۲۲/بهمن/۹۳, ۲۱:۵۹
۲۲/بهمن/۹۳, ۲۳:۰۶
َأَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيکَ لَهُ: الْأَوَّلُ لاَ شَيْءَ قَبْلَهُ، وَالْآخِرُ لاَ غَايَةَ لَهُ، لاَ تَقَعُ االْأَوْهَامُ لَهُ عَلي صِفَةٍ، وَلاَ تُعْقَدُ الْقُلُوبُ مِنْهُ عَلَي کَيْفِيَّةٍ، وَلاَ تَنَالُهُ التَّجْزِئَةُ وَالتَّبْعِيضُ، وَلاَ تُحِيطُ بِهِ الْأَبْصَارُ وَالْقُلُوبُ. ومنها: فَاتَّعِظُوا عِبَادَ اللهِ بِالعِبَرِ النَّوَافِعِ، وَاعْتَبِرُوا بِالْآي السَّوَاطِعِ، وَازْدَجِرُوا بِالنُّذُرِ الْبَوَالِغِ، وَانْتَفِعُوا بِالذِّکْرِ وَالْمَوَاعِظِ، فَکَأَنْ قَدْ عَلِقَتْکُمْ مَخَالِبُ الْمَنِيَّةِ، وَانْقَطَعَتْ مِنْکُمْ عَلاَئِقُ الْأُمْنِيَّةِ، وَدَهِمَتْکُمْ مُفْظِعَاتُ الْأٌمُورِ، وَالسِّيَاقَةُ إِلي الْوِرْدِ المَوْرُودِ، (وَکُلُّ نَفْس مَعَهَا سَائِقٌ وَشَهِيدٌ): سَائِقٌ يَسُوقُهَا إِلَي مَحْشَرِهَا; وَشاهِدٌ يَشْهَدُ عَلَيْهَا بِعَمَلِهَا.
و گواهي ميدهم که خدايي نيست جز خداي يکتا، آغاز اوست که پيش از او چيزي نيست، و پايان همه اوست که بينهايت است، پندارها براي او صفتي نميتوانند فراهم آورند، و عقلها از درک کيفيت او درماندهاند، نه جزئي براي او ميتوان تصور کرد و نه تبعيضپذير است و نه چشمها و قلبها ميتوانند او را به درستي فرا گيرند. ضرورت پندپذيري اي بندگان خدا! از عبرتهاي سودمند پند پذيريد، و از آيات روشنگر عبرت آموزيد. و از آنچه با بيان رسا شما را ترسانده، بپرهيزيد، و از يادآوريها و اندرزها سود ببريد، آن چنان که گويا چنگال مرگ در پيکر شما فرورفته، و رشته آرزوها و دلبستگيها قطع گرديده و سختيهاي مرگ و آغاز حرکت به سوي قيامت به شما هجوم آورده است. آن روز که (همراه هر کسي گواه و سوق دهندهاي است) سوقدهنده که تا صحنه رستاخيز او را ميکشاند، و شاهدي که بر اعمال او گواهي ميدهد.
نهج البلاغه
نهج البلاغه
(۲۲/بهمن/۹۳ ۲۱:۲۴)namekarbary نوشته است: [ -> ]ببخشید من خیلی نمی خوام تو بحث شما دخالت کنم. اما از مغلطه «بستن راه استدلال» که بگذریم می رسیم به این که برای وجود هرچیزی نیاز به دلیل داریم. (احتمالا به غیر از وجود خود و علم حضوری)
برای رسیدن به هر چیزی نیاز به اثبات اون دارید؟
ایا با بحث دور اشنایی دارین؟
بعدش خدمت شما عرض کنم چیزی که نیاز به اثبات نداره رو چطور میخوایید اثبات کنید؟
شما میتونی چیزی رو که در مخیلات و توانتون هست رو اثبات کنی.
و اونیم که بتونی در اون مخیلات بگنجونی میشه مخلوق فکری خودت و اگه خدایی رو ک در تخیلات خودت برای اثباتش به دیگران به اون اثتنباط کنی میشه مخلوق ذهنی خودت و این یعنی ینکه خدا رو در مخیلاتت قرار دادی .
شما وقتی بخوای خدا رو ثابت کنی کمی به عقل سلیم خودت رجوع کن میبینین که اطرافت چیزهایی هست که نه بخودی خود ایجاد شده و نه هرز و بی بهره. بلکه اونی که شما بی بهره میدونی و علتی برای افرینشش دنبالشی با عقل خودت میسنجی .
