الحمد لله ، دوستان اینجا خیلی به فکر ما هستند. جزاکم الله تعالی.
خب یکی یکی به سوالات جواب میدم:
(۲۱/خرداد/۹۳ ۱۸:۰۶)Mohammad Trust نوشته است: [ -> ]سلام
عید شما هم پیشاپیش مبارک
شما چندسالتونه؟ و ایشون چند سالشونه؟
اصولا دختر که قبل ازدواج ابراز احساسات کنه، یعنی داره یکم چشم بسته تصمیم میگیره
دنبال این نباشید قبل از ازدواج دختری تمام احساسشو نشون بده
بنده 17 سالمه و ایشون 16 سال. البته به فاصله چند ماه اختلاف سنی . شبی که بنده به دنیا اومدم مادرم اینا خونه عمه اینام بودن ، وشبی که ایشون به دنیا اومدن عمه م اینا ! مهمون ما بودن.
(۲۱/خرداد/۹۳ ۲۱:۰۴)bidel نوشته است: [ -> ]سر حلال یا حرام بودنش که قرآن گفته باید ایمان داشته باشه( اینجوری که می گین ظاهرا ایمان دارن )
از طرفی دختری که توی رشت ایمان داشته باشه به نظرم یه معجزه است! ( رشت تبدیل شده به لاس وگاس )
از طرفی شما الآن چند سال داری که هشت ساله عاشقی هم می کنی؟!
به جناب محمد تراست هم اعتماد کنید(!)
باید مطمئن باشید که چشم اون دختر بسته نیس. می تونید با خانواده در میون بزارید تا شما رو ضیغه کنن؟ اینجوری می تونید هم دیگه رو بشناسید...
چشم بسته نیست یعنی درک جنسی داره ، درسته؟ و یا دوست پسر؟
ببینید ، اینشو درست نمیدونم ، اما فکر نکنم اهل این حرفا باشه. بیشتر سرش تو کتاب و درسه . مثل خودم. ادعای 8 سال عاشقی گزاف نیست دوست من. من از 9 سالگی دوستش داشتم و از 12 سالگی عاشقش شدم.
نماز و روزه نداره اما دختر آلوده ای نیست.
(۲۱/خرداد/۹۳ ۲۱:۲۸)soheyl68 نوشته است: [ -> ]سلام
بهتره شما به یک مشاور ازدواج که روحانی باشه مراجعه کنید.
کسی که واقعا عاشقه، بیشتر از این که دوست داشته باشه به معشوقش برسه، خوشبختی معشوقش -حتی با فرد دیگه ای- رو دوست داره. پس به فکر خوشبختی باشید و نه رسیدن.
خوشبخت باشید
بحث من صرف ازدواج نیست دوست من. ازدواج اگر باشه فبها . داستان عشق لیلی و مجنون رو خوندی که مجنون میشست کنار خاک ساحل و هی مینوشت لیلی ؟ بهش گفتن بابا دیوانه لیلی تو همین کوچه ست برو خواستگاریش ، گفت نه ، من همینجوری عشق بازی میکنم . من از مجنون عاشقترم. درسته و اتفاقا به همین فکرم. اگه یه بچه مذهبی پیدا بشه که از من سر تر باشه ، من هیچ حرفی ندارم و با تمام عشقم ، خودم مقدمات این ازدواجو فراهم میکنم. من بیشتر نگران دینش هستم ، و دوست دارم کنیز حضرت زهرا سلام الله علیها باشه.
(۲۲/خرداد/۹۳ ۷:۵۱)moze84 نوشته است: [ -> ]اول این که بفرمایید چند سالتونه و ایشون چند سالشونه...
دوم بفرمایید که چجوری عاشقش شدین؟
از بس با تلفن به راه راست هدایتش کردین یا موضوع به قبل تر از این برمیگرده؟
سوم این که از نظر ظاهری به هم میاین؟
یعنی اینجور که فرمودین شما خانواده حزب اللهی دارین و یقه آخوندی بپوشین و ایشون مانتویی معمولی یا رو به بالاست یا خیر؟
چهارم این که تا به حال در مورد ازدواج باهاش صحبت کردین که میگین اون شما رو به چشم داداشش نگاه میکنه یا این که همینجوری توی صحبت هاش اینو گفته؟
پنجم این که خانواده عمه اش با خانواده شما مشکلی ندارن؟
ششم این که اینقدر از موبایل استفاده نکنین که هم مشکلات جسمی برای شما پیش میاد و هم ایشون...
