حرص ، رنج بى حاصل
تصوّر انسان اين است كه بايد هرچه بيشتر بهره مند شد ، تا لذّت زندگى را درك كرد . اين جاست كه حرص و طمع ، متولّد مى شود و چنين مى پندارد كه از اين رهگذر ، روزى و آسايش بيشترى نصيب وى مى گردد . اين در حالى است كه هرچه انسان ، حريص تر شود ، به همان اندازه از آرامش ، دور شده است . شخص حريص ، از جهت آرامش روحى و لذّت زندگى ، يك «محروم» محسوب مى شود . امام صادق عليه السلام مى فرمايد :
حريص از دو چيز ، محروم مى شود و دو چيز ، گريبان گير او مى شود : از قناعت محروم مى شود ، پس به بى آسايشى مبتلا مى گردد و از رضايت ، محروم مى شود ، پس به بى يقينى مبتلا مى گردد .
الخصال ، ج۱، ص۶۹ ، ح۱۰۴ ؛ وسائل الشيعه، ج۱۶، ص۲۰، ح۲۰۸۵۶ .
قناعت، كليد رضايت
اكنون مى توان مفهوم قناعت و تأثير آن در زندگى را بهتر فهميد . قناعت ، كليد رضايت از زندگى است . شخص قانع براى كسب روزى تلاش مى كند ، ولى به آنچه خدا روزى او كرده ، بسنده مى كند . از اين رو ، نه معترض است و نه احساس ناكامى مى كند ؛ بدين جهت ، از زندگى خود احساس رضايت خواهد كرد . تفاوت فرد قانع با فرد حريصِ ناراضى، در احساس آرامشى است كه فرد قانع ، از آن بهره مند است و فرد حريص ، از آن محروم . نه حرص زدن حريص بر ميزان روزى او افزوده است و نه قناعت قانع ، روزى كمترى نصيب وى كرده است . پس اگر انسان به آنچه تعيين شده ، راضى باشد ، از نعمت آرامش نيز برخوردار خواهد شد . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
آگاه باشيد كه براى هر كس ، روزى اى هست كه به ناچار به او مى رسد . پس اگر كسى به آن راضى باشد ، مايه بركت او شده و او مى رسد . پس اگر كسى به آن راضى باشد ، مايه بركت او شده و نيازهايش را فرا مى گيرد ، و كسى كه به آن راضى نباشد ، مايه بركت او نشده و نيازهايش را فرا نمى گيرد .
أعلام الدين ، ص۳۴۲ ؛ مستدرك الوسائل، ج۱۳، ص۲۹، ح۱۴۶۵۲
از اين رو ، نياز انسان به قناعت ، بيشتر از نياز او به حرص و طمع است.
غرر الحكم ، ح ۸۹۸۵ ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص ۱۷۴ .
گواراترين زندگى ، از آنِ كسى است كه به روزى خدا قانع و از آن راضى باشد.
غرر الحكم ، ح ۹۰۷۳ و ۹۰۷۷ ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص ۲۳ و۱۴۳
از امام صادق عليه السلام نقل شده كه لقمان به فرزند خود گفت :
به آنچه خدا قسمت تو كرده ، قانع باش ، تا زندگى ات باصفا شود .
قصص الأنبياء ، ص۱۹۵ ، ح۲۴۴
كسى كه از تقدير الهى راضى باشد به غنا و بى نيازى واقعى دست مى يابد؛
غرر الحكم ، ح۹۲۱۸؛ ر. ك: عيون الحكم والمواعظ، ص۷۵ .
و لذا كمترين برخوردارى از دنيا او را كافى است ، و اگر كسى به آنچه او را بس است راضى نباشد ، هيچ چيز در دنيا براى او كافى نيست
الكافى ، ج۲ ، ص۱۴۰ ، ح۱۱ ؛ كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج۴ ، ص۴۱۸ ، ح۵۹۱۰ ؛ تحف العقول، ص۲۰۷
هيچ ثروتى به اندازه راضى بودن از روزى ، احساس فقر و نيازمندى انسان را از ميان نمى برد.
كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج۴ ، ص۳۸۵ ، ح۵۸۳۴ ؛ نهج البلاغة ، حكمت ۳۷۱ .
شخص قانع ، هرگز نسبت به آنچه ندارد ، محزون نمى شود .
نهج البلاغة ، حكمت ۳۴۹ .
لذا به سوى راحتى و آسايش ، شتاب كرده
،غرر الحكم ، ح۹۲۳۳ ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص۴۵۸
، آن را به چنگ آورده است .
الكافى ، ج۸ ، ص۱۹ ، ح۴ .
