mall">[/b]
[i]mall">2-1- تعريف امام در لغت و اصطلاح[/b]
[i]mall">mall">در لغت عبارت است از کسي يا چيزي که انسان به او اقتدا مي کند ، حالا انسان باشد يا کتابmall">]mall"> اما در اصطلاح 1- الامامـت رياست عامت في امور دين و الدنيا . 2- الامامت خلافت الرسول في اقامه الدين بحيث يجب اتباعه علي کافه الامه 1[/b]
[i]mall">قاصي عضدالدين ايجي بعد از بيان اين دو تعريف ، تعريف دوم را بهتر مي پسندد . زيرا تعريف اول به نظر ايشان نبوت را نيز در بر مي گيرد . خواجه نصير الدين طوسي امامت را اين گونه تعريف کرده است[/b]mall">: الامامه رياسه عامه مشتمله علي ترغيب عموم الناس في حفظ مصاليحهم الدينه و الدنويه و زجرهم عما يضرهم بحسبها.
[b]mall">خواجه به عنوان يک شيعه تعريفش با تعريف اولي سازگارتر است از اين دو تعريف متفاوت ، اختلاف نظر شيعه و سني به خوبي معلوم مي گردد و بر اين اساس امامت در نزد شيعه از عموميت و جايگاه بلندي برخوردار است و در ادامه نبوت قرار دارد اما در نزد اهل سنت از فروع دين و مربوط به مسائل رياست دنيوي است .
mall">-1- نکات اشتراک و افتراق شيعه و سني در مسئله امامت
mall">1-3-1- امامت در نزد اهل سنت
mall">درنزد اهل سنت از واجبات فقهي و از فروع دين است و البته اگر فتواي فقيه بر وجوب آن تعلق گرفت واجب است و الا واجب نخواهد بود ، غزالي مي گويد : اعلم ان النظر في الامامه ليس من المعقولات بل من الفقهيات.
mall">و قال الايجي و مباحثها عندنا من الفروع وانا ذکرناها في علم الکلام تاسيا بما قبلنا. و قال اين خلدون و قصاري الامر الامامه انها قضيه مصلحه اجتماعيهmall"> mall">ولا تلحق بالعقائد .[/b]
mall">2-3-1- امامت در نزد شيعه
[i]mall">امامت درمذهب شیعه از اصول دين و از ريشه هاي دين براساس ولايت تکويني، محسوب مي گردد ، چون ولايت باطن نبوت وامامت و امامت نيز در ادامه نبوت است و وضيفه امام مانند نبي بيان احکام و رياست دنيايي و ديني مردم براي هدايت انان به سوي خداوند است و از واجبات عقلي است نه تنها بر انسان مکلف اطاعت از امام واجب است بلکه بر خداوند نيز تعيين و معرفي امام واجب است ، چون همان طور که نبوت و ارسال رسول بر خدا واجب عقلي است امامت نيز بر خدا واجب است البته وجوب برخدا به معناي الزام از سافل به عالي نيست بلکه به معناي ضرورت و استحقاق و شايستگي است و واجبات شرعي الطاف اند در واجبات عقلي اگر ما به حکم عقل ندانيم که پيغمبر ضرورت دارد و تکليف لازم است ونيز يک سري مصالح نفس الامريه وجود دارد هرگزبه احکام شرعي نيز دست رسي نخواهيم داشت آن وقت هرگز دين و شريعت الهي ثابت نخواهد شد .[/b]
[i]mall">شيخ مفيد مي فرمايد : اتفقت الاماميه علي ان العفل يحتاج في علمه و نتايجه الي السمع و انه غير منفک عن سمع ينبه العاقل علي کيفيت الاستدلال اقول ان تکليف الامامه في معنا التفضل به علي الامام کنبوه علي ما قدمت من المقال .
mall">سيد مرتضي مي فرمايد : اعلم انا انما نوجب الرياسه بشرطين احدهما ثبوت اتکليف العقلي و الشرط الاخر ارتفاع العصمت فتمي زال الشرطان او احدهما فلا وجوب للرياسه و الذي يوجبه و يقتضيه العقل الرياسه المطلقه و هي فرض الطاعه و نفاذ الامر و نهي فان المصلحه التي نوجب الرياست لها بذالک مقترنه و لافرق ايضا بين ان يکون الرئيس الذي اوجبناه مما يوحي اليه متحملا لشريعه و بين ان لايکون کذالک و لا فرق ايضا بين ان يکون منفذا للشرع و مقيما لحدوده شرعيه ، اولا يکون کذالک لا نا انما نوجب الرياسه المطلقه تفاوت ديد گاه شيخ مفيد وسيد مرتضي از کلمات فوق در باره رابطه عقل ودين وتقدم هريک کاملا پيدا است شيخ مفيد عقل را خادم دين مي داند اماسيد مرتضي عقل را اثبات کننده دين مي داند.
