کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 3.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
عشق 8 ساله !
۱۷:۴۳, ۲۱/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #1
آواتار
سلام دوستان.

بنده هشت ساله که عاشق دختر عمه م هستم. اما پنج تا مشکل بود که به خاطرشون عشقم رو مخفی کردم:
1- خانواده ما سر برخی مسائل خانوادگی با خانواده عمه م اینا قطع رابطه داشتن.
2-خانواده عمه م از نظر اعتقادی کاملا عامی بودن ، از اونایی که اعتقاد بالایی به مذهب نداشتن اما بی دین و بی بند و بار هم نبودن. بر خلاف ما که به شدت حزب اللهی هستیم.
3-عمه و و شوهر عمه م سه سال پیش فوت کردن و حالا دختر عمه من ، در منزل عمه خودشون زندگی میکنه. ما کرج هستیم اما اونا رشت هستن.
4- دختر عمه م به چشم برادرش به من نگاه میکنه .

تنها راه ارتباطی من با دختر عمه م تلفن همراهه .

من تونستم نسبت به دین مشتاقش کنم تا حدودی . اما مشکل بیشتر ارشادیه . لطفا نگید آیا عشق من صحیحه یا واقعیه یا نه. چون به حدی درش کنکاش کردم و پختمش که از عشق فرهاد به شیرین هم پخته تره. هیچ غرض جنسی درش نیست، و بیشتر دغدغه من دینشه . اگه بتونم ازدواج بکنم فبها ، این عشق رو خدا و ائمه یک شب به من دادند. به نظر شما چطور در زمینه ارشادی جلو برم تا بتونم به راه بیارمش؟ و ضمنا ، چه راه هایی میدونید که علاقه ش به من از این حد فراتر بره؟

تشکر.
یرحمکم الله تعالی.
و ضمنا ، نیمه شعبان پیشاپیش مبارک!
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mohammad Trust ، رضوانه ، مجید املشی ، Havbb 110 ، soora ، دل خسته ، فدايي ولايت ، nasimesaba ، عبدالرحیم ، یاســین ، 59-11(یامهدی) ، ترنم ، مهسا110

آغاز صفحه 5 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۱:۱۸, ۲۴/خرداد/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/خرداد/۹۳ ۲۱:۱۸ توسط IR66.)
شماره ارسال: #41
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
اصلا ارسال اولم رو خوندی برادر مصطفی؟

اگر من هم یکی از مخاطبان تو باشم هرگز به احساست شک نکردم و نمیکنم!
به درستی هیچ یک از حرفهای شما همین طور!...
شرایطت خیلی سخته...خیلی ... نمیتونم بگم میفهمم ؛ ولی میتونم درک کنم حجم مشکلات خسته ت کرده...
یه مقداریش طبیعیه و یه مقداریش حاصل اشتباهات خانواده ست که الان وقت بررسی همه ی اونها نیست...

اینکه شما به انزجار برسی و در این انزجار خدا رو صدا کنی یعنی امام حسینت داره نگاهت میکنه....یعنی اجازه داده نصفه شب در اوج نا امیدی از زمین و ملحقاتش! مادر سادات علیهما سلام رو صدا بزنی....یعنی شما رو در حاشیه ی امنیت خاندانشون دوست دارند ؛ که ملجاء و پناهت شدند.....

مرگ و زندگی آدمها دست خداست برادر! هرگز فکر نکن اگر بابت مسئله ای خدایی نکرده اتفاقی بیفته شما مقصری...!البته باید شرایط مادرت رو رعایت کنی!در این شکی نیست....
برای مادر زحمتکش و مهربان شما طول عمر توام با سلامتی آرزو میکنم...
باید بدونی همه ی این برخورد های خانواده ت از سر نگرانی و مهربانی هست...هرچند گاهی این مهربانی آزاردهنده میشه......


در شرایطی که روبه روی شماست چند تا راه حل داری که انتخاب با خود شماست! :

اول اینکه بزنی به جاده ی نا امیدی و خستگی و مرگ و خودکشی! و دشمنی با زمین و زمان و من نمیتونم!و شما مقصرید و من خیلی بد بختم و ....!
که تنها کسی که ضرر میکنه خود شما هستی! مطمئن باش حتی دختر عمه ی شما هم از این برخورد شما هیچ آسیبی نمیبینه!
چون اولا فقط کافر از رحمت خدا ناامید میشه....ثانیا زندگی همیشه برای همه در جریان هست!باشی یا نباشی همه دارن زندگیشون رو میکنند!
حق گرفتینه ! باید یاد بگیری که از راه درست برای گرفتن حقت از دنیا تلاش کنی....هرچقدر هم سخت باشه!

