تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: حرف مردم چقدر برات مهمه؟
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2
بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از بحث های مهم در زندگی مردم اینه که افراد به حرف مردم اهمیت بیش از حد میدن

الان تو همین تالار کاملا مشخصه که در لایه های زیرین تالار Big GrinBig Grin داستان هایی وجود داره و الانم کاملا مشخصه از پروفایل ها

همینقدر که حرف مردم براتون مهمه حرف خدا هم براتون مهمه؟

اگر این حل بشه خیلی از سبک زندگی ها درست میشه

مثال نمیزنم که از اول سمت خاصی نره این تاپیک مهم

بحث رو خودتون انجام بدید که در شرایط عجیبی این تاپیک رو زدم ولی واجب بود (+یکی دیگه)



نظر خودم:نظر مردم برای من کوچکترین ارزشی نداره و حاضر نیستم هیزم جهنم بقیه بشم
منظور شما رو در مورد بحث در اینباره نمیدونم شاید منظورتون از ایجاد این تاپیک چیزه دیگه ای هست ......
ولی برای من حرف مردم تا جایی مهم هست که باعث نشه از یکسری اعتقادات و کارام دست بکشم
وقتی هدفی خاصی رو دنبال کنم و به کاری که میکنم ایمان داشته باشم دیگه حرف مردم اصلا برام اهمیت نداره
درسته گاهی موقعها حرف مردم مهمتر از حرف خدا میشه برامون البته تو اون لحظه غافلیم اگه به خودمون بیایم شاید دیگه حرفشون مهم نباشه .....
ولی خب اطرافم میبینم کسایی رو که بخاطر حرف مردم از خیلی کارا دست کشیدن یا یکسری کارای اشتباه انجام میدن صرفا بخاطر حرف مردم ، خیلی زندگیا خراب شد بخاطر حرف مردم ......
در صورتی که این حرف مردم هیچوقت تمومی نداره....
بسم الله الرحمن الرحیم

بستگی داره که مسیر آدم حق باشه و مطابق با اسلام و سیره ی اهل بیت (علیه السلام) یعنی مسیر صحیح باشه.
در این صورت آدم هیچ حرفی براش نباید مهم باشه.


حافظ (رحمة الله علیه) :
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کَنَد خار مغیلان غم مخور


البته اینکه آدم حرف مردم از خیلی چیزا براش مهمتر باشه برمیگرده به سکولار بودن که در اینجا مفصل توضیح دادم:
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-30493.html
آدم ها در چنین مواقعی گیر میکنن بین عرف و شرع! باید ببینیم کدوم رو انتخاب میکنن یا به عبارتی آیا سکولار هستن یا خیر.


در اسلام هم سفارش شده که شما نباید خودتونو مضحکه کنید و کاری کنید که آبروی اسلام و تشیع بره.... ولی در مورد محکمات دین نباید اینطور باشید.
برای دلگرمی و استحکام قدم همیشه به خودتون بگید که انبیاء الهی بدترین توهین ها و شکنجه ها رو در راه انجام حق به جون خریدن... من اگر پیرو انبیا هستم نباید از اینکه حالا چندنفر پشت سرم حرفی بزنن بترسم!
خوب مسلما حرف خدا باید مهم تر باشهAngel
من احساس خودم از مسائل برام مهمه... یه جاهایی هم به حرف مردم توجه میکنما...
ولی اصلش خودمم....حرف بقیه برام در صورتی مهمه که دارم کاریو میکنم و کسی چیزی میگه متوجه میشم
که این کار اشتباهه و اینا ، اونوقت اهمیت پیدا میکنه..
آدمی که بدون چی میخواد به حرف مردم توجه نمیکنه.

