|
منافق در قرآن
|
|
۵:۵۶, ۲۶/آبان/۹۲
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
بعضی اوقات ما یک حرفی می زنیم و می گویند حرف از خودت است در این موارد باید از قرآن مثال آورد برای اهل تفکر البته کسی که تمایل به دشمن دارد هدایت نخواهد شد این مبحث از اصلی ترین منافق در صدر اسلام تا منافقک های امروز را با شدت و ضعف های مختلف شامل می شود. برخی ویژگی های افراد دو رو در قرآن 1-دروغگویی: و مِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ دروغگویی و گفتن سخنان خلاف واقع صفت زشت و وسیلهی ایست که منافقان از آن در جهت ضربه زدن به اسلام و پیش برد اهداف خویش استفاده کرده و میکنند. خداوند در قرآن کریم خطاب به پیامبر خویش میفرماید: « إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُون» در این آیه اگرچه منافقان مدعّی امر صادق و حقی یعنی رسالت رسول معظّم هستند، امّا باز ایشان دروغگو شمرده شدهاند، این از آن جهت است آنها علیرغم اعتراف زبانی، در دل اعتقادی به رسالت پیامبر نداشتند و این نیز خود نوعی دروغگویی است. از امام صادق (علیهالسلام) چنین نقل شده: «المنافق إذا حدث عن الله وعن رسوله كذب، وإذا وعد الله ورسوله أخلف. وإذا ملك خان الله ورسوله في ماله» (منافق زمانیکه از خدا و رسول خبر دهد، دروغ میگوید و هنگامی که با خدا ورسول او وعده کند تخلف می کند و زمانی که مالک اموال شود ، در مال خود به خدا و رسول خیانت می کند.) به همین شکل آنها در ادای سوگند نیز به دروغ سوگند میخورند و سوگند آنها بدان جهت بود که مؤمنین رانسبت به خود خوشبین کنند و از گزند آنها جان خود را حفظ کنند و در حقیقت سوگند در نزد آنها همانند سپری برای محافظت جانشان بود: «اتخذوا ایمانهم جنه». 2-فریبکاری: و يُخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُم وَمَا يَشْعُرُون منظور از خدعه منافقان با خدا، یا خدعه و نیرنگ آنان با احکام خدا و دین الهی است که آن را مورد تمسخر و بازیچه قرار می دهند و یا به معنای فریبکاری با پیامبر خداست ؛ زیرا خدعه با رسول خدا به منزله خدعه با خداست که روشن است این گونه فریبکاری در واقع فریب خود است. چنان که اگر پزشک، دستور مصرف دارویی را بدهد و بیمار به دروغ بگوید که آن را مصرف کردم ، به گمان خودش پزشک را فریب داده ، ولی به راستی خود را فریب داده است . 3-مریضی قلب: فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضًا وَلَهُم عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُون در حقیقت منافق ، بیمار است . همان گونه که بیمار، نه سالم است و نه مرده ، منافق نیز نه مؤمن است و نه کافر . بیماری منافق نیز رشد سرطانی دارد . 4-فسادگری در زمین: وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ(11بقره) 5-نفهمی: أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَكِن لاَّ يَشْعُرُون 6-تحقیر و مسخره مومنان: وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُواْ كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُواْ أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاء أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاء وَلَكِن لاَّ يَعْلَمُون 7-دو چهره بودن: وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُون 8-سردرگم: اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُون امام رضا (علیه السلام) در تفسیر این آیه می فرماید: خداوند ، اهل مکر و خدعه و استهزا نیست ، اما جزای مکر و استهزای آنان را می دهد. چنان آنان را در طغیان و سرکشی خود رها می کند تا سردرگم و غرق شوند.(تفسیر نورالثقلین / ج 1 / ص 30) 9-دین فروش: أُوْلَئِكَ الَّذِينَ اشْتَرُوُاْ الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَى فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُمْ وَمَا كَانُواْ مُهْتَدِين 10-فتنه گر و آتش افروز: مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَارًا فَلَمَّا أَضَاءتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَكَهُمْ فِي ظُلُمَاتٍ لاَّ يُبْصِرُون این آیه در مقام تشبیه روحیات و حالات منافقان است . آنان ، آتش می افروزند ، ولی خداوند نورش را می برد و دود و خاكستر و تاریكی اش را برای آنان وا می گذارد .. منافقان برای آنكه به اهداف خود برسند، آتش افروزی می كنند . 11-باطل گرا و کر و کور بودن(در شناخت حقیقت) صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُون وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُون 12-ترسو بودن أَوْ كَصَيِّبٍ مِّنَ السَّمَاءِ فِيهِ ظُلُمَاتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصْابِعَهُمْ فِي آذَانِهِم مِّنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ واللّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِين قرآن ، منافق را به شخص در باران مانده ای تشبیه كرده كه مشكلات باران تند ، شب تاریك ، غرش گوش خراش رعد ، نور خیره كننده برق ، و هراس و خوف مرگ ، او را فرا گرفته ، اما او نه برای حفظ خود از باران پناهگاهی دارد و نه برای تاریكی ، نوری و نه گوشی آسوده از رعد و نه روحی آرام از مرگ . ترس و وحشت همیشه و در همه جا همدم و همراه منافقان است ؛ در همین دنیا نیز دلهره و اضطراب و رسوایی و ذلت دامنگیر منافقان می شود و هر لحظه كه خداوند بزرگ اراده فرماید، اسرار و توطئه های آنها افشا می شود . 