دوم ؛ راه حل مسئله ی فعلی رو پیدا کنی و مرد بودنت رو اول به خودت ؛بعد به خدا؛ و نهایتا به زندگی ثابت کنی... تا به همه ی دنیا ثابت کرده باشی!
به قول شاعر![تصویر: biggrin.png]" گر همسفر عشـــــــق شدی مرد خطر باش!"Cool

بریدن و به هم ریختن رو همه بلدن! ساختن و صبر کردن و تحمل درست داشتن رو توان داشتن هنر داستان زندگی ادمهاست...

شما امسال داری برای کنکور میخونی...
به حد کافی هم تا جایی که از نوشته هات فهمیدم برای هدایت دختر عمه ت تلاش کردی...!

میتونی حتی یه اتمام حجت مردونه باهاش بکنی و خیلی سر بسته بهش بگی چون برات خیلی عزیز هست و دوستش داری میخوای مسیر درست رو انتخاب کنه.....

بعد به نظرم بهترین کار درست درس خوندنه...دقیقا همونی که خانواده ت میگن!
میدونی چرا؟

وقتی خوب درس بخونی؛و ان شاء الله به حق حضرت زهرا سلام الله علیها دانشگاه و رشته ی خوبی پذیرفته بشی ... فصل جدیدی رو در زندگیت شروع میکنی...
فصلی از ادمهای تازه و اتفاقات تازه! فصلی که به تو دید بازتر و قدرت فکر و تحلیل جا افتاده تری میده...

ضمن اینکه بعد از قبولی در دانشگاه شرایط زندگیت در خانواده هم بسیار بسیار تغییر میکنه... بهت قول میدم!شک نکن!

میزان حساسیت ها بسته به شرایط جدیدت کمتر میشه؛ و محدودیت ها (بخش اعظم اونها) برداشته میشه... البته به شرطی که اعتماد خانواده ت رو جلب کنی و کارهایی نکنی که بهت شک کنند....

وقتی شرایطت عوض شد؛روح و روانت آرام تر خواهد شد و میتونی حتی به کارهای پاره وقت در کنار دانشگاهت بپردازی...
اون وقت هست که میتونی درست تصمیم بگیری...
و البته به عنوان کسی که در اجتماع شخصصیتی پذیرفته تر داره هم خانواده ی خودت و هم دختر عمه ت و هم همه ی اطرافیانت روی تصمیم ها و انتخاب های تو بیشتر فکر میکنند....
به قسمت در ازدواج معتقد باش تا برای چیزی که به تو تعلق نداری یک عمر احساست رو هدر ندی!به خدا بسپار تا چیزی رو قسمتت کنه که یه عمر بابتش خودش رو شکر کنی...


نظرت رو در مورد ارسالم بنویس تا ان شاء الله بعد خوندنشون با هم بیشتر صحبت کنیم........
منتظرم برادر مصطفی....Angel


از سایر عزیزان هم خواهش میکنم به دوستشون کمک های عاقلانه کنند!
البته به شرط درک شرایط ایشون! و عاری از نصیحت های تکراری......


متشکرم[تصویر: rose.png]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: رضوانه ، Eve ، اسکای ، nasimesaba ، السا ، فدايي ولايت ، soora ، رهگذر.
۳:۲۸, ۲۵/خرداد/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/خرداد/۹۳ ۶:۰۷ توسط 59-11(یامهدی).)
شماره ارسال: #42
آواتار
دوست عزیز چه رشته ای تحصیل می کنید ؟

________________
مشاور مدرسه فکر نکنم چیز خوبی باشه .

در عوض مثل اینکه معاونت اجتماعی ناجا مشاور و مشاوره داره, رایگان, چند جلسه ای برو,
حتما خیلی بهتر از مشاوره های این تالاره ,
برادرم امتحان کرده , اگه خواستی بپرسم بهت دقیق اطلاع بدم.

