تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خدا را شکر که مولایم علی شد!!!!!!!!!!
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4

دیشب سحر را باب محنت باز گردید
سوزو گداز مرغ شب آغاز گردید
دیشب درون سفره ی شب زنده داران
غم بود و ماتم بودو رنج و دردو حرمان
دیشب به منبر راز دل محراب می گفت
از صبح خونین گل مهتاب می گفت
دیشب درو دیوار کوفه داد میزد
فریاد از بی رحمی بیداد میزد
.دیشب علی در عرش اعلی سیر می کرد
آهنگ رفتن از دیار غیر می کرد
دیشب فضا را غرق سوزو ساز می کرد
گه دیده را می بست و گاهی باز می کرد
دیشب قرارش همعنان درد می شد
رخساره ی با خون خزابش زرد می شد
دیشب حسن بر هم کف افسوس می زد
بر صورت خونین بابا بوس می زد
دیشب حسینش همچو باران اشک می ریخت
کز اشک او از چشم گردون رشگ می ریخت
دیشب به فکر میزبانی بود کلثوم
یادآور آن میهمانی بود کلثوم
دیشب به پشت پرده زینب زار می زد
از فرط غم سر بر درو دیوار می زد
دیشب فضا بوی گل مهتاب می داد
گویی که سقایی به ساقی آب می داد
دیشب اجل آهنگ سازو برگ می زد
پرونده ای را مُهر سرخ مرگ می زد
دیشب علی عزم دیار یار می کرد
عزم جدایی از درو دیوار می کرد
دیشب علی با فرق تا ابرو شکسته
می رفت نزد همسر پهلو شکسته[align=CENTER]شاعر : محمود ژولیده
این نه عشق است برادر، که به پیشانی ماست!

و نه مُهری ست که تأیید مسلمانی ماست

داغ یک عمر گناه است که پنهان کردیم

سجده بر دوست که نه، سجده به شیطان کردیم!

هر گنه کرده و گفتیم خدا می بخشد

عذر آورده و گفتیم خدا می بخشد

بخششی هست، ولی قهر و عذابی هم هست

آی مردم به خدا، روز حسابی هم هست!

نکنیم، این همه بد در حق مولا نکنیم

کوفیان هر چه که کردند، بیا ما نکنیم

این که دزدانِ سر گردنه باشیم خطاست

چشم و گوش کر هر مأذنه باشیم خطاست

ای برادر! گنه ماست علی گر تنهاست

و اگر فاطمه - این بنت مطهّر - تنهاست

گنه ماست حرم صحن جنون می گردد

و دلِ ضامن آهو، همه خون می گردد

همه تقصیر من و توست برادر! برخیز

شیعه یعنی که من و تو، تو دلاور برخیز

شیعه یعنی که شراری زِ خدا نوشیدن

شیعه یعنی: کفن سرخ بلا پوشیدن

شیعه یعنی: به سرِ دارِ ملامت بودن

شیعه یعنی: که «سرِ دار سلامت» بودن

هر که در عین بلا شیعه بماند مرد است

هر که یک موی بلغزد، به علی نامرد است

این که از شیعه به جز نام ندانیم بد است

و نمک گیرِ چنین لقمه بمانیم بد است

یادمان رفته که ما حقّ رسالت داریم

یادمان رفته که میراث شهادت داریم

مردم! این خواب حرام است، هلا! برخیزید

جاده پیداست، به جان شهدا برخیزید!

ننگمان باد اگر عهد به یک سو فکنیم

و بگویند که ما امّت پیمان شکنیم

آی هشدار! دمی قافله را گم نکنیم

تا که امکان وضو هست، تیمّم نکنیم

ما یلانیم برادر که بلا می نوشیم

و خطر پشت خطر، تا به خدا می نوشیم

ما به خونخواهی اولاد علی آمده ایم

چارده قرن گذشته ست، ولی آمده ایم

حرف همین بود، «وَلا قوّة الاّ باللّه»

