پر ادعا آمد که اصلاح می کنیم
کشور را از رقبا خالی می کنیم
می گفت این سال ها کشور را گرفتید شماها
4 سال می خواهیم کار کنیم جای شما
به دیگری گفت یک تلفن کافی است تا بگویی چه کار کنم
بمانم یا صحنه ی رقابت را رها کنم
پیام آمد به نفع دوستمان کنار بکش
برای دریافت سِمَت، انتظار بکش
دوستش انتخاب شده بود
امیدها در دلش تازه شده بود
آنقدر منتظر ماند و خبری نرسید
پیر شد آن قدر انتظار کشید
جانم فدایت، ما همه سربازتیم
منتظر اشاره و دستورتیم
با اشاره ات تا بیت المقدس می رویم
جان بر کف برای خدا می رویم
همه جا را کربلا می کنیم
جانمان را فدا می کنیم
گشتم مبحثی برای نوشته ادبی و دلنوشته های کاربران پیشتر باز نشده بود . این شد که این جستار را گشودیم.
دست و قلم بجنبانید و بنویسید...
می نویسیم، پس هستیم...
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
«قسم به قلم و آنچه می نگارد...»
با واژه ها بود که هستی معنا شد، زندگی جان گرفت و آسمان چراغان شد. واژه هستی ِ هست و بود جهان، مفهوم بودن و شدن و انسان و عشق و فکر و اندیشه و تضاد و تطابق و صلح و آشتی بود.
فتنه و آرامش و سیاه و سپید، همه در جوار واژه ها بود که معنا گرفت.
هستی اگر هستی، دنیا اگر دنیا و فکر اگر فکر؛ تمام این ها بی وجود واژه ها همه در رکود ِ سرد ِ گنگی و نشدن و نخواستن و نرسیدن محکوم اند تا ابد . پاسدار حرمت واژه ها جهان است؛ هر واژه مفهومی است که در دل خود دارد.
چه واژه هایی که هنور در دل هستی پنهان اند. چه ساختار های زیبایی، چه مفاهیم لطیفی که در ذره ذره عناصر و ترکیبات و جواهر این کیهان همواره پویا، آرمیده و در کار تولید اند.
انسان؛ واژه های محض و گفتار مسلم. می شناسد با واژه ها، می فهمد و می اندیشد با واژه ها، احساس می کند؛ می گرید و می خندند و غمگین و شاد می شود، با واژه ها.
واژه زاده ای ست و در پس ِ واژه ها، دنبال واژگان ِ مجسم است...! واژگانی که نه زاده اند و نه زاده می شوند. واژگانی که روح ِ ارواح جهان اند. واژگانی که سازنده اند و ویرانگر اند. پیش می روند و پس می کشد. می خوانند و می رانند.
فوران و فروکش می کنند . تب الود می شوند و به سردی می گرایند.
جهانم در چشمانی بی واژه چگونه است؟ بی واژه جهانی را تجسم کن...بی واژه به فکر ِ ساختن باش. بی واژه بفهم...تجزیه کن و برآوردی به دست آور...
تلاشی بیهوده که سرانجامی ندارد...
خوشا واژه شناسان؛ خوشا کاوشگران دریای واژگان، اقیانوس مفاهیم و برکه نقطه ها، رود حروف و چشمه سار پارادکس ها؛
خوشا حال رویاگران ِ واژه پرداز با قلاب هایی از عشق، الهام و دوست داشتن و تفکر. خوشا تجلی یافتگان در قامت واژه ها...
تقدیر یک شب بارانی که تنها از کوچه گذر می کردم.
آسمان سرخ بهار، باران سرد فروردین و نسیم ملایم ماه نیسان.
عطر غنچه های نیمه باز ِ یاس در فضا و سکوت نیمه شب حاکم بر زمان.
تقدیر در هم پیچیده شهر و چراغ های خاموش کوچه و سوسوی فانوس مناره های مصّلا از دور.
آوای بوف قلعه متروک در گوش و درخشش تربیع ِ نیمه کاره در چشم .
آه...لحظه ای ازیک نیمه شب ِ بهار و جاده و خاطرات تو...
شکایت های شبهای تاریک شهر که در گوش کوچه انعکاس می گرفت،
تقدیر نمناک شب که فانوس بدست دنباله ردّ ماه را در آسمان تار می گرفت....
تقدیر دم کرده ی نیمه شب...زلالی مهتاب نیمه کار...تخیل تربیع من...آسمان باز....صدای بید مجنون و ناله جیرجیرک...
