تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: سطرهائی از یک کــتــــاب !
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8
بسم الله الرحمن الرحیم

...دیگر به غربت چشم هایت خو کرده ام و به دردهای بادکرده روحم
که از قاب تنم بیرون زده اند
با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند.
همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم
و تو هرگز ندانستی که زخمهایت زخمهایِ مکررم بودند...


بخشی از مقدمه نمایشنامه کوتاه و بسیار زیبای " دو مرغابی در مه " نوشته زنده یاد حسین پناهی

بسم الله الرحمن الرحیم

...آن "من"ی که در من است، ای دوست، در خاموشی ساکن است و تا ابد همانجا می ماند، ناشناس و در نیافتنی.

...هنگامی که تو می گویی باد به مشرق می وزد من هم میگویم آری باد به مشرق می وزد، زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشۀ من در بند باد نیست، بلکه در بندِ دریاست. تو نمی توانی اندیشه هایِ دریایی مرا دریابی و من هم نمی خواهم که تو دریابی.....می خواهم در دریا تنها باشم...!

"پیامبر و دیوانه" جبران خلیل جبران



نهایت سیر هر موجودی فنای در موجود برتر و بالاتر از خود است. یعنی فنای هر ظهوری در مُظهر خود و هر معلومی در علت خود. نهایت سیر انسان کامل که همه قوا و استعدادهای خود را به فعلیت رسانیده است فنای در ذات احدیت است و فنای در ذات هُوَاست و فنای "مَا لَااسمَ لَهُ و لَا رَسمَ لَه" می باشد.
اینست غایت سیر هر موجدی و غایت سیر متصّور در انسان کامل و غایت سیر انبیاء و مرسلین و ائمه طیبین صلوت الله و سلام علیهم اجمعین؛ منظور و مراد صحیح از معرفت و نتیجه سلوک و سیر بسوی مقام مقدس او جَلَّ شأنُه و سیر عملی عرفا بِاالله عَلت اسماؤهُم؛ نه چیز دیگر.
روح مجرد سید محمد حسین حسینی طهرانی
بسم الله الرحمن الرحیم

ــ تا اونجا که خاطرم میاد نُه سال پیش رشته فلسفه رو فقط به این دلیل انتخاب کردی که به قول خودت از حریمِ دین، دفاع فلسفی کنی.
ــ ...کلیدها به همان راحتی که در رو باز می کنند قفل هم می کنند. مثل اینکه فلسفه بدجوری در رو بسته.


" روی ماه خداوند راببوس / مصطفی مستور "
به نام خدا
فرشته نبود بال هم نداشت انسان بود با همین وسوسه ها با همین دردها و رنج ها با همین تنهایی ها و غربت ها با همین تردیدها و تلخی ها انسان بود ساده مردی امی نه تاجی و نه تختی نه سربازانی تا بن دندان مسلح و نه قصر و نه بارویی سر به فلک کشیده. فرشته نبود بال هم نداشت و معجزه اش این نبود که ماه راشکافت معجزه اش این نبود که به آسمان رفت مجزه اش این بود که از آسمان به زمین برگشت او که با معراجش تا ته ته آسمان رفته بود میتوانست برنگردد ،میتوانست، اما برگشت باز هم روی همین خاک و میان همین مردم...
کتاب پیامبری از کنار خانه ما رد شد از عرفان نظرآهاری
نقل قول:.... با همین وسوسه ها.....
؟!Huh
دوست عزیز تا اونجایی که من فهمیدم به طور کلی منظور ایشون از این جملات اینه که پیامبر هم انسان بودند نه یک موجود ماورائی یا یک اشرافزاده بی اطلاع از دیگر انسان ها اما این که دقیقا بخواین منظور از وسوسه شدن پیامبر رو در این متن بفهمین من نویسنده کتاب نیستم و نظری نمیتونم بدم شاید بهتر بشه در این مورد با خود خانم نظرآهاری بحث کنین
آدرس سایت:www.Nooronar.com
آدرس ایمیل ایشون:erfan_ahari@yahoo.com
بسم الله الرحمن الرحیم

هرگاه بندگان من،از تو درباره ی من بپرسند،بگو که من نزدیکم.بقره/186

خدایا ... مگر تو نگفتی من از رگ گردن به شما نزدیکترم. همه اش به این آیه فکر می کنم. این آیه مثل یک راز است.یک راز مهم که من نمی توانم آن را بفهمم.آخر رگ گردن نزدیک ما نیست،درون ماست.قسمتی از ماست.به این آیه فکر می کنم و دلم هری می ریزد.

انگار یک چیزی توی رگهایم راه می افتد.یک چیز دوست داشتنی و قشنگ.خدایا این چیزی که توی رگهای من می گردد،تویی؟!



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ​ــــــ
آیا فکر می کنی خدا واقعا همین نزدیکیهاست،همین دور و برها؟از کجا این را می دانی؟هیچ وقت نزدیکی او را احساس کرده ای؟هیچ وقت فکر کرده ای چه وقتهایی بیشتر نزدیکت می آید؟
اما چرا.....چرا گاهی این قدر احساس فاصله می کنیم؟

نامه های خط خطی / عرفان نظرآهاری
جمله زیر از کتاب "امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای" نوشتۀ دکتر حسن روحانی است که منشأ بی اخلاقی های سیاسی را به بهترین شکل ممکن توصیف میکند :

"به گفتگو و توافق عادت نداریم و در نتیجۀ چند بحث،جلسه به دعوا و تخاصم کشیده میشود و طرفها یکدیگر را به ساده لوحی،انفعال،مرعوب بودن و افراطی گرایی محکوم میکنند و مذاکره برچیده میشود."
پک زدن به سیگار هیچ معنایی ندارد الا نوعی لجاجت با خود, و حتی لجاجت در تداوم نوعی عادت. عجیب ترین خوی آدمی اینست که می داند فعلی بد و آسیب رسان است, اما آن را انجام می دهد و به کرات هم. هر آدمی, دانسته و ندانسته, به نوعی در لجاجت با خود به سر می برد, و هیچ دیگری ویرانگر تر از خود آدمی نسبت به خودش نیست.

سلوک / محمود دولت آبادی
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8
آدرس های مرجع