هر که مرد است قدم رنجه کند، بسم اللّه!
منیژه درتومیان
گم می شود درغربت شب های کوفه
در لابلای نخلها، تنهای کوفه
کوه است کوه اما دگر از پا نشسته
سر می کند در چاه غم دریای کوفه
خسته شده از سُستی این قوم صد رنگ
خسته شده از شاید و امّای کوفه
با نان و خرما می رود کوچه به کوچه
اما چرا نفرین؟ مگر مولای کوفه
جز جود و رحمت از امام ما چه دیدند؟
ای وای از نامردمان ای وای کوفه
یارب بگیر از قدر نشناسان علی را
سر آمده صبر از ملالت های کوفه
مانند چشمانش دل عالم گرفته
آماده‌ی رفتن شده آقای کوفه
اما نگاهش بی کران بی کسی هاست
دلشوره دارد از غم فردای کوفه
روزی که می آید به شهر نانجیبان
با دست بسته، جان به لب، زهرای کوفه
روزی که خون می بارد از چشمان غیرت
از طعنه های تلخ و جانفرسای کوفه
بر روی نی سوی لب غرق به خونی
سنگ بلا می بارد از هر جای کوفه
می میرد از اندوه گوش و گوشواره
دارد خبر از بغض بی پروای کوفه
می پرسد از راه نجف طفل یتیمی
ذکر لبش: بابای من! بابای کوفه!
[/font] [font=Times New Roman]


از على بانگ اذان امشب به گوش ما نیامد
مسجد کوفه پُر از جمعیت و مولا نیامد
نخل هاى کوفه مى گریند و مى گویند با هم
آنکه بود از اشک چشمش ‍ آبیار ما نیامد
پیر نابیناى مسکینى چنین مى گفت امشب
اى خدا یار من مسکین نابینا نیامد
کودکی با کودکی می گفت من بی شام خفتم
آنکه بر ما شام می آورد آمد یا نیامد
دامن مادر گرفته گوشه ى ویرانه طفلى
گوید اى مادر بگو امشب چرا بابا نیامد
با صدای پای او لب های مامی گشته خندان
چشم ما گریان شد و از او صدای پا نیامد
چاه گوید من از آن مولا هزاران راز دارم
رازدارِ در میان جامعه تنها نیامد
نام مولا گشته میثم شمع جمع درد مندان
گرچه شب بگذشت و آن ماه جهان آرا نیامد
رفته امشب جانب عُقبا که زهرا را ببیند
زین سبب آن شهریار کشور جانها نیامد
شاعر : استاد حاج غلامرضا سازگار
بسم الله الرحمن الرحیم
على را وصف، در باور نيايد *** زبان هرگز ز وصفش بر نيايد
على تركيبى از زيباترينهاست *** على تلفيقى از شيواترينهاست
على راز شگفت روز آغاز *** على روح سبكبالى و پرواز
زبان عشق را گوياترين *** بود طريق درد را پوياترين بود
دل دريايى‏اش درياى خون بود *** ضميرش چون شهادت لاله‏گون بود
صداقت از وجودش رشك مى‏برد *** اصالت از حشورش غبطه مى‏خورد
صلابت ذره‏اى از همتش بود *** شجاعت در كمند هيبتش بود
سلاست در زبانش موج مى‏زد *** كلامش تكيه را بر اوج مى‏زد
غبار عشق، خاك كوى او بود *** عبير و مشك، مست از بوى او بود
على با درد غربت آشنا بود *** على تنهاترين مرد خدا بود
على در آستين دست خدا داشت *** قدم در آستان كبريا داشت‏
نواى عشق از ناى على بود *** اذان سرخ، آواى على بود
شهادت از وجودش آبرو يافت *** شهادت هر چه را دارد از او يافت
‏على سوز و گدازى جاودانه است *** على راز و نيازى عاشقانه است
تپش در سينه‏اش حرفى دگر داشت *** حديث خوردن خون جگر داشت
شگفتا! عشق از او وام گيرد *** محبت آيد و الهام گيرد
تلاطم پيش پايش سخت آرام *** تداوم در حضورش بى سرانجام
توان در پيش پايش ناتوان است *** فصاحت در حضورش بى زبان است
خطر مى‏لرزد از تكرار نامش *** سفر گم مى‏شود در نيم گامش‏
يورش از ذوالفقارش بيم دارد *** تهاجم صحبت از تسليم دارد
كفش خونين‏ترين گل پينه را داشت *** ضميرش صافى آيينه را داشت
من او را ديده‏ام در بى كرآنها *** فراتر از تمام كهكشانها
من او را ديده‏ام آن سوى بودن *** فراز لحظه ناب سرودن
من او را ديده‏ام در فصل مهتاب *** درون خانه مهتابى آب
على را از گل «لا»«آفريدند *** براى عشق، مولا آفريدند
سخن هر چند گويم ناتمام است *** سخن در حد او سوداى خام است
ز دريا قطره آوردن هنر نيست *** زبانم را توانى بيشتر نيست
ولى تا با سخن گردد دلم جفت *** بگويم آنچه آن شوريده مى‏گفت
«على را قدر، پيغمبر شناسد *** كه هر كس خويش را بهتر شناسد»
یارب چه بسی جرم و گناهم دیدی
رسوائی من به رحمتت پوشیدی
امید من است و بخشش روز جزا
جز درگه تو نیست مرا امیدی . . .

