|
یک جفت چشم دنبالمان میکند...
|
|
۱۳:۳۱, ۲۴/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/بهمن/۹۱ ۱۶:۱۴ توسط مفقود الاثر.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
دیروز روایتی به نقل از سعدی (رحمة الله علیه)شنیدم که به آدم بودن خودم شک کردم! به بندگی خودم شک کردم! شک کردم که اصلا من چه موجودیم! داستان رو براتون تعریف میکنم! ای کاش که شما به بندگی تون شک نکنید!![]() روزی مردی حبشی به نزد رسول خدا آمد ، و فرمود یا رسول الله! گناهی کردم نا کردنی(بسیار زشت) آیا مرا به بخشش خدا امیدی هست! آیا مرا به توبه اجازتی هست! رسول الله فرمودند: آری! همانا خداوند بسیار بخشتده است! پس توبه کن! حبشی توبه کرد و هنگام رفتن با رویی پریشان از پیامبر پرسید: آیا خداوند مرا درهنگام آن گناه ناکردنی میدید! پیامبر گفت: استغفرالله از حرف تو! خداوند به همه چیز داناست! او از خیانت چشمها آگاه است!و هر آنچه که در درون تو اتفاق بیفتد را از خود تو آگاه تر است! اگر سنگی در درون صحراها لغزشی بکند خداوند آن را میداند! و اگر در دل سنگی دانه ی خرمنی باشد خداوند از آن آگاه است! حبشی این سخنان شنید و نالها زد و درهمان جا تلف شد! وقتی داستان تموم شد یه نگاه به خودم کردم و فقط شمردم در طول زندگیم چندتا گناه نابخشودنی کردم! 1/2/3/4/5/6/7/8/..... نتونستم درست بشمرم ولی خیلی زیاد بود! اما نکته ی جالب این بود که هیچ حس شرمنده گی نداشتم! و بعد از شنیدن این جملات دوست نداشتم از خجالت آب شم! برای همین به انسانیتم شک کردم! گاهی وقتها چطور روم میشه بگم مسلمونم!!!! الله اعلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]() یه نکته درباره خیانت چشمها بگم! فقط بهش اشاره میکنم بعد اون وقت ببینید خدا تا چه حد اعمال مارو میبینه! آیا شما فرق دوتا چشم رو درحالی که یکی چشم چرونی میکنه و دیگری نگاه حلال میکنه رو میتونید تشخیص بدید!؟ قطعا نه!!! ولی خدا تشخیص میده و به اون آگاهه! پس وقتی یه گناهی رو به این تابلوگی انجام میدی.......؟؟؟؟؟؟؟؟ بقیه شو خودتون حدث بزنید! چند نفر مثل حبشی توی تالار وجود داره؟ چند نفر مثل من توی تالار وجود داره؟ ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
|||
|
|
۱۴:۱۵, ۲۴/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/مهر/۹۱ ۱۴:۱۶ توسط أین المنتظر.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
يَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَمَا تُخْفِي الصُّدُورُ
خداوند خيانت چشمها را و آنچه را كه سينه ها پنهان مى دارد، مى داند... غافر/19 |
|||
|
|
۱۴:۲۲, ۲۴/مهر/۹۱
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
یکی از همراهان جناب شیخ رجبعلی خیاط گفت:روزی با تاکسی از میدان سپاه پائین می آمدم ،دیدم خانمی بلندالا با چادر و خیلی خوش تیپ ایستاده،صورتم را برگرداندم و پس از استغفار ،او را سوار کردم و به مقصد رساندم.روز بعد خدمت شیخ رسیدم-گویا داستان را از نزدیک مشاهده کرده باشد-گفت: آن خانم بلند بالا که بود که نگاه کردی و صورتت را برگرداندی و استغفار کردی؟خداوند تبارک و تعالی ی قصر برایت در بهشت ذخیره کردی و یک حوری شبیه همان.