سعی میکنم حرف خدا برام مهم تر از احساس خودم باشه. Blush
مَردُم به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی.
برای مَردُم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟
کجا میری؟ چند سالته؟ بابات چیکارس؟
ناهار چی خوردی؟ چند روز یه بار حموم میری؟
چرا حالت خوب نیست؟ چرا میخندی؟
چرا ساکتی؟ چرا نیستی؟
چرا اومدی؟ چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟
چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟ چرا چشات قرمزه؟ ........ کشیدی؟
چرا لاغر شدی؟ شکست عاطفی خوردی؟ چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟
و چراهای بسیاری که تا جوابش رو بدست نیاره دست از سرت ور نمیداره.
مَردُم ذاتا قاضی به دنیا میاد.
بدون ِ اینکه خودت خبر داشته باشی، جلسه دادگاه برات تشکیل میده،
روت قضاوت میکنه، حکم برات صادر میکنه و در نهایت محکوم میشی.
مَردُم قابلیت اینو داره که همه جا باشه، هرجا بری میتونی ببینیش، حتی تو خواب.
اما مَردُم همیشه از یه چیزی میترسه،
از اینکه تو بهش بی توجهی کنی، محلش نذاری، حرفاش رو نشنوی و کاراش رو نبینی.
پس دستت رو بذار رو گوشت، چشمات رو ببند و بی توجه بهش از کنارش عبور کن و مشغول کار خودت شو
***
می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!...

!...


می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!.


[/b]


[b]و


تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...

مردمی که عُمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند
اما مسئله ای که اینجا مطرح میشود این است که ما و اطرافیان شامل این مردم میشویم بیش از اینکه نگاهمان متوجه دیگران باشد تا چه اندازه ما به عنوان مردم این مسئله را رعایت میکنیم؟

من مدتی نظر مردم برام مهم بود ولی بعد از مدتی فهمیدم اشتباه می کردم
به نظر من بجای اهمیت به نظر مردم باید نظر خدا برامون مهم باشه یعنی هر چی از نظر اون درسته رو انجام بدیم.Blush
قطعا حرف خدا مهمه اما نمیشه تاثیر حرف مردم رو هم نادیده گرفت.
من شده گاهی خیلی مقاومت کردم علیه حرف مردم اما وقتی توی هر جمعی رسوا شدم به این نتیجه رسیدم که بهتره حرف خدا رو هم نادیده گرفت!! Confused
به نام خدا

تشکر میکنم از ایجاد کننده این تاپیک

مدتها هست که فکرم درگیر این سوال بود!!

چرا حرف مردم انقدر مهمه و انقدر زندگیها نفوذ کرده حتی مسائل خصوصی حتی مهتر از حرف خدا شده؟؟؟؟؟؟؟

والا انقدر که حرف مردم بین ما ایرانی ها مهمه،اگر حرف خدا مهم بود.....

ظاهرت،مردم باید تأیید کنند
اعتقاداتت،مردم باید تأیید کنند
چی بخوری،کجا بری،چه مراسمی بگیری،با کی ازدواج کنی،کجا بری مسافرت،چه رشته ای بخونی،کدوم دانشگاه تحصیل کنی و و و

مخصوصن بین پدر و مادرهای ما،این مسئله خیلی مهمه!!!!!!

دیدم خانواده هایی که بدون تأیید نگاه مردم،نمیتونند،دست از پا خطا کنند!!!

واقعن چرا؟؟؟

مثلأ طرف،شخص مومن و سرشناس و... بین مردم و دوستانش جا افتاده،دیگه طرف نمیتونه اونطور که میخاد تیپ بزنه،یموضوعی رو میبینه حقه،خدا پسنده ولی چون در عرف و مردم،درست جا نیوفتاده و بعضأ غلط میدونند،نمیتونه اونو انجام بده یا نظر درستی بده و...

مخصوصن آدمها و خانواده های سرشناس خییلی با این مشکل مواجهن!!!

افراط در این موضوع،واقعن غیرقابله قبوله.