التماس دعای ویژه از همه دوستان
[align=CENTER] ماه می تابد از خم کوچه، چهره ای دائم الوضو دارد
پینه بر دست هاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد
مرد تنهاست، مرد غمگین است کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادی اش اگر خالی ست بادۀ غم سبو سبو دارد
ضربان صدای او جاری ست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقیسم سهم بیت المال با صحابه بگو مگو دارد
باز امروز بغض نخلستان تا به سر حد انفجار رسید
باز امشب به استناد کمیل، ماه با چاه گفتگو دارد
کاهگل های کوچه مرطوبند اشک دیوار را در آورده است
نالۀ خانم جوانی که هر چه دارد علی از او دارد
از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشان کشان مبرید ایّها النّاس! آبرو دارد
گر چه در بند غربت از این شیر، گرگ های مدینه می ترسند
ذوالفقارش هنوز بران است شور "حتّی تُقاتِلوا" دارد
حب مولا نتیجۀ سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو، سر فرود آرد
... چارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند اما مرد
هم چنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد[align=CENTER]شاعر : عباس احمدی
یتیما با ظرف شیر – ساکتند و سر به زیر – اشک چشماشون روی گونه هاشون – ناله می کنند از غم باباشون
علی علی یا علی[b]یتیما با ظرف شیر – در خونه امیر – اشک چشماشون روی گونه هاشون – ناله می کنند از غم باباشونعلی علی یا علی
[/b]
اون که میومد شب تک و تنها – روی شونش نون و خرما – حالا فهمیدند که کی بوده – حالا فهمیدند علی بوده
علی علی یا علی[b]اون که شبها با حال خسته – میومد با روی بسته – حال فهمیدند علی بودهعلی علی یا علی[/b]

