۱۵/آبان/۹۳, ۲۲:۴۲
با سلام.
همه ما با ضرورت وجود امام برای امت و معصوم بودن امام آگاهیم.
امروز یکی از دوستان یک سوال پرسید که به فکر فرو رفتم.
چرا امامان از بدو تولد گناه نمی کنند. از یکی از دوستان دیگر پرسیدم گفتش که خدا به امامان معرفت الهی داده است پس به همین دلیل عاقبت کار ها رو میبینند و گناه نمی کنند .
سوالی که من دارم اینه که چرا خدا به امامان معرفت خودش رو داده ولی به ما نداده؟ یا اگرم داده چرا ما نمی تونیم مثل امامان برخورد کنیم و عاقبت کار ها را ببینیم؟ چرا ما هیچ وقت نمیتونیم مثل یک امام بشیم؟
مثال :
" یک بچه نمی دونه که بخاری داغه و تا وقتی بهش دست نزنه، شک و تردید داره و دوست داره که به بخاری دست بزنه. داستان ما هم اینجوریه. "
این کار یک جور پارتی بازی محسوب میشه که خدا چیزی که مایه سعادت هست رو به کسی بده و به کسی نده .
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==
پ.ن ناظر : جواب کامل در این ارسال
همه ما با ضرورت وجود امام برای امت و معصوم بودن امام آگاهیم.
امروز یکی از دوستان یک سوال پرسید که به فکر فرو رفتم.
چرا امامان از بدو تولد گناه نمی کنند. از یکی از دوستان دیگر پرسیدم گفتش که خدا به امامان معرفت الهی داده است پس به همین دلیل عاقبت کار ها رو میبینند و گناه نمی کنند .
سوالی که من دارم اینه که چرا خدا به امامان معرفت خودش رو داده ولی به ما نداده؟ یا اگرم داده چرا ما نمی تونیم مثل امامان برخورد کنیم و عاقبت کار ها را ببینیم؟ چرا ما هیچ وقت نمیتونیم مثل یک امام بشیم؟
مثال :
" یک بچه نمی دونه که بخاری داغه و تا وقتی بهش دست نزنه، شک و تردید داره و دوست داره که به بخاری دست بزنه. داستان ما هم اینجوریه. "
این کار یک جور پارتی بازی محسوب میشه که خدا چیزی که مایه سعادت هست رو به کسی بده و به کسی نده .
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==
پ.ن ناظر : جواب کامل در این ارسال
(۱۶/آبان/۹۳ ۱۶:۰۱)حسن.س. نوشته است: [ -> ]اساتید بزرگوار بنده یک مثال بزنم از جنبه ی پایین تری از سوال بالا تا بعد به خود سوال اشاره کنم! صفاتی که در مثالم عرض می کنم غلط است اما برای تقریب به ذهن چاره ای نیست.
می شود سوال بالا را طور دیگری پرسید که چرا مثلا فلانی عقل بالایی دارد (مثلا اگر شاخص را 100 بگریم عقلش 99 است اما من مثلا 50 است) یا چرا فلانی مهربان است (مثلا 99 است در مهربانی و من 50 هستم) ولی من اینگونه نیستم؟ آیا این عدالت است؟
ببینید استاد گرامی آقا محمد هادی یک نکته ی اساسی را گفتند ولی چون کمی فلسفی فرمودند شاید خوب فهم نشد؛ من کمی شرحش می دهم شاید درست ادراک شود:
خوب عنایت کنید شما چه هستید؟ شما مجموع آنچه که به شما داده شده هستید. خوب بفهمید من چه عرض می کنم:مثلا آقای KOl برابر است= با 70 قسمت عقل+ 80 قسمت مهربانی+ 50 قسمت شجاعت+..... حالا اگر در یکی از این قسمت بندی ها مثلا در عقل بشود 80 دیگر اصلا آقای KOl نيست بلكه مثلا آقای GOl است. خوب دقت کنید چه می گویم. اگر همه بگویند چرا ما همه مثل معصومین ع نیستیم آن وقت فقط یک نفر بیشتر در عالم نبود آن هم معصوم بود. دیگر بقیه نبودند. متوجه هستید؟! مثلا اگر مثلث به مربع اعتراض کند که چرا من یک ضلع کمتر از تو دارم و این عدالت خدا را زیر سوال می برد جوابش این است که اگر تو یک ضلع دیگر داشتی دیگر تویی به اسم مثلث وجود نداشت که اصلا اعتراض کند. خوب بفهم مثلث جان!