ان شاالله ادامه دارد............
قناعت و تلاش
البته قناعت به معناى تنبلى و بى كارى نيست . قناعت و تلاش ، دو مقوله جدا از يكديگرند . لذا يكى از آنها ديگرى را نفى نمى كند . «تلاش و تنبلى» در يك طبقه قرار مى گيرند و «قناعت و حرص» نيز در يك طبقه . انسان در مقام عمل ، يا تلاشگر است يا تنبل و در مقام احساس و روحيه ، يا قانع است يا حريص . در اين كه انسان بايد تلاش كند ، شكّى نيست ؛ اما سخن، اين است كه همراه با حرص باشد يا قناعت؟ امام على عليه السلام مى فرمايد: روزى را طلب كنيد ؛ زيرا روزى ،براى كسى كه آن را طلب كند ، تضمين شده است .
الإرشاد ، مفيد ، ج۱ ، ص۳۰۳ ؛ بحار الأنوار، ج۷۷، ص۴۲۳، ح۴۰ .
پس برقرار ساختن تساوى بين «قناعت» و «تنبلى» ، يك مغالطه است . خداوند ، روزى را تضمين كرده ؛ ولى انسان نيز وظيفه اى دارد . سَدير مى گويد : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : وظيفه انسان در طلب روزى چيست؟ حضرت فرمود: وقتى درِ مغازه ات را باز كردى و بساط خود را پهن نمودى ، آنچه را بر عهده توست ، انجام داده اى .
الكافى ، ج۵ ، ص۷۹ ، ح۱ .
بنابراين ، انسان بايد تلاش كند تا خداوند ، روزى را برساند و البته به آنچه رسيد ، قانع باشد و حرص نورزد.
سلام
چطوری باید رفتار کرد که از همین رفتار خوب سوء استفاده نشه . خانمی رو درنظر بگیرید که قانعه و اسراف نمی کنه و آقای همسر عادت میکنه و فکر میکنه این خانم وظیفشه که با همه چی مدارا کنه و کم کم همه حقوقشو ازش میگیره . اینی که میگم واقعیته و خیلی اتفاق میفته ولی خوب این خانما نمی دونم بخاطر بقول خودشون آبروداری و حیا یا ترس حرفی نمیزنن .
بخل بر مبناى اين انديشه اشتباه شكل مى گيرد كه راهى براى كسب ثروت بيشتر است . اين ، در حالى است كه بنابر قوانين روزى ، بخل ، هرگز نمى تواند بر ميزان مال بيفزايد . امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
عَجِبتُ لِمَن يَبخَلُ بِالدُّنيا وهِيَ مُقبِلَةٌ عَلَيهِ ، أو يَبخَلُ بِها وهِيَ مُدبِرَةٌ عَنهُ فَلاَ الإِنفاقُ مَعَ الإِقبالِ يَضُرُّهُ ، ولاَ الإِمساكُ مَعَ الإِدبارِ يَنفَعُهُ
الأمالى ، صدوق، ص۱۶۹ ؛ بحار الأنوار ، ج۷۳ ، ص۳۰۰، ح۳ .
در شگفتم از كسى كه دنيا به او روى آورده و او بخل مى ورزد ، يا دنيا از او روى گردان است و او بخل مى ورزد ؛ زيرا در صورت رويكرد دنيا انفاق به او (بخيل) زيانى نمى رساند و در صورت پشت كردن دنيا به او ، بخل ورزيدن به او سودى نمى رساند .
نكته ديگر ، اين كه بخيل ، مالك دارايى خود نيست ؛ در حقيقت ، او نگهبان اموال ورثه است . روزىِ انسان همان مقدارى است كه مصرف مى كند و نسبت به آنچه ذخيره مى كند ، خزانه دارى بيش نيست! زحمت «جمع آورى» و مشقّت «فقر» و عذاب «نگهدارى»، از آنِ بخيل است و استفاده آن ، از آنِ ديگران! آيا ارزش آن را دارد؟ امام على عليه السلام مى فرمايد:
البَخيلُ يَبخَلُ عَلى نَفسِهِ بِاليَسيرِ مِن دُنياهُ ويَمسَحُ لِوُرّاثِهِ بِكُلِّها
1.غرر الحكم ، ح۶۵۱۵ ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص۵۶ .
بخيل ، مال را از خود دريغ مى دارد و به اندكى از دنيا بسنده مى كند و همه آن را به وارثانش مى بخشد .
و در كلام ديگرى مى فرمايد:
البَخيلُ خازِنٌ لِوَرَثَتِهِ
2.غرر الحكم ، ح۶۵۱۱ ؛ عيون الحكم والمواعظ، ص۲۶ .