****************************************************************************************************​(زمانی (زمانی که بچه بودم و برای اولین بار فیلم امام علی علیه السلام رو میدیدم،آرزوم این بود که ای کاش منم یکی از آن بچه ها بودم و برای مولا شیر میبردم.واقعأ با همان ذهن بچگانه آرزوم این بود.و اولین امامی که محبتش و عشقش از همان کودکی در دلم قرار گرفت،مولا علی علیه السلام بود،که با دیدن فیلم امام علی علیه السلام در دلم و جانم بوجود اومد.)
برای کوری چشم دشمنانش،صلوات[/b]
[تصویر: 50ee80f17926e.jpg]
علي عليه السلام پس از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت به كوفه در صدد حمله به شام بر آمد و حكام ايالات نيز در اجراي فرمان آنحضرت تا حد امكان به بسيج پرداخته و گروههاي تجهيز شده را بخدمت وي اعزام داشتند. تا اواخر شعبان سال چهلم هجري نيروهاي اعزامي از اطراف وارد كوفه شده و به اردوگاه نخيله پيوستند، علي عليه السلام گروههاي فراهم شده را سازمان رزمي داد و با كوشش شبانه روزي خود در مورد تأمين و تهيه كسري ساز و برگ آنان اقدامات لازم را بعمل آورد، فرماندهان و سرداران او هم كه از رفتار و كردار معاويه و مخصوصا از نيرنگهاي عمرو عاص دل پر كينه داشتند در اين كار مهم حضرتش را ياري نمودند و بالاخره در نيمه دوم ماه مبارك رمضان از سال چهلم هجري علي عليه السلام پس از ايراد يك خطابه غراء تمام سپاهيان خود را بهيجان آورده و آنها را براي حركت بسوي شام آماده نمود، ولي در اين هنگام سه تن از فراريان خوارج باسامي عبد الرحمن بن ملجم و برك بن عبد الله و عمرو بن بكر در يكي از شبها گرد هم آمده و از گذشته مسلمين صحبت ميكردند، در ضمن گفتگو باين نتيجه رسيدند كه باعث اين همه خونريزي و برادر كشي، معاويه و عمرو عاص و علي عليه السلام مي باشند و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند مسلمين بكلي آسوده شده و تكليف خود را معين مي ‏كنند. اين سه نفر با هم پيمان بستند و آنرا بسوگند مؤكد كردند كه هر يك از آنها داوطلب كشتن يكي از اين سه نفر باشد. عبد الرحمن بن ملجم متعهد قتل علي عليه السلام شد، عمرو بن بكر عهده ‏دار كشتن عمرو عاص گرديد، برك بن عبد الله نيز قتل معاويه را بگردن گرفت و هر يك شمشير خود را با سم مهلك زهر آلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد. نقشه اين قرار داد بطور محرمانه و سرّي در مكه كشيده شد و براي اينكه هر سه نفر در يك موقع مقصود خود را انجام دهند، شب نوزدهم ماه رمضان را كه شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بيدار مي ماندند براي اين منظور انتخاب كردند و هر يك از آنها براي انجام مأموريت خود بسوي مقصد روانه گرديد، عمرو بن بكر براي كشتن عمرو عاص بمصر رفت و برك بن عبد الله جهت قتل معاويه رهسپار شام شد. ابن ملجم نيز راه كوفه را پيش گرفت. برك بن عبدالله در شام به مسجد رفت و در ليله نوزدهم در صف يكم نماز ايستاد و چون معاويه سر بر سجده نهاد برك شمشير خود را فرود آورد ولي در اثر دستپاچگي شمشير او بجاي فرق معاويه بر ران وي اصابت نمود. معاويه زخم شديد برداشت و فوراً به خانه خود منتقل و بستري گرديد و ضارب را نيز پيش او حاضر ساختند، معاويه گفت تو چه جرأتي داشتي كه چنين كاري كردي؟ برك گفت امير مرا معاف دارد تا مژده دهم. معاويه گفت مقصودت چيست؟ برك گفت همين الان علي را هم كشتند: معاويه او را تا تحقيق اين خبر زنداني نمود و چون صحت آن معلوم گرديد او را رها نمود و به روايت بعضي (مانند شيخ مفيد) همان وقت دستور داد او را گردن زدند. عمرو بن بكر نيز در همان شب در مصر بمسجد رفت و در صف يكم بنماز ايستاد. اتفاقاً در آنشب عمرو عاص را تب شديدي رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود بمسجد برود و به پيشنهاد پسرش قاضي شهر را براي اداي نماز جماعت به مسجد فرستاده بود! پس از شروع نماز در ركعت اول كه قاضي سر بسجده داشت عمرو بن بكر با يك ضربت شمشير او را از پا در آورد، همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نيمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته به چنگ مصريان افتاد، چون خواستند او را نزد عمرو عاص برند مردم وي را به عذابهاي هولناك عمرو عاص تهديدش ميكردند. عمرو بن بكر گفت مگر عمرو عاص كشته نشد؟ شمشيري كه من بر او زده‏ام اگر وي از آهن هم باشد زنده نمي‏ماند مردم گفتند آنكس كه تو او را كشتي قاضي شهر است نه عمرو عاص!! بيچاره عمرو آنوقت فهميد كه اشتباها قاضي بيگناه را بجاي عمرو عاص كشته است لذا از كثرت تأسف نسبت به مرگ قاضي و عدم اجراي مقصود خود شروع به گريه نمود و چون عمرو عاص علت گريه را پرسيد عمرو گفت من به جان خود بيمناك نيستم بلكه تأسف و اندوه من از مرگ قاضي و زنده ماندن تست كه نتوانستم مانند رفقاي خود مأموريتم را انجام دهم!