۲۷/آبان/۹۲, ۱۰:۵۸
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام،من اگه بخوام بگم چیا یاد گرفتم بعدا بهم میگید کلا چیا بلد بودی
این موردی که میخوام بگم یکی از چیزایی بود که من از شنیدنش خیلی متاثر شدم و تا چند روز همش ناراحت بودم.
به میدان رفتن حضرت قاسم
حضرت قاسم فرزند امام حسن علیه السلام بودن که 13 سال داشتن،شب عاشورا امام به اصحاب میگن که فردا همگی کشته خواهیم شد،اصحاب مسرور میشن،قاسم در گوشه ای از مجلس نشسته بود و پیش خودش میگفت منم شامل میشم یا چون هنوز نابالغم روی صبحت با من نبوده،از عمو میپرسه عموجان ایا من هم جز کشته شدگان فردا هستم؟امام میفرمایند: پسر برادر!تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم.اول بگو: «کیف الموت عندک؟»مردن پیش تو چگونه است،چه طعم و مزهاى دارد؟عرض کرد:«یا عماه احلى من العسل»از عسل براى من شیرینتر است.امام فرمود بعله فرزندم حتی علی اصغر هم شهید میشود،قاسم میگه عمو مگه دشمن به خیمه ها هم میاد؟
بعد از شهادت جناب على اکبر،همین طفل سیزده ساله مىآید خدمت ابا عبد الله عرض کرد:عمو جان!نوبت من است،اجازه بدهید به میدان بروم.ابا عبد الله به این زودیها به او اجازه نداد.او شروع کرد به گریه کردن.قاسم و عمو در آغوش هم شروع کردند به گریه کردن.او اصرار مىکند و ابا عبد الله انکار.ابا عبد الله مىخواهد به قاسم اجازه بدهد و بگوید اگر مىخواهى بروى برو،اما با لفظ به او اجازه نداد،بلکه یکدفعه دستها را گشود و گفت: بیا فرزند برادر،مىخواهم با تو خداحافظى کنم.قاسم دستبه گردن ابا عبد الله انداخت و ابا عبد الله دستبه گردن جناب قاسم.نوشتهاند این عمو و برادر زاده آنقدر در این صحنه گریه کردند-اصحاب و اهل بیت ابا عبد الله ناظر این صحنه جانگداز بودند-که هر دو بى حال و از یکدیگر جدا شدند.
![[تصویر: 04597700307070596756.jpg]](http://upload7.ir/images/04597700307070596756.jpg)
این طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.راوى که در لشکر عمر سعد بود مىگوید:یکمرتبه ما بچهاى را دیدیم که سوار اسب شده و به سر خودش به جاى کلاه خود یک عمامه بسته است(چون لباس رزم براش بزرگ بود،عمو این عمامه رو براش بسته بود) و به پایش هم چکمهاى نیست،کفش معمولى است و بند یک کفشش هم باز بود و یادم نمىرود که پاى چپش بود،و تعبیرش این است:«کانه فلقة القمر» گویى این بچه پارهاى از ماه بود،اینقدر زیبا بود.همان راوى مىگوید:قاسم که داشت مىآمد،هنوز دانههاى اشکش مىریخت.
بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت برگ گل سرخ را باد کجا میبرد
[/b]ابا عبد الله اسب خودشان را حاضر کرده و[افسار آن را]به دست گرفتهاند. من نمىدانم دیگر قلب ابا عبد الله در آن وقت چه حالى داشت.منتظر است،منتظر صداى قاسم که ناگهان فریاد«یا عماه»قاسم بلند شد.راوى مىگوید:ما نفهمیدیم که حسین با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت کرد.تعبیر او این است که مانند یک باز شکارى خودش را به صحنه جنگ رساند.نوشتهاند بعد از آنکه جناب قاسم از روى اسب به زمین افتاده بود در حدود دویست نفر دور بدن او بودند و یک نفر مىخواستسر قاسم را از بدن جدا کند ولى هنگامى که دیدند ابا عبد الله آمد،همه فرار کردند .در حالى که جناب قاسم آخرین لحظاتش را طى مىکند و از شدت درد پاهایش را به زمین مىکوبد(و الغلام یفحص برجلیه) شنیدند که ابا عبد الله چنین مىگوید:«یعز و الله على عمک ان تدعوه فلا ینفعک صوته» پسر برادرم!چقدر بر من ناگوار است که تو فریاد کنى یا عماه،ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد، چقدر بر من ناگوار است که به بالین تو برسم اما نتوانم کارى براى تو انجام بدهم.
وای به امام چی گذشت؟
و چیزی که ادمو داغون میکنه اینه که دو نفر قبل از اینکه شهید شن اسب ها از روشون تاختن که یکی اش حضرت قاسم بود و دیگری خود ابا عبدالله علیه السلام.که امام رو در مقاتل نیاوردن و ما در زیارت ناحیه مقدسه ،که از زبان امام زمان علیه السلام هست میفهمیم.
ببخشید که طولانی بود،دلم نیومد از جایی اش حذف کنم.