13-در راه مانده يَكَادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصَارَهُمْ كُلَّمَا أَضَاء لَهُم مَّشَوْاْ فِيهِ وَإِذَا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قَامُواْ وَلَوْ شَاء اللّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ اللَّه عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِير 14-ولایت ستیزی از جمله صفات زشت منافقان سرپیجی از امر رسول خدا(صلیاللهوآلهوسلم) و مخالفت از فرامین ایشان بود. خداوند در قرآن کریم در وصف حال ایشان میفرماید: «وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلاً (و مىگويند: فرمانبرداريم، ولى چون از نزد تو بيرون مىروند، جمعى از آنان شبانه، جز آنچه تو مىگويى تدبير مىكنند. و خدا آنچه را كه شبانه در سر مىپرورند، مىنگارد. پس، از ايشان روى برتاب و بر خدا توكّل كن، و خدا بس كارساز است.) آری منافقان اگرچه در ظاهر ادعای اطاعت از ولایت امر و رسول خدا(صلیاللهوآلهوسلم) را داشتند امّا وقتی به جلسات سرّی خود میرفتند تصمیماتی خلاف آنچه مدّ نظر رسول خدا(صلیاللهوآلهوسلم) بود، اتّخاذ میکردند. اساساً یکی از ارکان اساس دین مبین اسلام پذیرش امامت و ولایت است و از جمله معیارهای محک زدن مؤمن از منافق بررسی همین مسئله است. خداوند در این باره می فرماید: (أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ يُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغانَهُمْ وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ أَعْمالَكُمْ )(آيا كسانى كه در دلهايشان مرضى هست، پنداشتند كه خدا هرگز كينه آنان را آشكار نخواهد كرد؟ و اگر بخواهيم، قطعاً آنان را به تو مىنمايانيم، در نتيجه ايشان را به سيماى [حقيقى] شان مىشناسى و از آهنگ سخن به [حال] آنان پى خواهى بُرد و خداست كه كارهاى شما را مىداند.) از ابیسعيد خدرى روايت شده است كه (لحن القول) در آيه فوق عبارت از بغض و كينه آنان نسبت به علىّ بن ابى طالب(علیهالسلام) میباشد و ما در زمان رسول خدا(صلیاللهوآلهوسلم) منافقين را با كينهاى كه نسبت به علىّ بنابىطالب(علیهالسلام) داشتند، مىشناختيم. و نظير اين حديث از جابر بن عبد اللَّه انصارى نقل شده است. از عبادة بن صامت نیز روايت شده است كه ما فرزندانمان را با دوستى على (علیهالسلام) آزمايش ميكرديم، هرگاه ميديديم يكى از فرزندانمان على (علیهالسلام) را دوست نميدارد، ميدانستيم كه اين فرزند ناپاك و زنا زاده است. انس گويد: پس از اين آيه ديگر هيچ منافقى در زمان رسول خدا(صلیاللهوآلهوسلم) پنهان نماند. این معیار سنجش قابل اجرا در تمام ادوار میباشد و هرگاه دیده شود در جامعه افراد یا گروهی به مخالف با ولایت و رهبری جامعه برخاستهاند، دچار بیماری نفاق هستند. 15-ایستادگی در برابر حق خداوند در قرآن کریم در مورد برخی انسانهای به ظاهر مسلمان، خطاب به پیامبر خویش میفرماید: (وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً) (و هنگامی که به آنها گفته شود: به سوی آنچه خداوند نازل کرده، و به سوی پیامبر بیایید، منافقان را میبینی که [از قبول دعوت] تو، اعراض میکنند).اين گونه مسلماننماها نه تنها براى داورى به سراغ طاغوت مىروند بلكه هنگامى كه به آنها تذكر داده مىشود كه به سوى حكم خدا بيائيد و داورى پيامبر(صلیاللهوآلهوسلم) را بپذيريد، مقاومت به خرج داده و از قبول دعوت تو اعراض و امتناع مىورزند و با اصرار روى اين كار مىايستند. در حقيقت قرآن مىگويد: مراجعه آنها به طاغوت يك اشتباه زودگذر نبوده كه با يادآورى اصلاح گردد، بلكه مقاومت و اصرار آنها در اين كار نشان دهنده روح نفاق و ضعف ايمان آنها است، و الا با دعوت پيامبر(صلیاللهوآلهوسلم) بيدار مىشدند و به اشتباه خود معترف مىگشتند و در آيه بعد اين حقيقت را بيان مىكند كه همين افراد منافق هنگامى كه در نتيجه اعمالشان گرفتار مصيبتى مىشوند، و در بنبست قرار مىگيرند، به حكم اجبار به سوى تو مىآيند. 16-شایعهپراکنی خداوند در وصف منافقان میفرماید: (و هنگامی که خبری از پیروزی یا شکست به آنها برسد، (بدون تحقیق،) آن را شایع میسازند؛ در حالی که اگر آن را به پیامبر و پیشوایان که قدرت تشخیص کافی دارند بازگردانند، از ریشههای مسائل آگاه خواهند شد و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، جز عدّه کمی، همگی از شیطان پیروی میکردید و گمراه میشدید.) منافقان با شیوهی شایعهپراکنی در ایجاد اضطراب و تضعیف روحیه مردم تلاش میکنند تا اعتماد مردم نسبت به مسولان حکومت را سلب کنند و باعث فاصله بین آنها گردند. آنها با بزرگ نمایی دشمن و تحقیر قوای خودی و مسلمانان و با انتشار بی موقع اخبار پیروزی و یا شکست مومنان را مغرور و یا دچار رعب و وحشت میکنند. در این میان بر مومنان لازم است هر خبری را از هر کس نپذیرند، بلکه با استعلام از فرد مورد اطمینان، از صدق و کذب آن آگاهی حاصل کنند. شايعهسازى و نشر شايعات از بلاهاى بزرگى كه دامنگير جوامع مختلف مىشود و روح اجتماعى و تفاهم و همكارى را در ميان آنها مىكشد، مسئله شايعهسازى و نشر شايعات است، بطورى كه گاه يك نفر منافق مطلب نادرستى جعل مىكند و آن را به چند نفر نسبت میدهد و افرادى بدون تحقيق در نشر آن مىكوشند، و شايد شاخ و برگهايى هم از خودشان به آن مىافزايند و بر اثر آن مقدار قابل توجهى از نيرو و فكر و وقت مردم را مشغول ساخته و اضطراب و نگرانى در مردم ايجاد مىكنند، بسيار مىشود كه شايعات اعتماد عمومى را متزلزل مىسازد و افراد جامعه را در انجام كارهاى لازم سست و مردد مىنمايد. براى اجتماعات سالم نشر شايعات زيانهاى فراوانى به بار مىآورد و اگر اين شايعات پيرامون افراد لايق و مثبت و مفيد باشد، آنها را در خدمات خود دلسرد مىنمايد، و گاهى حيثيت چندين ساله آنها را بر باد مىدهد و مردم را از فوائد وجود آنان محروم مىسازد. 17-امر به بدی و نهی از خوبی خداوند در سورهی توبه در مورد منافقان میفرماید: «الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ»(مردان و زنان دوچهره، [همانند] يكديگرند. به كار ناپسند وا مىدارند و از كار پسنديده باز مىدارند.) این عمل منافقان کاملا بر عکس مومنان است. آنان با استفاده از برپایی معروف در جامعه در صدد رفع آلودگی و فساد هستند ولی منافقان می کوشند تا گسترش منکر باعث نابودی جامعه شوند. پس صاحبان بصیرت فکر کنند.............. |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۸:۴۰, ۲۳/اسفند/۹۶
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/اسفند/۹۶ ۲۰:۰۶ توسط سعدی.)
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
«تقیه» در اصطلاح شرع یعنی خوددارى از اظهار عقيده و مذهب خويش در مواردى كه ضرر مالى يا جانى يا عرضى(آبرو) متوجه شخص باشد؛ و به تعبير ديگر: رهانيدن خويش از خطرى كه از ناحيه ديگرى به انسان متوجه است، با گفتار يا كردار، بر خلاف وظيفه اوليه شرعيه.