mall">قاعده لطف:
mall">از مسلمات شيعه بعد از عصر سيد مرتضي و شيخ طوسي وجوب لطف است مفاد وجوب لطف اين است که برخدا واجب است که اصلح اشيا را در دين و دنيا براي بندگان فراهم کند البته اين وجوب از باب لطف و کرم است نه از باب عدل ، که اگر انجام ندهد نعوذ بالله خداوند ظالم باشد . پس لطف چيزي است که انسان را به طاعت نزديک و از معصيت دور مي کند .
mall">به طوري که به حد الجا و اجبار نرسد . پس لطف بر دو قسم است . 1- لطف مقرب . 2- لطف محصل . لطف مقرب عبارت است از مبادي و مقدماتي که غرض از تکليف بر آنها متوقف باشد مانند وعده و وعيد و تشويق و تهديد اين نوع لطف به عقيده بسياري از متکلمان درصورتي بر خدا واجب است که عمل اکثريت مردم برآن متوقف باشد اما لطف محصل آن است که در غرض خلقت نقش دارد که اگر اين تمهيدات نباشد خلقت انسان عبث و لغو خواهد شد مانند بيان تکاليف و ارسال رسول و نصب امام و جانشين پيغمير که اگر اين افعال را خدا انجام ندهد مردم نمي توانند به معارف حقيقي دست رسي پيدا کند و راه سعادت خويش را گم خواهد نمودو به کمال نخواهد رسيد اين لطف به اتفاق همه متکلمين بر خداوند مطلقا واجب است .
mall">پس امامت لطف است چون اگر امامت را تعيين نکند نقض غرض خلقت لازم مي آيد البته اين که مردم لطف الهي را نپذيرند و باعث غيبت آنها و سلب سلطنت آنها گردد منافاتي با لطف بودن آنها ندارد چنان چه خواجه نصير الدين طوسي فرموده است : وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا .
mall">قال المحقق طوسي : « الامام لطف فيجب نصبه علي الله تعالي تحصيلا للغرض و وجوده لطف و تصرفه لطفه آخر و عدمه منا »
mall">علامه حلي در توضيح اين مطلب مي فرمايد : لطف بودن امامت مبتني بر سه اصل است .
mall">1- واجب است بر خدا ، خلق امام و تمکين او به تصرف و نص بر امام باسم .
mall">2- واجب است بر امام تحمل امامت و قبول امامت که اين هردو کار انجام شده .
mall">3- واجب است بر رعيت، مساعدت و ياري امام و اين کار را رعيت انجام نداده است پس منع لطف از ناحيه مردم است نه از ناحيه خدا يا امام .
mall">فصل دومmall"> : نصوص ديني بر نصب و تعيين امام به عنوان خليفه و جانشين پيغمبر
mall">
mall">1-2- نظريه اهل سنت
mall">اهل سنت اثبات امامت را منحصر به نص شرعي نمي داند بلکه مي گويد سه طريق براي اثبات امامت وجود دارد . 1- نص از طرق پيغمبر . 2- نص از امام سابق . 3- بيعت اهل حل و عقد . قال قاضي غضد الدين اليجي :« المقصد الثالث في ما تثبت به الامامه و انها تثبت بالنص من الرسول و من الامام السابق بالاجتماع و تثبيت ببيعه اهل الحل و العقد خلافا للشيعه لنا ثبوت الامامت ابي بکر بالبيعت . » منتها در تعداد اهل حل و عقد اختلاف دارند بعضي از اهل سنت گفته است جمهور اهل حل و عقد بايد اتفاق داشته باشند . ولي اين قول با بيعت ابي بکر هم خواني ندارد . زيرا عده اي محدود در سقيفه او را به خلافت منصوب کردند . عده اي گفته اند پنج نفر باشد زيرا در بيعت ابي بکر ابتدا پنج نفر بيعت کردند بقيه از آنها متابعت کردند ، آن پنج نفر عمر بن خطاب ، ابو عبيده جراح ، اسيرابن خضير ، بشر ابن سعد و سالم مولا ابي حذيفه . دوم مسئله شوراي 6 نفره عمر است و در آن اگر پنج نفر به يک نفر راضي شود کافي است . طايفه ديگر گفته اند يک نفر کافي است چرا که عباس به علي (علیه السلام) فرمود دستت را دراز کن تا با تو بيعت کنم آن وقت مردم مي گويند عم پيغمبر به ابن عم پيغمبر بيعت کرده ، آن وقت دو نفر بر تو اختلاف نمي کند .