________________
نکته دیگه اینه که حتما شما هم تجربه کردید , یک پیام از طرف خداوند هم به من و هم به شما میرسه : شما عبرت می گیرید و من نه, خوب چرا فکر می کنید
این فامیل شما یکبار هم برنامه سمت خدا رو ندیده
یکبار هم کتاب دینی مدرسه رو نخونده
یکبار بار هم خداوند ایشون رو از طریق وسیله ای غیر از شما راهنمایی نکرده

بنظرم لاقل اینها برای ایمان آوردن حداقلی کافیه , ولی بعضیا قبول نمی کنن

________________
این راهی که شما دنبالشی تا خدا به شما یک نشونه بده , جواب نمیده . چرا ؟
چون اولا خداوند دلایل عقلی و راهنمایی های مستقیم رو در اختیار شما قرار داده
ثانیا چیزی که مورد قبول خداوند نباشه که دیگه نشونه ای براش نمیفرسته
ثالثا بنده هم تقاضا های بی جواب از خداوند رو تجربه کردم (علتش رو هم که عرض کردم> عدم عمل به انتظارات بدیهی که خداوند از ما داره )

حالا شما بفرمایید کدوم دلایل عقلی رو از احکام الهی اسنباط کردید که نشون میده شما باید تلاش کنید فرد مورد علاقه تون از گمراهی نجات بدید

________________
این سوال رو هم از بیشتر دوستانم پرسیدم که "معیارهات برای انتخاب همسر چیه ؟"

بنده هم در مورد مشکلات ازدواج در سن پایین تاحالا با دوستان موافق نبودم, این مشکلاتی که دوستان در مورد عدم شناخت ذکر می کنن دامن گیر همه ی ازدواج هاست و به دلیل عدم طی دوره آشنایی که همراه صیغه باشه و همچنین همراهی نکردن پدر و مادرها

لطف کنید, سوالات ما رو هم بی پاسخ نگذارید , شاید بنده بیشتر از اینکه شما رو قانع کنم, دوست دارم بوسیله آشنایی با دیدگاه افراد مختلف , طرز تفکر خودم رو به چالش بکشم .
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: nasimesaba ، رهگذر.
۱۳:۴۲, ۲۵/خرداد/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/خرداد/۹۳ ۱۴:۴۷ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #43
آواتار
*پست ویژه برای صاحب تاپیک*

واقعا ازت عذر میخوام که خیلی طولانی و فشرده شد، حتی میتونستم خیلی بیشتر از اینا حرف بزنم
امیدوارم درست و دقیق رو حرفام فکر کنی و یادت باشه که با پیش زمینه فکری ، حرفامو نخون.حتما قبلش همه چیو از ذهنت بریز بیرون

اولا متاسفم ازینکه اینقدر زود این تاپیک چند صفحه ای شد. تو تاپیک هایی با این موضوع ، همچین حالتی سمه.چون هرکسی یه چیزی میگه و میره و انگار که همزمان داری با هزار تا روانشناس حرف میزنه ، آخرشم یه خروار پست و مطلب درهم میمونه !!!

