تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: «NOAH»
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3
NOAH



[تصویر: xvjrbnuu3dlv32tzb4ix.jpg]


باورهای یونان و مصر باستان بر کشتی نوح


وقتی در سال 1919، بنیامین کریستن سن، فیلمساز دانمارکی، فیلمی به نام "هگزان : جادوگری در میان اعصار" را جلوی دوربین برد، تقریبا کمتر کسی در جامعه غرب این باور را داشت که سینما می تواند بنیادی ترین عقاید و باورهای دینی توده های مردم را زیر علامت سوال برده و به سان قرون وسطی یا خیلی قبل تر از آن یعنی دوران یونان باستان، یگانگی و قدرت خداوند متعال را منکر شود. فیلم درباره حضور پرقدرت و موازی نیروی شر با قدرت خداوند در دوران مختلف، از زمان حضرت سلیمان و دیگر پیامبران تا امروز بود.

ادامه دارد...
اما فیلم "هگزان" (که آن را نخستین فیلم جادوگرانه یا شرک آمیز تاریخ سینما خوانده اند) تا 50 سال بعد فرصت نمایش نیافت. شاید از آن روی که هنوز جامعه غرب را آماده برخورد مستقیم و آشکار با تفکرات مشرکانه نمی دانستند. تا سال 1969 که همزمان با نمایش فیلم "بچه رزماری" ساخته رومن پولانسکی، فیلم نیم قرن پیش بنیامین کریستن سن در شرایطی برپرده سینما نقش بست که 10 سال قبل از آن، خود فیلمساز و بازیگر نقش اول فیلم ، فوت کرده بود. سالی که جامعه غرب و آمریکا به حضور وسیع گروههای جادوگر و شیطان پرست در میان خود پی بردند. اما این در شرایطی بود که سالها پیش از آن، کلیسای شیطان تاسیس شده ، انجیل شیطان به چاپ رسیده بود و حتی رهبران معروف شیطان پرست مانند مانند آنتوان لاوی علنا عقاید ملحدانه خود را تبلیغ نموده و حتی به طور رسمی در مراسم افتتاحیه فیلم "بچه رزماری" شرکت کردند!!

اگرچه فیلم "هگزان" در سال 1919 به نمایش عمومی درنیامد، اما سال بعد، پال واگنر آلمانی فیلمی به نام "گولم" را اکران کرد که در آن، یک ستاره شناس یهودی که پیش بینی نابودی قومش توسط پادشاهی ستمکار را کرده بود، توسط سحر و جادو مجسمه ای گلی و غول آسا به نام گولم را جان بخشیده تا در مقابل امپراتور ستمکار ایستاده و مانع از میان رفتن قوم یهود شود! در واقع می توان گفت آغاز تولید فیلم هایی که در آن موجود، فرد یا افرادی قدرتی موازی و همپای قدرت الهی دارند، از همین فیلم گولم بود.

ادامه دارد...
سال بعد از آن یعنی 1921، فریتس لانگ فیلمی به نام "مرگ خسته" را ساخت که در آن فرشته مرگ از قبض روح آدمیان خسته شده و خود راسا ( و بدون اذن پروردگار ) به معشوق یک زن که در آستانه مرگ قرار گرفته، فرصت زندگی دوباره می دهد، به شرط آنکه زن موفق شود جان 3 عاشق را در 3 دوره رمانی نجات دهد. فیلم "مرگ خسته" را هم نخستین فیلمی می توان به شمار آورد که در آن، یک فرشته الهی از امر خداوند سرپیچی کرده و خود، به تدبیر امور عالم می پردازد!! در همان سال فیلم "نوسفراتو، یک سمفونی وحشت" به کارگردانی فریدریش ویلهلم مورنائو براساس رمان قرن نوزدهمی برام استوکر تحت عنوان دراکولا، نمایش عمومی پیدا کرد که در آن فیلم، قدرت های شیطانی، نیرویی همپای نیروی الهی یافته و می توانند انسانی را پس از مرگ مجددا زنده کرده و تا ابد در شرایطی خونخوار و ملعون، جاودان گردانند. ( بنیاد فیلم های معروف به هراس که در آنها، نیروهای شر همپای نیروی الهی تصویر می شوند! )

ادامه دارد...
از کجا آغاز شد؟


[تصویر: 95222833121525041835.jpeg]