***********************************************************
نمیدونم این داستان مولانا و شمس تبریزیو شنیدید؟؟(طولانیه ولی بخونید حتمن)


روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوار هستی؟! شمس پاسخ داد: بلی.مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!! .. - حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن. - در این موقع شب، شراب از کجا پیدا کنم؟! - به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند. - با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت. - پس خودت برو و شراب خریداری کن. - در این شهر همه مرا می شناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟! - اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه می توانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان می کند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد. تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمی کرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: “ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا می کنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.” آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد. مرد ادامه داد: “این منافق که ادعای زهد می کند و به او اقتدا می کنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه می برد!”سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: “ای مردم بی حیا! شرم نمی کنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری می زنید، این شیشه که می بینید حاوی سرکه است زیرا که هر روز با غذای خود تناول می کند.”رقیب مولوی فریاد زد: “این سرکه نیست بلکه شراب است.” شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست. رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟

شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن می نازی جز یک سراب نیست، تو فکر می کردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل می رساندند. این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود. ..

**********************************************************
این داستان رو بسیار دوست دارم.
احسنت به شمس که درس خوبی به مولانا داد...

ای کاش خوب باشیم،
فقط برای خدا
خوب زندگی کنیم
فقط برای خدا
عبادت کنیم
فقط برای خدا
و...

بشخصه سعی بر این دارم که حرف مردم،خیلی بعد از حرف خدا واسم مهم باشه.
عزیزی میگفت:حرف مردم،در راستای حرف خدا باید باشه و مهمتر حرف خدا نیست.

و چه بسا خانواده هایی که از این حرف مردم،چه سختی ها و رنج هایی را تحمل کردند.[/b]

قال الصادق علیه السلام:-لما شکا علقمةالیه من السنة الناس-:ان رضا الناس لا یملک والسنتهم لا تضبط وکیف تسلمون ممّالم یسلم منه انبیاءالله ورسله حجج الله علیهم السلام.....(علقمه نزد امام صادق علیه السلام از زبان مردم گله وشکایت کرد.حضرت فرمود:همانا خشنودی مردم را نتوان به دست آوردوجلو زبانهایشان را نتوان گرفت.چگونه در امان مانید از چیزی (زبان مردم)که پیامبران و فرستادگان وحجتهای خدا علیهم السلام از آن در امان نماندند...)میزان الحکمة
بسم الله الرحمن الرحیم

مردم چه میگویند مهم نیست نیت و عمل باید الهی باشد

حرف مردم جایی که در راستای خداوند باشد احترام دارند

البته تمثیل بالا از این جهت معیار عمل خداوند باشد درست است ولی از

جهت که مولا میگویند مومن باید از مواضع تهمت دوری کند اشکال دارد

البته اینکه قول خداوند عمل کنیم پیش مردم پایین میاییم اشتباس

وظیفه ما نیت الهی داشتن و درست انجام دادن در اعمالمون هست و مطمئن باشید

پیش مردمم عزیز میشید قول خداوند هست

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا ایه 96 سوره مریم
كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏ اند به زودى [خداى] رحمان براى آنان محبتى [در دلها] قرار می‏دهد

یا علی.
در پایان فقط من هستم و خدا
حتی از ابتدا هم من و خدا هستیم، اما این یکی درکش سخت تره.
وقتی خدا پسندانه حرف می زنم و رفتار می کنم، ابتدا مردم ازم دور می شن، اما مردم عاقل و بالغ بهم نزدیک می شن. و از این مهمتر، خدا هر لحظه ازم راضیه.
حال اگر خداپسندانه زندگی نکنم، ابتدا جاهلان دورم حلقه می زنن و زندگی افتضاحی خواهم داشت. و پایان هم سخت تر، چرا که پاسخ خدا را باید بدم.

البته دوست ندارم از خودم بگم؛ انصافا کم کم با درک همین جمله که "در پایان تنها من هستم و خدا"، خیلی رفتارها و سبک زندگیمو تغییر دادم. از مهمانی هایی که می رفتم و دیگه نمی رم تا خیلی رفتارهای دیگه. البته هر چیزی که از زندگیم حذف کردم، جایگزینی براش در نظر گرفتم تا از بیکاری، دوباره به وضعیت قبلی برنگردم. و چون این زندگی رو عقلا و قلبا انتخاب کردم، وضعیت جدید برام دلچسب و شیرین بود و برای همین به وضعیت قبلی بازنخواهم گشت.
صفحه: 1 2
آدرس های مرجع