اما آقا "مصطفای جبهه ها" که اسمتونو نمیدونم ، منم همسن شمام. تو تاپیک که اومدم یه لحظه حس کردم نکنه این همون تاپیک قدیمی خودم باشه که اومده بالا ! آخه بروبچ میدونن ، منم چندین ماه پیش یه همچین قضیه ای و مطرح کردم.نه تنها افراد اینجا از قضیه عشق من خبر داشتن بلکه پدر و مادر و خانواده من هم مستقیما میدونستن.یعنی فکر کنم تنها کسی که نمیدونست ، خود طرف و خانوادش بود! Big Grin
اونهم از فامیلای نسبتا نزدیکم بود.وضع ظاهری خوبی هم نداشت. اما تقریبا بالای دوسال بود که عاشقش شده بودم، بدجوری هم روانی شده بودم! کسی نمیدونه ولی افت تحصیلی چند نمره ای چند سال پیش من فقط بخاطر دل مشغولی حاصل از اون عشق بود که به شدت کنترلش سخت بود!
خوشبختانه من همین ارتباط تلفنی رو هم نداشتم! و به عنوان نکته آخر باید بگم منم به زور سالی دوبار میتونستم ببینمش و وضع فرهنگی مذهبیمونم اصلا با هم جور نبود.پس تا اینجای کار خیلی از مسائلمون به هم شباهت داره
اما از مقدمه که بگذریم ، یه سوال دارم.واقعا دلت بخاطر دینش میسوزه که میخوای باهاش ازدواج کنی؟ آخه خودت گفتی
نقل قول:بیشتر دغدغه من دینشه
خودت فکر کن ، کسی بخاطر ضعف دین کسی عاشقش نمیشه تا اونو دیندار تر کنه.میشه؟ اگه اینطور باشه ، میشه عاشق خیلی های دیگه هم شد که بلانسبت حتی اسم دین هم به گوششون نخورده.دیگه این بخش حرفو بازتر نمیکنم اما خودت فکر کن روش و فکر کن که این عشق منشاءش کجاست؟ منطقی نیست که اول عاشق طرف شد و بعد به این فکر کرد که این طرف چه ویژگی هایی داشت که من عاشقش شدم. اینو بهت بگم که اتفاقا منم دقیقا همینطور بودم.همینطوری مثل شما اسمش یواش یواش تو ذهنم پررنگ شد و عشقش حس میکردم تو دلم ریشه زد
از بند بالا میشه ده بند دیگه هم استخراج کرد پس دیگه خودت روش فکر کن
نقل قول: لطفا نگید آیا عشق من صحیحه یا واقعیه یا نه. چون به حدی درش کنکاش کردم و پختمش که از عشق فرهاد به شیرین هم پخته تره. هیچ غرض جنسی درش نیست
میدونم نیست و اطمینان دارم که این علاقت هیچ غرض جنسی درش نیست. اما از لحاظ عاطفی چطور؟
وابستگی عاطفی خیلی اوقات با عشق اشتباه گرفته میشه! مث اشتباهی که من کردم
خودت فکر کن ، اون شخص از لحاظ فرهنگی و مذهبی که باهات جور نیست.پس دقیقا عاشق چه چیزش شدی؟ نمیگم عاشق قیافش شدی با اینکه خودمم اینطور بودم.البته در دوران عاشقی اینو حس نمیکردم و همش میگفتم عشقم خالصه و عاشق خودش شدم نه قیافش. اما زمانی که بعد از اون 2 سه سال به اشتباهم پی بردم ، فهمیدم که من بیشتر فقط عاشق قیافش بودم و نه چیز دیگه!
نمیگم تو هم حتما عاشق قیافشی اما به هرحال عاشق یه چیزیش شدی دیگه؟!
اما به این بخش حرفم دقت کن.مطمئنی عاشق یه بت نیستی؟ آره ، تعجب نکن ; بُت ! کاری که من کردم اینبود که اول بدلیل نیاز عاطفی عاشق اون شخص شدم ، با اینکه سالی دوبار کوتاه میدیدمش اما خیـــــلی بهش فکر میکردم.شاید بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی! من زیاد بهش فکر میکردم و همین باعث شد ازش یه بت بزرگ تو ذهنم بسازم.بتی که فقط قیافش شبیه اون دختر بود و تمام ویژگی هاش اون چیزایی بود که من دوست داشتم داشته باشه ، نه اون ویژگی هایی که واقعا خودش داشت. اون بت ، چیزی بود که من دوست داشتم ، نه اون چیزی که واقعا اون شخص بود. من اینو نمیدونستم! اما بعد از دوسال که کلللی با این و اون و مشاور و خانواده و غیره و غیره حرف زدم ، و بعدش که از یکی از صفات اون دختر با خبر شدم ، فهمیدم این بت خوش خط و خال و دلخواه من چقــــــدر با واقعیت فاصله داره!!

من زمان اوج عشقم تو اون دو سه سال ، تو راز و نیازم با خدا خیلی اوقات گریه کردم،از سرو ته و وسط دلم دعا کردم و شاید اگه بگم نزدیکترین حالاتم به خدا همون موقع بود دروغ نگفتم Big Grin اما خودتم میدونی خدا اونکاریو برات انجام میده که واقعا به صلاحته. نمیدونم شاید قسمتت این باشه که نیم ساعت دیگه به حاجتت برسی ، شاید خدا بخواد چند سال دیگه به حاجتت برسی! دعا و راز و نیاز و گریه هاتو بکن اما اگه اجابت نشد ، به خدا گیر نده و ازش رو برنگردون .شاید واقعا یه چیزایی به صلاحت نباشه. اینو کلا گفتم و مختص بحث عشق و عاشقی نیست.