بخيل ، خزانه دار وارثان خود است .
پس اين كه افراد بخيل ، تصوّر مى كنند ثروتمندند ، توهّمى بيش نيست . او فقيرى است كه براى ديگران جمع مى كند و براى آنان خزانه دارى مى كند و خود ، بيش از حقوق ناچيزش چيز ديگرى دريافت نمى كند . آنچه واقعيت دارد اين است و آنچه او مى پندارد ، «توهّم» است.
نكته سوم ، اين كه ريشه بخل ، سوءظن به خداوند است . كسى كه بداند خداوند روزى رسان است و به آن اعتماد داشته باشد ، بخل نمى ورزد . پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهمى فرمايد:
السَّخِيُّ إنَّما يَجودُ مِن حُسنِ الظَّنِّ بِاللّه ِ وَالبَخيلُ إنَّما يَبخَلُ مِن سوءِ الظَّنِّ بِاللّه ِ
همانا سخاوتمند ، به خاطر اين كه به خدا حسن ظن دارد ، مى بخشد و همانا به خاطر اين كه به خدا سوءظن دارد ، بخل مى ورزد .
3.كنز العمّال ، ج۶ ، ص۳۹۲، ح۱۶۲۰۹
ان شاالله ادامه دارد.........
ترس از فقر ، انگيزه ديگرى براى بخل است . بخيل ، تصوّر مى كند كه خرج كردن مال ، موجب فقر او مى شود و لذا براى نگه دارى از مال ، رو به بخل مى آورد . امام كاظم عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
لا تُحَدِّثوا أنفُسَكُم بِفَقرٍ ولا بِطولِ عُمُرٍ فَإِنَّهُ مَن حَدَّثَ نَفسَهُ بِالفَقرِ بَخِلَ ومَن حَدَّثَها بِطولِ العُمُرِ يَحرِصُ
تحف العقول ، ص۴۱۰ ؛ بحار الأنوار ، ج۷۸ ، ص۳۲۱ .
نه فقر را و نه طول عمر را به خود ، تلقين (حديث نفس) نكنيد ، كه هر كس فقر را به خود تلقين كند ، بخيل مى شود و هر كس طول عمر را به خود تلقين كند ، حرص مى ورزد .
ترس از فقر ، وسوسه شيطان است و اميد به فضل خداوند ، الهام فرشتگان . قرآن كريم مى فرمايد:
الشَّيْطَـنُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَآءِ وَاللَّهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَفَضْلاً
وَاللَّهُ وَ سِعٌ عَلِيمٌ
سوره بقره ، آيه ۲۶۸ .
شيطان به شما وعده فقر مى دهد و شما را به فحشا فرا مى خواند ، و خداوند به شما وعده مغفرت و فضل مى دهد و خدا [ داراى فضلى ] گسترده و داناست.
امام صادق عليه السلام وعده فقر و فراخواندن به معصيت را كار «شيطان» ، و فراخواندن به انفاق و نهى از معصيت را كار «فرشتگان» مى داند.
فقه القرآن ، ج۱ ، ص۲۳۳ ؛ التبيان فى تفسير القرآن ، ج۲ ، ص۳۴۷ ؛ مجمع البيان ، ج۲ ، ص۱۹۳ .
بديهى است كه وسوسه هاى شيطان ، واهى و خلاف واقع است . خزانه هاى هستى در دست شيطان نيست كه تهديد او واقعى باشد و بتواند به آن عمل كند . خزانه هاى هستى در اختيار خداوند است و او وعده داده كه انفاق را پاداشى فراوان دهد.
ر . ك ، ميزان الحكمة ، ج۱۳ ، ص۶۴۳۷ به بعد ، عنوان «الانفاق» .
كسى كه به اين حقيقت ، آگاه باشد ، اهل بخل ورزيدن نخواهد بود .
كليد مسائل ، در همين
آگاهى هاست . براى اصلاح امور ، تغيير چندانى لازم نيست ؛
كافى است شناخت ما اصلاح شود .
ان شاالله ادامه دارد.........
آرزوهاى زندگى
آنچه به زندگى ما پويايى و تحرّك مى بخشد ، نگاه به آينده است كه از آن به «اميد» ياد مى كنيم . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در اين باره مى فرمايد :
همانا آرزو ، رحمتى از جانب خدا براى امت من است . اگر آرزو نبود ، هيچ مادرى فرزندش را شير نمى داد و هيچ كشاورزى درخت نمى كاشت
تاريخ بغداد ، ج۲ ، ص۵۰ .
