۲۴/مهر/۹۱, ۱۳:۳۱
دیروز روایتی به نقل از سعدی (رحمة الله علیه)شنیدم که به آدم بودن خودم شک کردم! به بندگی خودم شک کردم! شک کردم که اصلا من چه موجودیم!
داستان رو براتون تعریف میکنم! ای کاش که شما به بندگی تون شک نکنید!
روزی مردی حبشی به نزد رسول خدا آمد ، و فرمود یا رسول الله! گناهی کردم نا کردنی(بسیار زشت) آیا مرا به بخشش خدا امیدی هست! آیا مرا به توبه اجازتی هست!
رسول الله فرمودند:
آری! همانا خداوند بسیار بخشتده است! پس توبه کن!
حبشی توبه کرد و هنگام رفتن با رویی پریشان از پیامبر پرسید:
آیا خداوند مرا درهنگام آن گناه ناکردنی میدید!
پیامبر گفت:
استغفرالله از حرف تو! خداوند به همه چیز داناست! او از خیانت چشمها آگاه است!و هر آنچه که در درون تو اتفاق بیفتد را از خود تو آگاه تر است! اگر سنگی در درون صحراها لغزشی بکند خداوند آن را میداند! و اگر در دل سنگی دانه ی خرمنی باشد خداوند از آن آگاه است!
حبشی این سخنان شنید و نالها زد و درهمان جا تلف شد!
وقتی داستان تموم شد یه نگاه به خودم کردم و فقط شمردم در طول زندگیم چندتا گناه نابخشودنی کردم! 1/2/3/4/5/6/7/8/.....
نتونستم درست بشمرم ولی خیلی زیاد بود!
اما نکته ی جالب این بود که هیچ حس شرمنده گی نداشتم! و بعد از شنیدن این جملات دوست نداشتم از خجالت آب شم!
برای همین به انسانیتم شک کردم!
گاهی وقتها چطور روم میشه بگم مسلمونم!!!!
الله اعلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه نکته درباره خیانت چشمها بگم!
فقط بهش اشاره میکنم بعد اون وقت ببینید خدا تا چه حد اعمال مارو میبینه!
آیا شما فرق دوتا چشم رو درحالی که یکی چشم چرونی میکنه و دیگری نگاه حلال میکنه رو میتونید تشخیص بدید!؟
قطعا نه!!!
ولی خدا تشخیص میده و به اون آگاهه!
پس وقتی یه گناهی رو به این تابلوگی انجام میدی.......؟؟؟؟؟؟؟؟
بقیه شو خودتون حدث بزنید!
چند نفر مثل حبشی توی تالار وجود داره؟
چند نفر مثل من توی تالار وجود داره؟








![[تصویر: eye.jpg]](http://www.ringkhodropars.com/images/eye.jpg)



(برای خواندن)