http://wiki.ahlolbait.com/تقیه در روايات بر تقيه بسيار تاکيد شده، حتي فرموده است: "التقيه ديني و دين آبائي" يا :"لا دين لمَن لا تقيهَ له". امام باقر(علیه السلام) فرمود: "تقيه براي اين مشروع شده که نيروها به هدر نرود و خون ها محفوظ بماند". تقيه بر دو قسم است: خوفي و مداراتي(تحبيبي). تقيه خوفي اين است که انسان براي حفظ جان و آبروي خويش، دين و مرام خود را از دشمن مخفي دارد و اگر لازم شد مانند مخالفان زندگي کند و شکل عبادت را مانند آنان انجام دهد. تقيه مداراتي(تحبيبي) اين است که گاه انسان براي جلب محبّت طرف مقابل، عقيده خود را مکتوم مي دارد تا بتواند او را براي همکاري در اهداف مشترک جلب کند يا از خود دفع اتهام کند. به هر حال تقيه معناي وسيعي دارد که خلاصه آن "پوشاندن واقعيت ها براي پرهيز و اجتناب از به خطر افتادن جان ها و هدف ها است" که ميان همه عقلاي جهان وجود دارد و رهبران الهي براي رسيدن به هدف هاي مقدسشان در پاره اي از مراحل آن را انجام مي دهند. حضرت ابراهيم(علیه السلام) و مؤمن آل فرعون ايمان خود را کتمان کردند، تا بتوانند در جاهاي لازم و مفيد کارهاي مهم انجام دهند. تقيّه و رعايت آن در مذهب شيعه رائج و معمول بوده چون پيشوايان اين مذهب در عصر حکام بني اميّه و بني عباس (که از نظر شيعه، زمامداران باطل و غاصبان مقام خلافت مي باشند) مي زيسته اند. با توجه به مقام و موقعيت اجتماعي امامان، زمامداران و حکّام آنان را براي خويش خطر قطعي مي پنداشته و از نفوذ آنان در هراس بوده اند. امامان به شيعيان خود که جانشان در خطر بود سفارش مي کردند عقايد خود را ابراز نکنند و به ظاهر خود را شبيه آنان قرار دهند. اقسام تقيه: تقيه از نظر شرعي به پنج قسم تقسيم مي شود: 1- تقيه واجب، در جايي است که دفع ضرر بالفعل واجب باشد. 2- تقيه مستحب، در جايي است که تقيه بدين منظور صورت گيرد که خود را از معرض خطر دور دارد؛ به اين معنا که ترک تقيه موجب شود تدريجاً زياني از ناحيه طرف مقابل به انسان متوجه گردد. 3- تقيه مباح، در جايي است که پرهيز کردن و نکردن از نظر شرع، يکسان باشد. 4- تقيه مکروه، در صورتي است که ترک تقيه و تحمل ضرر در نظر شرع بهتر باشد، مثلاً اظهار آن موجب اعلاي کلمه حقّ گردد. 5- تقيه حرام، در موردي است که تقيه کردن موجب ريختن خون شخص محترمي گردد. امام صادق(علیه السلام) فرمود: "تقيه براي حفظ خون قرار داده شده، پس هر گاه تقيه باعث ريختن خون مؤمني بشود، تقيه کردن جائز نيست". http://www.erfan.ir/farsi/15794-تقيه-چيس...-است؟.html |
|||
|
۲۱:۴۸, ۲۳/اسفند/۹۶
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
(۲۳/اسفند/۹۶ ۱۸:۴۰)سعدی نوشته است: «تقیه» در اصطلاح شرع یعنی خوددارى از اظهار عقيده و مذهب خويش در مواردى كه ضرر مالى يا جانى يا عرضى(آبرو) متوجه شخص باشد؛ و به تعبير ديگر: رهانيدن خويش از خطرى كه از ناحيه ديگرى به انسان متوجه است، با گفتار يا كردار، بر خلاف وظيفه اوليه شرعيه. خوب با این تعاریف ایا منافق در این دسته قرار میگیرند /؟ تعریفی از منافق لطفا . |
|||
|
|
۲۲:۳۶, ۲۳/اسفند/۹۶
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/اسفند/۹۶ ۲۲:۳۷ توسط سعدی.)
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
نقاق و تقیه، هر دو دلالت بر دو رویی دارند. هر دو هم می تونند به منظور ترس یا تحبیب (عزیز کردن خود) انجام بشن. به نظرم فرقشون در اینه که آیا اون عقیده حق هست یا باطل. پس قبل از تشخیص منافق، نیاز به معیار تشخیص حق و باطل داریم.
اگر دوستان نظر دیگری دارند، ممنون میشم مطرح بفرمایند تا در موردش صحبت بشه. |
|||
|
۰:۱۹, ۲۴/اسفند/۹۶
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
(۲۳/اسفند/۹۶ ۲۲:۳۶)سعدی نوشته است: نقاق و تقیه، هر دو دلالت بر دو رویی دارند. هر دو هم می تونند به منظور ترس یا تحبیب (عزیز کردن خود) انجام بشن. به نظرم فرقشون در اینه که آیا اون عقیده حق هست یا باطل. پس قبل از تشخیص منافق، نیاز به معیار تشخیص حق و باطل داریم.تعزیف نفاق رو اول بیان بفرما بعد خودش نشون میده کجا به کجا هستن . تقیه در کدام عقیده است ، نفاق در کدام عقیده ؟ |
|||
|
|
۲:۱۲, ۲۴/اسفند/۹۶
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اسفند/۹۶ ۲:۱۶ توسط سعدی.)
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
مهدی سینای عزیز
تعریف دو رویی که مشخصه. یعنی فرد عقیده ای مخالف با عقیده واقعی اش مطرح کنه. حالا اگر فرد عقیده باطلی رو داشته باشه و خودش رو طرفدار حق نشون بده، میشه منافق. اما اگر عقیده حقی رو داشته باشه ولی خودش رو طرفدار عقیده باطل نشون بده (که شرایطی داره و ذکر شد) در اون صورت میگیم تقیه به کار برده. اگر این تعریف رو صحیح نمی دونید، تصحیحش کنید. نمی خوام بحث حالت یک طرفه داشته باشه. (۲۴/اسفند/۹۶ ۰:۱۹)mahdy30na نوشته است: تقیه در کدام عقیده است ، نفاق در کدام عقیده ؟تقیه در حق است و نفاق در باطل. اگر حق و باطل رو تشخیص بدیم، فرق این دو هم مشخص میشه. |
|||
|
۱۳:۱۷, ۲۴/اسفند/۹۶
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
(۲۴/اسفند/۹۶ ۲:۱۲)سعدی نوشته است: مهدی سینای عزیزدورویی رو کار نداریم ما_ معانی رو خلط نکنین _ . روی الفاظ درست میخواییم بریم جلو حق یعنی چه ؟ |
|||
|
|
۲۳:۲۵, ۲۴/اسفند/۹۶
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اسفند/۹۶ ۲۳:۲۶ توسط سعدی.)
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
هر دوی اونها شکلهایی از دو رویی اند. فقط بسته به نوع عقایدی که ابراز میشه یا مخفی میشه اسمشون فرق می کنه.
حق یعنی چی؟ یعنی اون چیزی که درسته. ولی تشخیص اینکه چی درسته و چی غلط، نیاز به فکر داره و تحقیق و در خیلی از موارد هم نمیشه در نهایت به نتیجه صد در صد رسید. اما جدا از تشخیص حق و ناحق، مواردی رو داریم که هیچ کدوم از دو طرف مخالف، حق مطلق یا باطل مطلق نیستند. نمونه اش رو میشه در درگیری های جناحی دید. هیچ جناحی نه حق مطلقه و نه باطل مطلق. اما توی همین فضا هم ممکنه یه فردی مجبور بشه از ترس مخالفانش نظرش رو مخفی کنه. آیا در مثال بالا، کار اون فرد رو باید نفاق دونست یا تقیه؟ یا اصلاً شاید در هیچکدوم از این دو تعریف قرار نگیره. این سوالیه که می خوام با هم بهش برسیم. خوبه همه دوستان مشارکت کنند در رفع ابهامی که در مورد این مفاهیم وجود داره. |
|||
|
۰:۳۴, ۲۵/اسفند/۹۶
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
(۲۴/اسفند/۹۶ ۲۳:۲۵)سعدی نوشته است: هر دوی اونها شکلهایی از دو رویی اند. فقط بسته به نوع عقایدی که ابراز میشه یا مخفی میشه اسمشون فرق می کنه. مثل اونیکی بحث اینم بی نتیجه و بی دقت شروع و داستانی رفتین جلو/بازم روی مطالبت تامل کن . فقط خیلی تلگرافی بگم ، حق هیچوقت تغییر موضع نداره ، هر عقل بدون الایشی میتونه درک کنه ( عقل ایماندار و غبر ایماندار هم ربطی به این موضوع نداره ، عقلی که الایش نداره راحت مسیر رو پیدا میکنه .) |
|||
|
|
۷:۱۶, ۲۵/اسفند/۹۶
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/اسفند/۹۶ ۸:۱۷ توسط سعدی.)
