سلام بر دوستان بیداری ؛
امروز دقیقا یک سال از 24 تیرماه سال 1391 می گذره و خداوند متعال هدیه خوبش،
امـیــر عـبــاس 
رو یک سال پیش تو همچین روز هایی به ما عنایت کرد.
یک سال از عمر
امـیــر عـبــاس میگذره . .
همون
امـیــر عـبــاس کوچولویی که توان سر بلند کردن نداشت، بیا و ببین، قد کشیده و برا خودش برو بیایی پیدا کرده
یاد روز های نوزادی
امـیــر عـبــاس به خیر . .
زمانی که حدودا 6 ماهش بود و قنداقه پیچ،شب هفتم محرم در خیمه ارباب،رو دستای مداح هیئت ، با صدای گریه هاش برای شیر خوار کربلا روضه خوانی می کرد ، و اون شب
امـیــر عـبــاس شده بود
روضه خوان و . .
یاد سحر هایی بخیر که قبل از صدای آلارم گوشی،با صدای گریه های نوزادانه اش ، نماز صبح هامون را ادا می کردیم
و یادش بخیر ایام زیارتی امام رضا (علیه السلام) و سفر مشهدی که با هم رفتیم . . .
حالا دیگه مردی شده برا خودش
آروم آروم داره همه چیز رو می فهمه و نسبت به محیطش عکس العمل نشون میده
با شروع صدای اذان دست هاش رو به گوشش می چسبونه و به خیال خودش اذان میگه
با شنیدن نام مبارک حسین (علیه السلام) و مرثیه ها، بلند می شه و مثل همه نوکرای ارباب، دو دستی به سینه اش می کوبه تا آهنگ مداحی تموم بشه،بعدش گوشیت رو میاره میده دستت،یعنی دوباره این مداحی رو برام بذار !
بعد خوردن هر غذا دو تا دستای کوچیکش رو تا بالای سرش بلند ومی کنه و چشاش به دهن ماست تا بلند بگیم :
الــهــی شــکـــر،
بعدش می خنده
سه بار هم رفتیم با هم به زیارت حضرت معصومه(سلام الله علیها)، و شور و ذوق وصف ناشدنی تو حریم کریمه اهلبیت برای خودش داشته
راستی ؛ قراره که اگر مولا بطلبه، حدود 40 روز دیگه با هم بریم
کربلا . . . ان شا الله
(اللهم ارزقنی زیاره قبر الحسین)
با انگشتاش تو کف دستای خودش لی لی لی لی حوضک بازی میکنه،کلاغ پر بلده و هزار وصد جور کارهای شیرین و جذاب دیگه رو انجام میده که شاید فقط پدرو مادر بچه اند که با دیدن اونها ذوق می کنندو حتی نمی تونند اون حس رو برای دیگران تعریف کنند.
و با همه این اوصاف این روز ها که امیر عباس در حال بزرگ تر شدنه حس می کنم مسئولیت من و مادرش در پیشگاه خداوند سنگین تر شده .
.
.
.
.
امـیــر عـبــاس جان؛ پسرکم !
سعی می کنیم در تربیتت کوشا باشیم.
تلاش می کنیم تو را مسئولیت پذیر، قاطع، با انصاف، پر محبت، با گذشت، مهربان و دانا تربیت کنیم.
هم و غم مان را می گذاریم که از تو انسانی دردمند و مددکار دیگران و اطرافیان بسازیم.
تا فردا که بزرگ شدی اطرافیانت از بودن در کنار تو شاد شوند و آرامش بگیرند.
تا فردا اطرافیان و عزیزانت از با تو بودن لذت ببرند و تو را تکیه گاه خود بدانند.
تو را یک آدم مسئولیت پذیر، قدرشناس، مهربان، دانا و با انصاف بخوانند...
نه اینکه به جای این چیز ها خودت بشوی غصه ی دل آنها. و وجودت بشود مایه ی رنج و عذابشان و حرف هایت، تصمیم هایت،
قضاوت هایت رنگ و بوی دانایی و انصاف و مهربانی ندهد!!!!
عزیزکم،مهربانم!
اگر اینگونه بشود که ما دلمان می خواهد تو خواهی شد فرزند صالح من و مادرت !
خواهی شد مایه آرامش دل و روح ما.
که به ازای هر حرف و کار و رفتار خوبی دیگران خواهند گفت "خدا والدینش را رحمت کند.... الحق که بچه ی خوبی تربیت کرده اند... خدایا دعای دل مادرش را برآورده کن.........."
امـیــر عـبــاسم ، نازنینم ؛
+ من هنوز عهدم را با امام زمانم نشکسته ام، همه عمرم را و توان و اندیشه ام را هزینه آن می کنم تا سربازی برای مولایم تربیت کنم.
+ + هنوز هم دل بستن به تو و کودکانه هایت، مرا از لذت
لبخند آقایم نمی تواند جدا کند ، و تکرار می کنم تا همیشه یادت بماند که
این لبخند همان توشه ی آخرت من و مادرت خواهد بود ، ان شا الله
بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي وَ أَهْلِي وَ مَالِي يا بَقِيَّةَ اللّه