تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: داستان کوتاه
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5
از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر.
- چه کسی؟
- سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.
گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
گفت: برای خودت! بخشیدمش
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.
گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله می شه، بهش می بخشی؟!
پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم می بخشم.
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می گوید.
بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛
از او پرسیدم: منو می شناسی؟
گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟
گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.
گفتم: حالا می دونی چه کارت دارم؟ می خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.
جوان پرسید: چه طوری؟
- هر چیزی که بخواهی بهت می دهم. (خود بیل گیتس می گوید این جوان وقتی صحبت می کرد مرتب می خندید)
جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟
- هر چی که بخواهی!
- واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده ام، به اندازه تمام آن ها به تو می بخشم.
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!
گفتم: یعنی چی؟ نمی توانم یا نمی خواهم؟
گفت: می خواهی اما نمی تونی جبران کنی.
پرسیدم: چرا نمی توانم جبران کنم؟
جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی کنه. اصلا جبران نمی کنه. با این کار نمی تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!
بیل گیتس می گوید: همواره احساس می کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست.

گردآوری: گروه سرگرمی سیمرغwww.seemorgh.com/entertainment
سلام به تمام دوستان امیدوارم نماز و روزهاتون تو گرمای سال 92 خود خدا بدون واسطه بخرهRose

لطفا زیباترین و یا اموزنده ترین داستان کوتاهی که تا به حال شنیده اید یا از ذهن خلاق شما عزیزان سر چشمه
گرفته است برای دیگر دوستان باز گو کنید،و همچنین خواهشمندم بهترین داستان قبل از خودتان را مشخص کنید.

قوانین:
نام صاحب اثر بازگو کنید
داستان کمتر از 10 خط باشد
چراغ اول خودم روشن میکنم
بزن زنگ
خدا همینجاست پشت پنجره ، بالای سقف شیروانی ، توی قندان قند ، آن دور دورها بالای کوه بلند

هرجا که هست دمش گرم توی زمستان به باران میگوید نبار

اخه هنوز سقف شیروانی خانه ای شکسته است
مادر پری کوچولو مریض


خدا همینجاست
بالای سقف شیروانی

نویسنده :علی1988
داستانها کوتاه هستن اما اسم نویسنده ها رو نمیدونم والا!


کمی بیشتر فکر کن




موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست. مرد

مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود
.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد
.
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود
.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد
.
او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب

مزرعه يك تله موش خريده است
. . .

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : آقاي موش، برايت

متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد
.
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط

مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود
.
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو

هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت : من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!? او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد
.
سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن

مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند
.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود،

بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد
.
صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش

را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت : براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست
.
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد
.
اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها

رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد
.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين كه يك روز

صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند
.
بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي

ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند
.

حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند
!


نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد.



جنون عشق




ماشین رو زد کنار اتوبان و موبایل رو درآورد و شماره گرفت
!


الو ... الو ... حمید ! تورو خدا قطع نکن، فقط گوش کن، منو ببخش ! از

این حرفی که زدم منظوری نداشتم، نمیتونم حتی تصور کنم که بدون تو زندگی می کنم،
الو .... ( قطع تلفن
)


اشک تو چشای قشنگ دختر جمع شده بود
.


حرکت کرد
!


۶۰
....
۸۰
....
۱۰۰
....
۱۲۰
....
۱۴۰
...
و
....


چشم هاشو بست
۱۶۰


و
.....


موبایل دخترک زنگ زد
!
ولی کسی نبود که جواب بده
!

(
پیغام گیر گوشی فعال شد
)

---
الو ، سلام نازنینم، چرا جواب نمیدی؟
از دستم ناراحتی؟ می دونم که تند رفتم، منم نمی تونم بدون تو زندگی کنم
!


الو
... !


چرا جواب نمیدی ! الو


...




نامه ای به خدا



یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا
!

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود
:

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی

می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن
...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش

نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند
...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند

خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا
!

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود
:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با

لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی

...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند
.

**********

خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود
.


بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز

هواپيما مدت زيادي مونده بود. پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه. اون همينطور يه پاکت شيريني خريد
.


اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود. تا هم

با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه
.


کنار دستش. اون جايي که پاکت شيريني اش بود يه آقايي نشست

روي صندلي و شروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود
.
وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت. آقاهه هم يه دونه ورداشت
.
خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد. فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب

رويي داره. اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم.
هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت. آقاهه هم يکي ور ميداشت
.


ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه.
وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود. خانومه فکر کرد. آه. حالا

اين آقاي پر رو و سو استفاده چي چه عکس العملي نشون ميده؟؟؟؟
آقا با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت دو قسمت کرد

و نصفشو داد خانومه و نصف ديگه شو خودش خورد
.
اه. اين ديگه خيلي رو ميخواد. خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد
.


در حالي که حسابي قاطي کرده بود. بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما.
وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما. يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر

داره. که يک دفعه غافلگير شد. چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست
.


خوشبختي



[/b]


از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت
خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم
با خود فکر کرد و فکر کرد
اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... واگر
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود


از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم


خداوند گفت باز هم بخواه


گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم


گفت بخواه که دوست بداری


بخواه که دیگران را کمک کنی


بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی


و او دوست داشت و کمک کرد


و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند


و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد


رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست


در نگاه و لبخند دیگران




باورهاي محدودكننده




فيل‌بانان تنها با درك يك نكته و به شيوه‌اي بسيار ساده، فيل‌هاي عظيم‌الجثه را كنترل مي‌كنند. وقتي فيل هنوز بچه فيل است، يك پايش را با طناب محكمي به تنة درختي مي‌بندند. بچه فيل، هرچه تقلا مي‌كند، نمي‌تواند خودش را آزاد كند. اندك اندك بچه فيل با اين تصور عادت مي‌كند كه تنة درخت از او نيرومند‌تر است
.

هنگامي كه بچه فيل بزرگ مي‌شود و قدرت شگرفتي مي‌يابد، تنها كافي است ريسماني نازك به دور پاي فيل گره زده شود و به يك نهال كوچك بسته شود
.
جالب اينكه فيل هيچ تلاشي براي آزاد كردن خودش نمي‌كند
.

همچون فيل‌ها، پاهاي ما نيز اغلب اسير باورهاي شكننده‌اند، اما از آنجا كه در گذشته به قدرت تنة درخت عادت كرده‌ايم، شهامت مبارزه را نداريم
.

بي آنكه بدانيم كه تنها يك عمل متهورانه ساده... براي دست يافتن ما به موفقيت كافي است

!
***********

مردي، سالها، بيهوده سعي کرد عشق زني را که بسيار دوست داشت، بر انگيزد

.

اما سرنوشت سرشار از کنايه است، درست همان روزي که زن پذيرفت که با او

ازدواج کند، مرد فهميد که او بيماري درمان ناپذيري دارد و مدت درازي زنده نمي ماند
.

شش ماه بعد، زن در آستانهء مرگ از او خواست: قولي به من بده: ديگر هرگز

عاشق نشو. اگر اين اتفاق بيفتد، هر شب بر مي گردم و تو را مي ترسانم. بعد چشمهايش را براي هميشه بر هم گذاشت
.

مرد ماهها سعي کرد از نزديک شدن به زنان ديگر پرهيز کند، اما سرنوشت طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق شد
.

وقتي براي ازدواج آماده مي شد، روح عشق سابقش به وعده اش عمل کرد و ظاهر

شد و گفت: داري به من خيانت مي کني. مرد پاسخ داد : سالها سعي کردم قلبم را تسليم تو کنم و تو جوابي به من نمي دادي. فکر نمي کني براي شادي، سزاوار فرصت دوباره اي باشم؟ اما روح عشق سابقش بهانه اي بر نمي تافت و هر شب از راه مي رسيد و او را مي ترساند
.

جزئيات اتفاقاتي را که در طول روز براي مرد رخ داده بود براي مرد تعريف مي

کرد. مرد ديگر نمي توانست بخوابد، و سر انجام تصميم گرفت نزد استادي برود
.

به استاد گفت: روح بسيار زرنگي است. همه چيز را مي داند، تمام جزئيات

را! دارد نامزدي ام را بهم مي زند، ديگر نمي توانم بخوابم، و تمام لحظه هايي که با نامزدم هستم، اعصابم ناراحت است. احساس مي کنم کسي تماشايم مي کند. استاد به او آرامش داد و گفت: برويم اين روح را برانيم
.

آن شب وقتي روح برگشت، قبل از اينکه کلمه اي بر زبان آورد، مرد گفت: تو

که اين قدر روح خردمندي هستي، بيا معامله اي با من بکن. تو تمام مدت مرا مي بيني، حالا سوالي از تو مي پرسم. اگر درست گفتي نامزدم را ترک مي کنم و ديگر هرگز به زني نزديک نمي شوم. اگر اشتباه گفتي، قول بده که ديگر به سراغم نيايي ، وگرنه به حکم الهي، تا ابد در تاريکي سرگردان باشي
.

روح با اعتماد به نفس بسيار، گفت: موافقم. امروز عصر در بقالي، يک مشت

گندم از داخل کيسه اي برداشتم. روح گفت: ديدم سوالم اين است: چند دانه گندم در مشتم گرفتم؟ در همان لحظه روح فهميد که نمي تواند به اين سوال پاسخ بدهد. براي اينکه محکوم به تاريکي ابدي نشود، تصميم گرفت براي هميشه ناپديد شود
.

دو روز بعد مرد به خانه استاد رفت. آمده ام تشکر کنم. استاد گفت: از اين

فرصت استفاده کنم تا درسي را به تو بياموزم که بخشي از وجود توست
.

اول، آن روح مدام به سراغت مي آمد، زيرا مي ترسيدي. اگر مي خواهي از نفريني رها شوي، به آن اهميت نده
.

دوم، آن روح از احساس گناه تو سوء استفاده مي کرد: وقتي خود را گناهکار بدانيم، همواره، ناهشيارانه، منتظر مجازاتيم
.

و سوم، کسي که تو را براستي دوست

داشته باشد، وادارت نمي کند چنين قولي بدهي. اگر مي خواهي عشق را بفهمي، آزادي را بياموز

.

کشاورز و مرد جوان




مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِزيباروي کشاورزي بود
.
به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره
.
کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم،

اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني
.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد
.
در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد
.
فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهد بود،

پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه
.

دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود
!

در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود
.
با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد
.
گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه
.
به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه
.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد
.
اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود
.
اين گاو، براي مرد جوان بود
!
در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد
.
دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..



زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه
.
بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل
.
اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده
)
،

اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب.




ارزش درون




فردی با هوش که در حال سفر کردن بود، سنگ با ارزشی را از يک رودخانه پيدا کرد. روز بعد مسافری را ديد که بسيار گرسنه بود. فرد باهوش سفره اش را باز کرد تا او را در غذای خود سهيم کند. مسافر گرسنه سنگ با ارزش را ديد و از وی خواست تا سنگ را به او بدهد. او نيز بلا درنگ سنگ را به آن مسافر گرسنه داد. مسافر در حالی که به خوشبختی خود ميباليد، آنجا را ترک کرد. او ميدانست که سنگ به حد کافی ارزش دارد، تا او را در طول زندگی تامين کند. اما چند روز بعد بر گشت تا سنگ را به صاحبش باز گرداند. او گفت من خيلی فکر کرده ام و ميدانم که اين سنگ چقدر با ارزش است. اما آن را به شما باز ميگردانم تا شايد چيز بهتری به من هديه بدهی
.


به من آن چيزی را بده که در درون توست و تو را قادر ساخته که اين سنگ با ارزش را به من هديه بدهی.

عجب خوش شانسی

!



پير مرد روستا زاده ای بود که يک پسر و يک اسب داشت. روزی اسب پيرمرد فرار کرد، همه همسايه ها برای دلداری به خانه پير مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد
!