شير ندادن فرزند يعنى انقطاع نسل ، و كشت نكردن درخت يعنى از ميان رفتن غذاى زندگى. تصوّر كنيد زندگى در اين وضعيت چه صورتى مى يابد .
گويند روزى حضرت عيسى عليه السلام به پيرمردى كه مشغول كشاورزى بود ، مى نگريست . حضرت عيسى عليه السلام به خداوند عرض كرد : «خداوندا! اميد را از دل او برگير» . در اين هنگام ، پيرمرد ، بيل خود را به كنارى نهاد و روى زمين دراز كشيد . مدتى گذشت . حضرت عيسى به خداوند عرض كرد : «خداوندا! اميد را به دل او بازگردان» . ناگهان كشاورز پير برخاست و شروع به كار نمود . حضرت عيسى عليه السلام نزديك رفت و ماجرا را از وى پرسيد . پيرمرد گفت : «مشغول كار كردن بودم كه با خود فكر كردم و گفتم : تا به كى مى خواهى كار كنى اى پيرمرد؟! از اين رو ، بيل را كنار گذاشتم و خوابيدم . كمى گذشت ، با خود گفتم : به خدا سوگند ، تا زنده هستى بايد زندگى كنى ! از اين رو ، برخاستم و بيل را دوباره به دست گرفتم»
تنبيه الخواطر ، ج۱ ، ص۲۷۲ .
ان شاالله ادامه دارد...........
آرزوهاى زندگى
نقش اميد و نااميدى در اين جريان ، به خوبى مشهود است . امّا هر چيزى حدّى دارد و اگر آن حد، حفظ نشود ، دو جنبه
افراط و تفريط نيز پيدا مى كند . اميد نيز همين گونه است . جنبه تفريط آن ، «
نااميدى» است و جنبه افراطى چيزى است كه در فرهنگ دين از آن به عنوان «
آرزوهاى دور و دراز» ياد مى شود . آرزوى دور و دراز ، يعنى آرزوهايى كه
از اندازه عمر انسان تجاوز مى كند و دنيا نيز ظرفيت برآوردن آن را ندارد . اين افراط در آرزوها ، خود يكى از عوامل نارضايتى از زندگى است . به همين جهت ، امام على عليه السلام مى فرمايد : هركس آرزوهايش زياد شود ، رضايت او كم مى شود
به راستى چرا چنين اتفاقى مى افتد؟ كسى كه صاحب آرزوهاى طولانى است ، همواره
لذّت را در چيزى مى داند كه ندارد و به همين جهت ، از آنچه دارد بهره مند نمى شود . چنين افرادى همواره از آنچه دارند ، نالان و ناراضى اند و چيزهايى را آرزو مى كنند كه ندارند . مهم نيست كه چه دارند ، مهم آن است كه همواره آنچه را ندارند ، مايه خوش بختى مى دانند و وقتى به آنچه زمانى آرزويش را داشتند ، دست يافتند ، باز هم احساس بهره مندى و خوش بختى نمى كنند و به آنچه در دور دست ها وجود دارد ، مى انديشند . اين، معناى آرزوى دور و دراز است . براى احساس بهره مندى ، داشتن فلان نعمت ، كافى نيست ؛ بايد انسان از وجود نعمت ، باخبر شود و از داشتن آن ، احساس بهره مندى كند ، تا لذّت آن را بچشد .
چه بسا نعمت هايى كه وجود دارند ، ولى كسى از وجود آنها خبر ندارد و يا از داشتن آنها لذّت نمى برد . ناخشنودى بسيارى از كسانى كه از زندگى خود راضى نيستند ، نه به دليل ندارى و محروميت
،بلكه به دليل ناچيز شمردن و اهميت ندادن به چيزهايى است كه دارند . اگر روحيه فرد ، اين گونه باشد كه آنچه را دارد ناچيز مى شمارد و لذّت خود را در آن چيزى مى داند كه ندارد ، در اين صورت ، راه تحقّق رضايت از زندگى ، تأمين خواسته ها و افزايش سطح زندگى نيست ؛ زيرا او به هر سطحى از زندگى كه برسد ، باز همين الگوى فكرى را دارد كه : «
آنچه دارم ناچيز است و خوش بختى در چيزهاى بالاترى است كه ندارم» .