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
جناب مهدی سینا
این که "حق تغییر موضع نداره" به این معنی نیست که نشه مخفیش کرد. تقیه منافاتی با این موضوع نداره. البته شاید منظور شما چیز دیگری بوده. خوشحال میشم توضیحات بیشتری بفرمایید. بحث وقتی می تونه به نتیجه برسه که شما و سایر دوستان در اون مشارکت فعال داشته باشید. خوبه مشخصاً بفرمایید که چه اشکالی در تعاریف مطرح شده می بینید. و یک سوال حل نشده هم باقی موند: اگر عقیده های مخفی شده یا ابراز شده نه به طور مطلق حق باشند و نه به طور مطلق ناحق، آیا باید تقیه حسابش کرد یا نفاق؟ مرحوم شيخ محمدجواد مغنيه (صاحب «الكاشف» در تفسير قرآن مجيد) را در مصر براى سخنرانى دعوت كرده بودند، گفت آنجا ديدم فردى به ديگرى مى گويد: «هذا الشيخ يقول بالتقية» گويا من جرمى مرتكب شده بودم! فوراً در پاسخ وى گفتم «لعن الله مَن حملنا على التقيه!» اگر تقيه بد است، سبب آن شما هستيد. اگر در تقيه، نقطه ضعفى است، آن به انسان ضعيف برنمى گردد; بلكه نقطه ضعف درباره ظالم است كه فرد ضعيف را وادار به تقيه كرده است. http://fa.shafaqna.com/news/156793/ اگر دیدید فردی داره از ترس نظرش رو مخفی می کنه، بدونید در مقابلش گروهی هستند که تحمل نظر مخالف رو ندارند. |
|||
|
۱۵:۲۴, ۲۵/اسفند/۹۶
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/اسفند/۹۶ ۱۵:۲۵ توسط mahdy30na.)
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
(۲۵/اسفند/۹۶ ۷:۱۶)سعدی نوشته است: جناب مهدی سیناجناب سعدی عزیزم حق یکی هست و دوتا تیست . این یعنی شما نمیتونی بگی حق اونی هست که فکر میکنی . بزار اینطور بگم شاید کمک کنه ، دو فرد داریم معاویه و علی . خوب چطور علی حق است و معاویه ناحق ؟ اساسش چیه ؟ کسی که منافق هست ، نفاقش رو با کسی که تقیه میکنه نمیتونین تشخیص بیدین ؟ ایمان چی هست ؟ این رو میشه بیان کنین ؟ شاید کمک کنه این مطلب به درک شما از تمیز این دو . تقیه رو برای همهجا استفاده نمیکنن که جانا ، اما منافق نفاقش رو برای همه جا استفاده میکنه . مهم خق و ایمان هست که خودش معین میکنه . مصداق بهتری بدید تا معلوم بشه نتیجه شما بر کدام مصداق هست . لطف کنید با الفاظ فقط بازی نکنین . این مطلب گویا هست اگه ایرادی هست بفرمایید شفقنا (پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه) -حضرت آیتالله العظمی سبحانی گفتاری درباره تفاوت تقیه با نفاق بیان کرده است. به گزارش شفقنا متن گفتار مطرح شده این مرجع تقلید شیعیان بدین شرح است: آيا تقيّه دليل قرآنى دارد؟ فرق تقيّه با نفاق چيست؟ منافق كسى است كه زبان و قلبش دو تا باشد و بر اين اساس درباره تقيّه چنين توهم شده كه شاخه اى از نفاق است. ما خواهيم گفت نه، بين تقيّه و نفاق از نسب أربعه، تباين است. البته فقط جنبه هاى كلامى و قرآنى را بحث كرده و به بحث هاى فقهى كه مثلاً عمل به تقيّه مجزى هست يا نه، نمى پردازيم. تقيّه از كلمه «وَقى يَقى» مشتق شده است. نه از «تقى يتقى» در واژه تقيّه، تاء از ريشه كلمه نيست، چون در وَقى يَقِى َوقيّةً واو حرف اصلى است كه تبديل به تاء، و در نتيجه «تقيّه» شده است. «وقايه» در لغت به معناى سپر است، يعنى تقيه چونان سپر براى انسان ضعيفى است كه در مقابل دشمن قوى قرارگرفته است. تقيّه، نشان دادنِ نوعى مماشات است. گاهى انسان طرف مقابلى دارد كه آزادى هاى او را سلب كرده و اگر بخواهد طبق عقيده خود عمل يا اظهار نظر كند فوراً طرف مقابل آسيبى به او مى رساند; لذا ناچار است براى حفظ جان، مال و آبروى خود به نوعى مماشات كرده و موافقت زبانى يا عملى به مخالف خود نشان داده و اظهار كند. اگر كسى قرآن كريم را مطالعه كند، خواهد ديد كه تقيّه در اُمَم پيشين يك سنت حسنه بوده و قرآن نيز آن را امضا مى كند. اما در ميان اهل سنت، معروف است كه شيعه اهل تقيّه است و گويا شيعه آن را ايجاد كرده است! خير، شيعه آن را ايجاد نكرده; بلكه تقيّه را عقل و وحى امضا كرده و در اُمم پيشين مطرح بوده و در امّت اسلامى نيز ادامه يافته است. 2. ادّله تقيّه الف. آيات تقيّه آيه اوّل: ( مَن كَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعْدِ إيمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِيمَانِ وَلَكِن مَّن شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ) ( [226]) «كسانى كه بعد از ايمان كافر شوند ـ بجز آنهايى كه تحت فشار واقع شده اند در حالى كه قلبشان آرام و با ايمان است ـ آرى، آنها كه سينه خود را براى پذيرش كفر گشوده اند، غضب خدا بر آنها است و عذاب عظيمى در انتظارشان!». تفسير آيه: در عبارتِ ( من كفر بالله من بعد ايمانه) ، جزاء شرط «مَن» محذوف است. نظير اين در جاهاى ديگر هم هست; مثلاً «إن يسرق» در ( إن يَسْرِق فَقَدْ سَرَق اَخٌ لَهُ مِنْ قبل) ( [227]) كه اصلش اين است: إن يسرق فلا حرج و لا مشكل. در اين موارد، جزاء محذوف است. در آيه مورد نظر جزاء آن فلاحرج است: «من كفر بالله من بعد ايمانه فلاحرج»; يعنى مؤمن پس از اظهار كفر، خيال نكند كه ضررى به خدا مى زند، نه، خدا بالاتر و برتر است. بعد مى فرمايد: ( إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِيمَانِ) ( [228]) پس اگر انسانى را اجبار كنند كه به زبان، كافر شود اما در قلب مؤمن باشد، او در پيشگاه خدا داراى مقام است. پس گروه نخست يعنى «من كفر بالله» جايگاه شان دوزخ است، و مطرودند اما انسانى كه به زبان كافر شده در حالى كه ايمان در قلبش باقىاست مورد استثناى خداوند قرار گرفته است. و سپس در آخر آيه مى فرمايد آن كه در ظاهر و باطن كافر شود، گرفتار غضب و عذاب بزرگ الهى است. شأن نزول اين آيه داستان عمّارياسر است، وقتى كفّار والدين عمّار را گرفتند آن دو حاضر نشدند به پيغمبر توهين كرده و از اسلام برگردند و زير شكنجه كشته شدند; اما