علم هم محدود به دانش خودت هست و خودت بر اون مسلط هستی.
جناب
(۷/بهمن/۹۳ ۲۱:۱۲)ریچارد داوکینز نوشته است: [ -> ]اگر میخواهید شر را انکار کنید و آن را خوب بدانید ( چون به راه سعادت اخروی لطمه نمیزند ) باید ایتدا خدا را ثابت کنید .شما چون علاقه داری از دیانت و راه و منش اسلامی هم کمی بدونی ( البته مالطف میکنیم به شما اینا رو یاد میدیم تا شاید به این ایین و منش خدا جویانه هدایت بشید )
همون خداییکه میخوایی بدونی کیه و برای اثباتش میخوای از دیگر کاربران که براتون اثبات کنن تا بقیه مباحث رو براتون توجیح کنن ایه ای از کلام خودش برات میگم
أفى الله شك فاطر السموات و الارض
آيا در وجود خدا شك میكنيد، كسى كه خالق آسمانها و زمين است
(ابراهيم / 10)
آيا در وجود خدا شك میكنيد، كسى كه خالق آسمانها و زمين است
(ابراهيم / 10)
در حالی که وصی مطلق نبی رحمت صلی الله علیه و آله وسلم چنین میفرماید
جناب نام کاربری و ریچارد داوکینز
این رو هم مطالعه بفرمایید و بدونید مباحث خداناباورانه و دست و پازدنهای علمایی که هنوز در وجود و عدم وجود خدا شک دارند و داشتند و خواهند داشت پیشتر ها چگونه در چواب هایی که توسط بزرگان داده شده است مانده و حرفی برای رد اون نداشتن و فقط هرچند وقت به چند وقت لباسی عوض میکنن و با ظاهری مردم فریب دوباره سوال رو رونق میدن.
نقل قول:الْحَمْدُ للهِ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِ رُؤْيَةٍ، الْخَالِقِ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةٍ، الَّذِي لَمْ يَزَلْ قَائِماً دَائِماً; إِذْ لاَ سَمَاءٌ ذَاتُ أَبْرَاجٍ، وَلاَ حُجُبٌ ذَاتُ إِرْتَاجٍ، وَلاَ لَيْلٌ دَاجٍ، وَلاَ بَحْرٌ سَاجٍ، وَلاَ جَبَلٌ ذُوفِجَاجٍ، وَلاَ فَجٌّ ذُواعْوِجَاجٍ، وَلاَ أَرْضٌ ذَاتُ مِهَادٍ، وَلاَ خَلْقٌ ذُوااعْتَِمادٍ: ذلِکَ مُبْتَدِعُ الْخَلْقِ وَوَارِثُهُ، وَإِلهُ الْخَلْقِ وَرَازِقُهُ، وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ دَائِبَانِ فِي مَرْضَاتِهِ: يُبْلِيَانِ کُلَّ جَدِيدٍ، وَيُقَرِّبَانِ کُلَّ بَعِيدٍ. قَسَمَ أَرْزَاقَهُمْ، وَأَحْصَي آثَارَهُمْ وَأَعْمَالَهُمْ، وَعَدَدَ أنْفاسَهُمْ، وَخَائِنَةَ أعْيُنِهِمْ وَمَا تُخْفِي صُدُورُهُمْ مِنَ الضَّمِيرِ، وَمُسْتَقَرَّهُمْ وَمُسْتَوْدَعَهُمْ مِنَ الْأَرْحَامِ وَالظُّهُورِ، إِلَي أَنْ تَتَنَاهَي بِهِمُ الْغَايَاتُ. هُوَ الَّذِي اشْتَدَّتْ نِقْمَتُهُ عَلَي أَعْدَائِهِ فِي سَعَةِ رَحْمَتِهِ، وَاتَّسَعَتْ رَحْمَتُهُ لاَِوْلِيَائِهِ فِي شِدَّةِ نِقْمَتِهِ، قَاهِرُ مَنْ عَازَّهُ، وَمُدَمِّرُ مَنْ شَاقَّهُ، وَمُذِلُّ مَنْ نَاوَاهُ، وَغَالِبُ مَنْ عَادَاهُ. مَنْ تَوَکَّلَ عَلَيْهِ کَفَاهُ، وَمَنْ سَأَلَهُ أَعْطَاهُ، وَمَنْ أَقْرَضَهُ قَضَاهُ، وَمَنْ شَکَرَهُ جَزَاهُ. عِبَادَ اللهِ، زِنُوا أَنْفُسَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا، وَحَاسِبُوهَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحَاسَبُوا، وَتَنَفَّسُوا قَبْلَ ضِيقِ الْخِنَاقِ، وَانْقَادُوا قَبْلَ عُنْفِ السِّيَاقِ، وَاعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ لَمْ يُعَنْ ) عَلَي نَفْسِهِ حَتَّي يَکُونَ لَهُ مِنْهَا وَاعِظٌ وَزَاجِرٌ، لَمْ يَکُنْ لَهُ مِنْ غَيْرِهَا زَاجِرٌ وَلاَ وَاعِظٌ.همکاران محترم
