(۱۰/شهریور/۹۵ ۱۹:۵۱)aliabad نوشته است: [ -> ]ضمنا طبق خبر واصله شکایت برخی ازنمایندگان از آقای مطهری منتفی شد چون وجهه ای نداشت اینک آقای وزیر باید گزارش کشتار 67 را به مردم بدهد
در حق هیچکس نباید ظلم بشه اما اعضای منافقین قطعا محارب بودند . شما دارید در مورد عضویت در سازمانی حرف میزنید که علنا در نشریات خودشون جنایات خودشون رو اعلام می کردند
منبع :
http://www.aryanews.com/NewsFeed/1256529/
یعنی اینطور نیست که مثلا بگیم یک عده ای از اونا شخصا قتل کرده اند ولی یک عده دیگر شخصا قتل نکرده اند ! بلکه همشون به واسطه عضویت در این سازمان و همکاری ( هر سطح از همکاری ) در اعمال این سازمان شریک شده اند . جای هیچ شکی نیست که حتی کمترین همکاری با چنین سازمانی به معنی شریک شدن در اعمال این سازمان از جمله ریختن خون چندین هزار نفر انسان بی گناه و شکنجه ی بسیاری دیگر هست
همکاری که سهله ، حتی این تظلم خواهی هایی که طوری از اینا حرف میزنن انگار اینا افرادی بوده اند که ممکنه در حق کسانی که کشته باشیم ظلم شده باشه ، که موجب کم شدن از وحشی گری و خیانت و خباثت اینها در چشم ملت میشه ، قطعا گناهی نابخشودنی هست . مواظب آخرتتون باشید
تعدادی از فرمایشات امام خمینی از مجموعه سخنان امام (صحیفه امام خمینی)
تاریخ: ۱۳۶۳/۱۲/۲۶
عنوان: لزوم رعایت احتیاط در مورد زندانیان
مخاطب: هیأت سرپرستی و عفو زندانیان
بسم اللّه الرحمن الرحیم
هیچگاه در ذهن من خطور نکرده و نمیکند که شما خدای ناکرده ذرهای خلاف واقع عمل کرده باشید. من به شما علاقه دارم و همگی شمارا میشناسم و همه شما مورد تأیید من هستید. ولی مطلبی را که من باید تذکر دهم این است که همۀ ما باید احتیاط را به طور کلی مراعات کنیم. هم شما و هم من هیچ کدام نمیخواهیم که حتی یک نفر بیگناه در زندان بماند، ولی این اسباب آن نشود که کسانی که گنهکارند به سزای اعمالشان نرسند. دیدید که منافقین در دانشگاه چه کردند. همه میگویند آنهایی که آدم کشتهاند باید مجازات شوند. البته من هر وقت هر حرفی را میزنم هر کس بر طبق سلیقۀ خود از آن برداشت میکند. هر کس هر چه میخواهد بگوید، شما به کارتان ادامه دهید. من از دوران اواخر طلبگیام شما را میشناسم و بشما اطمینان دارم.
کار شما خدمتی است بزرگ. سعی کنید هیچ کس بیخود در زندان نماند. خداوند شمارا تأیید نماید و موفق کند.
منبع :
http://farsi.khamenei.ir/sahifeh-content?id=16233
قضایای سال 67 :
تاریخ: ۱۳۶۷/۰۴/۳۱
عملیات " فروغ جاویدان " توسط منافقین (سازمان مجاهدین خلق ، MEK)
تاریخ: ۱۳۶۷/۰۵/۰۲
عنوان: تشکیل دادگاه ویژۀ تخلفات جنگ
مخاطب: علی رازینی (رئیس سازمان قضایی نیروهای مسلح)
بسم اللّه الرحمن الرحیم
جناب حجت الاسلام آقای علی رازینی، رئیس سازمان قضایی نیروهای مسلح
جنابعالی موظف میباشید:
1ـ دادگاه ویژۀ تخلفات جنگ را در کلیۀ مناطق جنگی تشکیل و طبق موازین شرع بدون رعایت هیچ یک از مقررات دست و پاگیر به جرایم متخلفان رسیدگی نمایید.