در واقع اندیشه قرن نوزدهمی استوکر نیز از اندیشه های شرک آمیز پیش از خود از قرون شانزده و هفده میلادی و کتاب هایی مانند تاریخچه دی یوهان فاوستن در سال 1587 ( که نخستین نسخه افسانه فاوست به شمار می آید )، کتاب واگنر در سال 1593، کتاب فاوست ویدمن در سال 1559، دکتر فاوست و محدودیت عظیم جهانی در سال 1609 در فرانکفورت، کتاب فاوست فیتزرش در سال 1674، دکتر فاوست و روح عظیم دریا در سال 1692 در آمستردام و کتاب واگنر در 1714 می رسد که بنا بر اعتقاد برخی مورخین و کارشناسان، این کتاب ها نیز از افسانه قرون وسطایی تئوفیلوس منشاء گرفته که در آن، تئوفیلوس با نگهدارنده جهان دوزخ به معامله می پردازد.

منبع الهام همه این قصه ها و افسانه ها و رمان ها نیز در اساطیر یونان باستان و افسانه خدایان المپ جستجو می شود که کهن ترین آن در قرن 8 پیش از میلاد مسیح در شعر یونانی هزیود یا نام نسب نامه ی خدایان یافت می شود که درباره افسانه پرومتئوس نوشته شد. افسانه هایی شرک آمیز درباره اینکه تایتان ها و خدایان کوه المپ برای حاکمیت بر جهان، به جان هم می افتند، پدرشان کرنوس از ترس شکست در این ماجرا، فرزندان خود را یکی یکی می خورد تا در مورد زئوس، بر اثر حیلتی، فریب خورده و در مکانی به نام تارتاروس حبس می شود. زئوس و برادرانش هادس و پوزایدان، دنیا را تقسیم می کنند؛ زئوس خدای آسمان های می شود، پوزایدان خدای دریاها و هادس، خدای زیر زمین. اما وقتی زئوس انسان را خلق می کند، به دلیل آنکه یکی از تایتان ها به نام پرومته سخت به آن علاقمند بوده، در یک معامله خود را بازی خورده پرومته می بیند و از همین روی خشم گرفته و به انسان همه چیز می دهد به جز آتش. اما پرومته، آتش را می دزد و به انسان می دهد و از این روی به دستور زئوس در کوه قاف به بند کشیده می شود تا عقابی ذره ذره جگرش را بخورد اما هرکول نجاتش می دهد. پرومته به یاری انسان سعی در شکست زئوس دارد که در این راه فرزند نامشروع زئوس با همسر آکریسوس ( فاتح معبد خدایان در کوه المپ ) به نام پرسیوس که نیمه خدا-نیمه انسان است، به یاریش می شتابد اما زئوس که قدرتش را در اثر توطئه هادس در حال اضمحلال می بیند، از پرسیوس کمک می طلبد تا کرنوس آزاد شده را نیز شکست دهند!

ادامه دارد...
تمامی آن چه که به عنوان خلاصه ای از افسانه های خدایان یونان باستان در چند سطر بالا آمد، در واقع مانیفست باورها و اعتقادات شرک آمیز غرب صلیبی/صهیونی امروز است و در ورطه هنر هم در قالب همان تئوری 36 وضعیت نمایشی تبلور یافته که شخصی به نام ژرژ پولتی، آن را جمع آوری کرده که به عنوان مهمترین کتاب تئوری هنر در دانشگاهها و مراکز آکادمیک جهان از جمله (متاسفانه) دانشگاههای هنر ما تدریس می شود و سرلوحه هنر و فیلمنامه های سینمای ماست. 36 وضعیتی که دقیقا از عملکرد خدایان یونان باستان آمده و صفات رذیله ای همچون : انتقام میان خویشاوندان، قربانی خشونت و بدبختی، آدم ربایی، عداوت میان خویشاوندان، زنای مرگبار، جنون،جنایات ناخواسته عشق، قتل خویشاوند ناشناخته، همه چیز فدای هوس، زنا، جنایات عشقی، عشق به دشمن، جاه طلبی، تعارض با خدا و... از مهمترین موقعیت های آن به شمار می روند!!

در واقع غرب همان گونه که خود را وارث سیاسی یونان باستان و جمهوری ارسطو و سنای آتن و به اصطلاح دمکراسی یونانی دانست، به لحاظ اعتقادی نیز خدایان کوه المپ را اساس باورهای مادی گرایانه و شرک آمیز خویش، تلقی کرده و این موضوع را بارها و بارها در موارد مختلف نوشته و گفته و فریاد زده است. حتی در ورزش، برگزاری بازی های المپیک نیز بازتاب چنین باورها و اعتقاداتی است.