سپاس خداوندي را، بي آنکه ديده شود شناخته شده، و بي آنکه انديشهاي به کار گيرد آفريننده است، خدايي که هميشه بوده و تا ابد خواهد بود، آنجا که نه از آسمان داراي برجهاي زيبا خبري بود، و نه از پردههاي فرو افتاده اثري به چشم ميخورد، نه شبي تاريک و نه دريايي آرام، نه کوهي با راههاي گشوده، نه درهاي پر پيچ و خم، نه زمين گسترده، و نه آفريدههاي پراکنده وجود داشت. خدا پديدآوردنده پديدهها و وارث همگان است، خداي آنان و روزيدهنده ايشان است، آفتاب و ماه به رضايت او ميگردند که هر تازهاي را کهنه، و هر دوري را نزديک ميگردانند. خدا، روزي مخلوقات را تقسيم کرد، و کردار و رفتارشان را برشمرد، از نفسها که ميزنند، و نگاههاي دزديده که دارند، و رازهايي که در سينه ها پنهان کردند. و جايگاه پديدهها را در شکم مادران پشت پدران تا روز تولد و سرآمد زندگي و مرگ، همه را ميداند. اوست خدايي که با همه وسعتي که رحمتش دارد بر دشمنان سخت است و با سختگيري که دارد رحمتش همه دوستان را فرا گرفته است، هر کس که با او به مبارزه برخيزد بر او غلبه ميکند، و هر کس دشمني ورزد هلاکش ميسازد، هر کس با او کينه و دشمني ورزد تيرهروز ش کند، و بر دشمنانش پيروز است، هر کس به او توکل نمايد او را کفايت کند، و هر کس از او بخواهد، ميپردازد، و هر کس براي خدا به محتاجان قرض دهد وامش را بپردازد، و هر که او را سپاس گويد، پاداش نيکو دهد.
اندرزهاي حکيمانه بندگان خدا، خود را بسنجيد قبل از آنکه مورد سنجش قرار گيريد، پيش از آنکه حسابتان را برسند حساب خود را برسيد، و پيش از آنکه راه گلو گرفته شود نفس راحت بکشيد، و پيش از آنکه با زور شما را به اطاعت وادارند، فرمانبردار باشيد، بدانيد همانا آن کس که خود را ياري نکند و پنددهنده و هشداردهنده خويش نباشد، ديگري هشداردهنده و پنددهنده او نخواهد بود
جناب نام کاربری و ریچارد داوکینز
این رو هم مطالعه بفرمایید و بدونید مباحث خداناباورانه و دست و پازدنهای علمایی که هنوز در وجود و عدم وجود خدا شک دارند و داشتند و خواهند داشت پیشتر ها چگونه در چواب هایی که توسط بزرگان داده شده است مانده و حرفی برای رد اون نداشتن و فقط هرچند وقت به چند وقت لباسی عوض میکنن و با ظاهری مردم فریب دوباره سوال رو رونق میدن.
نقل قول:درباره پرسش ابتدایی هم پاسخ ها گفته شد و اگه جویای راه حق هستید خود دانید.مرحوم كلينى برخى از مناظرات وى با امام صادق(عليه السلام) را نقل كرده است.اينك يكى از مناظرات را ذكر مى كنيم:راوي گويد: روزي ابن ابى العوجاء به حضور امام صادق(عليه السلام) آمد و در مجلس ايشان خاموش نشست و دم نمى زد.امام (عليه السلام) فرمود: گويا آمده اى كه بعضى از مطالبى را كه در ميان داشتيم تعقيب كنى.گفت: همين را خواستم. اى پسر پيغمبر!