2ـ هر عملی که به تشخیص دادگاه موجب شکست جبهۀ اسلام و یا موجب خسارت جانی بوده و یا میباشد مجازات آن اعدام است. والسلام.
2/5/67
روح اللّه الموسوی الخمینی
منبع:
http://farsi.khamenei.ir/sahifeh-content?id=16518
تاریخ: ۱۳۶۷/۰۵/۰۵
عملیات مرصاد و در هم کوبیدن منافقین
عملیات مرصاد از زبان سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
نقل قول:دو سه روز قبل از عملیات «مرصاد» و یا چهار پنج روز قبل از آن، دشمن (عراقیها) سوء استفاده کرد وقتی که قطعنامه پذیرفته شد. کدام قطعنامه؟ قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت. تازه داشت جمهوری اسلامی قطعنامه را میپذیرفت که عراقیها سوء استفاده کردند. فکر کردند جنگ تمام شد و ما هیچ آمادگی نداریم. آمدند از ۱۴ محور در غرب کشور هجوم آوردند. آنهایی که با جغرافیای منطقه آشنا هستند، از آن بالا گرفته تنگه باوسیی، تنگه هوران، تنگه ترشابه، بعد هم پاسگاه هدایت، پاسگاه خسروی، تنگاب نو، تنگاب کهنه، نفت شهر، سومار، سرنی تا مهران حدود ۱۴ محور، دشمن آمد داخل، رزمندگان ما را دور زد. ما تا آن روز ۴۰ تا ۵۰ هزار اسیر از آنها داشتیم و آنها اسیر از ما کمتر داشتند. این علمیات خیلی وحشتناک بود! دلهایمان را غم فراگرفت. من توی خانه بودم، یک دفعه ساعت ۸:۳۰ شب از ستاد کل (که من الآن در آنجا کار می کنم که در آن موقع معاون عملیاتش یکی از برادران سپاه بود) به من زنگ زدند و گفتند: فلان کس! دشمن از سرپل ذهاب، گردنه پاتاق با سرعت به جلو میآید. همینجوری سرش را انداخته پایین میآید. من گفتم: کدام دشمن؟! اگر تنها از یک محور سرش را انداخته، پس چه جور دشمن است؟! گفت: نمیدانیم. همینطور آمده الآن به کرند هم رسید و کرند را هم گرفتند. چون بعد از پاتاق، میشود کرند، بعد از کرند، میشود اسلام آباد غرب و سپس نیز میآید به کرمانشاه. گفت: همینجور دارد جلو میآید. گفتم: این چه جور دشمنی است؟ گفت: ما هیچی نمیدانیم. گفتم: حالا از ما چه میخواهید؟ گفتند: شما بیایید بروید منطقه. خلاصه گفتم: اول یک حکمی بنویسد که من رفتم آنجا، نگویند تو چه کارهای؟ درست است نمایندهی حضرت امام هستم ولی نمایندگی حضرت امام از نظر فرماندهی نقشی ندارد. او گفت: هر حکمی میخواهی بگو ما مینویسیم. ما هر چه فکر کردیم دیدیم مغزمان کار نمیکند. حواسمان پرت شد که این دشمن چه کسی است. آخر گفتم: فقط به هواپیما بگویید که آماده بشود ما با هواپیما برویم به کرمانشاه. هواپیما آماده کردند. رسیدیم کرمانشاه دیدیم اصلاً یک محشری است. مردم ریختند بیرون شهر از شدت وحشت. این جادهی بین کرمانشاه بیستون تقریبا حالت بلواری دارد. تمام پر آدم، یعنی اصلا هیچ کس نمیتواند حرکت کند. طاق بستان محل قرارگاه بود. مجبور شدیم پیاده شویم. ماشین گرفتیم رفتیم تا رسیدیم. تا ساعت ۱:۳۰ شب ما دنبال این بودیم، این دشمنی که دارد میآید کیه؟ ساعت ۱:۳۰ شب یک پاسداری سراسیمه و ناراحت آمد گفت: من اسلام آباد بودم، دیدم منافقین آمدند ریختند توی شهر. تازه فهمیدم منافقین هستند ریختند توی شهر. شهر را گرفتند آمدند پادگان ارتش را (که آن موقع ارتش آنجا نبود. ارتش همه توی جبهه ها بودند، فقط باقیماندهی آنها بودند) گرفتند. فرمانده، سرهنگی بود، حرفشان را گوش نمیکرد. همانجا اعدامش کردند و میخواستند بیایند به طرف کرمانشاه، توی مردم گیر کردند، چون مردم بین اسلام آباد تا کرمانشاه با تراکتور، ماشین و هر چی داشتند، ریختند توی جاده. پس اولین کسی که جلوی آنها را گرفته بود خود مردم بودند. من به آقای «شمخانی» که الآن وزیر دفاع است و آن وقت معاون عملیاتی در ستاد کل بود گفتم: فلان کس! ما که الآن کسی را نداریم، با کدام نیرو دفاع کنیم؟ نیروهامون هم توی جبهه مانده اند. اینجا کسی را نداریم. هوانیروز همین نزدیک است، زنگ بزن به فرمانده آنها، خلبانها ساعت ۵ صبح آماده شوند، من می روم توجیه شان می کنم. از زمین که کسی را نداریم، با خلبانان حمله می کنیم. ایشان زنگ به فرمانده هوانیروز میزند میگوید: من شمخانی هستم. فرمانده هوانیروز میگوید: من به آقای شمخانی ارادت دارم ولی از کجا بفهمم که پشت تلفن شمخانی باشد، منافق نباشد؟ تلفن را من گرفتم. من اکثر خلبانها را میشناختم چون با اکثر آنها خیلی به مأموریت رفته بودم. همهی آنها آشنا هستند. زنگ زدم اسمش «انصاری» بود. گفتم: صدای مرا میشناسی؟ تا صدای ما را شنید گفت: سلام علیکم و احوال پرسی کرد. گفتم: ساعت ۵ صبح خلبانها آماده باشند تا من توجیهشان کنم. صبح تا هوا روشن شد شروع کنیم، و گرنه دیگه منافقین بریزند اوضاع خراب میشود. ۵ صبح ما رفته بودیم، همه خلبانها توی پناهگاه آماده بودند، توجیهشان کردیم که اوضاع خراب است. دوتا هلیکوپتر جنگی کبری، یک هلیکوپتر ۲۱۴ آماده بشوند و با من بیایند. اول ببینم کار را از کجا شروع کنیم؟ بعد بقیه آماده باشند که تا گفتیم بیایند. این دو تا کبری را داشتیم، خودمان توی هلیکوپتر ۲۱۴ جلو نشستیم. گفتم: همینجور سر پایین برو جلو ببینیم این منافقین کجایند. همینطور از روی جاده میرفتیم نگاه میکردیم مردم سرگردان را می دیدیم. ۲۵ کیلومتر که گذشتیم رسیدیم به گردنه چال زبر که الآن اسمش را گذاشتهاند گردنه مرصاد. من یک دفعه دیدم وضعیت غیرعادی است. با خاکریز جاده را بستهاند و یک عده پشتش دارند با تفنگ دفاع میکنند. ملائکه و فرشتگان بودند! از کجا آمده بودند؟ کی به آنها مأموریت داده بود؟! معلوم نبود. هلیکوپتر داشت میرفت. یک دفعه نگاه کردم، مقابل، اون ور خاکریز، پشت سرهم تانک، خودرو و نفربر همینجور چسبیده، و همه معلوم بود مربوط به منافقین است و فشار میآورند تا از این خاکریز رد بشوند. به خلبانها گفتم: دور بزنید و گرنه ما را میزنند. به اینها گفتم: بروید از توی دشت. یعنی از بغل برویم. رفتیم از توی دشت از بغل، معلوم شد که حدود ۳ تا ۴ کیلومتر طول این ستون است. من کلاه گوشی داشتم، میتوانستم صحبت کنم. به خلبان گفتم: اینها را میبینید؟ اینها دشمنند. بروید شروع کنید به زدن تا بقیه هم برسند. خلبانهای دوتا کبریها رفتند به طرف ستون، دیدم هر دویشان برگشتند. من یک دفعه داد و بیدادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتید؟ گفتند: بابا! ما رفتیم جلو، دیدیم اینها هم خودیاند! چی چی بزنیم اینهارو؟! خوب اینها ایرانی بودند، دیگه مشخص بود که ظاهراً مثل خودیها بودند و من هرچه سعی داشتم به آنها بفهمانم که بابا! اینها منافقند. گفتند: نه بابا! خودی را بزنیم! برای ما مسئله دارد، فردا دادگاه انقلاب، فلان. آخر عصبانی شدم، گفتم بنشین زمین. او هم نشست زمین. دیدیم حدودا ۵۰۰ متریِ ستون زرهی نشستهایم و ما هم پیاده شدیم و من هم به خاطر اینکه درجههایم مشخص نشود از این بادگیرها پوشیده بودم. کلاهم را هم انداخته بودم توی هلیکوپتر. عصبانی بودم، ناراحت که چه جوری به اینها بفهمونم که این دشمن است؟! گفتم: بابا! من با این درجهام مسئولم. آمدم که تو راحت بزنی. مسئولیت با منه. گفت: به خدا من میترسم. من اگر بزنم، اینها خودیاند، ما را میبرند دادگاه انقلاب. حالا کار خدا را ببینید! منافقین مثل اینکه متوجه بودند که ما داریم بحث میکنیم راجع به اینکه میخواهیم بزنیم آنها را. منافقین سرلوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. حالا من خودم توپچی بودم. اگر من میخواستم بزنم، با اولین گلوله مغز هلیکوپتر را میزدم چون با توپ خیلی راحت میشود زد. فاصله یا برد ۲۰ کیلومتری را میزنیم، حالا که فاصله ۵۰۰ متری. خیلی راحت میشود زد. اینها مثل اینکه وارد هم نبودند، زدند، گلوله ۵۰ متری ما که به زمین خورد، من خوشحال شدم چون دلیلی آمد که اینها خودی نیستند. گفتم: دیدی خودیها را؟ اینها بچه کرمانشاه بودند، با لهجه کرمانشاهی گفتند: به علی قسم الآن حسابش را میرسیم. سوار هلیکوپتر شدند و رفتند. جایتون خالی. اولین راکتی که زد، کار خدا بود، اولین راکت خورد به ماشین مهماتشان. خود ماشین منفجر شد. بعد هم این گلولهها که داخل بود، مثل آتشفشان میرفت بالا. بعد هم اینها را هرچه میزدند، از این طرف جایشان سبز میشدند، باز میآمدند. من دیگه به هلیکوپتر کبری گفتم: بچهها! شماها بزنید، ما بریم به دنبال راه دیگه. چون فقط کافی نبود که از هوا بزنیم. باید کسی را از زمین گیر میآوردیم. ما دیگه رفتیم شناسایی کردیم، یک عده توی سهراهی روانسر، یک عده توی بیستون، فلاکپ، هرچه گردان بود، اینها را با هلیکوپتر سوار میکردیم، دور اینها میچیدیم. مثل کسی که با چکش میخواهد روی سندان بزند، اول آزمایش میکند بعد میزند که درست بخورد. ما دیگه با خیال راحت دور آنها را گرفتیم. محاصره درست کردیم. نیروهای سپاه هم از خوزستان بعد از ۲۴ ساعت رسید. نیروهای ارتش هم از محور ایلام آمد. حال باید حساب کنید از گردنه چال زبر تا گردنه حسن آباد ۵ کیلومتر طولش است. همه اینها محاصره شدند ولی هرچی زده بودیم باز جایش سبز شده بود. بعد از ۲۴ ساعت با لطف خداوند اینان چه عذابی دیدند... بعضی از آنها فراری میشدند توی این شیارهای ارتفاعات، که شیارها بسته بود، راه نداشت، هرچه انتظار میکشیدیم نمی آمدند. میرفتیم دنبال آنها، میدیدیم مردند. اینها همه سیانور خوردند خودشان را کشتند. توی اینها، دخترها مثلاً فرماندهی میکردند. از بیسیمها شنیده میشد: زری، زری! من بگوشم. التماس، درخواست چه بکنند؟ اوضاع برای آنها خراب بود. ما دیدیم اینها هم منهدم شدند... بعد گفتیم برویم دنبالهی اینها را ببندیم که فرار نکنند. باز دوباره دو تا هلیکوپتر کبری گیر آوردیم و یک هلی کوپتر ۲۱۴ که رفتم به طرف گردنه پاتاق. از اسلام آباد رد میشدم، جاده را نگاه میکردم که ببینم منافقین چگونه رفت و آمد میکنند. دیدیم یک وانتی با سرعت دارد میرود. حقیقتش دلمون نیامد که این یکی از دستمون در برود. به خلبان کبری گفتم: از بغل با اون توپت (توپ ۲۰ میلیمتری خوبی دارند. از دو سه کیلومتری خوب میزند) یک رگباری بزن ترتیبش را بده. گفت: اطاعت میشه. تا آمدم بجنبم دیدم هلیکوپتر رفته بالای سرش، مثل اینکه میخواهد اینها را بگیرد! من گفتم: جلو نرو زیرا اگر بروی جلو میزنندت. یک دفعه هلیکوپتر را زدند! دیدم هلیکوپتر رفت خورد به زمین شخمزده. یک دود غلیظی مثل قارچ بلند شد. مثل اینکه دود از کلهی ما بلند شد که ای کاش نگفته بودیم برو. اشتباه کردم. حالا چکار کنیم؟ خلبان را نجات بدهم ما را هم می زدند. آنجا پر منافق بود. به هر صورت خلبانها را راضی کردم که برویم یک آزمایش کنیم ببینیم که میتوانیم خلبان را نجات بدهیم؟ دیدیم هلیکوپتر دومی گفت: من توپم کار نمیکند! نمی توانم پشتیبانی کنم. برویم آنجا میزنند. گفتم: هیچی، اینها که شهید شدند، برویم به طرف ادامه هدف. رفتیم محل را شناسایی کردیم. حدود یکی دو گردان نیرو را من توی گردنه پاتاق پیاده کردم و راه را بر آنها بستم که فرار نکنند. برگشتیم شب شد. صبح ساعت ۸ بود که من توی طاق بستان بودم. یک دفعه تلفن زنگ زد فرماندهی هوانیروز گفت: فلان کس! دوتا خلبان پیش من هستند! دوتا خلبانی که دیروز گفتی شهید شدند. گفتم: چی؟! من خودم دیدم شهید شدند. گفت: آنها آمدند. بعد خودمان را به خلبانها رساندیم. تعریف کردند و گفتند: ما رفتیم آنها را از نزدیک کنترل کنیم، ما را زدند، سیستمهای فرمان هلیکوپتر قفل شد. یعنی دیگه کنترل نبود. ما فقط با هنر خودمان، زدیم به خاک به صورت سینمال، که سقوط نکنیم. وقتی زدیم یک دفعه دیدیم موتور دارد آتش میگیرد ولی ما زندهایم. هنوز یکی از کابینها باز میشد. لکن کابین دیگری باز نمیشد، قفل شده بود. شیشهاش را با سنگ شکستیم، آمدیم بیرون، دوتایی از این دود استفاده کردیم و به طرف تپه مقابل فرار کردیم. بعد منافقین که آمدند دیدند جایمان خالی است، رد پایمان را دیدند و دیدند که ما داریم پای تپه میرویم. افتادند دنبال ما. بالای تپه رسیدم. نه اسلحهای داریم نه چیزی. خدایا! شهادتین را می گفتیم. کار خدا، یک دفعه دیدیم از طرف ایلام دوتا کبری اصلاً چه جوری شد که یک دفعه اونجا پیدا شدند؟! آمدند به طرف جاده شروع کردند به زدن اینها و آنها هم پا به فرار گذاشتند. حالا اینها از این ور فرار میکنند، ما از اون ور فرار میکنیم. ما هم از فرصت استفاده کردیم به طرف روستاهایی که فکر کردیم داخل آنها