روستا زاده پير جواب داد: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا

از بد شانسی ام؟ همسايه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که اين از بد شانسيه
!

هنوز يک هفته از اين ماجرا نگذشته بود که اسب پير مرد به همراه بيست اسب

وحشی به خانه بر گشت. اين بار همسايه ها برای تبريک نزد پير مرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بيست اسب ديگر به خانه بر گشت! پير مرد بار ديگر در جواب گفت: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پيرمرد در ميان اسب های وحشی، زمين خورد و پايش شکست. همسايه ها بار ديگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پير گفت: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسايه ها با عصبانيت گفتند: خب معلومه که از بد شانسيه تو بوده پير مرد کودن
!


چند روز بعد نيرو های دولتی برای سرباز گيری از راه رسيدند و تمام جوانان

سالم را برای جنگ در سر زمينی دور دست با خود بردند. پسر کشاورز پير به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسايه ها بار ديگر برای تبريک به خانه پير مرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پير گفت:از کجا ميدانيد که...؟


فرصت


روزي مردي نزد شيوانا آمد و از فقر و تنگدستي گله كرد

.
او گفت كه در دهكده زميني كوچك و كلبه اي محقرانه دارد

و متاسفانه دخل و خرجش كفاف تامين معاش خانواده را نمي دهد

و هر روز از روز قبل فقير تر و تنگدست تر مي شود
.
او گفت كه در دهكده براي او كاري نيست

و تمام اهل خانه چشم اميدشان به اوست تا كاري براي خود دست و پا كند و درآمدي كسب نمايد
.
اما هيچ كاري پيدا نمي شود و او نمي داند كه چه كند؟
شيوانا از مرد پرسيد:" اگر تو همين الآن در راه بازگشت به خانه بميري و از دنيا بروي. خانواده ات چه مي كنند!؟
"

مرد فكري كرد و گفت:" خوب آنها اول برايم عزاداري مي كنند

و بعد چون گرسنه هستند و بايد براي خود غذايي دست و پا كنند

هـر چـه دارند را جمع مي كنند و زمين و كلبـه را مي فروشند و بــه شهر ديگــري مي روند

و در آنجا دسته جمعي كار مي كنند تا خودشان را سير كنند
. "

شيوانا از مرد پرسيد:" اگر همين الآن زلزله اي بيايد و همه چيز حتي همان كلبه و زمين را از بين ببرد

و چيزي براي فروختن و كسي براي خريدن در دهكده باقي نماند

اما تو و خانواده و بقيه اهل دهكده به فرض محال زنده بمانيد، آنگاه چه مي كنيد؟
"

مرد تنگدست فكري كرد و گفت:" خوب ! اندكي قوت لايموت جمع مي كنيم

و دسته جمعي به شهر ديگري مهاجرت مي كنيم و دسته جمعي هر جا كاري بود مستقر مي شويم

و زندگي كولي وار را شروع مي كنيم
!"

آنگاه شيوانا تبسمي كرد و گفت:" خوب! حتما بايد بميري و يا حتما بايد

زلزله اي بيايد تا تو و خانواده ات به خود تكاني بدهيد و مهاجرت را شروع كنيد

.

تا زنده اي كمي تلاش به خرج دهيد و اگر لازم آمد همين امشب مهاجرت را شروع كنيد
.

من خودم علاقه به داستان کوتاه دارم شاید بیش از 1000 داستان خوندم توی اینها که خوندم بهترینش این بوده ( البته فکر کنم این داستان واقعی باشه )
آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:...
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"
نتیجه اخلاقی داستان
نتجه اخلاقی داستاان اینه که ما متاسفانه برای خوبی هایی که داریم نمیگیم چرا من؟ مثلا نمیگیم چرا من کور نیستم و دو تا چشم سالم دارم؟ یا اینکه چرا من لال نیستم ؟ اما با کوچکترین بدی ای که سرمون میاد همه نعمت ها رو فراموش میکنیم و میگیم چرا این بلا باید سر من بیاد؟؟؟؟


قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.
کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.


قصاب که تعجب کرده بود
سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.


پائولو کوئلیو

نتیجه اخلاقی: اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد!
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدهم : هر آنچه از من بر می آمد!...