- امام (عليه السلام) به او فرمود: تعجب است از اين كه تو خدا را منكرى و به اين كه من پسر رسول خدايم گواهى دهى!!
گفت: عادت مرا به اين جمله وادار مى كند؟امام فرمود: پس چرا سخن نمى گويى؟عرض كرد: از جلال و هيبت شما است كه در برابرتان زبانم به سخن نيايد. من دانشمندان را ديده و با متكلمين مباحثه كرده ام; ولى مانند هيبتى كه از شما به من دست دهد, هرگز به من روى نداده است.فرمود: چنين باشد ولى من در پرسش را به رويت باز مى كنم. سپس به او توجه كرد و فرمود: تو مصنوعى يا غير مصنوع ؟عبدالكريم بن ابى العوجاء گفت: ساخته نشده ام.امام فرمود: براى من بيان كن كه اگر ساخته شده بودى, چگونه مى بودى؟عبدالكريم مدتى سر به گريبان شده, پاسخ نمى داد و با چوبى كه در مقابلش بود ور مى رفت و مى گفت:دراز،پهن, گود, كوتاه, متحرك و ساكن همه اينها صفت مخلوق است.امام فرمود : اگر براى مصنوع صفتى جز اين ها ندانى بايد خودت را هم مصنوع بدانى ; زيرا در خود از اين امور حادث شده مى يابى.عبدالكريم گفت: از من چيزى پرسيدى كه هيچ كس پيش از تو نپرسيده و كسى بعد از توهم نخواهد پرسيد.امام فرمود: فرضا بدانى در گذشته از تو نپرسيده اند, از كجا مى دانى كه در آينده نمى پرسند ؟ علاوه براين , سخن و گفتار خود را نقض كردى, زيرا تو معتقدى كه همه چيز از روز اول مساوى و برابر است, پس چگونه چيزى را مقدم و چيزى را موخر مى دارى؟اى عبدالكريم! توضيح بيشترى برايت دهم : بگو بدانم اگر تو كيسه جواهرى داشته باشى و كسى به تو گويد : در اين كيسه اشرفى هست و تو بگويى نيست. او به تو بگويد: اشرفى را براى من تعريف كن . و تواوصاف آن را ندانى , آيا تومى توانى ندانسته بگويى اشرفى در كيسه نيست؟گفت: نه.امام فرمود: جهان هستى كه درازا و پهنايش از كيسه جواهر بزرگتر است. شايد دراين جهان مصنوعى باشد زيرا كه تو صفت مصنوع را از غير مصنوع تشخيص نمى دهى.عبدالكريم درماند.... سال بعد, بار ديگر با امام در حرم مكى برخورد.يكى از شيعيان به حضرت عرض كرد: ابن ابى العوجاء مسلمان شده؟امام فرمود: او نسبت به اسلام كور دل است, مسلمان نسود.چون ابن ابى العوجاءچشمش به امام افتاد , گفت : اى آقا و مولاى من! امام فرمود: براى چه اين جا آمدى؟ گفت:براى عادت تن و سنت ميهن و براى اين كه ديوانگى و سرتراشى و سنگ پرانى مردم را ببينم.امام فرمود: اى عبدالكريم! تو هنوز برسركشى و گمراهيت پا برجايى؟ عبدالكريم خواست سخنى بگويد كه امام(عليه السلام) فرمود:در حج مجادله روانيست و عبايش را تكان داد وفرمود: اگرحقيقت چنان باشد كه توگويى ـ كه چنان نخواهد بود.ـ ما وتو رستگاريم و اگر حقيقت چنان باشد كه ما مى گوييم, ما رستگاريم و تو در هلاكت
۲۲/بهمن/۹۳, ۲۳:۳۳
عرضم به حضور شما که در وجود خدا شک ندارم بلکه به عدم او علم دارم.
این که این چنین در اثبات خدای خودتون به صرافت افتادید و براش دلیل اقامه می کنید گواه این که وجود خدا بدیهی نیست.
کاش به جای اءمه از فلاسفه متاله نقل میکردید که مغالطه اشون چندان آشکار نیست. :-(
این که این چنین در اثبات خدای خودتون به صرافت افتادید و براش دلیل اقامه می کنید گواه این که وجود خدا بدیهی نیست.
