|
گذری بر زندگی شهیدان مهدی و مجید زین الدین
|
|
۲۱:۰۶, ۱۸/آذر/۹۳
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
زندگینامه شهید مهدی زین الدین![]() ![]() نام بلند مهدی زینالدین درسال 1338 در انبوه زمینیان درخشید و هستی آسمانیاش در خاك تجلی یافت. او در خانوادهای مذهبی و متدین متولد شد. با ورود به مدرسه و آغاز زندگی تازه، مهدی اوقا ت فراغتش را در كتابفروشی پدر میگذراند. مهدی در دوران تحصیلات متوسطهاش به لحاظ زمنیههایی كه داشت با مسائل مذهبی و سیاسی آشنا شد.
در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی به دلیل نپذیرفتن شركت اجباری در حزب رستاخیز از مدرسه اخرا ج شده بود، با تغییر رشته و علیرغم تنگنا و فشار سیاسی تحصیل را ادامه داد و رتبه چهارم را درمیان پذیرفتهشدگان دانشگاه شیراز به دست آورد اما با تبعید پدر به سقز از ادامه تحصیل منصرف شد و به شكل جدیتری فعالیت مبارزاتی را پی گرفت. پدر پس از زمانی كوتاه به اقلید فارس تبعید شد و دور از خانواده مدتی را در آنجا گذراند. با شروع مبارزات مردمی در سال 56 پدر مخفیانه به قم رفت و خانواده را نیز منتقل كرد. از آن پس مهدی به همراه پدر و جمعی دیگر در ساماندهی و پیشبردن انقلاب در شهر قم تلاشهای بسیاری كردند. با به ثمر رسیدن تلاشهای جمعی و پیروزی انقلاب، مهدی ابتدا به جهاد سازندگی و سپس با تشكیل سپاه پا سداران به این نهاد پیوست و پس از مدتی به عنوان مسؤول اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران قم فعالیتهای خود را ادامه داد. این مسؤلیت مقارن با توطئههای پیچیده و پیدرپی ضد انقلاب بود كه او با توانایی، خلاقیت و مدیریت بالایی كه داشت به بهترین شكل ممكن آنها را از سر گذراند و این مر حله بحرانی فعالیت سیاسی را طی كرد. هنوز نخستین شعلههای جنگ تحمیلی بر افروخته نشده بود كه آقا مهدی با طی دوره آموزش كوتاه مدت نظامی همراه با یك گروه صد نفره عازم جبهههای نبرد شد و نخستین تجربه رویارویی مستقیم با دشمن را پشت سر گذاشت. او در طول دوران حضورش مسئولیت شناسایی یگانهای رزمی، مسئولیت اطلاعات و عملیات قرارگاه نصر، فرماندهی تیپ علی بن ابیطالب (علیه السلام)، فرماندهی لشگر خط شكن علی بن ابیطالب (علیه السلام) و فرماندهی لشگر 17 علی بن ابیطالب (علیه السلام) را بر عهده گرفت. سردار سرلشگر مهدی زینالدین در آبان ماه سال 1363 در حالی كه به همراه برادرش مجید (مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشگر علی بن ابیطالب) برای شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت در حال حركت بود، پس از سالهای طولانی انتظار، كلید باغ شهادت را یافت و مشتاقانه به سرزمینهای ملكوتی آسمان هفتم بال گشود. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. قبل از شروع عملیات والفجر 4 عازم منطقه شدیم و به تجربه در خاك زیستن، چادرها را سر پا كردیم. شبی برادر زین الدین با یكی دوتای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت میكردند. من خواب بودم كه رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتیم. داخل چادر هم خیلی تاریك بود. چهرهها به خوبی تشخیص داده نمیشد. بالا خره بیدارشدم رفتم سر پست. مدتی گذشت. خواب و خستگی امانم را بریده بود پست من درست افتاده بود به سا عتی كه میگویند شیرینی یك چرت خواییدن در آن با كیف یك عمر بیداری برابری می كند، یعنی ساعت 2 تا 4 نیمه شب! لحظات به كندی میگذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصری» كه باید پست بعدی را تحویل میگرفت. تكانش دادم. بیدار كه شد، گفتم: «ناصری! نوبت توست، برو سر پست!» بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش. او هم بدون اینكه چیزی بگوید، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابیدم. چشمم تازه گرم شده بود كه یكهو دیدم یكی به شدت تكانم میدهد … «رجبزاده! رجبزاده!» به زحمت چشم باز كردم. «بله؟» ناصری سرا سیمه گفت: «كی سر پسته؟!» «مگه خودت نیستی؟!» «نه تو كه بیدارم نكردی!» با تعجب گفتم: «پس اون كی بود كه بیدارش كردم؟!» ناصری نگاه كرد به جای خالی آقا مهدی. گفت: «فرمانده لشكر !» حسابی گیج شده بودم. بلند شدم نشستم. «جدی میگی؟!» «آره!» چشمانم به شدت میسوخت. با ناباوری از چادر زدیم بیرون. راست میگفت. خود آقامهدی بود. یك دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح. ذكر میگفت. تا متوجهمان شد، سلام كرد. زبانمان از خجالت بند آمده بود. ناصری اصرار كرد كه اسلحه را از او بگیرد اما نپذیرفت. گفت: «من كار دارم میخواهم اینجا باشم!» مثل پدری مهربان به چادر فرستادمان. بعد خودش تا اذان صبح به جایمان پست داد. منبع:كتاب افلاكی خاكی راوی:حسین رجبزاده خواب ناتمام بعد از چند شبانهروز بیخوابی، بالاخره فرصتی دست داد و حاج مهدی در یكی از سنگرهای فتح شده عراقی خوابید. پنج روز از عملیات در جزیره مجنون میگذشت و آقا مهدی به خاطر كار زیاد فرصتی برای استراحت نداشت. چهرهاش زرد بود و چشمان قرمزش از بیخوابیها و شب بیداریهای ممتد حكایت میكرد. ساعتی نگذشت كه یك گلوله خمپاره صد و بیست روی طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچهها آقا مهدی» همه دویدند طرف سنگر. هنوز نرسیده بودیم كه او در حالیكه سرفه میكرد و خاكها را كنار میزد، دیدیم. كمكش كردیم تا بیرون بیاید. همه نگران بودند «حاج آقا طوری نشدین؟» و او همانطور كه خاكهای لباسش را میتكاند خندید و گفت: «انگار عراقیها هم میدانند كه خواب به ما نیامده!» ![]() منبع:كتاب افلاكی خاكی راوی:محمد رضا اشعری دشت سوخته حدوداً چهل و پنج روز بود كه برای عملیات لحظهشماری میكردیم. یك روز اعلام شد كه فرمانده لشكر آمده و میخواهد با مردها صحبت كند. همگی با اشتیاق جمع شده تا وعده عملیات، خستگیمان را زائل كند. شهید زین الدین گفت: «از محضر حضرت امام (رحمة الله علیه) میآیم ... وضعیت نیروها را خدمت ایشان بیان كردم و گفتم شاید تا یك ماه دیگر نتوانیم عملیات را شروع كنیم ... امام فرمودند سلام مرا به رزمندگان برسانید و آنان را به مرخصی بفرستید. خودتان از طرف من از آنان بیعت بگیرید كه بازگردند و هركدام، یكی دو نفر را هم همراه خویش بیاورند ...» هنوز حرفهای آقا مهدی تمام نشده بود كه بچهها با شنیدن نام مبارك امام (رحمة الله علیه) شروع به گریستن كردند. حال خوشی به همه دست داده بود. صدای آقا مهدی با هقهق عاشقانه یاران امام گره خورد و در آن دشت سوخته به آسمان پر كشید. پس از پایان مرخصی، یاران با وفای امام با یكصد و پنجاه نیروی تازه نفس دیگر بازگشتند و بدین ترتیب عملیات محرم شكل گرفت. منبع:كتاب افلاكی خاكی راوی:مرتضی سبوحی ![]() هزاران داوطلب برای دویست روز، روزه یكبار با آقا مهدی صحبت میكردیم، او به من گفت: «حاج علی، من نزدیك به دویست روز، روزه بدهكارم!» اول حرفش را باور نكردم. آقا مهدی و این حرفها ؟! اما او توضیح داد كه: «شش سال تمام چون دائماً در مأموریت بودم و نشد كه ده روز در یك جا بمانم، روزههایم ماند.» و درست پنج روز بعد به شهادت رسید. مدتی بعد از این، موضوع را با شهید صادقی در میان گذاشتم و ایشان تمام بچهها را كه چند هزار نفر میشدند، جمع كرد و پس از اینكه خبر شهادت «مهدی زین الدین» را به آنها داد، گفت: «عزیزان! آقا مهدی پیش از شهادت، به یكی از دوستانش گفتهاند كه حدود 200 روزه قضا دارند، اگر كسی مایل است، دین او را ادا كند، بسم الله.» یكباره تمام میدان به خروش آمد و فریاد كه : «ما آماده ایم!» در دلم گفتم: «عجب معاملهای چند هزار روزه در مقابل دویست روز؟!» منبع:كتاب افلاكی خاكی راوی:علی ایرانی موجود آسمانی دوستی تعریف میکرد سه روز قبل از شهادت شهیدان «مجید و مهدی زینالدین» یکی از بستگان ما در عالم رؤیا میبیند که در صحن و اسمان حرم مطهر حضرت معصومه (سلام الله علیها) جمعیت زیادی اجتماع کردهاند، از آن جمعیت عظیمی که زمین و آسمان را پر کرده بود شگفت زده میشود. همینطور که با ناباوری نگاه میکرد، یکی از بستگانش را که به رحمت خدا رفته بود میبیند، از او میپرسد :«فلانی! چه خبره؟» این همه مردم برای چی جمع شدهاند؟!» میگوید:«مگر نمیدانی جنازهی شهید زینالدین را دارند میآورند!تعریف می کند که در همین لحظه از خواب پریدم». نمیدانستم زینالدین کیست؟» آیا اصلاً چنین اسمی وجود خارجی دارد یا نه؟» برای اینکه این اسم از ذهنم نرود، آن را نوشتم روی یک تکه کاغذ صبح که شد، رفتم دنبال تحقیق مطلب، گفتند:«زینالدین، فرماندهی لشگر 17 علیبنابیطالب (علیه السلام) است» درست سه روز بعد در شهر اعلام شد مهدی زینالدین به شهادت رسیده است؟». منبع:كتاب افلاكی خاكی منبع: وبلاگ طواف یار ![]() ای آنکه داغ دیدنت بر سینهها مانده است خاکستر سبزت بگو اما کجا مانده است ![]() ![]() حفظ اموال بیتالمال برای شهید زینالدین از اهمیت خاصی برخوردار بود. همواره در مسئولیت و جایگاهی که قرار داشت نهایت دقت خود را به کار میبرد تا اسراف و تبذیر نشود. بارها میگفت:
از آنجا که برادران، ایشان را به عنوان الگویی برای خود قرار داده بودند، سعی میکردند اخلاق و رفتارشان مثل ایشان باشد.
او شخصیتی چند بعدی داشت: شخصیتی پرورش یافته در مکتب انسان ساز اسلام. خیلیها شیفته اخلاق، رفتار، مدیریت و فرماندهی او بودند و او را یک برادر بزرگتر و معلم اخلاق میدانستند. زیرا او قبل از آنکه لشکر را بسازد، خود را ساخته بود. اخلاق و رفتار او باتوجه به اقتضای مسئولیتهای نظامیاش که دارای صلابت و قدرت خاصی بود، زمانی که با بسیجیان مواجه میشد برادری صمیمی و دلسوز برای آنها بود.شهید مهدی زینالدین فرماندهی بود که هم از علم جنگی و هم از علم اخلاق اسلامی برخوردار بود. در میدان اسلام و اخلاق، توانا و در عرصههای جنگ شجاع، رشید، مقاوم و پرصلابت بود. ![]() زندگینامه شهید مجــیـــد زین الدین![]() ![]() فرمانده اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشكر 17عليبن ابيطالب(علیه السلام) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) سال 1343ه ش در تهران متولد شد و در خانواده ای مبارز و منتظر كه در روزگار دراز ستم شاهی زندگی را در حال تعب و شدائد گذرانده و چشم براه انقلابی بودند كه به این دوران خمودی و سیاهی پایان بخشد تربیت گردید. مجید بیش ا زسیزده سال نداشت كه در كوران حوادث انقلاب علیه طاغوت قرار گرفت و با كمك برادرش شهید مهدی زین الدین به انتشار اعلامیه ها و نوارهای امام مدظله كه پدرش در اختیارش قرار می داد پرداخته و در درگیری های خیابانی و تظاهرات در شهر مقدس قم شركت فعال می نمودند…… حوادث فشرده پس از به ثمر رسیدن