|
|||
|
|
۱۴:۲۷, ۲۴/مهر/۹۱
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
|
۱۴:۲۹, ۲۴/مهر/۹۱
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
(۲۴/مهر/۹۱ ۱۳:۳۱)طماع نوشته است: چیزی جز شرمندگی ندارم بگم ![]() ![]() ![]() ![]()
|
|||
|
|
۱۵:۲۵, ۲۴/مهر/۹۱
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
سلام
من این حسّو شدیداً تجربه کردم خیلی سخته ![]() گاهی تعجب میکنم از اینکه چقدر جون سختم که از شرمندگی مقابل اون دو تا چشم نمردم |
|||
|
|
۱۵:۴۰, ۲۴/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/مهر/۹۱ ۱۵:۴۳ توسط Farzaneh.)
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
چندین آیه از قرآن و احادیث هست که خیلی دوست دارم و برام خیلی تاثیر گذار بوده بخاطر طولانی نشدن پست در این پست چند تا شو میزارم و اگر عمری باقی بود بقیه شو در پستهای بعدی میز ارم ان شاء الله که این آیات قرآن درونمان تاثیر بزاره و ان شاء الله بتونیم عامل به قرآن بشیم.... 1)و هو معکم این ما کنتم (حدید 4) او باشماست هر جا که باشید. این آیه روی صفحه موبایلم همیشه هست و با خوندنش انرژی میگیرم تا خود خدا کمکم کنه ان شاء الله همیشه بیادش باشم و ان شاء الله به سمت گناه نرم 2)آیه 201 سوره اعراف: پرهیزگاران هنگامی که گرفتار وسوسه های شیطان شوند به یاد( خدا و پاداش و کیفر او ) می افتند. و (در پرتو یاد او حق را می بینند و ) ناگهان بینا می گردند. ان شاء الله ادامه دارد........ |
|||
|
|
۱۶:۴۸, ۲۴/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/مهر/۹۱ ۱۷:۵۷ توسط مفقود الاثر.)
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
(برای خواندن)![]() وقتی به مامورین حساب و کتاب رسیدم! با یه لحن شدیدی شروع به پرسش کردن از ترس زبونم باز نمیشد! بعد چند مدت یه خودم این جسارت رو دادم و با لحن اعتراضی گفتم: اصلا به شما جواب نمیدم! منو ببرین پیش خوده خدا اون از شما مهربون تره! اگه ایشون سوال کنه من جواب میدم! داد و قال من با ممانعت اونها روبرو میشد و من هم نمیخواستم کوتاه بیام! بعد از مدتی کش و قوس، یه فرستاده از طرف خدا اومد که عیبی نداره بیاریدش من ازش سوال کنم! با او فرستاده از دیوارهای نور رد میشدیم و درحالی که باقی بندها داشتن مارو باچمشم های بهت زده نگاه میکردند از اونجا دور شدیم! رسیدیم به جایی سراسر نور و بعد صدای خدا رو شنیدم که گفت: خوش اومدی! حالا حاضر هستی حساب کتاب کنیم! من که همینطور بهت زده بودم از اینکه پیش خدام باصدای لرزان گفتم : بله! بعد خدا گفت بایه سوال ساده شروع میکنیم: میخوام بررسی کنم ببینم که تو 20ساله عمرت چقدرشو برای من بودی؟ خشکم زد و لب از لب بازنکردم! خدا که حالا معنی سکوت من رو میدنست بالحن مهربونی گفت: عیبی نداره! بنده ممکن الخطاست! بگو ببینم توی نصف عمرت چقدر برای من بودی؟ بازهم هیچ جوابی برای گفتن نداشتم! کم کم داشتم از شدت ترس و خجالت سرخ میشدم! خدا که این بارهم معنی سکوت من رو میدونست،بالحن مهربون تری گفت: نگرانی نداره که! اصلا بگو توی 1ماه یا توی1هفته از زندگیت چقدر برای من بودی ؟ من که دیگه داشتم از شدت خجالت غالب تهی میکردم ، با صدای بلند و درحالی که باشدت گریه میکردم گفتم: هیچی !هیچی !هیچی!.....خدایا من اینقدر نمک نشناسم که هیچ وقت بیادت نبودم!خدایا من مستحق شدیدت ترین عذابم! و در حالی که از جام بلند شدم که خودم محترمانه برم و تسلیم آتیش عذاب شم خدا بهم گفت: توی یک روز از عمرت چی؟ اونجا به یادم بودی؟ بالحنی سرزنش کننده گفتم: توی اون یه روزهم فقط دم مرگم به یادت بودم خدا!!!! و خدا درحالیکه لحظه به لحظه نور بیشتر میشد، به من گفت: بازآ و به صف بندگان خوب من وارد شو! هرچه باشد تو بنده ی منی! بهترین بنده گان من شمارا ضمانت کرده اند! (اگه دلتون شکست من رو هم یاد کنید) ![]()
|
|||
|
|
۱۷:۰۳, ۲۴/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/مهر/۹۱ ۱۷:۱۰ توسط ترنم.)