کاش به جای اءمه از فلاسفه متاله نقل میکردید که مغالطه اشون چندان آشکار نیست. :-(
۲۲/بهمن/۹۳, ۲۳:۴۹
(۲۲/بهمن/۹۳ ۲۳:۳۳)namekarbary نوشته است: [ -> ]عرضم به حضور شما که در وجود خدا شک ندارم بلکه به عدم او علم دارم.علم شما محدود به دانش خودتونه.
این که این چنین در اثبات خدای خودتون به صرافت افتادید و براش دلیل اقامه می کنید گواه این که وجود خدا بدیهی نیست.
کاش به جای اءمه از فلاسفه متاله نقل میکردید که مغالطه اشون چندان آشکار نیست. :-(
و پاسخی هم که دنبالشین پبشتر ها پاسخ داده شده اما شما به اون نگاهنمیکنید.جناب ایه قران که نه از معصوم بود و نه از فلاسفه
بلکه از کلام خود خالق من و شما.
بازهم بخوایین دلیل هست ولی کو چشم بینا و گوش شنوا و...
أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ؛ أَمْ خَلَقُوا السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بَلْ لا يُوقِنُونَ - طور 35
شما دلیل خواستین ارایه شدحالا اگه در عقیده معصوم شک دارین بگید تا در مبحثی که پیشتر با همکاران داشتیم در اونجا این بحث رو با شما هم داشته باشیم.
اگه قرار هست درباره وجود و عدم وجد خدا بازهم مباحثه ای صورت بگیره پیشنهاد میدم به ناظرین گرامی که با نتیجه کیری از این بحث ، بحث اثبات و یا عدم وجود خدا رو در مجالی نو ادامه بدیم. چون طبق گفته ایجا کنند بحث علاقه ای به نتیجه ندارن
(۲۲/بهمن/۹۳ ۲۱:۵۹)کوروش بزرگ نوشته است: [ -> ]من مشکلی ندارم.
شاد باشید
در مورد هر چی میخواید صحبت کنید
۲۲/بهمن/۹۳, ۲۳:۵۴
من نگفتم علاقه ای به ادامه بحث یا نتیجش ندارم گفتم در مورد هر چی میخواید صحبت کنید چون من تا حدودی جوابم رو همون اوایل گرفتم.

۲۲/بهمن/۹۳, ۲۳:۵۷
(۲۲/بهمن/۹۳ ۲۳:۴۹)mahdy30na نوشته است: [ -> ]علم شما محدود به دانش خودتونه.و پاسخی هم که دنبالشین پبشتر ها پاسخ داده شده اما شما به اون نگاهنمیکنید.
جناب ایه قران که نه از معصوم بود و نه از فلاسفه
بلکه از کلام خود خالق من و شما.
بازهم بخوایین دلیل هست ولی کو چشم بینا و گوش شنوا و...
أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ؛ أَمْ خَلَقُوا السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ بَلْ لا يُوقِنُونَ - طور 35شما دلیل خواستین ارایه شد
از مغلطه آلوده کردن سرچشمه که بگذریم می رسیم به این واقعیت که متاسفانه تفاوت "ادعا" و "اثبات" رو نمی دونید.

ضمنا این که علم من محدود به دانش خودمه چه ربطی به بحث داره؟!!!
۲۲/بهمن/۹۳, ۲۳:۵۹
(۲۲/بهمن/۹۳ ۲۳:۳۳)namekarbary نوشته است: [ -> ]عرضم به حضور شما که در وجود خدا شک ندارم بلکه به عدم او علم دارم.
علم به عدم غیر ممکنه!

۲۳/بهمن/۹۳, ۰:۰۱
(۲۲/بهمن/۹۳ ۲۳:۵۹)حسن.س. نوشته است: [ -> ]علم به عدم غیر ممکنه!
نازباشی! هر مفهوم متنافرالاجزا معدومه

نکته جالبش این جاست که کسی که می گه علم به معدوم غیر ممکنه داره می گه می دانم که علم به معدوم وجود ندارد

۲۳/بهمن/۹۳, ۰:۰۸
(۲۳/بهمن/۹۳ ۰:۰۱)namekarbary نوشته است: [ -> ]نازباشی! هر مفهوم متنافرالاجزا معدومه
خودت که داری می گی عزیزم مفهوم متنافر الاجزاء! پس یک چیزی داری که درباره اش فکر کنی. این که نشد عدم!