پیوند با تفکرات عصر جدید


[تصویر: KABBALLAH-JEW-ARONOFSKY.jpg]

برخی مورخین و کارشناسان تاریخ براین باورند که صهیونیسم در واقع پیوند باور شرک آمیز اعتقاد به خدایان المپ و بخش های تحریف شده برخی ادیان الهی در زمانی است که دیگر نمی توان مردم را به چند خدایی و افسانه های نبرد خدایان فریب داد. و در واقع می توان مترادف و مشابه کوه المپ در این زمانه را کوه صهیون دانست.

اگرچه عهد عتیق یا همان تورات تحریف شده، خود مملو از قصه ها و داستان ها و جملات شرک آمیز بود اما ماجرای خدایان یونان باستان و یا چند خدایی در قرون اولیه هزاره دوم میلادی، همراه با شکل گیری فرقه کابالا پس از نخستین جنگ های صلیبی به یهودیت راه یافت. کابالا که از طریق آموزه های مصریان باستان به شوالیه های معبد و گسترش آنها به سراسر اروپا به خصوص اسکاتلند و فرانسه (با به وجود آمدن دو لژ فراماسونری اسکاتی و گراند اوریان) توسعه پیدا کرد، خود را با نام عرفان یهود مطرح ساخت ولی خیلی زود با طرح تئوری های آخرالزمانی و به اصطلاح مسیحاگرا ، سودای حکومت جهانی صهیون را آشکار ساخت.

ادامه دارد...
منم یک مطلب اضافه بگم :
همیشه تو اروپا نوشتن مطالب کفر آمیز رایج بوده و رمان نویس ها و نویسنده ها مخصوصا تو قرن 19 رواج یافت. به عنوان مثال کتابی که خودم خوندم، فرانک استاین هست : تو این داستان، یک داشنمند با اجزای بدن مردگان و بخیه زدن و کارای دیگه ای، یک موجود زنده ای مثل آدم میسازه ، ولی این موجود خیلی خبیث هست و هیچ کی حتی خالقش نمیتونه اونو کنترل کنه.
و حتی به داستان آفرینش آدم و حوا هم اشاره کرده بود. یا یک جاییش بود که این هیولا به خالقش می گفت که من از تو درخواست کردم که خاک رس رو تو قالب بریزی و منو بسازی؟ آیا من التماس کردم که منو از هیچی بسازی؟ چرا منو خلق کردی؟
نمیدونم به بحث ربطی داشت یا نه، به نظرم اومد شاید ربطی داشت Smile
لانس اس اونز ، محقق و پژوهشگر آمریکایی در یکی از اثرهایش درباره اعتقادات کابالا می نویسد:

"... کابالا تاکید می کند که هرچند خداوند در عالی ترین شکل به صورت یک واحد کاملا وصف ناپذیر (که کابالا به آن عین سوف Ein Sof به معنای لایتنهاهی تعبیر می کند) وجود دارد ، اما این یکه بودن درک نشدنی الزاما از تعداد زیادی اشکال الهی سرچشمه می گیرد: یعنی کثرت خدایان . کابالیست ها این حالت را سفیرا Safiroth مترادف ظرف ها یا وجوه خدا می نامند. طریقی که در آن خدا از یک واحد وصف ناپذیر ، به تکثر تنزل داده می شود ، معمایی است که کابالیست ها ، تفکرات و مکاشفات فراوانی صرف آن می کنند. به وضوح، این تصور از خدای چند چهره، اعتراف به چند خدایی بودن است. اما موضوع کثرت خدا یا چند خدایی در عرفان کابالیستی خاتمه نمی یابد، بلکه در آنها، اولین ظهور این خدا با یگانگی غیر قابل درک به دو گانگی مذکر و مونث یا پدر و مادر آسمانی؛ هخما Hokhmah (خرد) و بینا Bina( بصیرت) که اولین اشکال ظهور یافته خداوند بودند، منتهی می گردد. کابالیست ها از استعاره های جنسی صریحی استفاده می کنند تا توضیح دهند چگونه مجامعت خلاقانه هخما و بینا، سایر مخلوقات را به وجود آورد..."

سفیرات یا درخت زندگی از اعتقادات اساسی کابالیست هاست که به وضوح در آن ابعاد چند خدایی آشکار است و مذکر و مونث کردن دو سمت این درخت، نمادی برای دو جنسی کردن این خدایان است. نکته قابل تامل اینکه در آثار اغلب فیلمسازان کابالیست ، نشانه های این درخت به چشم می خورد؛ همچون فیلم "آواتار" جیمز کامرون، "درخت زندگی" ترنس مالیک و فیلم "چشمه" ساخته همین دارن آرنوفسکی.