از سوى ديگر ، چنين افرادى به جهت آرزوهاى بى حد و مرزى كه دارند ، هيچ گاه به خواسته هاى خود دست نمى يابند و لذا همواره به خاطر آنها حسرت مى خورند . لذا آرزوهاى دور و دراز ، سبب مى شود كه انسان، داشته هاى خود را كوچك ببيند و از آنها لذت نبرد و نسبت به نداشته ها نيز حسرت بخورد . به همين جهت ، امام على عليه السلام مى فرمايد:
از آرزوها[ى طولانى] بپرهيزيد ؛ زيرا نشاط نعمت هايى را كه داريد ، از ميان مى برد و آنها را نزد شما كوچك مى سازد و حسرتِ آنچه را كه آرزو داريد ، در پى مى آورد
تاريخ بغداد ، ج۲ ، ص۵۰ .
ان شاالله ادامه دارد..........
مقايسه در زندگى
مقايسه اجتماعى و نقش آن در تلخ و شيرين شدن زندگى
بشر به خاطر اجتماعى بودنش ، در جامعه اى زندگى مى كند كه همه افراد آن ، از يك سطح اجتماعى برابرى ، برخوردار نيستند . تفاوت سطح زندگى ها يك پديده «مقايسه اجتماعى» را به وجود مى آورد . مقايسه اجتماعى يعنى : «سنجش موقعيت خود ، با وضعيت ديگران» . انسان ، مايل است خود را ارزيابى كند و موقعيت خود را در تفاوت هاى اجتماعى ، شناسايى نمايد . ره آورد اين مقايسه ، يا شادمانى و رضايت از زندگى ، همراه با اميد و پويايى است و يا ناخرسندى و نارضايتى از زندگى ، همراه با نااميدى و ناتوانى.
انواع مقايسه
اين كه پيامد مقايسه اجتماعى ، رضايت از زندگى باشد يا نارضايتى از زندگى ،
به نوع مقايسه اى كه انسان به كار مى برد ، بستگى دارد . مقايسه اجتماعى ، انواعى دارد :
مقايسه صعودى ، مقايسه نزولى . به كسى كه ما خود را با او مقايسه مى كنيم «هدف مقايسه» مى گويند . در يك مقايسه ، اگر هدف مقايسه ، در سطح بالاترى باشد ، مقايسه صعودى گفته مى شود و اگر در سطح پايين ترى قرار گيرد ، مقايسه نزولى ناميده مى شود . موضوع يا زمينه مقايسه نيز انواعى دارد . گاهى مقايسه در «امور مادى» است و گاهى در «امور معنوى» و گاهى در «روابط اجتماعى» .
ان شاالله ادامه دارد..........
آنچه به بحثما مربوط مى شود ، مقايسه اجتماعى با موضوعيت امور مادّى است . اگر از مقايسه صعودى در امور مادّى استفاده شود ، سطح رضايت از زندگى كاهش مى يابد كه مى توان آن را «مقايسه كاهنده» ناميد . اگر از مقايسه نزولى استفاده شود ، سطح رضايت از زندگى افزايش مى يابد كه «مقايسه افزاينده» ناميده مى شود .
.
مهارت مقايسه كردن
از آنچه گفتيم روشن مى شود مقايسه اجتماعى ، شمشير دو لبه اى است كه هم مى تواند «آرامش» ببخشد و هم مى تواند «اضطراب» توليد كند ؛ هم مى تواند موجب «اميد» شود و هم موجب «نااميدى» ؛ هم مى تواند سبب «پويايى» شود و هم سبب «ايستايى» و سرانجام ، هم مى تواند موجب رضايت از زندگى گردد و هم موجب نارضايتى . بنا بر اين ، نمى توان از كنار آن ساده گذشت . اين جا مسئله ديگرى رخ مى نمايد و آن ،
«مهارت مقايسه كردن» است . سؤال اين است كه: ما بايد تابع مقايسه هايمان باشيم يا مقايسه ها بايد تابع ما باشند؟ آيا بايد فرايند مقايسه كردن را آزاد و بدون برنامه گذاشت و تبعات آن را پذيرفت و يا بايد آن را تحت كنترل و مديريت درآورد و از پيامدهاى مثبت آن بهره برد؟ مقايسه كردن، خارج از اختيار ما نيست. ما مى توانيم بر فرايند مقايسه كردن ، «تأثير گذار» باشيم و آن را «مديريت» كنيم. بنابراين ، با توجّه به حساسيت موضوع ،
به دست آوردن مهارت براى مقايسه اجتماعى ، يك ضرورت اجتناب ناپذير است . بايد كاربرد هر مقايسه را به درستى شناخت و آن را در جاى خود به كار برد و از استفاده نابه جاى آن ، خوددارى كرد ، تا سطح رضايت از زندگى افزايش يابد و زندگى ، قرين موفقيت گردد و بشر از زندگى خود لذّت ببرد.