حالا بالعکس این تفکر چه است که در بعضی از امثال ما دیده می شود؟ اینکه ما یک چیزی هستیم و بعد عقل و شجاعت و غیره به ما افزوده می شود. این غلط است. ما همان مجموع این ها هستیم. اگر همه بخواهند عقلشان مثل معصوم باشد و شجاعتشان مثل معصوم همه می شوند معصوم و تنها یک نفر در دنیا حاصل می شود و آن معصوم است. فقط یک نفر و تمام. دیگر نمی شود 7 میلیارد نفر!
اینکه می گویند ما در عالم ذر همینطور که هستیم از خدا خواستیم ما را خلق کند مقصود همچنین چیزی که گفتم. حالا فقط می شود یک اعتراض نمود که خدایا چرا من را خلق کردی؟ مولوی خوب می فرمایند: ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو نا گفته ی ما می شنود. شاید کسی جواب دهد ما خودمان خواستیم؟ بعد یکی اعتراض کند اصلا مایی نبودیم که بخواهیم بگوییم ما را خلق بفرما. اعتراضش بد نیست ولی من از مثلا آقای KOl می پرسم شما حقیقتا می خواستید اصلا نباشید یا حداقل به همین شکلی که هستید باشید؟ اگر بگویید دوست داشتم طور دیگر باشم اونوقت عرض می شود که جوابش را در بالا دادم. آن طور دیگر اصلا شما نبودید. بلکه مثلا آقای ایکس متولد سال 1246 در غرب اصفهان می شد! دیگری شمایی نبودید. شاید برای کسی که زندگی اش مثل یزید شده بگوید که نه من چرا باید می خواستم که باشم و یزید بشوم و امام حسین ع را را بکشم. اما من عرض می کنم این یزید همین یزید بودنش را می خواسته! کمی توضیحش اشراقی است؛ علامه حسن زاده یک مثال خوبی می زدند؛ می فرمودند (مضمون):" می شود مثلا پنجره اعتراض کند که چرا من پنجره هستم؟! آخر وقتی خانه بنا می شود جزوه ذاتش پنجره است، این که اعتراض ندارد." حقیقتا هم بودن ما در عالم ذاتی عالم است و یواشکی می گویم اصلا دست خدا هم نبوده! اقتضای ظهور او این عالم بوده است چون خودش را ظاهر نموده است و خودش را هم که خودش خلق نکرده است. پس اصلا جای اعتراض به خدا هم نیست!!!! دیگر کار خیلی دارد ناجور می شود تمامش کنم (فقط عرض کنم این ها که گفتم جنبه ی تکوینی عالم بود نه تشریعی. یک وقت اشتباه نشود و بگوییم که چون شر ذاتی عالم ماده است پس شخصی که مصداق آن می شود مجبور است. سخنم این بود که حقیقت شر در عالم ماده-مثل قاتل امام حسین ع بودن- ذاتی آن است ولی اینکه شخصی این قاتل بودن را انتخاب می کند به اختیار خداوند کاملا مختار است و با جبر و این ها اصلا اشتباه نشود. اینجا همان بحث امر بین امرین است؛ در اینجا طی چندین ارسال با جناب دیدگاه نوین بحث خوبی در این باره داشتیم.)....
نمی دانم مبهم تر شد یا بهتر شد؟
![[تصویر: SquareToTriangle.gif]](http://www.puzzles.com/puzzleplayground/SquareToTriangle/SquareToTriangle.gif)