mall">2 -2- نظرِیه شيعه مبنی بر انحصار امامت در نص شرعي[/b]
[i]mall">mall">ما نصوص فراوان اعم از آيات و روايات دال بر تعين و نصب امامت بلافصل علي (علیه السلام)ويازده فرزندش بعد از پيغمبر چه از طريق شيعه و چه اهل سنت به تواتر داريم ، حديث ثقلين متواتر است ، حديث غدير متواتر است ، حديث سفينه ، حديث منزلت ، حديث يوم الدار و آيه مباهله ، آيه صادقين ، آيه تطهير، آيه اولوالامر همگي دال بر امامت و رهبري معصومين است ، مسئله لطف الهي که در مباحث قبل گفته شد نيز از دلائل نصب امام از طرف خدا است که بيان شد .
mall">
mall">فصل سومmall"> mall">: دلالت آيه اولي الامر بر امامت ائمه معصومين(علیه السلام) اطيعوالله و اطيعواالرسول واولي الامر منکم يکي از مهمترين دلائل امامت اين آيه شريفه است .
mall">1-3- نظر فخر رازي متکلم مشهور اهل سنت در تفسير اين آيه از اين قرار است ، چون امر به اطاعت در اين آيه مطلق است و اطاعت مطلق در مورد خدا و پيغمبر بدون ترديد صحيح و معقول است اما در اين آيه اولي المر نيز در رديف پيغمبر قرار گرفته طبعا اولوالامر هم بايد معصوم باشد زيرا اگر خطا و اشتباه در حق آنان جايز باشد و مي دانيم که خداوند از کارهاي خطا و لغزش نهي کرده است . از طرف ديگر اگر به طور مطلق به اطاعت کسي که جايز الخطا باشد دستور دهد اجتماع امر و نهي لازم مي آيد و اجتماع امر و نهي محال است پس اولي الامر در اين آيه اجماع است ، چون پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرموده است : لا تجتمع امتي علي الخطا ، مراد از اجماع همه ي امت و افراد مسلمين نيست بلکه آنهايي که در استنباط احکام ذي دخل هستند . و آنها همان اهل حل و عقد است و شامل متکلمين نيست . شامل محدث و مفسر نيز نمي شود زيرا آنها هيچ کدام دخل در استنباط احکام شرعي ندارد . افراد عامي را به طريق اولي شامل نمي شود .[/i]
mall">و در جواب فخر، علماي اماميه معتقدند منظور از اولي الامر ائمه معصومين است ،فخر مي گويد اين قول با ظاهر آيه سازگاري ندارد زيرا ظاهر آيه مطلق است اما اطاعت از ائمه معصومين مشروط به معرفت است چون اگر مشروط به معرفت نباشد تکليف مالا يطاق لازم
mall">
mall">مي آيد پس مراد از اولي الامر بعضي از امت که امامان معصوم باشند نيست چون شناخت آنها در اين زمان محال است . علامه طباطبائي پاسخ مي دهد باين که معرفت از شرايط مکلف به نيست که گفته شود ، اذا فات الشرط ، فات المشروط . بلکه از شرايط بلوغ تکليف است و تمام تکاليف الهي مشروط به معرفت است و معرفت واجب عقلي است .
mall">2-3- نظريه علامه طباطبائي : mall">بدون ترديد مراد از اطاعت خدا اطاعت قوانين و احکام است که به وسيله پيامبر ابلاغ کرده اند و به حضرت وحي نموده اند اما اطاعت رسول ، مي دانيم که رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از دو حيثيت و دو شان برخوردار است ( علاوه بر ابلاغ وحي )
mall">1mall">- تبيين احکام و تشريع قوانين الهي که از غير طريق وحي به آن حضرت مي رسيد .
[i]mall">2- قضاوت و ابزار راي بر اساس استصواب و استنباط احکام از روي ادله ظاهريه ، مثل شهادت عدلين و قسم و غيروذلک ، به اين جهت لفظ اطيعوا دوبار تکرار شده است . اطاعت خدا با اطاعت پيغمبر بين شان تفاوتي اندک وجود دارد .