عمرو عاص جريان امر را از او پرسيد عمرو بن بكر مأموريت سري خود و رفقايش را براي او شرح داد آنگاه به دستور عمرو عاص گردن او هم با شمشير قطع گرديد بدين ترتيب مأمورين قتل عمرو عاص و معاويه چنانكه بايد و شايد نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نيز كشته شدند. اما سرنوشت عبد الرحمن بن ملجم:اين مرد نيز در اواخر ماه شعبان سال چهلم بكوفه رسيد و بدون اينكه از تصميم خود كسي را آگاه گرداند در منزل يكي از آشنايان خود مسكن گزيد و منتظر رسيدن شب نوزدهم ماه مبارك رمضان شد،روزي به ديدن يكي از دوستان خود رفت و در آنجا زن زيباروئي به نام قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان به دست علي عليه السلام كشته شده بودند مشاهده كرد و در اولين برخورد دل از كف داد و فريفته زيبائي او گرديد و از وي تقاضاي زناشوئي نمود [align=JUSTIFY DIR=RTL]قطام گفت براي مهريه من چه خواهي كرد؟گفت هر چه تو بخواهي! قطام گفت مهر من سه هزار درهم پول و يك كنيز و يك غلام و كشتن علي بن ابيطالب است:. ابن ملجم كه خود براي كشتن آنحضرت از مكه بكوفه آمده و نمي خواست كسي از مقصودش آگاه شود خواست قطام را آزمايش كند لذا به قطام گفت آنچه از پول و غلام و كنيز خواستي برايت فراهم ميكنم اما كشتن علي بن ابيطالب را من چگونه ميتوانم انجام دهم؟ قطام گفت البته در حال عادي كسي نمي تواند باو دست يابد بايد او را غافل گير كني و غفلة بقتل رساني تا درد دل مرا شفا بخشي و از وصالم كامياب شوي و چنانچه در انجام اينكار كشته گردي پاداش آخرتت بهتر از دنيا خواهد بود!!ابن ملجم كه ديد قطام نيز از خوارج بوده و هم عقيده اوست گفت به خدا سوگند من به كوفه نيامده‏ام مگر براي همين كار!قطام گفت من نيز در انجام اين كار ترا ياري‏ميكنم و تني چند بكمك تو ميگمارم بدين جهت نزد وردان بن مجالد كه با قطام از يك قبيله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جريان امر گذاشت و از وي خواست كه در اين مورد بابن ملجم كمك نمايد وردان نيز (به جهت بغضي كه با علي عليه السلام داشت) تقاضاي او را پذيرفت. خود ابن ملجم نيز مردي از قبيله اشجع را بنام شبيب كه با خوارج همعقيده بود همدست خود نمود و آنگاه اشعث بن قيس يعني همان منافقي را كه در صفين علي عليه السلام را در آستانه پيروزي مجبور بمتاركه جنگ نمود از انديشه خود آگاه ساختند اشعث نيز به آنها قول داد كه در موعد مقرره او نيز خود را در مسجد بآنها خواهد رسانيد،بالاخره شب نوزدهم ماه مبارك رمضان فرا رسيد و ابن ملجم و يارانش به مسجد آمده و منتظر ورود علي عليه السلام شدند. مقارن ورود ابن ملجم به كوفه علي عليه السلام نيز جسته و گريخته از شهادت خود خبر مي داد حتي در يكي از روزهاي ماه رمضان كه بالاي منبر بود دست به محاسن شريفش كشيد و فرمود شقي‏ترين مردم اين مويها را با خون سر من رنگين خواهد نمود و به همين جهت روزهاي آخر عمر خود را هر شب در منزل يكي از فرزندان خويش مهمان مي شد و در شب شهادت نيز در منزل دخترش ام كلثوم مهمان بود. موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس به عبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشويش بود،گاهي به آسمان نگاه مي كرد و حركات ستارگان را در نظر مي گرفت و هر چه طلوع فجر نزديكتر مي شد تشويش و ناراحتي آن حضرت بيشتر مي گشت بطوريكه ام كلثوم پرسيد:پدر جان چرا امشب اين قدر ناراحتي؟فرمود دخترم من تمام عمرم را در معركه‏ها و صحنه‏هاي كارزار گذرانيده و با پهلوانان و شجاعان نامي مبارزه‏ها كرده‏ام،چه بسيار يك تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزمجوي عرب را به خاك و خون افكنده‏ام ترسي از چنين اتفاقات ندارم ولي امشب احساس ميكنم كه لقاي حق فرا رسيده است. بالاخره آند شب تاريك و هولناك بپايان رسيد و علي عليه السلام عزم خروج از خانه را نمود در اين موقع چند مرغابي كه هر شب در آن خانه در آشيانه خود مي خفتند پيش پاي امام جستند و در حال بال افشاني بانگ همي دادند و گويا ميخواستند از رفتن وي جلوگيري كنند! علي عليه السلام فرمود اين مرغ‏ها آواز ميدهند و پشت سر اين آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد!ام كلثوم از گفتار آن حضرت پريشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروي.علي عليه السلام فرمود اگر بلاي زميني باشد من به تنهائي بر دفع آن قادرم و اگر قضاي آسماني باشد كه بايد جاري شود. علي عليه السلام رو به سوي مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار نمود و سپس به محراب رفت و به نماز نافله صبح ايستاد و چون به سجده رفت عبد الرحمن بن ملجم با شمشير زهر آلود در حاليكه فرياد مي زد لله الحكم لا لك يا علي ضربتي به سر مبارك آن حضرت فرود آورد (2) و شمشير او بر محلي كه سابقا شمشير عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پيشاني شكافت و ابن ملجم و همراهانش فورا گريختند. خون از سر مبارك علي عليه السلام جاري شد و محاسن شريفش را رنگين نمود و در آنحال فرمود :[/align][align=CENTER DIR=RTL] بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.[/align][align=JUSTIFY DIR=RTL]بر گرفته از : نوشته محمد امین [/align]
یا امیرالمومنین
دست یتیم نواز خود را امشب هم بر سر ما بکشید...
ای زائر همیشگی کوچه های شب
ای پدر همیشه ناشناس یتیمکان
مرهم زخم های همگان بودی و تو را کسی مرهم نبود
درد های همه را شنوا بودی و
کسی شنوای درد تو نبود
یارای شنیدن درد های متعالیت نبودشان
و درد هایت را
از گوش چاه
به دل زمین نعره میزدی !
و چاه
این دیرینه یار
پس از فاطمه ...!
و چه درد مضاعفی ...
که از نعره هایت هم
سکوت غفلت کوفیان نمی شکست
و امشب که ،
چراغ چشمان خسته ات خاموش شد
برق ذوق نان جو در چشمان یتیمان بی فروغ گشت !

