضرت فرمودند: همين كه حركت برق شمشيرها و سلاح ها را در ميدان نبرد تحمل كرد، آزمايشى بود كه او به خوبى از عهده آن برآمد و درباره او سوال مفهومى ندارد)).
در روايت ديگر آمده است كه :
فوق كل ذى برّ برّ حتى يقتل الرجل فى سبيل اللّه فاذا قتل فى سبيل اللّه فليس فوق برّ(وسايل الشيعه ، ج 21، ص 501، حديث 27695).
((براى هر چيز خوب
، خوبتر از آن نيز وجود دارد مگر شهادت در راه خدا كه ارزشى بالاتر از آن نداريم )).[/b]
[b]يا در قرآن كريم آمده است :

و لا تحسبَنَّ الَّذين قُتِلوا فى سبيل اللّه امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون # فرحين بما آتاهم اللّه من فضله و يستبشرون بالَّذين لم يلحقوا بهم من خلقهم الا خوف عليهم و لا هم يحزنون # يستبشرون بنمعة من اللّه و فضل و اَنَّ اللّه لا يُضيعَ اَجرَ المؤ منين ( سوره آل عمران ، آيه 169 - 171.).
((هرگز گمان مبريد كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند. آنها به خاطر نعمت هاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به ايشان بخشيده است ، خوشحالند و به ديگران كه هنوز به آنها ملحق نشده اند، بشارت مى دهند؛ كه نه ترسى به خود راه دهيد، و نه غمى . و به نعمت خدا و فضل او مسرور باشيد و خداوند، پاداش مومنان را ضايع نمى كند)).
خدا به شهدا مدال حيات ابدى عنايت مى فرمايد و ديگر اين كه آنها در پيشگاه پروردگار متنعم اند؛ از فضايل و عناياتى كه خداوند متعال نصيب آنها كرده است ، هميشه مسرور و شادمانند و ديگران را هم بشارت مى دهند كه خوف و حزنى نداشته باشيد. اين مرتبه ، كه خداوند حزن و اندوه و ترس ‍ را زائل مى كند، در آيات ديگرى در سوره مباركه يونس نيز ذكر شده است . درباره اولياى الهى نيز اين وعده داده شده است :
اَلا انَّ اَولياء اللّه لا خوف عليهم و لا هم يُحزَنون # الَّذين آمنوا و كانوا يَتَّقون # لهم البُشرَى فى الحياة الدنيا و فى الاخرة لا تبديل لكلمات اللّه ذلك هو الفوز العظيم (سوره يونس ، آيه 62 - 64).
((آگاه باشيد! دوستان و اولياى خدا، نه ترسى دارند و نه غمگين مى شوند. همان ها كه ايمان آوردند، و از مخالفت فرمان خدا پرهيز مى كردند. در زندگى دنيا و در آخرت شاد و مسرورند؛ وعده هاى الهى تخلف ناپذير است . اين است آن رستگارى بزرگ )).
نتيجه اين كه انسان بعد از يك عمر كوشش و تلاش و تحصيل تقوا و امتيازهايى كه با زحمت فراوان كسب مى كند به مرتبه ولى اللّهى مى رسد، اما شهيد همه اين امتيازها را در يك لحظه براى خود فراهم مى كند و به همين دليل اين جايگاه و مرتبه به او تعقل مى گيرد. با اين همه برترى و ويژگى كه خداوند به حسب ناموس آفرينش براى او مقرر كرده است ، وقتى ابوذر سؤ ال مى كند كه آيا شركت در جنازه عابد برتر است يا حضور در مجلس علم ، رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم حضور در مجلس علم را بافضيلت تر و ارزشمندتر از شركت در تشييع جنازه هزار شهيد، تلقى مى فرمايند.
مقام شهادت يكى از معيارهاى بالا و والاى دين مبين اسلام است ، كه در مقابل مجلس و ارزش علم و عالم بسيار ناچيز به حساب آمده است و اين سخن مؤ يدات بسيارى در روايات دارد؛ مثلا در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرموده اند:[/b]
[b]اذا كان يوم القيامة جمع اللّه عزَّ وَ جَلّ الناس فى صعيد واحد، و وُضعت الموازين فتوزن دماء الشهداء مع مداد العلماء، فيُرجَّح مداد العلماء على دماء الشهداء(روضة الواعظين ، ص 9، بحارالانوار، ج 2، ص 14، حديث 26.).