در ادامه مطلبش اونز می نویسد:

"...این برابری عجیب آدم با خدا با رمزی کابالیستی حمایت می گردد: ارزش اسم های آدم Adam و یهوه Jehovah در زبان عبری ، هر دو 45 می شود. بنابراین در تفسیر کابالیستی، یهوه معادل آدم است: آدم خداست. با این منطق چنین ادعا می شود که تمام انسان ها در بالاترین حد تحقق توانایی های بالقوه شان، شبیه خدا می گردند ..."

برای اولین بار این سر کارل رایموند پوپر، فیلسوف معروف غربی بود که دو تفکر مشرکانه چند خدایی یونان باستان و صهیونیسم را مترادف به کار گرفت و در کتاب "حدس ها و ابطالها"، آنها را واجد سرنوشت مشترک دانست. آنجا که هر دو گروه خدایان کوه المپوس و ریش سفیدان کوه صهیون را قربانی "تئوری توطئه" (که خود مبدع آن بود) معرفی نمود.

در حقیقت این تفکر شرک آمیز در دوران حضرت موسی (علیه السلام) در هیبت سامری و گوساله اش نمود یافت و اعتقادات مادی گرایانه و نژادپرستانه و سرمایه سالارانه و امپریالیستی را وارد دین یهود کرد. پس از توطئه یهود و روم علیه حضرت عیسی مسیح (علیه السلام) نیز شخصی به نام پولس، این تفکرات شرک آمیز را وارد مسیحیت کرد و آن را تحت عناوینی مانند الوهیت و پسر خدا بودن عیسی مسیح، قربانی شدن عیسی به عنوان کفاره گناهان مردم و تلقی کلیسا به عنوان "ملکوت آسمان ها" برای قرار گرفتن میان مردم و خدا را در این آیین نهادینه کرد.

بوجود آمدن فرقه هایی همچون کابالا و فراماسونری ، پس از جنگ های صلیبی ، تداوم گسترش همان تفکرات شرک آمیز باستانی در قوالب جدید و عرصه های تازه بود که به نوعی جهان وطنی طعنه می زد. و بالاخره پس از رنسانس و نهضت به اصطلاح اصلاح دینی و پروتستانتیزم و جنبش به اصطلاح علم گرایی و روشنگری ، تفکرات شرک آمیز یاد شده به طور رسمی تئوریزه و تحت عناوین اومانیسم و سکولاریسم و نظام سیاسی برگرفته از آنها یعنی لیبرالیسم ، فقرات ایدئولوژی غرب جدید را تشکیل داد. براین اساس علم و هنر و سیاست و اجتماعیات جدید و مدرن رقم خورد ، در حالی که اساس و بنیاد تئوریک آن، همان افکار شرک آمیز یونان باستان به اضافه مادی گرایی و سلطه طلبی و نژادپرستی و سرمایه سالاری سامریان و جادوگران مصر باستان (همان صهیونیسم امروز) بود.

غرب جدید با همین ایدئولوژی شکل گرفت در حالی که شعار اصلی آن از زبان فیلسوفانش ؛ "انسان گرگ انسان است" (بنا به تصریح هابز) و "حرص و طمع، مطلوب است" ( The Greed Is Good) و "اصالت سود و اصالت لذت" بود.

تفکرات شرک آمیز و مادی گرایانه و ایدئولوژی فوق در تمام عملکرد غرب جدید طی 3-4 قرن پس از رنسانس به چشم خورد ؛ از بوچود آمدن پدیده مذموم استعمار تا تجارت خبیثانه برده تا قاچاق الماس و تریاک و تا بوجود آوردن جنگ های متعدد و نسل کشی های دیوانه وار و تا برپایی امپراتوری آمریکا و برپایی جنگ های اول و دوم جهانی و تغییر نقشه خاورمیانه و تشکیل حکومت اسراییل و ...

بوجود آمدن ساختارهای نظامی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی غرب جدید بر همین اساس بود، پاگیری تراست ها و کارتل های اقتصادی، بانک های عظیم و پیمان های نظامی و بالاخره سینمای غرب ، به خصوص هالیوود که تبلور هنری همان تفکر شرک آمیز و سرمایه سالارانه و نژادپرستانه و سلطه گرانه بود. از همین روی تقریبا می توان عناصر مختلف تفکر فوق را در جریان اصلی سینمای غرب و هالیوود به وضوح مشاهده و تحلیل کرد.