آقای مهربان کوچه گرد!
چه غریبانه زهر و شمشیر
پاسخ سلام هایت شدند
چه غریبانه رفتی ..!
و حال بعد از تو
کوچه های رنگ و رفته شهرمان
بی شبگرد می ماند !
و یتیمانمان بی پدر ...
و زخم هایمان بی مرهم ..
شعر از سکینه تاجی



نه منُتهای عدل تو را کسی فهمید،
نه قلب رؤوف تو را...

نه شجاعتت مثال داشت،
نه شکیبایی ات...

نه عظمتت، به چشم خُرد صفتان می آمد،
نه زیبایی ات به چشم کوران...

بر کوفیان خرده نگیرید،
که از مصیب رفتن او،
بر نمی آشوبند،
عبرت نمی گیرند،
نمی میرند...

علی (علیه السلام) کسی نیست که شناختنش را
جز خدا
و رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) او
تاب بیاورند.

عجب نیست از مردم کوفه
که
در مقام معرفت امیر،
همه کوفیانیم...

گویا علی(علیه السلام)،
خود
روضه خوان خویشتن است:
«من دیروز مصاحب شما بودم، و امروز محل عبرتم برای شما و فردا از شما جدا خواهم شد...
به زودی از من بدنی خواهید دید خالی از روح و ساکن بعد از تمام حرکتهایی که از آن مشاهده می کردید و شجاعت هایی که از او می دیدید؛

و بعد از آن بدنم خاموش خواهد شد پس از خطبه هایی که از او شنیدید...» (کافی، ج 1، ص 299 به نقل از مجلسی، محمد باقر، تاریخ 14 معصوم (علیه السلام)، ص328 )

صفحه: 1 2 3 4
آدرس های مرجع