خب ، امیدوارم کل حرفامو کلمه به کلمه خونده باشی و اونجاهایی که گفتم فکر کن ، درست بهش فکر کرده باشه.چون این حرف ، حرف الان من نیست ، بلکه حرف مشاوره و تجربه و بحث های خیلی زیاده که من تو اوج دوران عاشقیم انجام دادم تا تونستم خودمو پیدا کنم
اما اگر ، اگر (و بازهم میگم اگر) به حرف های بالا چند روز تمام و کمال فکر کردی و دیدی واقعا جملات بالا در موردت صدق نمیکنه (که صادقانه بگم بعید میدونم) ، یه بحث دیگه پیش میاد.
اون بحث اینه که شاید واقعا قراره باهاش ازدواج کنی
اما...
فرض کنیم سرمایه و شغل و تحصیل و سربازی هم اصــــلا مهم نیست (!)
با این حساب ، تو بازم فکر میکنی آمادگی ازدواج داری؟ مطمئنی که زمانی که توهمین سن ازدواج کردی ، میتونی مشکلات رو جمع و جور کنی؟ فکر کن کل این هفته رو چند تا امتحان مهم داری و باید بخونی ، از طرفی یه همسر داری که باعث میشه تمام وقت نتونی درستو بخونی. در این حال ، خانواده همسرت گله شدید میکنن که چرا یکی دو هفتست بشون سر نزدی ! یا خلاصه چیزی شبیه این ، در حالیکه یه محصل 17 ساله هستی.فکرشو کردی باید چیکار کنی؟
قبل از ازدواج تو هر سنی که باشی باید یه سری ویزگی هارو داشته باشه.نیازی نیست نام ببرم خودت میتونی سرچ کنی پیدا کنی

اما در نهایت باید بگم نه من مشاور متخصصم و نه بقیه افرادی که تو این تاپیک هستن و نه افراد دور و برت. هرکسی از زندگیش یه تجربیاتی داره
یکی از بهترین راه های اینه که بری پیش یه مشاور درست و حسابی که البته دین و ایمون سرش بشه نه مث بعضی مشاورا که راه هایی بهم پیشنهاد کردن که خجالت میکشم بگم !!!!
یا علی
موفق باشی پسر
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: soheyl68 ، Eve ، رضوانه ، مرضیه.م ، ELENOR ، Ali#59 ، زینب خانوم ، 59-11(یامهدی) ، Farzaneh ، soora ، اولولالباب ، رهگذر.
۱۴:۲۰, ۲۵/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #44
آواتار
بله! بله!
ماشاالله دوستان همه کم کمش یه شکست عشقی رو داشتن!!!!Big Grin
این تاپیک فرصتی شد برای آگاهی!Big Grin
اصن من الان نگران همه شدماااا!
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میرزا احمد ، فدايي ولايت
۱۴:۵۵, ۲۵/خرداد/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/خرداد/۹۳ ۱۴:۵۷ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #45
آواتار
(۲۵/خرداد/۹۳ ۱۴:۲۰)رضوانه نوشته است:  بله! بله!
ماشاالله دوستان همه کم کمش یه شکست عشقی رو داشتن!!!!Big Grin
این تاپیک فرصتی شد برای آگاهی!Big Grin
اصن من الان نگران همه شدماااا!