به همین دلیل سینمای غرب، از بدو تاسیس و از همان دوران سینمای صامت در تقابل سیستماتیک با اسلام قرار گرفت و جریانی در تحقیر و تمسخر ارزش ها و نمادها و نشانه های اسلامی یکی از محورهای اصلی این سینما را تشکیل داد. ( یکی از اولین فیلم های ادیسون به نام "رقص هفت زن محجبه" در سال 1897، فیلم "عرب مسخره" ساخته ژرژ ملی یس در سال 1898 و "آواز موذن" ساخته فیلیکس مگیش در سال 1902 از جمله نخستین تلاش های این محور بود. )

ادامه دارد...
اندیشه های المپوس در هالیوود


اگرچه اساطیر یونان باستان بعضا در فیلم هایی همچون "اولیس" و "سامسون" و یا امثال "خشم خدایان" و "برخورد تایتان ها" و همچنین کارتون هایی مانند "هرکول" مستقیما به تصویر کشیده شدند و اندیشه های مشرکانه چند خدایی را در فیلم هایی مانند پرومتئوس (ریدلی اسکات-2012) مشاهده کردیم که در قالب یک قصه خیالی، کسانی به نام مهندسین را به عنوان خالق بشر معرفی کرده که به دلیل ناامیدی از او، تصمیم به نابودیش گرفته اند، اما در آغاز ، تفکرات شرک آمیز در فیلم های به اصطلاح ژانر وحشت یا هراس (که در آغاز همین مقاله مورد اشاره قرار گرفت) بیش از سایر آثار سینمای غرب و هالیوود، خود را نشان داد، آنجا که نیروهای شر و شیطانی با قدرتی همپا و موازی نیروی الهی در صدد تسخیر آدم ها بر آمده و زندگی آنها را برهم زدند. (برخلاف اعتقادات و باورهای توحیدی که شیطان و ابلیس نیز خود از مخلوقات خداوند بوده و با اذن الهی تا وقت معلوم به وسوسه بندگان غیر مخلص خداوند می پردازند.) ؛ از سری فیلم های دراکولا و زامبی ها گرفته تا ارواح شیطانی که جسم انسانها را تسخیر می کردند و هیچ نیرویی را یارای بازداشتنشان نبود. از فیلم هایی مانند"جن گیر" ( ویلیام فرید کین-1973) گرفته (که همه توسل دو کشیش متخصص جن گیری به خداوند و عیسی مسیح در بدر کردن شیاطین از جسم دختربچه ای نتیجه نداده تا اینکه کشیش جوانتر با قربانی کردن خود به سبک و سیاق سامسون ، موفق به خارج کردن ارواح شیطانی می گردد) تا سری فیلم های "طالع نحس" ( که نیروی شیطانی به سهولت هرکس را بخواهد برای حفاظت از مولود خودش به هلاکت می رساند و در آخر هم حاکم برجهان می شود) و تا فیلم هایی همچون "بچه رزماری" (رومن پولانسکی-1969) و "مرده شیطانی"(سام ریمی-1986) و ...


وقتی که خدا غائب است!


اما در کنار چنان فیلم هایی که به وضوح اندیشه های شرک آمیز را بروز می دادند، دسته ای دیگر از فیلم های هالیوودی و غربی بوده و هستند که به ظاهر نیروهای موازی قدرت الهی در آنها وجود ندارد ولی در واقع نشانی هم از خدا در آنها به چشم نمی خورد و هرچه هست، نیرو و اراده انسانی است که برهمه موانع و مشکلات پیروز می شود و نیاز به هیچ یاری و کمک آسمانی هم ندارد. یک انسان با تمام مشکلات و مصائب و موانع، به تنهایی مقابله و مبارزه می کند و تنها با تکیه برنیروی خود و بدون یاری خدا، بر همه معضلات غلبه کرده و فی المثل از یک نقطه بسیار نازل در اجتماع به مقامی بالا دست پیدا می کند. فیلم هایی همچون "آقای اسمیت به واشنینگتن می رود" یا "آقای دیدز به شهر می رود" ( هر دو از ساخته های فرانک کاپرا ) و یا فیلم "127 ساعت" که دو سه سال پیش نامزد جای اسکار هم بود.

