شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
سخن سخن، واژه واژه، قصه بگو، در این خفقان طرفه ای نبود
در این مغلق تکرار، جز درد و دروغ و ملال تحفه ای نبود
ما را از ابتدا تقدیر حرف مرده ای نبود، راه تازه می رویم
شاید خروش تکرار و دروغ و تملق، رسم حرفه ای نبود!
تک تک تمام تلاشش به باد رفت و بیچاره تازه دیده بود
مساله کدخدای دروغی و رقص گربه های سرفه ای نبود!
با تازگی این ستاره تازه ایم و تکرار مکرّر نمی کنیم
فعّال ما یشای آسمان خودیم، هر چند در ان صرفه ای نبود!
روی ریتم پنج ضرب زندگی دوباره باز
باز سرخ پوش قصه ها نشسته بود
در هجوم بی امان دوده های مرگ
کاج سبز باغ جاودانگی غنچه بسته بود
در تبی که تازه عود کرده بود و کشته می گرفت
فکر مرده ای در انجذاب سرخ یک ستاره رفته بود
در خروش خشم مرده های زندگی، بی سلاح
پرچم سپاه عشق و شور را در آسمان گرفته بود
پرتویی که تازه تازه در افق شعله می گرفت در محاق
دست ماه و مهر و زهره را به ضرب تازه ای گرفته بود
...
روی ریتم پنج ضرب زندگی دوباره باز ...
...
هوا تاریک و شب سرد است
اینجا کهکشانها را
به سوسویی که آدم ها
به «اختر» نام بنهادند،می بینم
هوا سرد است و شب تاریک
اکنون اختری از مشرقان سوی زمین آمد
گمانم مرد
اخترها،چو آهنگ زمین دارند،می میرند
آری،آن فروزان چشمه ی خورشید
در گل رفت و آن خورشید نور افروز
پایان یافت
می بینی؟هوا سرد است...تاریک است
اما
نور تاریکی فروزان میکند مَه را
و با این تیره،تاریک است
کز صدها هزاران سال نوری
آن طرف تر
نور زیبایی به این کاشانه می تابد
هوا سرد است و از سرما
فروزان میشود آتش
ولی آهسته نجوا کن:
چو تاریکی نباشد،اختری هم نیست،نوری نیست...
باد امروز آرام تر از همیشه بر خلیج می وزید. باد گرم و داغی به سوزناکی شعله های نیم مرده. من در خلیج، در کنار نی های انتهای خور، آرام بر کلکی ناهموار، بغض در گلوگرفته، به شرقی که در سرخی یک غروب می سوخت، می نگریستم.
جاشوانِ مست، با سرهای لخت، دمّام هایشان بر دست، نغمه های فولکلورشان بر زبان، شوری دیوانه وار بر قلب هاشان، گویی که منادیان شبی گرم و پرتاب و تب بودند.
کلک من بر آب، همچنان لَخت می لغزید. دست ها در امتداد شب جریان داشت. نورها بر سطح مواج خور، تکه تکه می شدند و خورشید، هر لحظه به وادعی غم بار گراییده تر می شد.
من با خور و خورشید ، پنجه در پنجه، چشم در چشم، نفس هامان در یکدگر ادغام، می جنگیدیم.
آری من مرد رزم بودم. بزم ارزانی دیگران بود.
نه...گویی که مست بودم...
دلتای نیل عشق خروشی دوباره داشت
فرعون عشق تو و موسی فکر من
در یک غروب ساکت مرموز ، بی سوار
یک موج مرده رفته بود به اقصای فکر من
در یک تزاید وحشی پس از غروب
جولات تازه داشت ساحل دریای فکر من
آری تمام حقیقت به باد رفته بود
این بار اگر نبود رستم تنهای فکر من
ضرب آهنگ شب را بیاد بسپار، این ریتم زمان مکرّر شنیدنی ست
وقت ِ سحر یا هر لحظه در هر حال، این موسیقی تصویر دیدنی ست
وقتی غروب از افق سرریز می شود، رقص ماه را نگاه کن تنهایی
اینجا هلال لاغر یک ماه نقره، در شب اول عشق، عجیب دیدنی ست
عیوق و برجیس و زحل ، مساله اینجا تنها در نگاه تو حل می شود انگار
فرازانه شو ، عمیقتر که تامل کنی تمام جهان مشحون یک نقطه نورانی ست
تحلیل آخر شب، معکوس نور ماه در نگاه یک معشوق زیباست بی پرده
یک ذره در دل شب که تو باشی، گردش پرگار تو دور این مرکز ِ گیج، طوفانی ست
تشکیل شعبده در آستین ماه و مغزی که باهوش جهان تخت نرد می کند تا سحر
تکرار یک گردش ناچیز دیدنی که با موسیقی احساس شب اما شنیدنی ست
شب که تازه باران زده بود. کوچه سکوت هر شبه را در خود داشت. تا سپیده چیزی نمانده بود، یا...حتی سر زده بود، سپیده شاید دقایقی می شد که هاله ی خودش را روشن کرده بود.
خانه ای که در ته دره آرام مثل هر سپیده آرام گرفته بود. فانوسی که مثل هر زوز از ته دره سوسو می زند. چراغی از کلبه شروع می شد و زیر کاج های دامنه ناپدید می شد.
رویایی که تا دقایقی از سپیده در بیداری در برابر چشمانم به گردش میپرداخت...رویای سپیده های نیمه سرد من، آنچه از تمام آن دره و کوه های سرزمین برفی ام می فهمیدم. سرزمین بدون تو، سرزمین تنهایی ما که هر کدام در اقلیم خود ساکن بودیم. تو در عمق خود و من بلندی کوتاه خودم.
کاج تنهایی من و سپیدار بلند حضور تو، حجم غلیظ بودن، رویای سپید و خیس من، فردایی که تازه داشت می رسید، فانوس سرگردان بیشه، گم شده از بینایی من...
تمام آنچه می نویسم برای تو بود، این نوشتن گریز ناپذیر، سکوت من در این ضایعه ، مرگ من بود....تو این سکوت نبودی اما برای بودن به اسارت واژ ها در نیامده بودی...
درک می شدی هر جا بودی و من تقدیری که خاطره ی تو را تا پایان این حادثه باید بدوش می کشید...
قسم به این سپیده که تو را می بینم، می شنوم و لمس می کنم...هر چند خوشنامی همیشه با سکوت بود. اما چه رسوایی بهتر از رسوایی عشق تو...
چیزی قابلی نبود، یک روح زخمی که تباه شد، اینک ارزش این جسم پوشالی چگونه می تواند باشد؟ تمام این هستی فدای رسوایی شیدایی برای تو...
زنّارم را همیشه در کنار برای تو کنار گذاشته ام...من در رسوایی این خلق معنی می گیرم...
حتی یک لحظه...یک لحظه...مرا به دوستی بدون احساس و عشق خودت وامگذار...معبــــــــود من....
به این ترنم آبی ِ تازه شکفته قسم، ماه آسمان و پتوی مهتابی و ستون های سبز کاجستان ِ خیال ما...
فضایی که در بُهتی شنار از غروب به پیش می رود...
با تمامی تخیل یک جهان، صداها و ایماها و قرارهایی که در عمق ناپیدای کیهان به ثبت رسیده است، میعاد تازه می کند و برای شبی پر تکاپو، در قصر شهبانوهای سرزمین تجسم ها ، به ضیافتی تاره می اندیشد...
اور...سرزمینی دور که در کرانه ی رودی مقدس است. آب هایی زلال و ترانه هایی وحشی که بار آوار سارهای نخلستان ترکیب می شود...
مردی رهگذر که هر غروب با اور و نغمه ی سارها آن ، این مرغان سرزمین خرما و آب و خورشید، به فضایی معلق راه پیدا می کند...
در هر قدم، با هر سبزه که در راه می بیند، تجسمی تازه از جهانی نو، که سال ها در اندیشه پروانده به ارمغان می آورد و تمامی خدایان زمینی را که بر تخت های سلطنت آرمیده اند در بهتی آنی و و ترسی ناگهانی فرو می برد...
این جوان نخلستان، با افسانه جهانی که در آن زندگی می کند آشناست و هر رنگی، نشانه ای و مخلوقی، برای او از تمامی یک قصه ناگفتنی حکایت می کند...
جوان اور و ساحل یک رود و غروبی که تازه با پرواز سارها شروع شده...و تخیلی که فضا و زمان را درمی نوردد تا به شکار حقیقت هایی تازه برود...
ابری ز سمت ِ افق بر آمده ست
بادی به پشت ِ کوش می برد
بر این جبین قدسی ِآبی ست، بی بدیل
پرواز سار و پرستو به جای دود...
....
17:37 ---. 93/2/2
بگذار سکوت باشه وقتی اینجا همیشه نیستی
وقتی تو نیستی چه فرقی داره هستی یا نیستی
رمز ِ سکون ِ داربست مُو توی ظهر تابستون
جاری شو شاید این دفعه معما حل شد آسون
به مرگ همیشه خندیدی و نخندیدم لحظه ای حتی
اسیر دستش بودم و نبودی تو حتی لحظه ای باهاش تنها
ساعت سه تا سه نشون می ده ، بیست و هفت دقیقه مونده تا چهار
ساعت سرمستی نزدیکه ، چه اهمیتی داره حالا زمستون باشه یا بهار
3:43 بامداد. 93/2/4