عشق جزء لاینفک زندگیه ، دیر یا زود هرکسی دچارش میشه .حالا بماند که عاشق چی یا کی میشه...
اتفاقا عاشق یه نفر شدن تو دوره نوجوونی تجربه جالبیه! همونطور که گفتم ، من اون موقع نمیتونستم ذهنمو کنترل کنم اما الان خیلی بهتر بلدم اینکارو بکنم. مثلا الان من دوباره عاشق یکی شدم که قبلا کم و بیش تو بعضی تاپیکا دربارش گفتم ، اما این عشقو درحدی نگه میدارم که تبدیل به وابستگی شدید عاطفی نشه تا اگه یه وقت خدای نکرده اتفاقی پیش اومد ، مث دفعه قبل فکرای شیطانی به سرم نزنه ! Angel
از همه جوونا و نوجوونا و مخصوصا صاحب تاپیک خواهش میکنم پست قبلیمو دقیق بخونن.شرمنده که خیلی زیاد شد اما من خلاصش کردم و باور کنید اصل مطلب خیلی بیشتراز ایناست وامیدوارم ازش ساده نگذرید!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، soheyl68 ، رضوانه ، soora ، عشقم کربلا
۱۶:۴۷, ۲۵/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #46
آواتار
(۲۵/خرداد/۹۳ ۱۴:۵۵)فدايي ولايت نوشته است:  عشق جزء لاینفک زندگیه ، دیر یا زود هرکسی دچارش میشه .حالا بماند که عاشق چی یا کی میشه...
اتفاقا عاشق یه نفر شدن تو دوره نوجوونی تجربه جالبیه! همونطور که گفتم ، من اون موقع نمیتونستم ذهنمو کنترل کنم اما الان خیلی بهتر بلدم اینکارو بکنم. مثلا الان من دوباره عاشق یکی شدم که قبلا کم و بیش تو بعضی تاپیکا دربارش گفتم ، اما این عشقو درحدی نگه میدارم که تبدیل به وابستگی شدید عاطفی نشه تا اگه یه وقت خدای نکرده اتفاقی پیش اومد ، مث دفعه قبل فکرای شیطانی به سرم نزنه ! Angel
از همه جوونا و نوجوونا و مخصوصا صاحب تاپیک خواهش میکنم پست قبلیمو دقیق بخونن.شرمنده که خیلی زیاد شد اما من خلاصش کردم و باور کنید اصل مطلب خیلی بیشتراز ایناست وامیدوارم ازش ساده نگذرید!
میدونید مروارید دقیقا چطور تشکیل میشه؟
بی ربط نیست٬ جواب بدید
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: 59-11(یامهدی) ، فدايي ولايت ، soora
۱۶:۴۹, ۲۵/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #47
آواتار
(۲۵/خرداد/۹۳ ۱۶:۴۷)رضوانه نوشته است:  میدونید مروارید دقیقا چطور تشکیل میشه؟
بی ربط نیست٬ جواب بدید
وقتی جسمی خارجی مانند ذره‌ای شن بین صدف و پوسته او قرار بگیرد جانور لایه‌هایی مرکب از ماده آلی شاخی کونچیولین و بلورهای کلسیت یا آراگونیت را به دور جسم خارجی ترشح می‌کند. از این لایه‌های هم‌مرکز رفته رفته مروارید شکل می‌گیرد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: رضوانه ، 59-11(یامهدی) ، soora ، فدايي ولايت
۱۷:۱۳, ۲۵/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #48
آواتار
ببینید
اون صدف وقتی یک ذره شن وارد بدنش میشه....در واقع برای دفاع از خودش و خارج کردن اون ذره٬ کلی مواد از خودش ترشح میکنه...
و البته نتیجه عکس هم میگیره!
علاوه بر اینکه اون ذره از بدنش خارج نمیشه٬ از اون ذره یک مروارید میسازه...

من همیشه ماجرای عاشق شدن رو با این موضوع مقایسه میکنم
وقتی برای اولین بار فکر یک شخص میاد توی ذهنتون
و درون قلبتون
شما حساسیت نشون میدید...
و تمام تلاشتون رو میکنید که بهش فکر نکنید...
.
.
.
.
اما...
حواستون نیست که شما دارید با تماااام توجه و تمرکزتون از اون شخص برای خودتون یک مروارید میسازید در صدف قلبتون٬ و فکر میکنید دارید اونو از ذهنتون پاک میکنید...

و وقتی که تبدیل به مروارید شد٬ دیگه نمیتونید با همون دید قبل بهش نگاه کنید...
اون شخص توی قلبتون قرار گرفته و شما کاملا بهش وابسته شدید...
حتی فکرکردن بهش براتون زیباست...
چون میخوام شما هم توی بحث جواب بدید...
حالا بفرمایید راه حل چی بود به نظرتون؟
کجا توی این فرایند اشتباهی رخ داد؟
اصلا اشتباهی رخ داد؟؟؟
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Eve ، تمنا ، blue.blood ، soora ، فدايي ولايت ، آرامش ، Ali#59 ، اولولالباب
۲۱:۵۲, ۲۵/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #49
آواتار
درکت میکنم Heart اما این نکته رو هم بهش توجه داشته باش :
من احساس میکنم شما به شدت دنبال استقلال هستید و با توجه به شرایط خانوادگی تون با ازدواج می خواهید که به این برسید

البته خود من هم یکی از دلایلی که میخوام ازدواج کنم رسیدن به استقلال در همه ابعادشه مالی ، معنوی ، فکری و ...
اما برای شما خیلی حادتره
بهتره بیشتر فکر کنی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فدايي ولايت
۲۲:۰۰, ۲۵/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #50
آواتار
صاحب تاپیکو ول کردیم چسبیدیم به خودمون ؟؟؟!!!
اگه حرفی هست میشه تاپیک دیگه ای زد.چرا با حرفای متفرقه الکی بقیه رو گیج میکنید؟!
منم اون زمانایی که از این تاپیکا میزدم درگیر این مشکلات بودم !
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا