روزنامه اعتماد گفتگویی با رییس مرکز تحقیقات ژنتیک نور؛ بانی طرح شناسایی هویت شهدای گمنام انجام داده است؛
١٠اسفند ماه، هويت كد ٢٨٨٧ شناسايي شد. كد ٢٨٨٧ در عمليات والفجر ٦ شهيد شده بود. ١٠ اسفند ماه هويت كد ٧٠٥٠ شناسايي شد. كد ٧٠٥٠ سال ٦٤ شهيد شده بود. ١٠ اسفند ماه هويت كد ٢/٢٨٩٣ شناسايي شد. ٥ سال قبل پدر و مادر كد ٢/٢٨٩٣ هنوز زنده بودند... ... ...
نامه شناساييها در اتاق پيكرشناسي امضا ميشود. اتاق پيكرشناسي مركز تحقيقات ژنتيك نور، سادهترين، ساكتترين و مقدسترين اتاق در اين ساختمان كوچك است. اشياي داخل اين اتاق، در اين ١٣ سال، شاهدان روايتي تلخ، عظيم و ماندگار بودهاند. آن ميز فلزي وسط اتاق با صفحه توري، در اين ١٣ سال بستر استخوانهاي صدها شهيد بوده است؛ شهدايي كه بينام شدند. شهدايي كه بينام ماندند و دهها جفت چشم و دهها دل را اسير انتظار كردند. كمدهاي كنار اتاق صدها جعبه پلاستيكي كوچك را در خود جا داده است؛ جعبههايي كه محتوايش تكههاي كوچك استخوان است. هر تكه استخوان متعلق به يك شهيد است. روي جعبهها هيچ نامي نوشته نشده. جعبهها كد دارد. هر كد، يك شهيد. كدها با ماژيك آبي نوشته شده. اين اتاق تنها جايي است كه محرم هويت شهداي گمنام است. تنها زينت اتاق، تصويري از شهيد علي هاشمي است. سردار هور؛ نخستين كسي كه پا به هور گذاشت و آخرين كسي كه در هور جاودانه شد... ... ... ...
ان شاء الله ادامه دارد ...
طبقه بالاي اين ساختمان، يك كمد است. يك كمد چوبي انباشته از كلاسور. كلاسورهايي كه با رنگ آبي، سبز و قرمز از يكديگر تفكيك شده است. كاغذهاي كلاسورهاي قرمز، هر برگ كاغذ، مشخصات يك شهيد گمنام است. كاغذهاي كلاسور آبي، هر برگ كاغذ، مشخصات ژنتيكي خانواده يك شهيد گمنام است. كاغذهاي كلاسور سبز، هر برگ كاغذ، مشخصات يك شهيد شناسايي شده است.
در اين اتاق ميشود فيلمي از مواجهه مستقيم مادر شهيد با خبر شناسايي شدن پسرش ديد. ميشود فيلمي از تفكيك بقاياي پيكر ١٧٥ غواص شهيد ابوفلوس را ديد. ميشود با هر برش از اين فيلمها گريست. فيلمهايي كه بيبديلترين اسناد قهرمانيها هستند... . و محمود تولايي؛ رييس مركز تحقيقات ژنتيك نور؛ باني طرح شناسايي هويت شهداي گمنام، وقتي برگهاي اين كلاسورها را ورق ميزند، وقتي نامه خانوادههاي چشم به راه را ميخواند، وقتي اسم شهدا و ياد مادر شهدا را به زبان ميآورد... . سكوت در اين گفتوگو جاي پررنگي داشت. سكوتي متاثر از بغض؛ بغضي مولود حس حرمت. حس حرمتي براي قهرمانهاي وطن... ... ... ... ... ...
ان شاء الله ادامه دارد ...
اما شهادت هم زياد ديديد در كنار نجاتها.
طبيعت دفاع مقدس اين بود كه يك طرف، صف آرايي بيش از ٣٠ كشور با انواع تكنولوژي و انواع ابزارها و سلاحها و يك طرف، مردمي متكي به خود و متحمل تحريم حتي سيم خاردار شكل بگيرد.
شهادت و از دست دادن عزيز در صحنههاي جنگ و نبرد اجتناب ناپذير است. ما هم دوستاني را از دست داديم، جواناني كه دانشجو بودند و اگر امروز بودند، شايد از ما موثرتر بودند و امروز هم بايد خودمان را مرهون آنها بدانيم.
تلخترين صحنهاي كه در جنگ ٨ ساله ديديد چه بود؟
...يك رزمنده با پاي خودش يا توسط همرزمش، به عنوان مصدوم شيميايي وارد اورژانس صحرايي ميشود اما عوارض سموم دست به كار ميشود و همين فرد را روي برانكارد، به عنوان شهيد از اورژانس بيرون ميبري.
ان شاء الله ادامه دارد ...
تلخترين صحنهاي كه در جنگ ٨ ساله ديديد چه بود؟
...يك رزمنده با پاي خودش يا توسط همرزمش، به عنوان مصدوم شيميايي وارد اورژانس صحرايي ميشود اما عوارض سموم دست به كار ميشود و همين فرد را روي برانكارد، به عنوان شهيد از اورژانس بيرون ميبري.
يعني فاصله زماني تاثيرگذاري عوامل شيميايي تا اين حد كوتاه بود؟
در مورد برخي سموم شيميايي مثل عامل خون (سيانيد هيدروژن) يا عامل اعصاب (تابون يا سارين) دقايقي بيشتر فرصت نداري براي خنثي كردن تاثير سموم در بدن. به همين جهت به شرايطي رسيديم كه كيف امداد فردي در اختيار رزمندهها گذاشتيم تا به محض استنشاق بوي گاز شيميايي، به سرعت آمپولهاي خود تزريق را استفاده كنند.
ان شاء الله ادامه دارد ...
مثل آتروپين.
يكي از آمپولها آتروپين بود. اما در مورد گاز خردل (سولفور موستارد) شرايط فرق ميكرد. بسياري موارد، رزمندهاي كه گاز را استنشاق كرده بود به اورژانس منتقل ميشد و تا ميخواستي اقدامات خنثي سازي را انجام بدهي و او را به حمام ببري و آلودگي سطحي را شست و شو دهي و آلودگيهاي چشم را برطرف كني، بخش داخلي متاثر از استنشاق گاز نابود شده بود. و ما اين لحظات را ميديديم.
اول بينايي چشم مختل ميشد، بعد تاولهاي پوستي ميآمد، تا ميرسيد به سرفهها و در نهايت، قطع مسير تنفسي به دليل التهابات شديد ريه... اما در كنار اين لحظههاي سخت، لحظههاي شيرين هم داشتيم. وقتي با ١٠ دقيقه كار ميتوانستي جان چند رزمنده را نجات دهي، محل خونريزيهاي شديد را به سرعت مسدود كني و رگ بگيري، اينها شيرين بود.
ان شاء الله ادامه دارد ...
رزمندههايي كه شما براي مداوايشان ميرفتيد همسن شما بودند. هيچ در آن زمانهايي كه ميرفتيد، فكر كرديد كه آيا جرات داريد مثل اينها برويد آن جلو، برويد و با آن عراقي و آن تانك و آن آر پي جي مواجه شويد؟
راستش را بگويم؟... . من اصلا شجاعت خودم را با آنها نميتوانم مقايسه كنم. اينكه بعضيها پيشقدم ميشدند كه معبر مين باز بشود و ميگفتند وقتي بيفتم روي اين معبر، روي مينها، يك متر و نيم را پوشش ميدهم تا شما رد شويد، اين خيلي ايمان و اعتقاد ميخواهد.
ما در مقابل اينها ذرهاي بيش نبوديم. من شجاعت آنها را نداشتم اما سعي كردم هيچوقت به آرمان آنها پشت نكنم. گاهي بعضيها تهمت ميزدند به دانشجوياني كه جبهه ميرفتند و ميگفتند اينها براي فرار از درس ميروند جبهه. بار جنگ روي دوش همه نبود. من براي خنثي كردن اين تهمتها، در يك ترم، درسهاي دو ترم- ٤٠ واحد - را امتحان دادم. روز دفاع از پاياننامهام هم روي ميز دفاعيه، گلداني گذاشتم كه يك پوكه خمپاره بود. و اين خاطرات ماست در مقابل آنهايي كه خودشان دستي در دفاع از وطن نداشتند. حس امروز من از تمام آنچه در جبهه ديدم اين است كه ميتوانم بگويم ما با افتخار ايستاديم...
ان شاء الله ادامه دارد ...
شايد همين مواجهات باعث شد كه شما بشويد محمود تولايي. خيليها همزمان با شما بيوتكنولوژي خواندند و فارغ التحصيل شدند. چه انگيزهاي، چه نقطهاي، چه مشاهدهاي شما را برد به اين سمت كه براي شناسايي هويت شهداي بدون نام و نشان قدم برداريد؟
خيلي مسيرها را آدم با محاسبات خودش نميرود. او را ميبرند. احساس من فقط اين بود اگر احمد و قاسم و عليرضا و مجيد؛ دوستانم كه شهيد شدند، اگر بودند حتما خيلي كار ميكردند. آن كسي كه از جانش گذشت و شهيد شد، اگر امروز بود، حتما خيلي كار ميكرد. تنها انگيزهام فقط اين بود كه كوتاهي نكنم. من همزمان با حادثه ١١ سپتامبر، خارج از كشور مشغول بخشي از تحصيلاتم بودم و متوجه شدم آنها براي شناسايي قربانيان حادثه از روشهاي ژنتيك استفاده ميكنند.
اين تلنگري بود براي من كه چرا ما با همين روش در كشور خودمان اين كار را نكنيم آنهم وقتي هر سال برادران و همرزمان شهدا به مناطق عملياتي ميروند براي پيدا كردن پيكرهاي عزيزانشان. سال ٨٠ دكتراي تخصصيام را گرفتم و اواخر همان سال به كشور برگشتم و دنبال نهادي براي حمايت از اين كار بودم. به تمام مراجعي كه فكر ميكردم در اين زمينه مسووليتي دارند مراجعه كردم. وقتي گذرم به سردار باقرزاده (فرمانده كميته جستوجوي مفقودين) افتاد، او مثل تشنهاي بود كه به آب رسيده باشد. بلافاصله استقبال كرد و گفت چند سال است كه از وزارت بهداشت و سازمانهاي تخصصي و پزشكي قانوني خواسته كه در اين مورد كمك كنند اما پاسخ شنيده كه اين تكنولوژي و توان فني را در اختيار نداريم. در حالي كه ما علم و مباني و منطق موضوع را داشتيم و حتي اگر اين مسيرها را نرفته بوديم اما حالا بايد تلاش ميكرديم تا به نتيجه برسيم. فلسفه شناسايي هويت اين است كه بايد ژن و اصول مهندسي ژن را بشناسيد و اصول دستكاري و دست ورزي و كار كردن با ژن را بدانيد و تمام رخدادها هم مبتني بر اين گنجينه ژنتيكي است.
ان شاء الله ادامه دارد ...
گفته بوديد كه در مراحل تحقيق و شناسايي، حتي ميتوانيد بفهميد كه مثلا، شهيد دندان عقلش را كشيده بوده يا شكستگيهاي كهنه در بدن داشته. براي تكميل اسناد هويت، بايد تمام عملياتها را مرور كنيد و به جزييترين و دقيقترين اطلاعات برسيد. يك جور بازخواني هشت سال دفاع مقدس را انجام ميدهيد. اين چه حسي به شما ميدهد؟
گاهي اوقات در بررسي يك پيكر، دوستان پيكر شناس ما از يك طرف ميگويند اين شهيد ٢٠ سال بيشتر نداشته، از يك طرف ميگويند اين شهيد با اين ساييدگي مهره يا استخوانهاي مفصل پا بيش از ٣٠ سال داشته و دچار تعارض ميشويم و ميرويم سراغ خانوادهها و اظهار نامهها. هفته گذشته براي پرونده يك شهيد، از خانوادهاش پرسيديم شغل برادر شما چه بود؟ گفتند كشاورز بوده. به همكارم گفتم رمز همين است. ويژگيهاي يك جوان ٢٠ ساله كه خودكار به دست ميگرفته با ٢٠ سالهاي كه با اين دست و پا زحمت ميكشيده و كار ميكرده متفاوت است. استخوان تنومندتر و قويتر ميشود و بعضي جاها پهنتر و گاهي دچار فرسودگي ميشود.