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت
روزی تنها من بودم و من، اما از تنهایی وحشت نداشتم.
بی کس بودم و بی مونس، اما کسی در شان همنشینی با من نبود.
من گنجی ناشناخته بودم در کنج غربت...
با خود گفتم اگر چهره برگیرم، شاید کسی پیدا شود که مرا بشناسد و با من انس بگیرد.
پس آفریدم:
فرشته را که همه خوبیست، اما فرشته عشق ندانست که چیست
فضای ملکت همچنان سرد بود و زیبایی من مستور
باز آفریدم:
هرچه نیست بود، هست کردم. گیاه را، حیوان را، اما آنها هم درخور همنشینی با من نبودند.
عرش خالی از عشق،
باید این سکوت را شکست. می آفرینم...
و آفرین بر من که بهترین آفریدگارم
به خاک پست گفتم باش، شمایلی شد.
نعمت را بر آآن تمام کردم، آدم شد. هر چند معنای سخنم را نخواهی دانست، اما می گویم:
"من از روح خود در تو دمیدم"
آری،ای گل سرسبد خلقت، تو متولد شدی
من با تو چه ها کردم، انسانت نامیدم تا مونسم باشی
من با تو چه ها کردم، جانشینم شدی روی زمین من با تو چه ها کردم، چیزی در جانت به امانت گذاشتم تا باشی امین امانت! کدام امانت؟
اگر مرا بخوانی بی شک پاسخت را خواهم داد.
|
|||
|
|
۱۸:۱۵, ۲۴/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/مهر/۹۱ ۱۸:۱۶ توسط مسافر.)
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
بعضی وقت ها فکر می کنم خدا ارزشش برای ما از یک کودک خردسال فامیل هم کمتره. چون وقتی حتی یک کودک خردسال کنار ما میشینه و صاف صاف زل می زنه به ما، رومون نمی شه خیلی از گناهان رو انجام بدیم. آدم های بزرگسال که سر جای خودشون. آدم های کار درست که اصلا هیچی. وقتی پیش یک بزرگی می ریم، یکی از اولیای خدا، محضر یک عارفی چیزی رو درک می کنیم اونقدر خاضعانه ادب می کنیم که بیا و ببین! اونوقت در محضر امام زمان و در جلوی دیدگان خود خدا، بی محابا گناه می کنیم! از یک کودک حیا می کنیم، در برابر یک انسان که نفع و ضرری از ما را صاحب نیست، روزی ما را نمی دهد، امور زندگی ما را تدبیر نمی کند، خاضع و خاشع هستیم اما در برابر مولایمان و در برابر رب مان...... خدایا غلط کردیم!!!
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |





![[تصویر: eye.jpg]](http://www.ringkhodropars.com/images/eye.jpg)









(برای خواندن)