در واقع این دسته از فیلم ها، ترجمان اندیشه های اومانیستی در سینما و هنر به شمار می آیند، اندیشه ای که پس از رنسانس و براساس همان ایده های شرک آمیز باستانی، تئوریزه شد. اندیشه ای که اساس آن، بر قطع ارتباط انسان با آسمان استوار بوده و هست و مطرح می کند که خدا با خلق انسان، ماموریت خود را به اتمام رسانده و اینک این خود انسان است که باید گلیمش را از آب بیرون بکشد و نیازی به کمک و یاری الهی ندارد! چنین تفکری، انسان را تا حد خدایی بالا برد و از همین روی، انسان ها در این نوع فیلم ها، خود جای خالق را قرار دادند. مثلا در مجموعه فیلم های فرانکشتاین، (براساس داستانی از مری شلی) فردی به نام دکتر فرانکشتاین با استفاده از تکه های بدن مردگان و با بهره گیری از نیروی برق، مخلوقی را بوجود آورد، یعنی انسان (نعوذ باالله) در جایگاه خدا می نشیند. یکی دو سال پیش هم انیمیشنی با الهام از همان مجموعه فرانکشتاین به نام "فرانکی وینی" به تهیه کنندگی تیم برتون ساخته شد که زنده کردن مردگان با استفاده از قطعات بدن دیگر اجساد و نیروی الکتریسیته در مورد یک سگ و توسط پسر بچه ای که صاحب اوست ، اتفاق می افتد.

و بالاخره گروه دیگری از فیلم ها و به خصوص انیمیشن ها تحت عنوان قصه های پریانی، نیروها و قدرت های ماوراءالطبیعه ای به جز خدا را در زندگی قهرمان های فیلم مطرح می سازند که در واقع به جای خدا، به میدان آمده و شخصیت های درمانده را کمک می نمایند. تقریبا تمامی کارتون های کلاسیک سینما به ویژه محصولات والت دیزنی،از چنین خصوصیتی برخوردار بوده و هستند و در قصه های گوناگون، موجوداتی مثل پری و فرشته و دیو و جادوگر و ...ظاهر شده و بنا بر دعا و خواست کاراکترهای ماجرا، به آنها کمک می کنند.

ویلیام ایندیک ، استاد روانشناسی دانشکده داولینگ در اوکدیل نیویورک در کتاب "سینما و روح بشر" درباره نفوذ این گونه افکار شرک آمیز در فیلم های کارتونی هالیوود می نویسد :

"...گروههای مسیحی ، کتاب ها و فیلم های هری پاتر را محکوم کردند. زیرا آنها مدعی بودند که آن داستان ها، عقاید مربوط به شرک و بی دینی را ترویج می کند. گرچه ممکن است این موضوع واقعیت داشته باشد ولی این مسئله را نیز باید پذیرفت که تقریبا کلیه داستان های کودکانه از سفید برفی تا پینوکیو و سیندرلا ، شخصیت های شبه الهی ولی کافر و بت پرست مانند ساحران، جادوگران ، پریان، اژدها ، ارواح ، مادرخوانده ای از جنس جن و پری ، طلسم های جادویی و غیره را مطرح می کنند. دلیل اینکه چرا برخی از کانون های مسیحی علیه هری پاتر و نه سیندرلا حمله خود را آغاز کردند، آن است که اسطوره هری پاتر، طرحی نو ، پوشیده و ظریف از اسطوره های بسیار تاثیر گذار از تولد قهرمان یعنی اسطوره عیسی است..."

مجموعه این موجودات ماورایی در شکل و شمایل مثبت و منفی و به گونه ای مشرکانه در فیلم ها و کارتون های متعدد، به جای خدا قرار گرفته و معجزات و قدرت های مابعدالطبیعه خود را بروز می دهند ؛ مانند جادوگران فیلم "جادوگر آز" یا دامبلدور و مجموعه جادوگران به اصطلاح مثبت مدرسه هاگوارتز در سری فیلم های "هری پاتر" یا گندالف در "ارباب حلقه ها" یا یودا در "جنگ های ستاره ای" ویا هابیت ها و الف ها و راش ها و سانتورها و اسدها یا ابوالهول ها (مجموعه اجنه ای که در کتاب های عهد عتیق و عهد جدید ذکر شده اند) در مجموعه فیلم های "نارنیا" و ...