شب است اینجا...هی رهگذر! :
آخرین بار که شب را فهمیدی کی بود؟
بازی نور و صدا ، قصه ای که بود
تقسیم و ضرب عجیبی که میسرود
تفهیم یک نکته مرموز، بی روش
تاریک و سرخ و بنفش و کمی کبود
از جمله جمله عالم هبوط می رسید
آدم نبود و حوا هم نبود و من نبود
یک انحنای مورَّب ،کمی بلند
پنهان میان سکوت و شراب و دود
صد نکته تازه تر که گویاترین کتاب بود
بی خط ترین کتاب خداوند خواب بود
همچون سپیده از مشرق قلبم طلوع کرد
بحبوحه میان حجم ِلاجوردی ِ ناب بود
من زاده در رکود ساکن هستی، هماره سرد
او زاده از خروش غیرت "تندی و آب" بود
افسون ماه کامل و معجون خام عشق
ادغام حادثه ای در کنار نهر آب بود
آه..ماه ...از دست تاریک سرد من می رود...سکوت کن...خروج کن...
ماه ...راه...چاه...تنها...بی مرد راه...بی همتا...خدا...صدا...آه...دعا...
زمانی که زمستون ها به عشق برف می میرن
نسیم های بهاری هم صدای زوزه میگیرن
زمانی که تمام زندگی از درد پر میشه
زمانی که پیام عاشقی احساس تشویشه
***
برای کودکی که حرف بابا رو نمیفهمه
تمامی زندگی بدذات و بی احساس و بی رحمه
برای نوجوون خسته از حرفای بی ریشه
یه قاتل قهرمون بازی رایانه ای میشه
***
زمانی که صدای برگ زیر پا لگدکوبه
فقط احوال اون گنجشک در حال سفر خوبه
فقط احوال اون گنجشکِ در حال سفر خوبه
عه...تاپیک نوشته ادبی اینجا هم بود. پس اون تاپیکی که من باز کردم زائد بود. ندیدم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بانوی سرخ رز، افسون کاج ها
تعبیر کابوس سیاه ماه و سال ها
بانوی ماه کامل و رسواگر محاق
شه نار نیمه شب و راز سرونازها
سردی واژ های مرده در دهان
تشییع کننده ی شاد تابوت رازها
شاهین قله های سرزمین کاج ها
تکمیل دسته های سرخ بازها
تکراز یک غروب ماسیده بر افق
تغییر ِ نامکرر یک نُت روی سازها
تشکیل انی احساس در خلاء
در اتصال کوتاه نول به فازها
تقلیل هوش چشم و استتار محض
تشکیل ماده در ازدحام گازها
پژواک مرده یک موج در گلو
تحمیل یک فاصله از دم ها و بازها
وای بر شما غارتگران،که چه بی رحمانه خاطراتم را از من ربودید.
و با گام های ننگینتان نونهال غرور و افتخارم را لگد مال کردید.و دُردانه کودک خیالم را به اسارت بردید...
مرگ بر شما که مُرَکَّب هایتان را از خون برادران و خواهرانم پُر کردیدو تاریخ ننگینتان را رقم زدید...
آه که همچون کبوتری این دنیای بی ارزش را ترک کردند...آن هنگام که ذکر مقدس الله اکبر بر لبانشان جاری و عشق حسین(علیه السلام) در قلبشان جوشان و خروشان بود...
چگونه بگذریم؟...
چگونه بگذریم از خون دلیر مردان 13 ساله مان؟...
چگونه بگذریم از قلب شکسته مادرانمان؟...
چگونه درد فراقشان را در این دنیای تاریک تحمل کنیم؟...
.
.
.
.
سالهاست با بغضی کهنه زندگی کرده ایم...
سالهاست عاشقانه راهشان را ادامه داده ایم...
و بیرقی را که با خونشان برافراشتند،چون مروارید در صدف قلبمان حفظ کرده ایم..
ای دلیر مردمان تاریخ
ای شهیدان
...................................دیگر این بغض مجال سخن گفتن را از ما ربوده است...
راه نفس را گرفته است...
..
.
.
ببینید دانه عشقی که در این خاک کاشتید و با خونتان سیرابش ساختید چون درختی تنومند شده و شاخ و برگ به عرش رسانیده...
ببینید ثمرات زیبایش را...
.
.
.
علف های هرز چه زمان عظمت این درخت را خواهند فهمید؟
کاش میتوانستند ژرفای ریشه هایمان را درک کنند...
اما حیف...
در همان خاک،خاک می شوند...
.
.
.
ای شهیدان بزرگ
.
.
ای شاهدان بزرگ
به هر سو میدویم...باز به سراب می رسیم
دیگر نای دویدن نیست...
دریابید...
دریابید...این خسته دلان را
به ما نشان دهید این زمزم عشق را...
ما بس خسته ایم...
ما سخت دل شکسته ایم...
راه طولانی و پای برهنه و قلب ...
شما شاهدید که چگونه دست در دست هم چون حصاری محکم رو به دشمن ایستاده ایم...
.
جانمان نثار هدف والایتان