((خداوند در روز قيامت وقتى كه همه خلق اولين تا آخرين را در يك سرزمين واحد جمع مى كند، خون شهدا و مداد علما با يكديگر موازنه مى شوند. خداوند مداد علما را بر خون شهدا برترى مى دهد)).
پس بنابر همين قاعده است كه ارزش گذارى علم نسبت به ساير معيارهايى كه به نحوى از قداست ، فضيلت و حرمت برخوردارند صورت مى گيرد.
سلام
ارزش و فضيلت علم و دانش

[b]در روايت ديگرى كه ابوذر نقل مى كند مى گويد: رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم به من فرمودند:

يا اباذرّ... الجلوس ساعة عند مذاكرة العلم خير من قراءة القرآن كلِّه (بحارالانوار، ج 1، ص 203، حديث 21).
((اى ابوذر! ساعتى درك محضر علم بالاتر از هزارمرتبه ختم قرآن از اول تا به انتهاست )).
در موارد مشابه كه رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم براى تحصيل علم از طريق مقايسه ارزش گذارى مى فرمايند اين روايت ، هيچ جا ابوذر تعجب نكرده است و همه مطالب را به گوش جان استماع مى كند؛ اما به اين جا كه مى رسد، تعجب مى كند. كه آيا محضر علم بالاتر از خواندن قرآن است ؟! رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم مى فرمايند:
يا اباذرّ! الجلوس ساعة عند مذاكرة العلم احب الى اللّه من قراءة القرآن كله اثناعشر الف مرّة ! عليكم بمذاكرة العلم ، فان العلم تعرفون الحلال من الحرام (بحارالانوار، ج 1، ص 203، حديث 21).
((اى ابوذر! حضور در محضر علم ، و دانش اندوختن بالاتر و با فضيلت تر از دوازده هزار مرتبه ختم قرآن است . خداوند براى علم اين همه ارزش قائل شده است ؛ زيرا علم وسيله شناخت حلال از حرام الهى است )).
در روايت ديگرى آمده كه يكى از انصار محضر حضرت رسول صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم رسيد و گفت : يا رسول اللّه ! حضور در تشييع جنازه بهتر است يا حضور در مجلس عالم ؟
فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم : ان كان للجِنازة مَن يتَّبعها و يَدفنُها فاِنَّ حضورَ مجلس عالم اءفضلُ مِن حضور اَلفِ جنازة ، و من عيادة الف مريض ، و من قيام الف ليلة ، و من صيام الف يوم ، و من الف درهم يُتصدَّقُ بها على المساكين ، و من الف حِجَّة سِوَى الفريضة ، و من الف غزوة سوى الواجب تغزوها فى سبيل اللّه بمالك و نفسك و اَينَ تَقَعُ هذه المشاهد من مشهد عالم ؟(بحارالانوار، ج 1، ص 204، حديث 23).
((حضرت فرمودند: اگر براى تشييع و دفن جنازه كسى باشد، ارزش حضور در محضر علم از شركت در هزار تشييع جنازه ، از عيادت هزار مريض ، از هزار شب ، شب زنده دارى ، هزار روز، روزه دارى ، هزار درهم صدقه در راه خدا، هزار سفر حج غير واجب و از هزار غزوه بالاتر است . اين منزلت حضور در محضر عالم و نشستن در پيشگاه عالم كجا و درك اين همه فضايل كجا؟!)).
در اين سخن ، رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم مى فرمايند: اجر و فضيلت درك محضر علم و حضور در كلاس درس بيشتر از شركت در هزار جنگى است كه شخص پيامبر صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم فرماندهى آن جنگ را عهده دار است . اين همه قدر و منزلت كه در آيات و روايات براى مجاهده در راه خدا ذكر شده است ، كه شايد در محاسبه و سنجش ارزش ها هيچ عملى به پاى جهاد در راه خدا نرسد، لكن حضور در محضر علم و يادگيرى دانش به مراتب بر آن ترجيح داده شده است .
دليل اين كه خداوند براى علم ، اين همه ارزش قائل شده است و نگاه معارف و كتب ما به علم ، نگاهى ارزشى است ، اين است كه علم وسيله شناخت حلال و حرام الهى است . علم ، وسيله اى است كه در سايه آن اطاعت خدا محقق مى شود؛ و اصلا توحيد در عبادت الهى به وسيله علم تحقق پيدا مى كند؛ و در يك كلمه خير دنيا و آخرت در سايه علم تحصيل مى شود و شر دنيا و آخرت به واسطه جهل و نادانى تحقق پيدا مى كند. خلاصه بالاترين ملاك و معيار ارزش انسان آموخته هاى اوست .
در روايتى از رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم وارد شده است كه فرموده اند:
اكثر الناس قيمة اكثرهم علما و اقلُّ الناس قيمة اقلُّهم علما(روضه الواعظين ، ص 8، بحارالانوار، ج 1، ص 164، حديث 1.).
((بيشترين ارزش براى كسانى است كه بيشترين دانش ها و علوم را آموخته اند و كمترين ارزش براى كسانى است كه از علم و دانش ‍ بى بهره اند)).
در معارف ما، همه راه هاى تشويق و ترغيب براى يادگيرى و آموختن به كار گرفته شده است ؛ و در مقام مقايسه با معيارهاى دينى و آنچه را كه مسلمان ها تعبدا به آن پايبندند، علم و عالم را برترى مى دهد و هنگامى كه با آنچه كه انسان ها به صورت وجدانى و فطرى برايش احترام قائل هستند، مقايسه مى كند، باز علم را برترى و ترجيح مى دهد. اصبغ بن نباته از اميرالمومنين عليه السلام نقل مى كند كه فرمودند:
تَعلّموا العلم فان تعلُّمه حسنة ، و مُدارسته تسبيح ، والبحث جهاد، و تعليمه لمن لا يعلَمُه صدقة ، و هو اَنيس فى الوحشة ، و صاحب فى الوحدة ، و سلاح على الاعداء، و زين الاخلاء، يرفع اللّه به اقواما يجعلهم فى الخير ائمَّة يُقتدى بهم ، تُرمق اعمالهم ، و تُقتبس آثارهم ، ترغب الملائكة فى خلَّتهم ، يمسحونهم باجنِحَتِهم فى صلاتهم لانَّ العلم حياة القلوب ، و نور الابصار من العمى ، و قوَّة الابدان من الضَّعف ، و ينزل اللّه حامله منازل الابرار، و يمنَحُهُ مجالسة الاخيار فى الدنيا و الاخرة . بالعلم يُطَاع اللّه و يعبد، و بالعلم يعرف اللّه و يوحّد، و بالعلم توصل الارحام ، و به يُعرُفُ الحلال و الحرام ، و العلم امام العقل و العقل تابعه ، يُلهِمُهُ اللّه السُعداء و يحرمَّه الاشقياء( امالى صدوق ، ص 615، بحارالانوار، ج 1، ص 166، حديث 7).
علم را بياموزيد؛ چرا كه يادگيرى علم حسنه است ؛ يعنى ثواب دارد و تدريس و ياد دادن آن به كسانى كه نمى دانند صدقه است . بحث و گفتگوى علمى ، جايگاه و ارزش جهاد در راه خدا را دارد نكته قابل تامل اين است كه حضرت براى كسانى كه ارتقاى مقام معنوى و رسيدن به فيوضات اخروى را در سايه تعبديات جستجو مى كنند و به حسنات ، صدقات ، و اين قبيل امور اهتمام دارند، علم را با آن معيارها مى سنجند و علم را هم رتبه اين امور قرار مى دهند كه موردقبول همه انسان هاى مومن است . بعد مى فرمايند: شما همان گونه كه به دنبال تحصيل حسنات و رسيدن به مراتب معنوى دنيوى و اخروى در سايه تسبيح ، صدقه و جهاد در راه خدا هستيد همين مراتب را با تحصيل علم مى توانيد كسب كنيد.
گويى امام عليه السلام اين سخن را به صورت خطبه اى در جمع قابل ملاحظه اى ايراد فرموده باشند كه تفكرات و انديشه هاى مختلف در آن جمع حضور دارند، بنابراين در مقام سنجش علم با امورى است كه انسان فطرتا براى آنها اعتبار و اهميت قائل است ؛ مثلا انسان به گونه ذاتى از تنهايى و وحشت آن گريزان است ، از شرايطى كه براى انسان حزن و اندوه به وجود مى آورد فرارى است ، از روبه رو شدن با دشمن ، با دست خالى وحشت دارد، مى فرمايند:
و هو انيس فى الوحشة ، و صاحب فى الوحدة ، و سلاح على الاعداء( امالى صدوق ، ص 615، بحارالانوار، ج 1، ص 166، حديث 7).
ابزار و وسيله رويارويى با همه اين مشكلات ، علم است . اگر از هم و غم ، حزن و اندوه فرار مى كنى ، بهترين مفر تو دانش اندوزى و علم است . اگر از تنهايى و غربت مى ترسى ، بهترين وسيله نجات از غربت ، علم است . اگر از رويارو شدن با دشمن با دست خالى ترسانى ؛ بهترين سلاح علم و دانش ‍ است .
اين هم يك راه تشويق انسان ها به علم و آموختن آن است ؛ يعنى امام به همه زواياى درونى و فطرت انسان اشراف دارد و همه را براى تشويق و ترغيب او به علم و فراگيرى آن تحريك مى كند. بعد مى فرمايند: و زين الخلاء نه تنها علم را براى خود انسان ارزش دارد، بلكه موجب زينت در بين دوستان است . افرادى هستند كه براى رسيدن به ساحل هدايت و مقامات شخصى خيلى اهتمام ندارند؛ بلكه اگر يك چيزى ؛ اعتبار اجتماعى براى آنها درست كند، به دنبال آن حركت مى كنند؛ بنابراين امام عليه السلام براى اينگونه تفكرات و انديشه ها نيز بدين گونه ترغيب و تشويق مى كنند:
يرفع اللّه به اقواما يجعلهم فى الخير ائمة يُقتدى به ، تُرمَقُ اعمالهم ، و تقتبس آثارهم ، ترغب الملائكة فى خلّتهم ( امالى صدوق ، ص 615، بحارالانوار، ج 1، ص 166، حديث 7).
كسانى دوست دارند كه هميشه در اجتماع ، جايگاه پيشوايى ، بزرگى و امامت جماعت را عهده دار باشند؛ اميرالمومنين عليه السلام مى فرمايند: اگر مى خواهيد به آن مرتبه برسيد، راه رسيدن به آن ، داشتن علم و دانش ‍ است . اگر مى خواهيد در آينده اعمال شما سرمشق ديگران قرار بگيرد و شما الگو و سمبل امت زمان خود و آيندگان شويد، بايد علم و دانش ‍ بياموزيد. اگر مى خواهيد آثار شما براى هميشه ماندگار باشد بايد اندوختن به علم و دانش اهتمام ورزيد. اينها راه هاى ديگرى است كه در روايات به آنها اشاره شده است .
امام عليه السلام در ادامه مى فرمايند: كسانى هم هستند كه به وراى اين امور مى انديشدند، به جاهايى كه از نظر معنوى ، بلندمرتبه است ، به پرواز با ملائكه و سير با نيروهاى غيب الهى فكر مى كنند. حضرت مى فرمايند: اگر كسى علم و دانش بيندوزد، ملائكه به دوستى با او رغبت مى كنند.
يمسَحُونَهم باَجنِحَتِهم فى صلاتهم لانَّ العلم حياةُ القلوب ، و نورُ الابصار من العمى ، و قوةُ الابدان من الضَّعف ( امالى صدوق ، ص 615، بحارالانوار، ج 1، ص 166، حديث 7).
ملائكه در نماز انسان هايى كه در مسير يادگيرى و دانش هستند با آنها انس ‍ مى گيرند و آنها را نوازش مى كنند. اين نيز طريق ديگرى است كه حضرت در تشويق علم بيان مى فرمايند. و بعد به آثار و ثمرات مترتب بر علم ، اشاره مى فرمايند: زنده بودن دل انسان ها در سايه علم و دانش است . علم است كه باعث روشنايى ديدگان انسان ها است .
مثال معروفى در بين مردم رايج است كه مى گويند: انسان بى سواد كور است ؛ كه به يقين برگرفته از معارف دين است و در همين جا نيز بدان اشاره شده است كه ؛ علم و دانش نور چشمان است ؛ و قوة الابدان شايد اشاره به علم پزشكى است كه در سايه آن ، انسان مى تواند ضعف و فتور جسمانى را ترميم و جبران كند.
و يُنزِلُ اللّه حاملَهُ منازلَ الاَبرار، و يَمنَحُهُ مُجالسة الاخيار فى الدنيا و الاخرة . بالعلم يُطاع اللّه و يُعبد، و بالعلم يُعرَف اللّه و يُوحِّد، و بالعلم توصل الارحام ، و به يعرف الحلال و الحرام ، و العلم امام العقل و العقل تابعه ، يلهمه اللّه السعداء و يُحرّمه الاشقياء( امالى صدوق ، ص 615، بحارالانوار، ج 1، ص 166، حديث 7.).
خداوند؛ كسى را كه حامل علم است در جايگاه ابرار قرار مى دهد و او را توفيق همنشينى با خوبان دنيا و آخرت عنايت مى فرمايد. در سايه علم ، خدا اطاعت مى شود و به وسيله علم ، خدا شناخته مى شود و اصلا توحيد واقعى به وسيله علم ، ممكن مى شود. حتى امور عبادى و مسائل خانوادگى ؛ مثل صله ارحام ، در سايه علم تحقق پيدا مى كند. پشتوانه عقل و انديشه انسان ، علم و دانش است .
ممكن است بعضى اين طور تصور كنند كه چون خدا عقل به انسان داده است ، ديگر نيازى به علم ندارد؛ در اين بيان امام مى فرمايند علم پيشواى عقل است . اگر عقل جدا از پيشوا و هادى حركت كند سقوط مى كند. آنچه موجب جوشش و سيلان عقل و ترقى و كمال آن است ، علم است خداوند علم را براى انسان هاى سعادتمند قرار داده و فقط به آنها الهام مى فرمايد؛ و افراد شقى و بدكار از رسيدن به فضايل و ارزشهاى علم محرومند.
براى كسانى كه به امور معنوى و اخروى اهتمام دارند، امام صادق عليه السلام منزلت شفاعت را وسيله ارزش گذارى علم قرار مى دهند و مى فرمايند:
ثلاثة يَشفَعوُن الى اللّه عزَّ وَ جَلّ فيشفِّعهم الانبياء ثم العلماء ثم الشهداء( مستدرك الوسايل ، ج 11، ص 20، حديث 12319).
((سه گروهند كه روز قيامت در پيشگاه الهى شفاعت مى كنند و خدا نيز شفاعت آنها را مى پذيرد: اول پيامبران و پيشوايان امت ؛ دوم علما و سوم شهدا)).
حضرت در اين روايت مقام و مرتبه علما را بر شهدا ترجيح مى دهند و آن را مقدم مى كنند، العلم وديعة اللّه فى ارضه (بحارالانوار، ج 2، ص 36، حديث 40.) آنقدر براى علم ارزش ‍ و ارج قائل هستند كه آن را امانت الهى در روى زمين مى دانند.
از مجموعه اين سه مبحث نتيجه مى گيريم كه دين بالاترين و ارزشمندترين قدر و منزلت را براى علم قائل شده و هيچ مكتبى ، حتى مكاتب جديدى كه اصالت را به علم مى دهند اين مقدار براى علم ارج و منزلت قائل نشده اند.
سلام
افراد برتر از نظر قرآن

[b]در نهايت ما در آيات كريمه قرآن مى بينيم كه خداوند چهارگروه و طبقه را بر طبقات ديگر ترجيح مى دهد: گروه اول : مومنان اهل بدر؛ يعنى كسانى را كه در جنگ بدر شركت كردند نسبت به ساير مومنان ترجيح مى دهد و در اوايل سوره مباركه انفال در توصيف آنان مى فرمايد:

انَّما المؤ منون الَّذين اذا ذُكِرَ اللّه و جِلَت قلوبهم و اذا تُلِيَت عليهم آياته زادتهم ايمانا و على ربِّهم يتوكَّلون # الَّذين يُقيمون الصَّلاة و ممَّا رزقناهم ينفقون # اولئك هم المؤ منون حقَّا لهم درجات عند ربهم و مغفرة و رزق كريم (سوره انفال ، آيه 2 - 4).
((مؤ منان ، تنها كسانى هستند كه هرگاه نام خدا برده شود، دل هاشان ترسان مى گردد؛ و هنگامى كه آيات او بر آنها خوانده مى شود، ايمانشان فزونتر مى گردد؛ و تنها بر پروردگارشان توكل دارند. آنها كه نماز را برپا مى دارند؛ و از آنچه به آنها روزى داده ايم ، انفاق مى كنند. آرى مومنان حقيقى آنها هستند؛ براى آنان درجاتى مهم نزد پروردگارشان است )).
مومنانى كه در واقعه بدر، رسول خدا را همراهى كردند، مومنان حقيقى اند و نزد خدا بر ديگران برترى دارند و در پيشگاه الهى درجات و مراتبى براى آنها در نظر گرفته است ؛ گروه دوم : مجاهدان ؛ در سوره مباركه نساء درباره مجاهدان مى فرمايد:
فضَّل اللّه المجاهدين باموالهم و انفسهم على القاعدين درجة ( سوره نساء، آيه 95).
((كسانى كه در راه خدا بذل مال و جان مى كنند نسبت به آنان كه از چنين تلاش و فعاليتى خود را محروم مى كنند در درجات و مرتبه ، برترى دارند و تفضيل داده شده اند)).
گروه سوم : مومنان داراى عمل صالح ؛ كه خداوند وعده تقرب و برترى را براى آنان مى دهد؛ در سوره مبارك طه مى فرمايد:
و من ياءتِهِ مؤ منا قد عمل الصالحات فاولئك لهم الدرجات العلى ( سوره طه ، آيه 75).
((مومنانى كه همراه با اندوخته عمل صالح نزد خدا مى روند، از درجات بلندى بهره مند مى شوند)).
گروه چهارم : اهل علم و دانش ؛ در سوره مباركه مجادله مى فرمايد:
يرفع اللّه الَّذين آمنوا منكم و الَّذين اوتوا العلم درجات (سوره مجادله ، آيه 11.).
((خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند و كسانى را كه علم به آنان داده شده ، درجات عظيمى مى بخشد)).
خدا در اين آيه ، صاحبان دانش و علم را بر همه موجودات ترجيح مى دهد و اساسا در آيات مختلفى از قرآن شريف ، تسخير بسيارى از مراتب كمال و وصول به درجات عاليه معنوى را در انحصار صاحبان علم و دانش قرار مى دهد.
انما يخشى اللّه من عبادهِ العلماء(سوره فاطر، آيه 28.).
((خشيت و خوف از ذات اقدس ربوبى كه يكى از مراتب كمال نفسانى بشر است در انحصار علما و دانشمندان است )).
و يا در جايى ديگر مى فرمايد:
و تلك الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون ( سوره عنكبوت ، آيه 43).
((ما در آيات قرآن مثالها و نكات آموزنده فراوانى را ذكر كرده ايم ؛ منتهى فهم و تعقل در آنها و وصول به نكته هاى دقيق اين امثال در انحصار اهل علم و دانش است )).
يا در سوره مباركه عنكوت وقتى مساله اعجاز قرآن را بيان مى كند مى فرمايد:
و ما كنتَ تتلُو من قبله من كتاب و لا تَخُطُّهُ بيمينك اذا لا رتَاب المبطلون # بل هو آيات بينات فى صدور الَّذين اوتوا العلم و ما يجحد بآياتنا الا الظالمون (سوره عنكبوت ، آيه 48 و 49).
((تو هرگز پيش از اين كتابى نمى خواندى ، و با دست خود چيزى نمى نوشتى ، مبادا كسانى كه در صدد تكذيب و ابطال سخنان تو هستند، شك و ترديد كنند. ولى اين آيات روشنى است كه در سينه دانشوران جاى دارد؛ و آيات ما را جز ستمگران انكار نمى كنند)).