عمّار برخلاف پدر و مادر، اظهار كفر و برائت كرد و آزاد شد. البته جوانان مكّه هم به آزادى او كمك كردند. عمّار نزد پيغمبر اكرم رفت، در حالى كه گمان مى كرد واقعاً كافر شده است; اما پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با دست مبارك بر چشمان او كشيد و اشك چشم او را پاك كرد و فرمود: «عمّار مُلِئَ ايماناً من قرنه الى قدمه» سپس ادامه داد كه عمّار! «إن عادوا فَعُد» يعنى اگر اين جريان تكرار شد براى حفظ جان و حفظ آبرويت با زبان از من تبرّى بجوى اما در قلب ايمان داشته باش. ( [229]) تمام تفاسير بدون اختلاف مى گويند اين آيه درباره عمّار است و به عنوان نمونه به دو تفسير مراجعه مى كنيم. مورد اوّل: قرطبى تفسيرى به نام «الجامع لأحكام القرآن» دارد، كه تفسيرى فقهى است. او مى گويد: «التقية جائزة للانسان إلى يوم القيامة، اجمع اهل العلم أنّ من اُكره على الكفر حتّى خَشِى على نفسه القتل، أنَّه لا إثم عليه إنْ كَفَرَ و قلبهُ مطمئن بالايمان و لا تَبينُ منه زوجته» ( [230]) (تقيّه كننده، مرتد نيست). ولا يحكم عليه بالكفر هذا مذهب الشافعى. مورد دوّم: كلمه اى از ابن كثير است. وى كه شاگرد ابن تيميه نيز بوده، هنگامى كه به آيه ( الاّ من اكره و قلبه مطمئن بالايمان) مى رسد مى گويد: «انه استثناء مِمّن كفر بلسانه و وافق المشركين بلفظه مُكْرَهَاً لما ناله من ضَرْب و اَذى و قلبُه يَأبي ما يقول و هو مطمئن بالايمان بالله ورسوله». ( [231]) پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: آن پدر و مادر نيز راه بهشت را پيمودند. آن ها گرچه آگاه از اين حكم الهى نبودند; اما جايگاهشان بهشت برين است. راه عمّار نيز كه با راه آن ها مخالف بود، بهشت است. آيه دوم: ( لاَّ يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاء مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللّهِ فِى شَيْء إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللّهِ الْمَصِيرُ)( [232]) «افراد با ايمان نبايد بجاى مؤمنان كافران را دوست و سرپرست خود انتخاب كنند، و هر كس چنين كند، هيچ رابطه اى با خدا ندارد، مگر اين كه از آنها بپرهيزد(و بخاطر هدف هاى مهمترى تقيّه كند). خداوند شما را از (نافرمانى) خود، برحذر مى دارد; وبازگشت(شما) به سوى خدا است». مى فرمايد: مؤمن حق ندارد كافران را اولياى خود قرار دهد. برخى «اوليا» را به معناى دوستان مى گيرند; اما اين معنا مورد قبول نيست. اوليا در آيه بدين معنى است كه مؤمنان نبايد كافران را اولى به نفس و مال خود بدانند و براى آن ها نوعى ولايت قائل شوند. و گرنه دوستى مجرد كه انسان با همسايه كافرش برقرار كند اشكال ندارد. بنابراين مراد آيه نوعى ولايت است كه طبق آن مؤمن تحت اراده كافر باشد. سپس مى فرمايد: ( إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاةً) ; مگر اينكه از روى تقيّه باشد. فرض كنيد كه فردى در كشور كفّار زندگى مى كند، كشورى كه كافر، ولايت و حكومت دارد و هر نوع كه بخواهد اثرگذار است. حال اگر فرد ناچار است كه در آنجا زندگى كند و ولايت آن ها را امضا كند و أوامر آن ها را عمل كند، قطعاً حرام است; مگر اينكه تقيّه باشد; يعنى اگر اين كار را نكند جان يا مال او در خطر خواهد بود و يا ضرر بزرگ ترى به جامعه اسلامى وارد مى شود. تمام تفاسير، اين آيه را نيز پيرامون تقيّه مى دانند. آقاى آلوسى تفسيرى به نام «روحُ المعانى» دارد. وى در آنجا در عبارتى زيبا مى گويد: «و فى الآية دليل على مشروعية التقية وعرفوها بمحافظة النفس أو العرض أو المال من شر الأعداء» ( [233])متأسفانه زمانى كه تفسير وى چاپ شد، مسائلى را كه راجع به توسّل و موافق با عقايد اماميّه بود حذف كردند! حال چگونه اين حذف صورت گرفت بايد درجاى ديگر مطرح شود; در هر حال كتاب او تفسير وزينى است و همه به آن اهميت مى دهند. تفسير جمال الدين قاسمى (از علماى سوريه و سلفى و كم و بيش پيرو ابن تيميه است. او درباره ( إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاةً) مى گويد: «استنبط الأئمة (يعنى أئمة الفقه) مشروعية التقية عند الخوف وقد نقل الاجماع على جوازها الامام مرتضى اليمانى في كتاب ايثار الحق على الخلق.»( [234]). آيه سوم: ( وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنشُرْ لَكُمْ رَبُّكُم مِّن رَّحمته ويُهَيِّئْ لَكُم مِّنْ أَمْرِكُم مِّرْفَقًا) .( [235]) «و(به آن ها گفتيم هنگامى كه از آنان و آنچه جز خدا مى پرستند كناره گيرى كرديد، به غار پناه بريد; كه پروردگارتان (سايه) رحمتش را بر شما مى گستراند; و در اين امر، آرامشى براى شما فراهم مى سازد!».اين آيه پيرامون اصحاب كهف است. اصلاً زندگى اصحاب كهف سراسر مبتنى بر تقيّه بوده است. آن ها جمعيّتى خداپرست بودند كه در دربار پادشاهى بت پرست گرفتار شدند. براستى آن ها چه بايد مى كردند؟ ديدند اگر اظهار خداپرستى كنند، كشته مى شوند; لذا ناچارشدند با دشمن در ظاهر هماهنگى كنند; و در قلب مخالفت. قرآن داستان آن ها را اين گونه نقل مى كندكه گفتند ما از اين درگاه فرار مى كنيم و خودمان عملاً مُوحد مى شويم و تقيّه را كنار مى گذاريم: ( وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ) ( [236]) يعنى از دربار و از خدايانى كه عبادت مى كردند جدا شدند و فقط خدا را پرستش مى كردند. خطاب آمد كه به غار پناه ببريد كه خداوند منّان، رحيم است و رحمت خود را بر شما مى فرستد و از روى رفق با شما سخن مى گويد. آنها هنگامى كه وارد غار شدند شعارشان عوض شد! تا قبل از اين، شعارشان زنده باد بت و امثال آن بود; اما هنگامى كه وارد غار شدند گفتند: ( فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ لَن نَّدْعُوَ مِن دُونِهِ إِلَهًا لَقَدْ قُلْنَا إِذًا شَطَطًا)( [237]) آنها آنجا تقيّه را شكستند. اگر اين دو آيه در كنار هم گذاشته شوند خوب مى فهميم كه در امّت هاى پيشين نيز تقيّه بوده است و خداوند متعال، با نقل اين داستان، تقيّه را امضا مى كند. نكته بعدى اين است كه خداوند، اصحاب كهف را مى ستايد; پس معلوم مى شود كه مسئله تقيّه، با فطرت انسانى موافق است و هر انسانى بايد براى حفظ جان، مال، آبرو و ضررهاى ديگر، تقيّه را سپر قرار دهد تا ضررها متوجه وى نشود. عجيب اين است كه امام صادق(عليه السلام) مى فرمايند: مَثَل جناب ابوطالب همان مَثَل اصحاب كهف است. يعنى ابوطالب هم از روى تقيّه كار مى كرد تا بتواند پيغمبر را حفظ كند: «انَّ مَثل أبى طالب مَثل اصحاب الكهف اسروا الايمان و اظهروا الشرك فآتاهم الله أجرهم مرتين.» ( [238])ايشان در جاى ديگر مى فرمايد: «ان اصحاب الكهف أسروا الايمان وأظهروا الشرك فآتاهم الله أجرهم مرتين و إن أبا طالب أسر الايمان وأظهر الشرك فآتاه الله اجره مرتين وما خرج من الدنيا حتى اتته البشارة من الله بالجنه»( [239]) حالا اگر سؤال شود با توجه به اين روايات، چگونه ايشان در اواخر عمر مى گويد: « الم تعلموا إنّا وَجَدنا مُحَمَداً رَسولاً *** كموسى خُطَّ فى أوّل الكتب» ( [240]) جوابش اين است كه در هفت هشت سالِ اول تقيّه مى كرد و بعدها كه به شِعب رفت; يعنى آخر عمرش و زمان نقل اين قول، تقيّه را كنار گذاشت. اين اشعار مربوط به اواخر عمر ابوطالب است. آيه چهارم، آيه مومن آل فرعون است: ( وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءكُم بِالْبَيِّنَاتِ مِن رَّبِّكُمْ وَإِن يَكُ كَاذِبًا فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِن يَكُ صَادِقًا يُصِبْكُم بَعْضُ الَّذِى يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لاَ يَهْدِى مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّاب) . ( [241]) «و مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مى داشت گفت: آيا مى خواهيد مردى را بكشيد بخاطر اين كه مى گويد: پروردگار من «الله» است، در حالى كه دلايل روشنى از سوى پروردگارتان براى شما آورده است؟! اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت، و اگر راستگو باشد، (لااقل) بعضى از عذاب هايى را كه وعده مى دهد به شما خواهد رسيد; خداوند كسى را كه اسرافكار و بسيار دروغگوست هدايت نمى كند». سوره غافر در قرآن هاى چاپ جديد ايران، سوره مؤمن نيز نام گرفته البته قرآن هاى چاپ مصر و عربستان سعودى غافر است. غافر ناميده شده چرا كه در ابتداى آن «غافر الذَّنب» ذكر شده است، و مؤمن ناميده شده چرا كه «مؤمن آل فرعون» در آن ذكر شده است: ( وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ) وى در دل، مؤمن است; اما «يَكتُمُ إيمانه» يعنى در زبان، كافر است; چراكه اگر غير اين بود خدماتى كه نسبت به جناب موسى انجام مى داد امكان پذير نبود. حتماً بايد در زبان با آن ها همراه باشد (نه قلباً) تا موسى را نجات دهد. هنگامى كه موسى آن مرد را كُشت دربار فرعون موسى را محكوم به اعدام كرد; اين جا بود كه (فردى كه قرآن از او به مؤمن آل فرعون ياد مى كند) وارد شهر شده و به موسى اين جريان را خبر داد كه در نتيجه آن، موسى، از مكر آنان در امان ماند: ( فَوَقَاهُ اللَّهُ سَيِّئَاتِ مَا مَكَرُوا وَحَاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَاب) .( [242]) «خداوند او را از نقشه هاى سوء آنان نگه داشت، و عذاب شديد بر آل فرعون وارد شد». مؤمن آل فرعون در سايه همين عقيده، موسى را نجات داد و قرآن هنگامى كه غرق شدن آل فرعون را نقل مى كند، از اين مرد و عمل او به نيكى ياد مى كند. بايد گفت كه آيات مربوط به مؤمن آل فرعون، همه اش درباره تقيّه بوده و تقيه اين مرد را مى ستايد. تفاوت تقيّه و توريه ممكن است بعضى ها خيال كنند، آياتى هم كه در سوره يوسف ذكر شده هم از مصاديق تقيّه هستند. مانند: ( أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ) ( [243]) . «اى اهل قافله! شما دزد هستيد». البته برادران يوسف سارق نبودند; بلكه كسان ديگرى ظرف ملك را در ميان اثاثيه فرزندان يعقوب نهاده بودند. برخى مى گويند تقيّه است. اما بايد توجه داشت كه اين مورد از باب توريه بوده گمان كردند كه به آن ها گفته مى شود: «إنّكم لَسارقون كَأس الملك»; (شما سارقين جام پادشاه هستيد) در حالى كه به آن ها گفته شده بود ( إنّكُم لسارقون) ; يعنى يوسف را از پدر دزديديد و در چاه افكنديد. بايد توجه داشت كه برخى مقام ها، مقام تقيّه است و برخى جاها جاى توريه. مورد بعدى توريه، آيه اى است كه در آن جناب ابراهيم خليل الرّحمن فرمود: ( فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى النُّجُومِ فَقَالَ إِنِّى سَقِيمٌ) ( [244]) بت پرستان از حضرت ابراهيم دعوت كردند كه شب هنگام در جشن آن ها شركت كند، حضرت در پاسخ گفت: من بيمارم و قادر به اجابت دعوت شما نيستم. اين سخن حضرت از اين باب بود كه بتواند از فرصت پيش آمده براى شكستن بتها استفاده كند. عمل حضرت ابراهيم توريه بود و بايد توجه داشت كه توريه غير از تقيّه است. ( [245]) تقيّه عبارت است از اينكه كسى قلبش پاك بوده; اما زبان و عملش موافق با دشمن باشد، آن هم به خاطر هدفى بالاتر و برتر. اين مسئله هم در قرآن و هم در امّت هاى پيشين مطرح شده است. خلط ميان تقيّه و توريه توسط كسانى صورت مى گيرد كه قرآنى محض بوده و به سنت مراجعه ندارند. ما كه قرآنى محض نيستيم! آن ها جمعيتى هستند در ميان اهل سنت و گاهى هم شيعه كه مى گويند قرآنيون هستيم و فقط مى خواهند در احكام به قرآن عمل كرده و سنت را كنار بگذارند! و حال آنكه تبيين و تفسير قرآن بدون سنت پيامبر و اهل بيت اطهار غير ممكن است. ب. روايات تقيّه درباره تقيّه روايات فراوانى وجود دارد; كه به ذكر نمونه اى بسنده مى كنيم. امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد: «التقية من دينى و دين آبائى و لا ايمان لمن لا تقيّة له»( [246]). از اين جمله دو مطلب استفاده مى شود: 1 . تقيه يك حكم شرعى است و امامان معصوم(عليهم السلام) ، از عصر رسول خدا قائل به آن بوده اند. 2 . آن كس كه به تقيه عمل نكند، عملاً فاقد ايمان است. هر چند قلباً مؤمن است. البته اين نوع تأكيدها به خاطر حفظ جوانان شيعه است كه بدون يك غرض مهم بر خلاف تقيه عمل مى كردند و كشته مى شدند براى بازداشتن آن ها از اين كشته شدنهاى بى نتيجه تأكيد كرده اند كه «لا ايمان لمن لا تقية له» از اين تأكيدها در سخن پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز هست مانند «لا صلاة لجار المسجد الا فى المسجد». تقيّه مسلمان از كافر يا شيعه از سنى؟ اهل سنت مى گويند هم آيات تقيّه و هم روايات آن مورد قبول ما هستند; اما مورد تقيه در قرآن، تقيه مسلمان از كافر است; در حالى كه شما شيعيان، تقيّه از كافر نمى كنيد; بلكه تقيّه از مسلمان مى كنيد!! بنابراين شما مشمول اين آيات نيستيد. مى گوييم شما در فقه تان قياس و مصالح مرسله داريد و اگر واقعاً چنين است پس بايد ملاك را در نظر بگيريد; چرا كه مورد مخصِّص نيست. آرى، مورد اين آيات، تقيّه مسلمان از كافر است اما ملاك چيست؟ ملاك مصادره حريّت و آزادى است. اگر كسى بخواهد در مقابل مخالفش عرض اندام كند، ممكن است گاهى جان و مال و آبرويش به خطر افتاده و گاهى ضررهاى ديگر را متحمل شود. در اين صورت، فرقى نمى كند آن طرفى كه آزادى ها را مصادره كرده، كافر باشد يا مسلمان. گناه، گناه فرد نيست; بلكه گناه كسى است كه آزادى را مصادره كرده است. مثلاً مخالف شيعه اگر آزادى را مصادره نكند، او بر خاك و تربت سجده مى كند; چراكه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «جُعِلَت لى الأرض مسجداً و طهوراً»( [247]) شما آزادى را سلب كرديد; لذا شيعه مجبور است (در مسجد النبى(صلى الله عليه وآله وسلم) ) بر فرش سجده كند. بنابراين ملاك تقيّه عبارت است از: صرف نظر از مهم به خاطر اهمّ. اتفاقاً شافعى نيز قائل به همين مطلب است كه: اگر كار مسلمانى نسبت به مسلمان ديگر به جايى رسيد كه اگر بخواهد بر طبق اعتقاد خود عمل كند، جان و مالش به خطر مى افتد، بايد تقيّه كند. عبارت امام شافعى در تفسير رازى، ذيل آيه ( إلاّ أنْ تَتَّقُوا مِنهُمْ تُقاةً) آمده است. رازى مى گويد: «ظاهر الآية يدلّ أن التقيّه إنّما تحلّ مع الكفار الغالبين الاّ اَن مذهب الشافعى رضى الله عنه أن الحالة بين المسلمين اذا شاكلت الحالة بين المسلمين و المشركين حلت التقيّه محاماة على النفس» ( [248]) جمال الدين قاسمى نيز در «محاسن التأويل» عين همين مسئله را تكرار مى كند و مى نويسد: «و زاد الحق غموضاً و خفاءً أمران احدهما خوف العارفين (مع قلّتهم) من علماء السوء و سلاطين الجور و شياطين الخلق مع جواز التقية عند ذلك بنص القرآن و اجماع أهل الاسلام»( [249]) چه بسا علمايى هستند كه عامل و وارسته اند; گرچه تعدادشان كم است; اما از علماى دربارى و ظالم ها مى ترسند و ناچارند عمل به تقيّه كنند. و بعد مى فرمايد: «ومازال الخوف مانعاً من اظهار الحق و لا برح المحق عدّواً لاكثر الخلق»: اكثر خلق ظالم اَند و اقليت ناچارند كه موافقت كنند. سپس از ابوهريره اين حديث را نقل مى كنند: من (ابوهريره) از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) دو كيسه پر از حديث كرده ام، يكى را باز و پخش كردم; اما ديگرى را پخش نكردم; چراكه ترسيدم اگر پخش كنم لقطع هذا البلعوم! (گلويم بريده شود). 3. فرق ميان تقيّه و نفاق قرآن مى فرمايد: ( اِذَا جَاءكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ)( [250]) «هنگامى كه منافقان نزد تو آيند مى گويند: “ما شهادت مى دهيم كه يقيناً تو رسول خدايى” خداوند مى داند كه تو رسول او هستى، ولى خداوند شهادت مى دهد كه منافقان دروغگو هستند». مخالفين تقيّه مى گويند، منافق به زبان مى گفت: انك لرسول الله، ولى در واقع مى گفت نه، انت كاهنٌ، انت شاعرٌ و هكذا. منافق زبان و قلبش دوتا است، چنان كه تقيه كننده هم چنين است، پس تقيه، شعبه اى از نفاق است! در پاسخ اين اشكال بايد گفت كه: تقيّه كننده، اسرَّ الايمان و اظهرَ الكفر; (ظاهراً كافر و باطناً مسلمان است) اما منافق برعكس بوده، يعنى اسرّ الكفر و اظهر الايمان. (ظاهراً مسلمان و باطناً كافر است). بنابراين نسبت ميان اين دو تباين است. برخى گفته اند: نفاق معنايش اين است كه اين دو زبان (زبان سر و زبان قلب) . يكسان نباشد. بايد گفت كه اين معنا غلط است; چراكه منافق يك اصطلاح قرآنى است و ما هم حق نداريم اصطلاح قرآنى را عوض كرده و هرگونه خواستيم تبيين كنيم. منافق در قرآن داراى اصطلاحى خاص است، و خدا آن را در ابتداى سوره منافقون معرفى كرده است.( [251]) مرحوم شيخ محمدجواد مغنيه (صاحب «الكاشف» در تفسير قرآن مجيد) را در مصر براى سخنرانى دعوت كرده بودند، گفت آنجا ديدم فردى به ديگرى مى گويد: «هذا الشيخ يقول بالتقية» گويا من جرمى مرتكب شده بودم! فوراً در پاسخ وى گفتم «لعن الله مَن حملنا على التقيه!» اگر تقيه بد است، سبب آن شما هستيد. اگر در تقيه، نقطه ضعفى است، آن به انسان ضعيف برنمى گردد; بلكه نقطه ضعف درباره ظالم است كه فرد ضعيف را وادار به تقيه كرده است. «التقية سلاح الضعيف فى مقابل العدو القوىّ» تقيّه سلاح است، و فرد ناچار است از آن استفاده كند چرا كه در غير اين صورت جان، مال و يا آبرويش در خطر خواهد بود. 4. تقيّه در جامعه اهل سنت برخى اهل سنت به ما اشكال مى كنند، كه چرا شيعه اهل تقيه است; حال آنكه در تاريخ خودشان مواردى پيدا مى شود كه نشان از تقيّه دارد. در تاريخ طبرى، ذيل حوادث سال هاى 208 تا 218 چنين آمده است: مأمون، معتقد به خلق قرآن بود و در مقابل، اهل حديث معتقد بودند كه قرآن مخلوق نيست. در همين دوران، مأمون به حاكم بغداد، نامه نوشت كه