ما از كوچكترين اطلاعات صرفنظر نميكنيم. حتي در كنار اطلاعات درباره ابعاد استخوانها و اندازهگيريها و تخمين سن، لوازم كشف شده همراه پيكر شهيد را هم بررسي ميكنيم. يك شهيد شلوار ٦ جيب به پا داشته، يك شهيد ژاكت به تن داشته يا سه لايه جوراب پوشيده بوده كه نشان ميدهد در شرايط بسيار سرد ميجنگيده. اين اطلاعات، تحليلهاي جانبي را تشكيل ميدهد و تحليلهاي جانبي چه زمان به درد ما ميخورد؟ وقتي به شناسايي رسيديم و ميخواهيم اطلاعاتمان را با خانواده چك كنيم و از خانواده ميپرسيم كه آيا شهيد پروتز داشته يا دچار شكستگي بوده يا لنگش پا داشته. فكر كنم شهيد سيد مهدي مدرس، جوش خوردگي بسيار ناجوري در استخوان رانش داشت. استخوان كه بايد صاف ميبود، روي هم آمده بود و زمان جوش خوردگي، حداقل يك سال پيش از شهادت بود. چند پزشك خارجي مهمان ما بودند و اين نمونه را به آنها نشان دادم. ميگفتند اين يك نمونه ويژه از تعهد و ايثار براي يك انسان است كه با وجود آن شرايط دردناك، درد را تحمل كرده اما جبهه را ترك نكرده. امروز كسي اگر دچار يك دررفتگي ساده بشود، دست يا پا يك ماه در گچ ميماند كه مبادا جوش خوردگي كج و دردناك شود... گاهي هم به بن بستهايي ميخوريم و هر چه آزمايش را تكرار ميكنيم جواب نميدهد. در اين موارد، من تنها نتيجهاي كه ميگيرم اين است كه اين شهيد دوست داشته گمنام بماند و ديگر، تكنيك و ابزار پيشرفته هم پاسخگوي اين نمونه نيست.
ان شاء الله ادامه دارد ...
خاطراتتان به شما كمك ميكند در تكميل پروندهها؟ ممكن است در تكميل جزييات پروندهها از خاطرات خودتان هم استفاده كنيد؟
من بلافاصله بعد از آزادسازي خرمشهر رفتم و شرايط شهر را ديدم. موانع مين و كانالها و شيارها و صحنههاي عمليات و سنگرها را ديده بودم و ميشناختم و اين آگاهيها، امروز كمك ميكند كه شما يك حس واقعي از آن شرايط داشته باشيد. خانوادهاي در اظهار نامهاش نوشته كه بچه من در شرق دجله بوده. ما در شناساييها به پيكري ميرسيم كه با مشخصات اين خانواده همخواني دارد اما در نهر خيّن تفحص شده. من بايد بدانم نهر خيّن با شرق دجله چه نسبتي دارد.
به همين دليل ما از نقشه مشابه نقشه مورد استفاده در معراج شهدا استفاده ميكنيم كه نقاط و نواحي تفحص در دو سوي مرز را مشخص كرده است. بايد اطلاعاتمان را با كتابهاي مربوط به نقشههاي عملياتي مقايسه كنيم ضمن آنكه از دوستان با تجربه در معراج هم كمك ميگيريم. وقتي يافتههاي آزمايشگاهيمان تاييد شد، نتايج را به آنها منعكس ميكنيم و تاييد آنها را ميگيريم و نامه شناسايي هويت را صادر ميكنيم.
ان شاء الله ادامه دارد ...