در اين آيه نكته قابل توجه ، اين است كه خداوند پيامبر را مخاطب قرار مى دهد و مى فرمايد: تو قبل از نبوت ، قدرت نوشتن نداشتى و اگر چنين قدرتى داشتى سابقه علم و دانش در پرونده تو ضبط بود اهل شك و باطل ديگران را به شبهه مى انداختند.
از مجموع اين آيات مى توان فهميد كه درك توحيد و وصول به مقام خشيت ، تعقل و فهم وحى و امثال قرآن و اساس نبوت و معجزات انبيا، همه در گرو دانش و علم است و تنها عالم و دانشمند است كه مى تواند به اين مراتب و درجات كمال صعود كند و بالا برود.
سلام
حقوق استاد نسبت به دانشجو

[b]بحث در ارزش علم و دانش از منظر آيات كريمه قرآن و روايات فراوان است . بناست كه درباره ارزش و اعتبار معلم ، استاد و آموزگار نيز توضيحاتى را ارائه كنيم .

آنچه بيان شد مقدمه اى براى فهم كلام امام سجاد عليه السلام بود تا معلوم شود كه ارزش و اعتبار عالم و معلم كسى كه علم را آموخته است و بعد قرار است كه به ديگران بياموزد و يا در حال آموختن است از ديدگاه اين امام همام چگونه است ؟
[/b]

[b]1 - تواضع در مقابل استاد

بيان نكته ديگر كه ضرورى است اين كه عالم با همه مراتب و درجات اگر بر كرسى تدريس و تعليم قرار بگيرد، علاوه بر ارزشمند بودن علم و دانايى او شاءن معلم و مربى بودنش نيز شايسته تجليل و احترام است و امام عليه السلام در اولين نكته از سخن خود به اين امر مهم اشاره مى فرمايند: و اءَمَّا حَقُّ سائسك بالعلم فالتَّعظيم له و التَّوقير لمجلسه .
در حقيقت كسى كه در جايگاه تعليم و تدريس قرار مى گيرد؛ لزوم تكريم و توقير مضاعف پيدا مى كند و بزرگداشت ، احترام و تكريم عالم ، تكريم ذات ذوالجلال ربوبى است . در سخنى از مولا اميرالمومنين عليه السلام آمده است :
من وقَّر عالما فقد وقَّر ربّه ( تصنيف غررالحكم ، ص 47، حديث 218.).
((كسى كه به عالمى احترام بگذارد، در حقيقت خداوند را احترام كرده است )).
در معارف دين ما يكى از رذايل اخلاقى تملق ، چاپلوسى ، خضوع و تذلل بيش از حد براى ديگران است . در روايات آمده است :
ليس من اخلاق المومن التَّملُّق (مستدرك الوسايل ، ج 8، ص 467، حديث 10032.).
((چاپلوسى از اخلاق مومن نيست )).
اما اين مساله در پيشگاه معلم و آموزگار استثنا شده است ، و نه تنها مذموم نيست ، بلكه مطلوب و مورد توصيه است ؛ حرمت نهادن و خضوع در مقابل استاد و مربى يك فضيلت اخلاقى است ، نه يك رذيله اخلاقى . در مبانى اخلاقى ما نسبت به استاد و معلم ، بى حرمتى نهى شده است . حضرت اميرالمومنين عليه السلام مى فرمايند:
لا تُحَقِّرَنَّ عبدا آتاه اللّه علما فانَّ اللّه لم يحقِّره حين آتاه ايّاه (بحارالانوار، ج 2، ص 44، حديث 18.).
((كسى حق ندارد آن بنده اى را كه مورد عنايت خدا قرار گرفته و علم آموخته است تحقير كند؛ چرا كه خداوند وقتى به او علم عطا فرمود، او را كوچك نشمرد)).
اگر قرار باشد كه ما موازين اخلاقيمان را اصلاح كنيم و آنها را بر اساس ‍ اخلاق الهى شكل بدهيم ، خلق وخوى الهى اين است كه اگرچه عالمى گناهكار باشد، حساب مجازاتش در جاى خود محفوظ است ؛ اما وقتى در پيشگاه الهى قرار مى گيرد، تحقير نمى شود.
در تعبيرى حضرت رسول اكرم صَلَّى اللّه عَلَيهِ و آلِهِ و سَلَّم مى فرمايند:
مَن علَّم شخصا مسالة فقد مَلَكَ رقبته فقيل له يا رسول اللّه ايَبِيعه فقال له و لكن يامره و ينهاه ( مستدرك الوسايل ، ج 9، ص 52، حديث 10175.).
اگر كسى مساله اى را به ديگران بياموزد در حقيقت مالك او شده است . مالكيت نه به اين معنى كه مى تواند او را معامله كند و بفروشد؛ چون در آن زمان ها برده دارى خيلى رايج بوده است . اين تعبير حضرت از مالكيت اين شبهه را در ذهن سوال كننده به وجود آورد تا سوال كند آيا متعلم و شاگرد به اصطلاح رايج بَرده قابل معامله مى شود؟ حضرت فرمودند: مى تواند به او فرمان بدهد يا او را از كارى نهى كند؛ يعنى همان طور كه برده ها فرمانبردار موالى خود بودند، منزلت متعلم و شاگرد در مقابل استاد و معلم چنين است . اصلا تواضع در مقابل استاد يك فضيلت اخلاقى است ، امام صادق عليه السلام فرمودند:
اُطلُبُوا العلم و تَزَيَّنوا مَعَهُ بالحِلمِ و الوَقَار و تَواضَعُوا لمَن طَلَبتُم منه العلم (كافى ، ج 1، ص 36، حديث 1، وسايل الشيعه ، ج 15، ص 276، حديث 20503.).
((علم بياموزيد و علم را به حلم ، بردبارى و متانت زينت دهيد؛ يعنى عالم ، باوقار و حليم شويد. و نشانه حلم و وقار شما اين است كه نسبت به معلم خود متواضع و فروتن باشيد)).
فضيلت اخلاقى تواضع ، درباره استاد و عالم موكدا توصيه شده است . در سخنى از اميرالمومنين عليه السلام وقتى حقوق عالم را بيان مى فرمايند كه طولانى است و فقط شاهد بحثمان را ذكر مى كنيم آمده است :
اذا جاءَهُ طالب علم و غيره فوَجَدَ فى جماعة عمَّهم بالسلام و خصَّه بالتَّحيَّة ( مستدرك الوسايل ، ج 9، ص 52، حديث 10174.).
((وقتى متعلمى وارد مجلسى مى شود و مى بيند استادش در ميان آن جمع حضور دارد، به همه حضار سلام كند، اما براى استاد خود تحيت و احترام خاصى قائل شود)).
پس مستحب است انسانى كه به مجلسى وارد مى شود به همه اهل مجلس ‍ سلام كند، اما علاوه بر استحباب سلام عمومى ، بيشترين وظيفه ديگر متعلم نسبت به استاد خود اين است كه به او بيش از ديگران احترام بگذارد و در مقابل او بنشيند؛ يعنى اينگونه حرمت بگذارد كه روبه روى او مودّبانه و محترمانه بنشيند. خلاصه همه آنچه كه در عرف ، توقير، بزرگداشت و حرمت گذارى وجود دارد بايد نسبت به استاد به كار گرفته شود.
در روايت معروفى آمده است :
الآباء ثلاثة : اءب ولَّدك ، و اءب زوَّجك و اءب علَّمك ( الغدير، ج 1، ص 369.).
((پدران سه دسته اند: پدرى كه از او به وجود آمدى ؛ پدرى كه برايت تزويج كرد؛ پدرى كه تو را تعليم كرد)).
همان حقوقى كه پدر و مادر واقعى بر انسان دارند، معلم و مربى نيز دارند و شايد در سخن ديگرى كه منسوب به معصوم عليه السلام است ، اين معنا تصريح شده باشد كه : پدر، علت بقا و حياتى است كه منتهى به فنا مى شود؛ يعنى جسم انسان . اما استاد و مربى ، پدر آن جهت و آن حيث انسان است كه باقى مى ماند؛ يعنى مربى روح انسان است . پس اين فضايل ؛ نكته هاى دقيقى است كه از منظر معارف دين براى معلم ، مربى ، عالم و دانشمند بيان شده است .
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
آدرس های مرجع