هفتم این که آقای مرادی که میاد تلویزیون در مورد خانواده صحبت میکنه رو میشناسین؟
همون حاج آقاهه...
من آدرس ایشون رو دارم...
چنانچه خواستین با ایشون مشورت کنین و ایشون با خانواده تون صحبت کنن، به نظرم گزینه بسیار عالی ای هستن...
در پناه حق...
ماجراش برمیگرده به بچگی. خیلی ناگهانی شروع شد حتی بدون اینکه ببینمش. اسمش توی ذهنم پر رنگ و پر رنگ تر شد تا اینکه دیوانه ش شدم. جالبه توی این هشت سال کلا شاید سه بار هم ندیدمش !
از نظر ظاهری ، خیر. چون ایشون مانتویی هستش ، البته آرایش نمیکنه ، قسمتی از مقنعه ش رو عقب میده. ندیدم از شال استفاده کنه.
من نهایت مرتبه عشق رو همین اواخر بهش گفتم... گفت که اینقدر ناراحت نباشم چون اونم منو دوست داره ، مثل داداشش ، و مثل اون یکی پسر عموم که دو سال از من بزرگتره. نمیدونم چرا این شکلی گفت اما نگفت برو کشکتو بساب !
خب حالا مسائل و رویداد های جدید. ببینید ، من سبقه کار فرهنگی داشتم ، اما رو پسرا. اول باهاشون رفیق میشم ، بعد یواش یواش مسائل دشمن شناسی رو به شکلی راز آلود توی ذهنشون مطرح میکنم ، بعد با مستند ظهور ذهنشون رو دچار یه شوک تخلیه کننده میکنم ، بعد شروع میکنم ساخت اصول اعتقاداتشون. اما من اینقدر سریع در مورد دختر عمه م مسائل رو مطرح کردم که کمی گیج شد و ضمنا بهش دسترسی ندارم که Arrivals رو بدم ببینه. الان یه جورایی فکر کرده من متوهمم. گفت که شروع به شناخت خدا میکنه ، اما دیشب وقتی گفتم امروز رو خوبه که روزه بگیره گفت خودش میدونه چکار میکنه. منم امروز صبح بهش گفتم تا دیر نشده عمل کنه ... و ازش خداحافظی کردم. البته دو پهلو خداحافظی کردم نه اینکه به معنی خداحافظی همیشگی ، ولی جوابی به این خداحافظی نداد.
بذارید یه حقیقتی رو افشا کنم چون کسی اینجا منو نمیشناسه و ندیده. عزیزان ، من از خدا شهادت خواستم و بهم میده. عمر من زیاد به دنیا باقی نیست ...
هر کس که سر راهم قرار گرفت ، ناگهانی قرار گرفت و مهرش شدیدا به دلم نشست. من با همین افراد ، داریم خودمون رو برای ظهور قریب الوقوع آماده میکنیم. سه نفرن : یکیش داداش صیغه ایمه ، یکیش داداش معنویمه ، و یکیشون دختر عمه م. هر سه اینا پاره تن من هستند و من بدون اونها احساس نقص دارم .
عشق من به دختر عمه م از حد معمولی فراتر رفته. من از این عشق به خدا رسیدم. از این عشق همه گره های فلسفی و عرفانیم باز دارن میشن . انبساط روحی به من داده که به کمکش ، میتونم با خلوص چند برابر مناجات بخونم . این عشق مقدسه. عشق معمولی نیست. از سر هوا و هوس نیست. من دختر عمه م رو واسه خودم نمیخوام . اولش واسه خودش میخواستمش و الان واسه خدا. میخوام مثل من شهید بشه...
و راستی ، یکی از عمه هام که خیلی مهربونه داره دوباره با من رابطه برقرار میکنه. عمه وسطی من. به نظرتون میتونه کمکی بکنه؟
توکلت علی الحی الذی لا یموت .
نیمه شعبان مبارک. به امید اینکه از فتنه شعبان ، به نصر بی انتهای جمادی الثانی برسیم. برای انها که نشانه هارا میدانند!
یا علی.