(۲۳/بهمن/۹۳ ۰:۰۱)namekarbary نوشته است: [ -> ]نکته جالبش این جاست که کسی که می گه علم به معدوم غیر ممکنه داره می گه می دانم که علم به معدوم وجود ندارد
علم به معدوم تنها یک مفهوم خود ساخته برای ذهن توست. در ذهن خودت یک مفهوم می سازی و بعد اسمش را می گذاری مفهوم ندانستن و به آن می گویی علم به معدوم. این هیچ ربطی به عین عدم که علم به او غیر ممکن است ندارد و داری دو تا چیز را با هم خلط می کنی و خودت هم خوب می دانی که مغالطه می کنی!
این هم بماند که علم به ندانستن خودش اگر ندانستن است پس چگونه می شود آن را دانست؟! چون جنسش از علم حضوری است مثل علم به بودن خودمان که علم مادی مدرن هیچ وقت این را نفهمید و نخواهد فهمید. مشکل با غرب از همین جا آعاز می شود.
این هم بماند که علم به ندانستن خودش اگر ندانستن است پس چگونه می شود آن را دانست؟! چون جنسش از علم حضوری است مثل علم به بودن خودمان که علم مادی مدرن هیچ وقت این را نفهمید و نخواهد فهمید. مشکل با غرب از همین جا آعاز می شود.
۲۳/بهمن/۹۳, ۰:۰۹
پست قبل ویرایش شد. در هر صورت ممنون از این که ما رو خندوندی، دیگه نمی خواد علم حصولی رو انکار کنی 
«صورتها و مفاهيم ذهني، خاصيت مرآتيت و بيروننمايي و حکايت از اشياء خارجي را دارند و از آن جهت که وسيله و ابزاري براي شناختن خارجيات هستند، علم حصولي بهشمار ميروند، ولي از آن جهت که خودشان نزد نفس حاضر هستند و نفس مستقيماً از آنها آگاه ميشود، علم حضوري محسوب ميشوند و اين دو حيثيت با يکديگر فرق دارد: جز(1)حيثيت حضوري بودن آنها آگاهي بيواسطهٔ نفس از خود آنهاست، (2)و حيثيت حصولي بودن آنها نشانگري آنها از اشياء خارجي است.»
اون چیزی که مد نظرته حضور مفهوم نزد عالمه نه واقعیت خارجی اشیاء.
(حالا فکر نکنی متوجه نشدم یه چیزی گفتی توش موندیا
)

(۲۳/بهمن/۹۳ ۰:۰۸)حسن.س. نوشته است: [ -> ][/size][/size]ای وای بین مفهوم و مصداق خارجیش خلط می کنی. از کتاب مصباح یزدی برات نقل قول می کنم اگه متوجه نشدی بیشتر توضیح می دم:
خودت داری می گی علم به معدوم که تنها یک مفهوم خود ساخته برای ذهن توست و ربطی به خود معدوم ندارد. شما در ذهن خودت یک مفهوم ندانستن می سازی و بعد اسمش را می گذاری مفهوم ندانستن و به آن می گویی علم به معدوم که تنها یک مفهوم است. این هیچ ربطی به عین عدم که علم به او غیر ممکن است ندارددو تا چیز را با هم خلط می کنی و خودت هم خوب می دانی که مغالطه می کنی!
«صورتها و مفاهيم ذهني، خاصيت مرآتيت و بيروننمايي و حکايت از اشياء خارجي را دارند و از آن جهت که وسيله و ابزاري براي شناختن خارجيات هستند، علم حصولي بهشمار ميروند، ولي از آن جهت که خودشان نزد نفس حاضر هستند و نفس مستقيماً از آنها آگاه ميشود، علم حضوري محسوب ميشوند و اين دو حيثيت با يکديگر فرق دارد: جز(1)حيثيت حضوري بودن آنها آگاهي بيواسطهٔ نفس از خود آنهاست، (2)و حيثيت حصولي بودن آنها نشانگري آنها از اشياء خارجي است.»
اون چیزی که مد نظرته حضور مفهوم نزد عالمه نه واقعیت خارجی اشیاء.
(حالا فکر نکنی متوجه نشدم یه چیزی گفتی توش موندیا
)