شاید نتوان در میان تولیدات هالیوود، انیمیشن یا کارتونی یافت که خدای یگانه را منبع قدرت نشان داده و در کمک و یاری به قهرمانان قصه، نقش اصلی را داشته باشد. نگاه کنید به کارتون های معروف همین یک دهه اخیر ؛ از "شرک" و "کارخانه هیولاها" و "در جستجوی نمو" گرفته تا "جیمی نیوترون" و "داستان اسباب بازی" و "فرار مرغی" و تا "بالا" و "وال ای" و "ابری با بارش احتمالی کوفته قلقلی" و "چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم؟" و "من نفرت انگیز" و ....

در واقع کلیت سینمای غرب و به خصوص هالیوود به عنوان ساختار هنری سینمایی غرب جدید (مانند دیگر ساختارهای فرهنگی، سیاسی ، اقتصادی و نظامی) براساس همان ایدئولوژی مشرکانه برآمده از دل تاریخ یونان و مصر باستان (که توضیح داده شد) شکل گرفته و عمل می کند و این نه یک توطئه و برنامه توطئه آمیز (که بخواهند با قضیه تئوری توهم توطئه زیر علامت سوال ببرندش) بلکه یک روند کاملا منطقی و طبیعی در سیر عملکرد غرب جدید با ایدئولوژی صلیبی/صهیونی محسوب می شود.

ادامه دارد...
دو کابالیست متعصب + یک دلال اسلحه = فیلم اسکاری


[تصویر: Noah-Poster.jpg]


با توجه به این مقدمه نسبتا مفصل، اینک به سراغ فیلم "نوح" می رویم که بهانه این مقاله محسوب می شود. تازه ترین بلک باستر یا تولید عظیم هالیوود که می توان عصاره تمامی آثار شرک آمیز سینمای غرب(برگرفته از عقاید یونان و مصر باستان) در طول 118 سالی که از عمر پیدایش آن می گذرد، دانست. در فیلم "نوح" که قاعدتا بایستی زندگی و دوران یکی از پیامبران اولوالعزم الهی یعنی حضرت نوح (علیه السلام) با ماجرای عمر طولانی و کشتی عظیم و طوفان و سیل ویرانگرش (براساس روایت کتاب های مقدس ادیان مختلف الهی) به تصویر کشیده شود، با داستانی مواجه می شویم که از بسیاری جهات با آنچه در کتب مقدس درباره این پیامبر الهی نوشته شده ، متفاوت است.


نویسندگان فیلمنامه یعنی دارن آرنوفسکی (که کارگردان فیلم هم هست) و آری هندل که هر دو خود را از یهودیان معتقد می دانند، در مصاحبه های مختلف اعلام نموده اند که براساس عهد عتیق یعنی تورات عمل کرده اند و البته مقایسه مابین آنچه در باب های 5 تا 10 از "سفر پیدایش" عهد عتیق آمده با آنچه در فیلم "نوح" می بینیم، حکایت از تشابهات متعددی دارد. به هر حال آنچه اینک به عنوان تورات چاپ و منتشر می شود، متن تحریف شده ای است که اساس اندیشه های مشرکانه قوم یهود به حساب می آید، چنانچه خود یهودیان هم براین باورند که الواح مقدس حضرت موسی(علیه السلام) گم شده و خود را هنوز جستجوگر آن می دانند که گویا در صندوقچه نوزادی آن حضرت قرار دارند. از همین روست که در فرازهای مختلف تورات، قصه ها و ماجراهای شرک آمیز متعددی ملاحظه می کنیم. مثلا در باب 22 از سفر پیدایش درباره برخورد حضرت یعقوب با خدا آمده که تا سپیدی صبح با او کشتی گرفت! و وقتی خدا دید که نمی تواند بر یعقوب غالب شود، بر بالای ران او ضربه ای زد و پای یعقوب صدمه دید!!

برهمین اساس، حرجی بر فیلمسازان هالیوود نیست که مثلا در فیلم مضحکه آمیزی به نام "ایوان قدرتمند" ساخته فیلمساز اوانجلیست، تام زودیاک در سال 2007 ، حضرت نوح را در شکل و شمایل نماینده کنگره آمریکا نشان دهند!! که از سوی یک خدای سیاه پوست! (با بازی مورگان فریمن) ماموریت ساخت کشتی و جمع آوری حیوانات و هشدار به مردم را یافت و در آخر هم کشتی اش در آستانه در کنگره آمریکا به خشکی نشست!!!