mall">در مورد اطاعت خداوند مطابقت به واقع صد در صد و به تمام معناست اما اطاعت پيغمبر هر چند به طاعت خدا بر مي گردد و لازم الاجرا اما در مواردي قضاوت ها و اموري دنيوي مطابق ادله ظاهري قضاوت مي کندوبراساس منصب حکومت است اما ، در مواردي احکام، از وحي متابعت مي کندوعين واقع است و در هر دو مورد اطاعتش واجب است اما اولي الامر شانيت دريافت وحي را نداردولي ازطرق خاصياز طريق پيامر از شريعت الهي اگاهي داشته ودرامور حکومتي و در ابراز راي و نظر در مسائل اجتماعي نيز واجب الاطاعه هستند زيرا مقام حکومت را نيز داشته اند . و درمسائل ديني و احکام شرعي تابع دستورات خدا و پيامبر مي باشد و علوم ديني و الهي را از پيامبر به ارث برده اند ممکن است کسي توهم کند که عصمت در اولي الامر لازم نيست در پيغمبر که از ادله ديگر عصمت اش ثابت شده است اما در اولي الامر غير از اين آيه دليل ديگري نيست ، اين آيه که امر با طاعت مطلق کرده شايد به اين جهت که مصلحت اجتماعي و جلوگيري از اختلاف بين مسلمين امر مهم و موضوع اساسي است . بنابر اين آنها معصوم نيستند و به دليل هاي ديگر مثل لاطاعه لمخلوق في معصيه الخالق ، اطاعت آنها تخصيص خورده يعني اطاعت آنها واجب است در صورتي که خلاف واقع و خلاف دستورات الهي نباشد . علامه مي فرمايد که اين احتمال هر چند في نفسه صحيح است . چنان چه در مورد مجتهدين قضيه از اين قرار است که حکم انها مادام حجت است که بر خلاف واقع نباشد . اما صحت يک احتمال دليل بر تطبيق آيه بر آن احتمال نيست زيرا آيه ظاهرا مطلق است و هيچ قيد ذکرنکرده اند که مادامي که معصيت نکردند ، اطاعت آنها واجب باشد در حالي ک در موارد ديگر که خيلي مهم نيستند نباشد قرآن اين قيد را ذکر کرده در اظاعت از والدين قيد عدم دعوت به شرک و معصيت را ذکر کرده است در حاليکه در اين آيه اولوالامر را در رديف پيغمبر قرار داده پس همان طور که پيغمبر معصيت نمي کند و امر به معصيت نمي کند و اولوالامر مورد اشاره در آيه ، امر به معصيت نمي کند و آنها معصومند و چون عصمت يک صفت حقيقي است مربوط به افراد و اعضاي اولوالامر است ، والا، اولوالامر به عنوان يک هيئت اجتماعي امر اعتباري است اما جواب از فخر رازي و اين که ايشان با استفاده از حديث لا تجتمع امتي علي الخطا استدلال مي کند که عصمت ، صفت همان هيئت اجتماعي است تحت عنوان اهل حل و عقد يعني خداوند آن ها را از خطا و کذب مصون مي دارد نه اين که صفت حقيقي در افراد باشد ، علامه مي فرمايد اين روايت بر فرض صحت سند، اجنبي از مدعاست . زيرا در روايت اجتماع بر خطا را نفي کرده نه اين که خطا را از اجتماع نفي کرده باشد و بين اين دو تفاوت زياد است ، زيرا مفاد اولي اين است که جامعه اسلامي اجتماع بر خطا نمي کند يعني ممکن است همه يا يک عده ولو يک نفر هستند که حق را تشخيص مي دهند و همه بر خطا نمي روند ، دليل اين قول دلالت آيات قرآن و روايات است که حق از روي زمين هيچ وقت بر چيده نمي شود از جمله ايه انا نحن نزلنا الذکر يا روايات که مي گويد ، مسلمين بر 73 فرقه تقسيم مي شوند ، کلهم هالک الا واحده . ثاينا عامل اين که هيئت اجتماعي اولوالامر خطا نمي کند ، چيست ، آيا يک امر عادي است اکه انسان ها با توافق با يکديگر خطا نمي کند . اين برخلاف واقعيت هاي تاريخي و اجتماعي است اما اگر به واسطه معجزه است شانش ، شان قرآن است و بايد اين مطلب در آيات و روايات بيان مي شد و مسلمين هم در موارد مختلف آن را مورد استبصار قرار مي دادند و روشن مي کردند مسئله حل و عقد را و چون اصلا اثري از آن در تاريخ و متون ديني مشاهده نمي شود معلوم مي شود که اين مسئله در اسلام اهميت نداشته است . والا همگي از آن مطلع مي گشتند .
mall">نتيجه بحث[/b]
mall">پس از مجموع قوانين استفاده کرديم که مراد از اولوالامر افراد از امت اسلامي است که معصومند و بايد با تشخيص و تعين از سوي خداوند مشخص و معين گردد و ما شيعيان معتقديم که خداوند به وسيله پيامبر ايشان را معرفي کرده اند . يکي از نصوص الهي آيه اولوالامر است که از بهترين و موثر ترين دلائل امامت و رهبري خاندان عصمت و طهارت است چون اطاعت آنها را در رديف اطاعت خود و پيامبر قرار داده و امر آنها امر خداوند و نهي آنها نهي خداوند است .
[i]mall">اين شبهه که اطاعت آنها مشروط به معرفت آنها است و آيه اولوالامر مطلق است ، علامه طباطبائي پاسخ مي دهد باين که معرفت از شرايط مکلف به نيست که گفته شود ، اذا فات الشرط ، فات المشروط . بلکه از شرايط بلوغ تکليف است و تمام تکاليف الهي مشروط به معرفت است و معرفت واجب عقلي است .