انقلاب خونین اسلامی یكی پس از دیگری فرا رسیدند. حوادثی كه هركدام برای یك قرن زمان كافی بود و در مدتی كوتاه خود را نمایاند. در یوزگان استكبار و غلامان حلقه بگوش استعمار در صبح پیروزی انقلاب بر سینه ملت بپا خاسته تاختند و نیزه های خود را بر قلب امت ما و بر خاك شهرهای بی دفاع ما فروبردند. شهید مجید زین الدین كه از یكسو سازنده انقلاب بود نتوانست نسبت به مسائل انقلاب بی تفاوت بماند و از این روی دوره دبیرستان را با دغدغه جنگ و حضور در جبهه های مختلف گذرانده بود. پس از آن به عضویت سپاه پاسداران در لشگر علی ابن ابیطالب (علیه السلام) كه برادرش مهدی فرماندهی آن را بعهده داشت درآمد و به واسطه آن جوش و خروش و استعدادی كه در وی بود بسرعت مراحل كمال را در ابعاد مختلف خصوصا در بعد رزمی طی كرد و در قسمت اطلاعات و عملیات مشغول فعالیت گردیده و در لشگر 17 مسئولیت فرماندهی یكی از تیپ ها را بعهده گرفت. او در بین رزمندگان چهره ای محجوب ،موثر، و در بین دوستان و خویشان و خانواده مایه آرامش وغمخوار دیگران بشمار میرفت. قدرت بدنی و بازوان پرقدرتش، تبحر وی در فنون مختلف رزمی انفرادی وی را از دیگران متمایز ساخته بود و همه این صفات همراه با شجاعت و تقوی و ایمان قلبی اش از او مجاهدی ساخته بود كه یك تنه تا عمق مواضع دشمن نفوذ می كرد، از جنگلها و كوهها و دشت ها در زیر دید دشمن عبور می نمود و به جمع آوری اطلاعات و شناسایی مواضع دشمن می پرداخت. شهید مجید زین الدین در پی شركت در بسیاری از عملیاتها كه آخرین آنها عملیات غرورآفرین خیبر بود ایثار و اخلاص خود را به اوج مراتب رساند و عاقبت به منزلگه مقصود شتافت و بهمراه برادرش مهدی زین الدین بسوی دیار قرب الهی پرگشود و به جمع محفل عاشقان الله پیوستند.[sup]1[/sup] دلش نمی خواست کار هایش جلوی دید باشد . مدتی را که در جبهه بود ، اجازه نداد حتی یک عکس یا فیلم از او تهیه شود . آخرین بار که به مرخصی آمده بود ، قبل از رفتن همه ی عکس هایش را از بین برد تا پس از شهادت چیزی از او باقی نماند . همین طور هم شد و برای شهادتش حتی یک عکس هم در خانه نداشتیم . همیشه پنهان کار بود . حتی زخمی شدنش را هم از دیگران پنهان می کرد . یک بار که به مرخصی آمده بود ، احساس کردم هنگام بلند شدن به سختی حرکت می کند ، ولی چیزی را بروز نداد . وقت نماز شد . وضو که گرفت ، رفت توی اتاق و در را قفل کرد . از این کارش تعجب کردم . خواهرش که کنجکاو شده بود ، از بالای در ، داخل اتاق را نگاه کرد و متوجه شد که مجید نماز را به صورت نشسته می خواند . مجید از ناحیه ی پا مجروح شده بود ، اما اجازه نداد حتی ما که خانواده اش بودیم متوجه شویم . شهید مجید زین الدین تنها خدایش را می دید و تنها برای او عاشقی می کرد ؛ چرا که او به بی نهایت عشق رسیده بود . اذان بی موقع ! یه موتور گازی داشت که هرروز صبح و عصر سوارش میشد و قارقارقارقار باش میومد مدرسه و برمیگشت . یه روز عصر که پشت همین موتور نشسته بود و میروند ، رسید به چراغ قرمز . ترمز زد و ایستاد . یه نگاه به دور و برش کرد و موتور رو زد رو جک و رفت بالای موتور و فریاد زد : الله اکبر و الله اکــــبر … نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب . اشهد ان لا اله الا الله … هرکی آقا مجید و نمیشناخت غش غش میخندید و متلک مینداخت و هرکیم میشناخت مات و مبهوت نگاهش میکرد که این مجید چش شُدِه ؟! قاطی کرده چرا ؟ ! خلاصه چراغ سبز شد و ماشینا راه افتادن و رفتن و آشناها اومدن سراغ مجید که آقااا مجید ؟ چطور شد یهو ؟ حالتون خوب بود که ! مجید یه نگاهی به رفقاش انداخت و گفت : “مگه متوجه نشدید ؟ پشت چراغ قرمز یه ماشین عروس بود که عروس توش بی حجاب نشسته بود و آدمای دورش نگاهش میکردن . من دیدم تو روز روشن جلو چشم امام زمان داره گناه میشه . به خودم گفتم چکار کنم که اینا حواسشون از اون خانوم پرت شه . دیدم این بهترین کاره !” همین! “برگی از خاطرات شهید مجید زین الدین” (شادی روحشون صلوات) ترجمان شجاعت یک شب ، مجید به همراه شش نیروی دیگر برای شناسایی وارد خاک عراق می شود . در حین شناسایی ، نیرو های عراقی سرمی رسند . به محض پیدا شدن سر و کله ی نیرو های عراقی ، همراهان مجید سلاح های خود را می گذارند و فرار می کنند ، اما مجید برای این که هم سلاح ها به دست دشمن نیفتد و هم این که کار شناسایی را تمام کند ، می ماند . برای این که از چشم دشمن پنهان بماند ، وارد کانالی که در همان نزدیکی بوده می شود . کانالی که پر بوده از آب گندیده و جسد های بوگرفته ی عراقی ها . خودش را در کانال نگه می دارد و بالاخره عراقی ها دور می شوند . مجید هم پس از پایان کار شناسایی به همراه سلاح ها برمی گردد ، اما به خاطر قرار گرفتن در آب آلوده ی کانال تمام بدنش زخم می شود . زمانی که به خانه برگشت دهان و حتی روده هایش تاول زده بود . به طوری که نمی توانست هیچ نوع غذایی را وارد دهانش کند و تنها مایعات را ، آن هم با سختی زیاد وارد دهانش می کردیم . شهید مجید زین الدین ، جوان نوزده ساله ی ایرانی ، ترجمان شجاعت و گذشت ، مردانگی را با تمام وجود به اثبات رساند . --------------------------------------------------- 1.پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران قم ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید |
|||
|
|
۹:۱۶, ۱۹/آذر/۹۳
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
بسم الله
سلام علیکم موضوع زیبا و خواندی، اما حیف که بسیار طولانی است. ایکاش در چند ارسال فرستاده میشد. موفق باشید و خدایی. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| بخشی هایی از کتاب نور الدین پسر ایران + تصاویر | بچه مثبت | 8 | 7,392 |
۲۲/آبان/۹۳ ۳:۰۷ آخرین ارسال: بچه مثبت |
|
| نکات اخلاقی زندگی شهیدان | hajiali.m | 9 | 6,852 |
۲۱/دی/۹۱ ۰:۳۱ آخرین ارسال: hajiali.m |
|
| روایتی ناب از شهید مجید خدمت (مجید سوزوکی) | یا ثارالله | 8 | 4,729 |
۸/مهر/۹۱ ۱۹:۰۴ آخرین ارسال: aleerz |
|





![[تصویر: 11153520993171432399.gif]](http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/11153520993171432399.gif)
![[تصویر: 82267837111751960989.gif]](http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/82267837111751960989.gif)
![[تصویر: 52462347153978775452.gif]](http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/52462347153978775452.gif)
![[تصویر: 1992103314477511902421052022164358892244.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1384/04/1992103314477511902421052022164358892244.jpg)
![[تصویر: 1_L_f8041ccd-231b-46d1-a44d-17698aa9725d.jpg]](http://www.askdin.com/gallery/images/514/1_L_f8041ccd-231b-46d1-a44d-17698aa9725d.jpg)
![[تصویر: 1_mehdi-zeinoddin-_29_.jpg]](http://www.askdin.com/gallery/images/514/1_mehdi-zeinoddin-_29_.jpg)
![[تصویر: down1111.jpg]](http://pelakyar.ir/wp-content/uploads/2014/11/down1111.jpg)