داستانی است درمورد اولين ديدار "امت فاكس"، نويسنده و فيلسوف معاصر، ‌از آمريكا، هنگامی كه برای نخستين بار به رستوران سلف سرويس رفت.
وی كه تا آن زمان هرگز به چنين رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با اين نيت كه از او پذيرايی شود.
اما هرچه لحظات بيشتری سپری ميشد، ناشكيبايی او از اينكه ميديد پيشخدمتها كوچكترين توجهی به او ندارند، شدت گرفت.
از همه بدتر اينكه مشاهده ميكرد كسانی كه پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وی با ناراحتی به مردی كه بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديك شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است كه در ايجا نشسته ام بدون آنكه كسی كوچكترين توجهی به من نشان دهد. حالا ميبينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايی ميشوند؟
مرد با تعجب گفت: اينجا سلف سرويس است، سپس به قسمت انتهايی رستوران، جايی كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد به آنجا برويد، يك سينی برداريد هر چه ميخواهيد انتخاب كنيد، پول آنرا بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آنرا ميل كنيد!
امت فاكس كه قدری احساس حماقت ميكرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی ميز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگی هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی كه اغلب ما بی حركت به صندلی خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتری دارد كه هرگز به ذهنمان نميرسد خيلی ساده از جای خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايی فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم برگزينيم.
وقتی زندگی چيز زيادی به شما نميدهد، به دليل آنست كه شما هم چيز زيادی از او نخواسته ايد



هوا هنوز به تاریکی میگرایید. دخترک نوجوان، چادر به سر در جاده ی اصلی ایستاده بود. نفس نفس میزد. راه زیادی طی نکرده بود؛ اما پیاده... درد پاهایش خبر از خستگی لذت بخش عبور می داد. هنوز سوار تاکسی یا اتوبوس نشده بود. ترسی در دلش افتاد، «نکند به موقع نرسم...» به جلو که نگاهی می انداخت، مقصد را می دید اما راه زیادی در پیش داشت. دلش لرزید، «کاش زودتر راه افتاده بودم.»
هر چه با اسباب حساب مصافت را تقسیم بر زمان می کرد کم بودی احساس نمی شد. دخترک گیج شده بود. کسی مدام در گوشش زمزمه می کرد:«راه را که پیدا کردی انگار کن رسیده ای.تنها نمی مانی. مصمم باش...»
نوری از جنس روشنایی جاده در دلش روشن شد، نوری از جنس امید.
دو رکعت نماز شکر خواند. سلام نماز را که داد چشمش

به قطاری که در ایستگاه توقف کرده بود افتاد. مرد خوش سیمای لوکوموتیوران لبخندی زد:«دخترم، مسیرت مستقیم است؟»
زبان دخترک بند آمده بود. با حرکت سر جواب داد بله.
مرد خوش سیما درب قطار را باز کرد:«سوار شو...»
دخترک پرسید:«کرایه؟»
مرد جواب داد:«حساب شده!»
...
دخترک سوار شد.
عطر یاس تمام فضای قطار را فراگرفته بود و نوای دلنشینی روح را نوازش میداد.


نویسنده:
zryy



(۱۰/شهریور/۹۲ ۱۲:۳۴)zryy نوشته است: [ -> ]


هوا هنوز به تاریکی میگرایید. دخترک نوجوان، چادر به سر در جاده ی اصلی ایستاده بود. نفس نفس میزد. راه زیادی طی نکرده بود؛ اما پیاده... درد پاهایش خبر از خستگی لذت بخش عبور می داد. هنوز سوار تاکسی یا اتوبوس نشده بود. ترسی در دلش افتاد، «نکند به موقع نرسم...» به جلو که نگاهی می انداخت، مقصد را می دید اما راه زیادی در پیش داشت. دلش لرزید، «کاش زودتر راه افتاده بودم.»
......
نویسنده:
zryy

دخترخانمه شتافت به دیار باقی؟ HuhConfusedBlushBlushBlushAngelAngel
صفحه: 1 2 3 4 5
آدرس های مرجع