۱/اردیبهشت/۹۴, ۱۳:۵۳
آنها شروع به خواندن اسامی کسانی که باید وارد جهنم می شدند کردند
نوبت به او رسید..نامش خوانده شد
او بر روی زانو خود سقوط کرد و فریاد زد که این نمی تواند باشد
"چگونه می توانند مرا به جهنم ببرند؟
من همه زندگی ام خدمت کردم ، من کلام خدا را ترویج کردم
چشمان او تار شده بود و او خیس عرق ، به لرزش افتاد
دو فرشته بازوانش را گرفتند
همانطور که پایش روی زمین کشیده می شد
آنها وی را از طریق جمعیت ، به سوی
شعله های آتش فروزان جهنم بردند
او فریاد می زد و متعجب بود ، آیا کسی وجود دارد ، که به او کمک کند
او تمام اعمال خوبی که انجام داده بود، را فریاد می زد ، که چگونه به پدرش کمک می کرد
روزه اش ، نمازهایش ، خواندن قرآنش
او التماس می کرد ، در صورتی که هیچ کس از آنها به وی کمک نکردند
فرشتگان جهنم او را با زور روی زمین می کشیدند و ادامه دادند
آنها نزدیک به آتش دوزخ رسیدند
او به عقب نگاه کرد و این آخرین درخواست او بود
ای رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نگفته بودی:
چگونه پاک می کند کسی را که
هر روز پنج بار در روز خود را ، در آب زلال شستشو می دهد
و نمازهای پنجگانه را بجای می آورد و دیگر هیچ پلیدی برایش باقی نمی ماند
او شروع کرد به فریاد زدن
نماز من نماز من
نماز من
دو فرشته متوقف نشدند
و آنها را به لبه پرتگاه جهنم آمدند
شعله های آتش صورتش را سوزاندند
او در لحظه آخر به عقب نگاه کرد
اما چشمانش دیگر امیدی نداشت و هیچ چیزی در سمت چپ او نبود.
یکی از فرشتگان او را به جلو انداخت
او خود را در هوا یافت و به سوی شعله های آتش افتاد
او فقط پنج یا شش متر افتاده بود
که در آن هنگام ، دستی بازویش را گرفت و او را به عقب کشید
او سر خود را بلند کرد و پیر مردی را با ریش بلند سفید دید
او گرد و غبار را از خود پاک کرد و از او پرسید:
"تو کی هستی؟" پیر مرد جواب داد: "من نمازهای توام".
"چرا اینقدر دیرکردی ! من تقریبا در آتش بودم
تو من را در آخرین لحظه نجات دادی قبل از اینکه بیفتم
پیر مرد لبخند زد و سرش را تکان داد:
توهمیشه من را در آخرین لحظه انجام می دادی ، آیا فراموش کرده ای؟
در آن لحظه، او چشم را باز و بسته کرد و و سر خود را از سجده برداشت
او عرق کرده بود. او صدایی از بیرون شنید
او اذان نماز را شنید
او به سرعت بلند شد و وضو گرفت
امام صادق علیه السلام می فرمایند:
وقتی نماز واجب را می خوانی
آنرا در وقت خودش
چنان بخوان که گویا آخرین نمازی است که میخوانی ونگرانی که
دیگر هرگز به نماز موفق نمی شوی
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود
که خداوند بزرگ و متعال می فرماید:
من تعهدی نسبت به بنده ام دارم که اگر
نماز را در وقتش بپا دارد
او را عذاب نکنم و
بی حساب او را به بهشت ببرم
این نوشته را برای دوستان و خانواده خود ... بفرستید
شاید شما بتوانید کمک کنید بعضی ها چشمهایشان باز شود
و چه کسی می داند؟
شاید این کار خوبی است که می تواند به شما در روز قیامت کمک کند......
نوبت به او رسید..نامش خوانده شد
او بر روی زانو خود سقوط کرد و فریاد زد که این نمی تواند باشد
"چگونه می توانند مرا به جهنم ببرند؟
من همه زندگی ام خدمت کردم ، من کلام خدا را ترویج کردم
چشمان او تار شده بود و او خیس عرق ، به لرزش افتاد
دو فرشته بازوانش را گرفتند
همانطور که پایش روی زمین کشیده می شد
آنها وی را از طریق جمعیت ، به سوی
شعله های آتش فروزان جهنم بردند
او فریاد می زد و متعجب بود ، آیا کسی وجود دارد ، که به او کمک کند
او تمام اعمال خوبی که انجام داده بود، را فریاد می زد ، که چگونه به پدرش کمک می کرد
روزه اش ، نمازهایش ، خواندن قرآنش
او التماس می کرد ، در صورتی که هیچ کس از آنها به وی کمک نکردند
فرشتگان جهنم او را با زور روی زمین می کشیدند و ادامه دادند
آنها نزدیک به آتش دوزخ رسیدند
او به عقب نگاه کرد و این آخرین درخواست او بود
ای رسول خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نگفته بودی:
چگونه پاک می کند کسی را که
هر روز پنج بار در روز خود را ، در آب زلال شستشو می دهد
و نمازهای پنجگانه را بجای می آورد و دیگر هیچ پلیدی برایش باقی نمی ماند
او شروع کرد به فریاد زدن
نماز من نماز من
نماز من
دو فرشته متوقف نشدند
و آنها را به لبه پرتگاه جهنم آمدند
شعله های آتش صورتش را سوزاندند
او در لحظه آخر به عقب نگاه کرد
اما چشمانش دیگر امیدی نداشت و هیچ چیزی در سمت چپ او نبود.
یکی از فرشتگان او را به جلو انداخت
او خود را در هوا یافت و به سوی شعله های آتش افتاد
او فقط پنج یا شش متر افتاده بود
که در آن هنگام ، دستی بازویش را گرفت و او را به عقب کشید
او سر خود را بلند کرد و پیر مردی را با ریش بلند سفید دید
او گرد و غبار را از خود پاک کرد و از او پرسید:
"تو کی هستی؟" پیر مرد جواب داد: "من نمازهای توام".
"چرا اینقدر دیرکردی ! من تقریبا در آتش بودم
تو من را در آخرین لحظه نجات دادی قبل از اینکه بیفتم
پیر مرد لبخند زد و سرش را تکان داد:
توهمیشه من را در آخرین لحظه انجام می دادی ، آیا فراموش کرده ای؟
در آن لحظه، او چشم را باز و بسته کرد و و سر خود را از سجده برداشت
او عرق کرده بود. او صدایی از بیرون شنید
او اذان نماز را شنید
او به سرعت بلند شد و وضو گرفت
امام صادق علیه السلام می فرمایند:
وقتی نماز واجب را می خوانی
آنرا در وقت خودش
چنان بخوان که گویا آخرین نمازی است که میخوانی ونگرانی که
دیگر هرگز به نماز موفق نمی شوی
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود
که خداوند بزرگ و متعال می فرماید:
من تعهدی نسبت به بنده ام دارم که اگر
نماز را در وقتش بپا دارد
او را عذاب نکنم و
بی حساب او را به بهشت ببرم
این نوشته را برای دوستان و خانواده خود ... بفرستید
شاید شما بتوانید کمک کنید بعضی ها چشمهایشان باز شود
و چه کسی می داند؟
شاید این کار خوبی است که می تواند به شما در روز قیامت کمک کند......