معتقدين به عدم خلق قرآن را دعوت كن تا توبه كنند و اگر توبه نكردند پيش من بفرست. او حدود 25 نفر از اينها را دستگير كرد كه يكى از آن ها احمد بن حنبل بود. تاريخ طبرى مى گويد حاكم بغداد اينها را تهديد كرد و اكثريت اينها توبه كردند و گفتند ما قائل به عدم خلقت قرآن نيستيم; بلكه معتقديم قرآن مخلوق است! و فقط سه نفر از اينها سماجت كردند و گرنه همه معتقد شدند كه قرآن مخلوق است. ما مى گوييم مسلماً اين عمل آن ها از باب تقيه بوده است. يعنى ظاهراً با اين عقيده موافقت كردند چرا كه مى دانستند اگر تقيه نكنند زندانى شده و يا شلاق مى خورند; لذا به ناچار اظهار مماشات كرده و از عقيده خود در ظاهر برگشتند. وقتى كه مى خواستند آن ها را مجازات كنند، سومى از آن ها هم توبه كرد و دو نفر باقى ماندند; يعنى احمدبن حنبل و همراه او. آن دو نيز در راه وقتى كه خبر مرگ مأمون رسيد آزاد شدند. بنابراين، به اهل سنت بايد گفت: اگر تقيه امر قبيحى است، چطور اين همه رؤساى محدثين كه احمد هم در ميان آن ها بود ـ گرچه تقيه نكرد ـ اما همه به جز دو نفر گفتند قرآن مخلوق است و توبه مى كنيم و آزاد شدند؟! ( [252]) از موارد ديگر، وجوب تقيّه در كشورهاى اسلامى فعلى است. چه بسيارند علمايى كه واقعاً پاك دامن و عارف بوده و مسلماً حكومت ها با آن ها خوب نبوده و نيستند; اما ناچارند با حكومت ها مماشات كنند. آنچنان نيست كه در تمام كشورهاى اسلامى تمام علما دربارى باشند; بلكه هستند بزرگانى كه بر خلاف نظام ها هستند; اما براى زنده ماندن و زندگى چاره اى جز تقيه ندارند. احكام خمسه در تقيه تقيه، احكام پنج گانه اى دارد: گاهى واجب، گاهى حرام، گاهى مستحب و گاهى مكروه است. حسين بن على (عليهما السلام) تقيه نكرد; چراكه تقيه بر ايشان حرام بود. اگر دست بيعت به يزيد مى داد، ديگر از دين خبرى نبود. بيعت با يزيد مساوى با نابودى دين بود; اما برخى از اصحابشان در مراكز ديگر تقيّه كردند. كميل بن زياد نيز تقيّه نكرد و وقتى به او گفتند از على (عليه السلام) تبرى بجوى! او نپذيرفت; چون تبرّى بر كميل حرام بود. كميل يك بقّال يا عطّار و فرد معمولى نبود كه اگر تقيه كند به جايى صدمه نزند; او رئيس تمام شيعيان عراق بود و اگر از على (عليه السلام) تبرّى مى جست، تشيع متزلزل مى شد. حجر بن عدى نيز تقيه نكرد تا آنجا كه او و پسرش را به شهادت رساندند. حضرت امام(رحمه الله) مى گويد تقيه بر مرجع تقليد نيز حرام است. در شرايطى كه رضاخان كشف حجاب را الزامى كرده بود، اگر مرجع تقليد با زن خودش سرْبرهنه بيرون بيايد، همه از دين بر مى گردند; پس بر او حرام است. يا اگر به كسى بگويند يا شراب بخور يا كشته مى شوى، بايد بخورد تا كشته نشود; اما اگر به يك روحانى نامدار كه در جماعت يا ميان مردم نامدار است، خوردن شراب را تكليف كنند و بگويند اگر نخورى كشته مى شوى، تقيه بر او حرام است. و او نبايد شراب بخورد گرچه كشته شود. [225] . امويان و عباسيان. [226] . نحل/106. [227] . يوسف 77، اگر او ] بنيامين [ دزدى كرده است (جاى تعجب نيست) پيش از او نيز برادر او نيز دزدى كرده بود » . [228] . نحل:106; ترجمه: بجز آنها كه تحت فشار واقع شده اند در حالى كه قلبشان آرام و با ايمان است. [229] . طبرسى، ابوعلى الفضل ابن الحسين; مجمعُ البيان، منشورات مكتبة آيت الله مرعشى نجفى/قم. 1421 ج3/ص388 . [230] . قرطبى، محمد بن عبد الرحمن; الجامع لاحكام القرآن; بيروت-لبنان 1414 هـ.1993م. ج4/ص57. [231] . ابن كثير، دمشقى، اسماعيل بن كثير;تفسير ابن كثير، مكتب الدراسات و البحوث العربيه والاسلاميه، لبنان، 1421هـ، 2000م. ج 2/ص587. [232] . آل عمران/28. [233] . آلوسى، بغدادى، شهاب الدين سيد محمود; روحُ المعانى، نشر دارإحياء التراث العربى، لبنان، 1421/هـ2000م، ج3/ص121. [234] . قاسمى، جمال الدين; محاسنُ التاويل، بيروت، دارالإحياء التراث العربى1415ق ج 2/ص180. [235] . كهف/16. [236] . كهف/16. [237] . كهف/14، « پس گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمان و زمين است، هرگز معبودى غير از او نمى خواهيم، كه اگر چنين كنيم، سخنى به گزاف گفته ايم » . [238] . حر عاملى، محمدبن حسن; وسائل الشيعه، مؤسسة آل البيت (عليهم السلام) لإحياء التراث بقم المشرفة، چاپ دوم، ج 16،ص225 ح1. [239] . همان، ج 16، ص 231، حديث 17. [240] . عبد الملك بن هشام; السيرة النبوية، دار المعرفة بيروت، ج2. اشعار لامية ابوطالب [241] . غافر/28. [242] . غافر/45. [243] . يوسف/70. [244] . صافات/89; ترجمه: سپس نگاهى به ستارگان افكند و گفت: من بيمارم. [245] . لازم به تذكر است كه جريان حضرت يوسف و حضرت ابراهيم: مثلا در حديث 4، باب 25 از ابواب امر و نهى كتاب « وسائل الشيعه » در روايتى تقيّه خوانده شده; لكن تقيّه درآنجا يك اصطلاح خاص است كه ربطى به تقيّه در احكام و عقايد ندارد. [246] . حر عاملى، محمدبن حسن; وسائل الشيعه، ج 16، ص 204، حديث 4. [247] . صحيح بخارى، حديث شماره335. [248] . فخرالدين رازى، ابوعبدالله محمد بن عمر; تفسير كبير، دار احياء التراث العربى، بيروت 1420ق، ذيل آيه 28 آل عمران، ص 194. [249] . قاسمى، جمال الدين; محاسنُ التاويل، ج2،ص180. [250] . منافقون/1. [251] . البته بايد ميان نفاق به معنى لغوى و نفاق در اصطلاح قرآنى فرق گذاشت. ممكن است نفاق به معنى نخست اقسام تقيه را فرا گيرد، ولى نفاق در اصطلاح قرآن كه منافق از آن مشتق است شامل تقيه نيست. [252] . طبرى، محمد ابن جرير; تاريخ طبرى، مؤسسه مطبوعاتى، بيروت، حوادث سال 208 تا 218ق. نشر اساطير1362 تا1369. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |









هنگامى كه از آنان و آنچه جز خدا مى پرستند كناره گيرى كرديد، به غار پناه بريد; كه پروردگارتان (سايه) رحمتش را بر شما مى گستراند; و در اين امر، آرامشى براى شما فراهم مى سازد!».