ادامه دارد...
یا در فیلم 2012 (رولند امریش)، نوح در قد و قامت پسر بچه ای نمایش داده شود که در آخرین لحظات غرق شدن کشتی نجات، با فداکاری، طناب ها را پاره کرده و درهای کشتی را بسته و همه بازماندگان بشریت را از نابودی نجات بخشید!! (این مدل مادی کردن پیامبران و موضوعات ماورایی و معنایی در ایدئولوژی غرب صلیبی/صهیونی و بالتبع سینمای آن به خصوص هالیوود، سابقه ای طولانی دارد، چنانچه در مورد منجی آخرالزمان یا مسیح موعود، همه نوع تیپی را ارائه نمودند ؛ از سوفی، پلیس زن فیلم "کد داوینچی" تا دختر بچه فیلم "قطب نمای طلایی" تا اصلان شیر مجموعه فیلم های نارنیا تا رییس جمهوری آمریکا در فیلم "امگا کد 2: مگی دو" و تا خیل آثاری که قهرمان آن برگزیده یا Chosen One یا The One خوانده می شود و این نوع آخرالزمان گرایی مادی هم ریشه در اندیشه ها و تاریخ فرقه کابالا داشت که برای اولین بار باب آخرالزمان گرایی یا به قول خودشان مسیحاگرایی را پس از جنگ های صلیبی باز کرده و توسط گرسونیدس، نوه نهمانیدس(از بنیانگذاران کابالا)، ظهور مسیح بن داوود را در سال 1358 میلادی پیش‌بینی ‌کردند و خود را نخستین مسیح خواندند!!) . شاید بتوان معقول ترین پرداخت سینمای غرب به طوفان و کشتی حضرت نوح(علیه السلام) را مربوط به فیلم "کتاب آفرینش" (جان هیوستن) در سال 1966 دانست که خود جان هیوستن نقش او را بازی می کرد و تقریبا مجموعه ای از روایات موثق کتب مقدس را به تصویر کشیده بود.

[تصویر: 5-noah-ark.jpg]

اما فیلم "نوح" دارن آرنوفسکی با همین نوشته های تحریف شده و مشرکانه تورات کنونی نیز در تضادهای آشکار است، مثلا اگرچه در عهد عتیق هم آمده که خداوند به دلیل گسترش و فراگیری گناهان انسان از آفرینش او ناامید شد.(در تورات از قول خدا آمده:"من انسانی را که آفریده ام، از روی زمین محو می کنم..." و در جایی دیگر خطاب به نوح چنین می فرماید: "تصمیم گرفته ام تمام این مردم را هلاک کنم، زیرا زمین را از شرارت پر ساخته اند...اما با تو عهد می بندم تو را با همسر و پسران و عروسانت در کشتی سلامت نگاه دارم ..." ) و از همین روی به حضرت نوح امر می کند که خود و خانواده اش و گروهی از حیوانات را در کشتی بزرگی جمع کند، چون که قرار است با طوفانی مهیب، همه حیات از روی زمین برچیده شود.

یعنی حتی در تورات مورد نظر نویسندگان فیلمنامه، خداوند به نابودی همه انسان ها فرمان نداده و حتی ذکر می کند که از نوح و خانواده اش راضی است و برای زنده ماندن آنها عهد می بندد اما در فیلم "نوح" دارن آرنوفسکی، حضرت نوح، مامور به نابودی همه انسان هاست و قرار است که تنها جانوران را نجات بخشد! در صحنه ای از این فیلم که حضرت نوح و خانواده اش سوار برکشتی در میان امواج آب ها روانند، نوح خطاب به سام (پسر بزرگش) و ایلا (همسر سام) می گوید که پس از رسیدن به خشکی، باید او و همسرش را دفن کنند و به پسر کوچکترش، یافث نیز می گوید که باید سام و حام و ایلا را دفن نماید و خود نیز خواهد مرد، یعنی از نسل بشر هیچکس باقی نخواهد ماند. از همین روست، وقتی نوح متوجه می شود ایلا یعنی همسر سام، باردار است، خشمگین شده و چنین کاری را برضد فرمان خداوند مبنی بر نابودی نسل بشر دانسته و خود قصد کشتن بچه ها را می کند.

در تورات مد نظر آرنوفسکی و هندل، متوشالح یعنی پدر بزرگ نوح، مانند همه بندگان خداست اما در فیلم"نوح" او مانند خدا عمل کرده و برخلاف آنچه خداوند مقرر کرده که ایلا، نازا باشد، با معجزه ای باعث زایا شدن و همچنین باردار شدن ایلا می گردد. یعنی در وقاع متوشالح (نعوذ باالله) ، هم در جایگاه خدا قرار می گیرد و هم مخالف امر خداوند عمل می کند!!

ادامه دارد...
صفحه: 1 2 3
آدرس های مرجع