![[تصویر: 90683968321864343135.jpg]](http://upload7.ir/images/90683968321864343135.jpg)
سلام،من اگه بخوام بگم چیا یاد گرفتم بعدا بهم میگید کلا چیا بلد بودی

این موردی که میخوام بگم یکی از چیزایی بود که من از شنیدنش خیلی متاثر شدم و تا چند روز همش ناراحت بودم.
به میدان رفتن حضرت قاسم
حضرت قاسم فرزند امام حسن علیه السلام بودن که 13 سال داشتن،شب عاشورا امام به اصحاب میگن که فردا همگی کشته خواهیم شد،اصحاب مسرور میشن،قاسم در گوشه ای از مجلس نشسته بود و پیش خودش میگفت منم شامل میشم یا چون هنوز نابالغم روی صبحت با من نبوده،از عمو میپرسه عموجان ایا من هم جز کشته شدگان فردا هستم؟امام میفرمایند: پسر برادر!تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم.اول بگو: «کیف الموت عندک؟»مردن پیش تو چگونه است،چه طعم و مزهاى دارد؟عرض کرد:«یا عماه احلى من العسل»از عسل براى من شیرینتر است.امام فرمود بعله فرزندم حتی علی اصغر هم شهید میشود،قاسم میگه عمو مگه دشمن به خیمه ها هم میاد؟
بعد از شهادت جناب على اکبر،همین طفل سیزده ساله مىآید خدمت ابا عبد الله عرض کرد:عمو جان!نوبت من است،اجازه بدهید به میدان بروم.ابا عبد الله به این زودیها به او اجازه نداد.او شروع کرد به گریه کردن.قاسم و عمو در آغوش هم شروع کردند به گریه کردن.او اصرار مىکند و ابا عبد الله انکار.ابا عبد الله مىخواهد به قاسم اجازه بدهد و بگوید اگر مىخواهى بروى برو،اما با لفظ به او اجازه نداد،بلکه یکدفعه دستها را گشود و گفت: بیا فرزند برادر،مىخواهم با تو خداحافظى کنم.قاسم دستبه گردن ابا عبد الله انداخت و ابا عبد الله دستبه گردن جناب قاسم.نوشتهاند این عمو و برادر زاده آنقدر در این صحنه گریه کردند-اصحاب و اهل بیت ابا عبد الله ناظر این صحنه جانگداز بودند-که هر دو بى حال و از یکدیگر جدا شدند.
![[تصویر: 04597700307070596756.jpg]](http://upload7.ir/images/04597700307070596756.jpg)
این طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.راوى که در لشکر عمر سعد بود مىگوید:یکمرتبه ما بچهاى را دیدیم که سوار اسب شده و به سر خودش به جاى کلاه خود یک عمامه بسته است(چون لباس رزم براش بزرگ بود،عمو این عمامه رو براش بسته بود) و به پایش هم چکمهاى نیست،کفش معمولى است و بند یک کفشش هم باز بود و یادم نمىرود که پاى چپش بود،و تعبیرش این است:«کانه فلقة القمر» گویى این بچه پارهاى از ماه بود،اینقدر زیبا بود.همان راوى مىگوید:قاسم که داشت مىآمد،هنوز دانههاى اشکش مىریخت.
بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت برگ گل سرخ را باد کجا میبرد
[/b]ابا عبد الله اسب خودشان را حاضر کرده و[افسار آن را]به دست گرفتهاند. من نمىدانم دیگر قلب ابا عبد الله در آن وقت چه حالى داشت.منتظر است،منتظر صداى قاسم که ناگهان فریاد«یا عماه»قاسم بلند شد.راوى مىگوید:ما نفهمیدیم که حسین با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت کرد.تعبیر او این است که مانند یک باز شکارى خودش را به صحنه جنگ رساند.نوشتهاند بعد از آنکه جناب قاسم از روى اسب به زمین افتاده بود در حدود دویست نفر دور بدن او بودند و یک نفر مىخواستسر قاسم را از بدن جدا کند ولى هنگامى که دیدند ابا عبد الله آمد،همه فرار کردند .در حالى که جناب قاسم آخرین لحظاتش را طى مىکند و از شدت درد پاهایش را به زمین مىکوبد(و الغلام یفحص برجلیه) شنیدند که ابا عبد الله چنین مىگوید:«یعز و الله على عمک ان تدعوه فلا ینفعک صوته» پسر برادرم!چقدر بر من ناگوار است که تو فریاد کنى یا عماه،ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد، چقدر بر من ناگوار است که به بالین تو برسم اما نتوانم کارى براى تو انجام بدهم.
وای به امام چی گذشت؟
و چیزی که ادمو داغون میکنه اینه که دو نفر قبل از اینکه شهید شن اسب ها از روشون تاختن که یکی اش حضرت قاسم بود و دیگری خود ابا عبدالله علیه السلام.که امام رو در مقاتل نیاوردن و ما در زیارت ناحیه مقدسه ،که از زبان امام زمان علیه السلام هست میفهمیم.
ببخشید که طولانی بود،دلم نیومد از جایی اش حذف کنم.
![[تصویر: 90683968321864343135.jpg]](http://upload7.ir/images/90683968321864343135.jpg)