دیگه منافق نیست رفتیم. بعد رسیدیم به روستا و خیالمان راحت شد که دیگر نجات پیدا کردیم. تا رفتیم توی روستا، مردم دور ما را گرفتند. منافقین! منافقین! گفتیم: بابا! ما خودی هستیم! ما خلبانیم! گفتند: نه، شما لباس خلبانی پوشیدید. و شروع کردند به کتک زدن ما. کار خدا یکی از برادرهای سپاه اونجا پیدا شده گفته: شما کی را دارید میزنید؟! کارتشان را ببینید! کارتمان را دیدند، گفتند: نه بابا! اینها خلبانند. شروع کردند رو بوسی با اینها، یک پذیرایی گرم. صبح هم هلیکوپتر کبری آنجا پیدا شده بود. هلی کوپتر کمیته ساعت ۸ آنها را رسانده بود به محل پایگاه که آنها را ما حالا دیدیم. به هر حال خداوند متعال در آخرین روز جنگ یا عملیات «مرصاد» به آن آیه شریفه عمل کرد. که خداوند در آیه شریفه میفرماید: «با اینها بجنگید، من اینها را به دست شما عذاب میکنم و دلهای مؤمن را شفا میدهم. و به شما پیروزی میدهیم.» (سوره توبه، آیه ۱۴) و نقطهی آخر جنگ با پیروزی تمام شد، که کثیفترین و خبیثترین دشمنان ما (منافقین) در اینجا به درک واصل شدند و پیروزی نهایی ما یک پیروزی عظیمی بود. (صلوات)
تاریخ: ۱۳۶۸/۰۲/۰۶
عنوان: اشتغال زندانیان آزاد شده
مخاطب: میرحسین موسوی (نخست وزیر)
[بسمه تعالی. محضر مبارک رهبر کبیر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، حضرت آیتاللّه العظمی امام خمینی ـ مد ظله العالی. با تقدیم سلام و تحیات به استحضار میرساند، بعد از دستور حضرتعالی مبنی بر آزادی زندانیان گروهکی و تأمین امکانات اشتغال افراد آزاد شده، دولت خدمتگزار، همّ خود را در این زمینه به کار برده است، ولی از آنجا که برخی از این افراد، قبل از دستگیری در مشاغل حساس از قبیل معلمی و از این نوع خدمت میکردهاند، و اکنون به نظر میرسد گماردن آنها در همان مسئولیتها چندان به صلاح نخواهد بود، و ممکن است خدای ناکرده آثار و تبعات سوئی به دنبال داشته باشد، استدعا دارد موافقت فرمایید در مواردی که دولت مصلحت میداند افراد یاد شده در مشاغل دولتی دیگری که از حساسیت کمتری برخوردار هستند به کار گمارده شوند.
از خداوند متعال طول عمر توأم با سلامت آن امام عزیز را مسئلت دارم.
میرحسین موسوی، نخست وزیر ـ ۶۸/۰۲/۰۶]
بسمه تعالی
موافقت میشود. انشاءاللّه تعالی موفق باشید.
روحاللّه الموسوی الخمینی
منبع:
http://farsi.khamenei.ir/sahifeh-content?id=16688
یعنی حتی تا جایی که امکانش بوده عده ای از این افراد بخشیده شده اند و حتی بعد از آزادی شون دولت تامین اشتغالشون رو به عهده گرفته (چون برای کسانی که چنین سابقه هایی داشته باشند قطعا فعالیت در اجتماع خیلی سخت میشه . یعنی هم برای خودشون و هم برای اینکه دوباره به راههای خلاف کشیده نشن )
حالا باز بیایید تشکیک ایجاد کنید که آیا منافقین خبیثی که اعدام شدند جنایتکار بوند یا خدای ناکرده مظلوم !!! واقع شده اند !!! در حالی که جای هیچ شکی نیست که هرکسی که کمترین همکاری داشته (چه برسه به عضویت) قطعا به محاربه با ملت مسلمان و خیانت به کشور پرداخته .